
این دو پوستر به افتخار اکران موفقیتآمیز فیلم سفر به سرزمین وحشیها (یا دقیقتر سرزمین وحشیها) تازهترین کار اسپایک جونز که بعد از بازبینی جان مالکوویچ بودن و اقتباس. دارم برای تماشای آن ثانیهشماری میکنم. منتقدان فیلم را دوست داشتند و فیلم شماره یک باکس آفیس شد. یک هنرمند بیشتر از این نباید آرزویی داشته باشد. زندهباد جونز، موریس سنداک و وحشیهای جهان خیال ما... به زودی درباره کتاب کودکانه مورد اقتباس جونز مینویسم. فعلا خندهدار اینکه اسم فیلم را خبرگزاریهای ما ترجمه کرده بودند جایی که چیزهای وحشی هستند!!! گِل بگیرند درشان را بهتر است...

عکسی طلایی؛ میک جاگر (سمت راست) و اندی وارهول (سمت چپ) در همان روزهایی که وارهول پرترههای بینظیرش، از جمله پرترههای جاگر، را کشید و جهان تازهای در دنیای نقاشی پایهگذاری کرد.
-1-
این مطلب من درباره فیلم مردی روی سیم که در روزنامه تهران امروز چاپ شد؛ دانلود کنید و بخوانید.
-2-
اینها نقل قولهایی از هومر سیمپسن است که برای پرونده مجموعه خانواده سیمپسن آماده کرده بودم؛ پروندهای که خیلی به آن امید بسته بودم اما مطلب مفصل و اصلی آن در لحظه آخر از زیر چاپ درآمد و فقط مطالب جانبی و ستونها باقی ماند. همیشه خدا که نمیشه مطلبهای آدم کامل از سر تا ته چاپ شود... هر چه باشد این یکی موردهای غیرقابل چاپ داشت.
- «برای شروع هر دکمهای را فشار دهید.» پس این «هر دکمهای» کجاست؟
- اگر انجام دادن کاری سخت است، پس ارزش انجام دادن ندارد.
- بابا، تو کارهای خیلی خوبی انجام دادهای، اما حالا دیگر پیر شدهای و آدمای پیر به هیچ دردی نمیخورند.
- در تمام زندگیام فقط یک رویا داشتم؛ این که به تمامی هدفهایم برسم.
- هیچ وقت معلول نخواهم شد. حالم از همیشه سالم بودن به هم میخورد.
- آخر چطور قرار است تعلیم و تربیت مرا زرنگتر کند؟ تازه، هر وقت چیز جدیدی یاد میگیرم، یک سری از آموختههای قبلیام از مغزم پرت میشه بیرون. یادت میآد که وقتی رفتم دوره سرکهسازی خانگی و بعد رانندگی یادم رفت؟
- میخواهم چیزی را با تو در میان بگذارم: سه جمله جادویی که در طول زندگی کمک به حالت خواهند بود. شماره 1: هوای من را داشته باش. شماره 2: اوه، ایده خیلی خوبیه، رئیس. شماره 3: وقتی من اینجا رسیدم، همین طوری بود.
- من آدم بدی نیستم! حسابی کار میکنم و بچههایم را دوست دارم. پس چرا باید نصف روز یکشنبهام را صرف شنيدن این کنم که چطور قرار است به درک واصل شوم؟
- (در روبهرو شدن با موجودات فضایی) تو رو خدا منو نخورید! من زن و بچه دارم! اونارو بخورید.

- چه نیازی به روانکاو هست؟ ما که میدونیم بچه هايمان خُل و رواني هستند.
- وقتی به صورت خندان تمام بچههای عالم نگاه میکنم، خوب میدانم که میخواهند سیخونکی به من بزنند.
- خُب، ساعت یک شبه! بهتر برم خونه و کمی هم پیش بچهها باشم.
- پسرجون، اگر واقعا دنبال چیزی در زندگی هستی باید به خاطرش کار کنی و عرق بریزی. حالا دیگه ساکت باش! الان میخوان برندههای بلیط بخت آزمایی را اعلام کنند.
- صرف این که اهمیتی نمیدهم، دلیل نمیشود که سر هم درنمیآورم.
- بارت، با ده هزار دلار، ما میلیونر میشیم! میتونیم همه جور چیزهای درست و حسابی بخریم... مثلا عشق!
- اوه، پس حالا توی کامپیوترهاشون، اینترنت هم دارن!
- اپراتور، لطفا شماره 911 را برایم بگیرید!
- شاید بلاخره روزی برسد که شخصی به من بگوید «آقا»، بدون این که بعدش ادامه بدهد «بازم داری دسته گل به آب می دی!»
-3-
گفتوگویی که با ایجیل بریلد، فیلمبردار فیلم در بروژ انجام داده و تنظیم کرده بودم در فصلنامه فیلم اینترنشنال منتشر شد. به این لینک سری بزنید؛ مقدمه و چند سوال اول آن را در همین لینک میتوانید بخوانید اما متن کامل آن را فقط در مجله میتوانید ببینید. خودم به خاطره چاپ این مطلب هم که بود نشستم دوباره در بروژ را دیدم. هر بار زیباتر میشود بدمصب! این هم عکس یکی از بامزهترین صحنههای فیلم که در اوج پایانی فیلم قرار دارد.
-4-

برای دو فیلم محشر The Hurt Locker و Broken Embraces پروندههایی آماده کردهایم؛ تا چاپ شدند خبرتان میکنم. گذشته از آن، در این شماره ماهنامه دنیای تصویر هم سورپرایزهایی برایتان دارم...
-5-
این دو متن را دوستی گرامی برایم ایمیل کرده بود؛ دومی را سالها پیش در دوران کودکی در هفتهنامه کیهان بچهها خوانده بودم. از همان زمان هم در ذهنم بود و دوستش داشتم؛ خیلی زیاد. داستانکی از لئو تولستوی! فقط لطفا به دقت بخوانید. این دو متن هیچ اشارهای به قناعت و یا نکتهای در ستایش فقر و کمخواهی ندارند. نکته اصلی آنها در لایههای دیگرشان نهفته است.
نصیحت لقمان به پسرش
روزی لقمان به پسرش گفت: «امروز به تو سه پند میدهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه بهترین کاخها و خانههای جهان زندگی کنی.
پسر لقمان گفت: «ای پدر، ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من میتوانم این کارها را انجام دهم؟»
لقمان جواب داد: «اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را میدهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیدهای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای بگیری، آن وقت بهترین خانههای جهان مال توست.
داستان مرد خوشبخت
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد، گفت: «نصف قلمرو پادشاهیام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند.» تمام آدمهای دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور میشود شاه را معالجه کرد اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر میکند میتواند شاه را معالجه کند: «اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه میشود.»
شاه پیکهایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد؛ آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبهای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی میگوید: «شکر خدا که کارم را تمام کردهام. سیر و پر غذا خوردهام و میتوانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری میتوانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیکها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت.
-6-

رمان ژه نوشته کریستین بوبن این طور شروع میشود: «ژه، دو هزار و سیصد و چهل و دو روز از مرگش گذشته بود که شروع به لبخند زدن کرد. در ابتدا، هیچ کس این لبخند را نمی دید. بر سر چیزهایی که هیچ کس نمی بیند، چه می آید؟ رشد می کنند.» («ژه»، نوشته کریستین بوبن، ترجمه: فرزین گازرانی. نشر ثالث، چاپ دوم، 1387.)
-7-
در نمایشگاه کتاب امسال وقتی از نشر قطره رمان داریوش مهرجویی را خریدم، خانم فروشنده کتابی به رسم هدیه به من داد. تشکر کردم و از فرط کنجکاوی آمدم گوشهای و بازش کردم تا ببینم چیه. جنس گیلاس از جانت وینترسن با ترجمه تینا حمیدی. در صفحههای آغازین چیزی میبینم که سرجایم میخکوب میشوم: «هوپیها یکی از قبایل سرخپوستها هستند، چون ما زبان پیچیدهای دارند، اما در این زبان، زمانهای گذشته، حال و آینده وجود ندارد. این مسئله دربارهی زمان، گویای چیست؟»
-8-

داشتم لابهلای یادداشتهای دوران دانشجوییام دنبال مطلبی می گشتم که دست نوشتهای پیدا کردم. چند دیالوگ از نسخه دوبله راننده تاکسی که سالها پیش دوستم حجت آن را داد تا ببینم و من هم چند تا دیالوگ توپ آن را نوشتم گوشه ای. اینهاست:
ترویس بیکل (رابرت دنیرو): «آدم همون قدر سالمه که خودش حس میکنه.»
از یادداشتهای ترویس: «تنهایی در تمام زندگی دنبال من بود، همه جا، تو پیادهروها، تو مغازه ها، خلاصه همهجا. فرار ممکن نیست. من مرد تنهای خدا هستم.»
8 ژوئن: «هر روز فرقی با روز دیگر ندارد.»
«گوش کنید! اینجا یه نفر هست که دیگر طاقت نداره... یه نفر که روی پای خودش وایساده. اینجا یه نفر هست که دیگه طاقت نداره.»
از نامه: «نگران من نباشید، یه روز یه نفر در میزنه و من پشت درم.»
«... و متاسفانه دیگه راه برگشتی برای من وجود نداره.»
-9-
اولین تصویری که از کارل مالدن یادم میآید، زمانی است که در اتوبوسی به نام هوس (الیا کازان، ۱۹۵۱) پیش ویوین لی میآید و لی به اولین چیزی که گیر میدهد این است که یک آقا نباید با صورت اصلاحنشده به ملاقات یک خانم بیاید. همین کارل مالدن بود که در مورد کارهایی که در کودکی کرده بود، گفته: «پدرم شیرفروش بود. به همین خاطر، من هم شیر پخش میکردم.» مالدن یک حرف قشنگ دیگر هم زده: «مردم به من میگویند که من در عصر طلایی سینما وارد این صنعت شدهام. اما من در آن دوره به خصوص در دل سینما بودم، که در آن زمان صرفا یک دوره بود.» مالدن چند ماه پیش در 97 سالگی درگذشت.
- 10-

این یک داستان مینیمال نیست؛ به خیالبافی اثر روبرتا آلن میگویند قطعهای جادویی. از بهترین داستانهاییست که تا به امروز در عمرم خواندهام. گول سادگیاش را نخورید.
خیالبافی
خواهر ناتنیام در صندلی جلوی ماشین جیغ میزند و شوهرش – قماربازی مثل پدرمان – با نهایت سرعت در میان کوهها ویراژ میدهد. این سفر شبیه به سواری با ترن هوایی است. شوهرِ خواهر ناتنیام طاقت ندارد تا به لاس وگاس برسد و پول همسرش را ببازد. پسر و دختر آنها در صندلی عقب ماشین، که من هم آنجا نشستهام، سفت یکدیگر را چسبیدهاند. دختر خواهر ناتنیام – که از من بزرگتر است! – هم جیغ میکشد. من دماغم را به شیشه فشار میدهم. من نمیترسم.
شوهرِ خواهر ناتنیام شادمانه خندهای سر میدهد و بی آن که از سرعتش کم کند یا اول بوق بزند، در جاده کوهستانی شیبدار، دور تندی میزند. سر هر پیچ که دور میزنیم، خواهر ناتنیام فریادی میکشد و از شوهرش خواهش میکند که سرعتش را کم کند. هر چه او بیشتر التماس میکند، شوهرش دیوانهوارتر میراند. خواهر ناتنیام جیغ میکشد: «هممونرو به کشتن میدی!» اما الان آن قدر به شوهرش خوش میگذرد که گوشش به این حرفها بدهکار نیست. من هم گوش نمیکنم. اجازه نمیدهم کسی مزاحم خیالبافیام بشود: من با پسری فرانسوی به اسم ژان در خانهام در نیویورک هستم. ما در دریاچه سنترال پارک قایق سواری میکنیم. به ما خیلی خوش میگذرد.