زندگی سگی ما و قصههایی که شاید تکراری شده واسه ما!

این لینک مطالب شماره ۴۰۲ مطالب ماهنامه سینمایی فیلم؛ با بخش اول مطلب من.
شماره تازه دنیای تصویر و شماره ویژه پاییز ماهنامه سینمایی فیلم: شماره 168 مجله دنیای تصویر از روز پنجشنبه روی پیشخوان کیوسکها آمده. از همین شماره به بعد، بخش رویدادهای خارجی مجله را من دست گرفتهام و دوست دارم خبرها و مطالب خارجی را بخوانید و نظر بدهید. یک سری مطلب هم هست که میماند برای شمارههای بعدی مجله! شماره 402 ماهنامه سینمایی فیلم هم اواخر همین هفته منتشر خواهد شد و میتوانید پرونده سامورایی را در آن بخوانید؛ همچنین مطلبی را که درباره شمایل جف کاستلو (آلن دلون) و سلوک سامورایی نوشتهام. با امیر که حرف میزدم، میگفت صفحه ابتدای پرونده از نظر بصری حسابی چشمگیر شده.

سام شپرد در کنار پتی اسمیت (۱۹۷۱)
... تا بتوانم بنوازم: سام شپرد در هفتهنامه نیویورکر داستان کوتاه تازهای به نام سرزمین زندگان چاپ کرده که در بخشی از آن راوی نقل قول عجیبی از یک نوازنده موسیقی جز میآورد. راوی یک بار یک دفعه از یکی از نوازندگان محلهشان پرسیده چرا مواد مصرف میکند و آن هم درآمده که «مواد مصرفم میکنم چون تموم وراجیهای توی سرم را خفه میکنه.» و راوی خطاب به خواننده، میپرسد که واقعا بینظیر نیست؛ مواد سکوت میآفریند و موسیقیدان می تواند موسیقیاش را بنوازد. من البته بیشتر به اوج هنر نویسندگی شپرد میگویم، بینظیر که چنین ایدههایی را وسط داستانهایش بنگ! میکوبد توی صورت آدم. راستی، شاید کرت کوبین هم همین طوری بوده...

دسی دی ناردو و نافه در سرمای تورتنو: دسی دی ناردو، دوست شاعر و نویسنده کاناداییام، ئیمیلی داده و ماجرای بامزهای را تعریف کرده که حیفم آمد برایتان بازگویش نکنم. اول این را بگویم که دو شعر از او را پیشتر ترجمه کرده بودم و مطلب کوتاهی دربارهشان نوشته بودم و همگی در کنار مصاحبه اختصاصیام با دسی در ماهنامه نافه منتشر شده بودند. ماجرای برای دو سه سال پیش است گمانم! اما دسی نوشته بود که هوای تورنتو خیلی سرد شده و به فکر به راه انداختن شومینهاش افتاده. این شده که با متصدیان این کار تماس گرفته؛ طرفی که میآید دست بر قضا ایرانی بوده و دسی نوشته که تندی رفتم مجله نافه را که من برایش فرستاده بودم از کتابخانه بیرون کشیده و نشان هموطن ما داده که ببین، در کشورتان شعرهای من ترجمه شده. خلاصه اینکه چند ساعتی درباره ایران و شعر حرف میزنند و شومینه همین طور دستنخورده باقی میماند... دسی نوشته که در کارگاههای شعری که برگزار میکند هر وقت میگوید شعرهایش در ایران به فارسی ترجمه شده، همه ذوقزده میشوند و به هیجان درمیآیند. حق با آلبر کامو است؛ وقتی در انتهای رمان بیهمتایش طاعون به ما ثابت میکند که هنوز هم میشود به انسان امیدوار بود. این را هم البته نباید فراموش کرد که هموطن همین کامو، شارل دوگل گفته: «هر چه بیشتر انسانها را میشناسم، علاقهام به سگها عمیقتر میشود.»
شانتال گویا: یک آلبوم از ترانههای شانتال گویا گیرم آمده که این روزها زیاد گوشش میکنم. گویا همان بازیگر زن فرانسوی فیلم مذکر، مونثِ ژان لوک گدار است.
«زندگی سگی ما» به روایت شاهین نجفی: تیتری که برای این پست گذاشتهام از ترانه «زندگی سگی ما»ی نجفی گرفته شده؛ همان ترانه تلخ و تراژیکی که درش میگوید: «فمنیست مردونه، حق زن میشه بازیچه/ فالاچی با دامن مینی ژوپ و سبیل نیچه». همین برای اثبات هنر نجفی بس است به گمانم. ظرف سه دقیقه و پنجاه و یک ثانیه ناقابل تابلویی دادائیستی از زندگیئی که با تمام وجود میشود لحظه به لحظهاش را حس کرد، صاف گذاشته جلوی چشمانمان! میگویم چشمانمان، بس که شعرش سرشار از ایماژهای ناب است. همین یک تصویری را که مثال زدهام یک لحظه در ذهنتان مجسم کنید؛ چهره اوریانا فالاچی با سبیل فریدریش نیچه که دامن مینی ژوپ هم پاش هست... کمکتان میکنم این عکس اوریانا فالاچی و این هم سبیلهای نیچه!
سایت موسیقی ما یک ساله شد: این مطلبیست که برای یکسالگی سایتمان و سایت خودتان، موسیقی ما، نوشتهام: ای «موسیقی ما» الهی صدساله شوی!

عشق یا نفرت: ضدمسیحِ لارس فون تریر را دیدم. اصل حرف را همین اول بگویم؛ یا دیوانهاش میشوید یا از آن متنفر خواهید شد. شک نکنید! نمیشود حد وسطی برای فیلم تازه کارگردان شیدای دانمارکی پیدا کرد. سکانس افتتاحیه خیرانکنندهای دارد. من را فعلا بیطرف بدانید تا یک بار دیگر فیلم را ببینم. راستی، یادداشتهایی درباره یک رسوایی را دیدم؛ ساندتراک بینظیری از فیلیپ گلس دارد که نفس آدم را بند میآورد و بازیهای طلایی جودی دنچ و کیت بلانشت...
هیچ: شانزدهمین جشنواره و نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاریها اواسط همین هفته در اوج بیرونقی کیفی به اتمام رسید. این چه جور نمایشگاهیست که نشریات معتبری مثل ماهنامه سینمایی فیلم، دنیای تصویر، گلستانه و تازهواردهایی مثل ایراندخت در آن حضور ندارند؟ اوضاعی بود، باید خودتان میدیدید که اگر دیده باشید، خوب میدانید چه میگویم. این جشنواره مطبوعات نبود؛ تشییع جنازه آن بود. شاید هم چیزی بیارزشتر از آن، چون هیچکسی را هم نمیدیدی که بر جسدهای مطبوعاتی این کشور گریه کند و یا خرمایی پخش کند.
حق با اْ. هنری بود: میثم دوست دوران کودکیام را بعد از بیست سال در همین نمایشگاه مطبوعات بیرونق دیدم؛ چیزی در حد و اندازههای داستان کوتاه پس از بیست سال به قلم طلایی اْ.هنری... شاید باورتان نشود؛ پرونده مردی روی سیم در ماهنامه سینمایی فیلم باعث شد همدیگر را دوباره پیدا کنیم!

از دایره سرخ؛ آلن دلون، جان ماریا ولونته، ایو مونتان: یک شات بینظیر در تاریخ سینما!
زندگی کن!: این مطلب را دوستم کامبیز برایم ئیمیل کرده بود؛ با شما تقسیماش میکنم.
هنوز هم بعد از این همه سال، چهرهی ویلان را از یاد نمیبرم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت میکنم، به یاد ویلان میافتم...
ویلان پتیاف، کارمند دبیرخانهی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق میگرفت و جیبش پر میشد، شروع میکرد به حرف زدن... روز اول ماه و وقتی که از بانک به اداره برمیگشت، به راحتی میشد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق میگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته میکشید، نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش.
من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل میشدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ میکشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمیکند زندگیاش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ هیچ وقت یادم نمیرود؛ همین که این سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهرهای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»
بهت زده شدم. همینطور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم: « همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!» ویلان با شنیدن این جمله، همانطور که به من زل زده بود، ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»
گفتم: «نه!»
گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»
گفتم: «نه!»
گفت: «تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟»
گفتم: «نه!»
گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»
گفتم: «نه!»
گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه!»
گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
با درماندگی گفتم: «آره... نه... نمیدونم!»
ویلان همینطور نگاهم میکرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین... حالا که خوب نگاهش میکردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جملهای را گفت که مسیر زندگیام را به کلی عوض کرد.
ویلان پرسید: «میدونی تا کی زندهای؟»
جواب دادم: «نه!»
ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.»



















