تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

بدرود بیلی جین

 

بدرود بیلی جین: این جلد کتابی‌ست به نام خداحافظ، بیلی جین: مفهوم مایکل جکسون که به زبان انگلیسی در کانادا منتشر شده است. 5۱ نویسنده از گوشه و کنار دنیا و از نقطه نظر خودشان درباره پدیده بی‌بدیل مایکل جکسون نوشته‌اند. من در این کتاب نماینده ایران هستم و درباره آشنایی‌مان با این پدیده و حواشی‌های مربوط به آن نوشته‌ام. لورت، گردآورنده مطالب و ویراستار کتاب، خبر چاپ آن را برایمان فرستاده و نوشته که کتاب ظرف یکی دو هفته دیگر در سایت آمازون به صورت آنلاین به فروش گذاشته می‌شود. برای دیدن نام نویسندگان کتاب و کسب اطلاعات بیشتر درباره‌اش این صفحه را ببینید.

 

فیلم دیدن‌های من: دوباره دارم مثل روزگاران قدیم‌ام، درست مثل خوره‌های سینما، فیلم می‌بینم؛ مرتب و اصولی. همین الان از پای تازه‌ترین کار جیم جارموش بلند شده‌ام: محدوده‌ی کنترل. فیلمی که مدتها بود برای دیدن آن لحظه‌شماری می‌کردم. دهمین فیلم جیم جارموش فقط و فقط برای جارموش‌بازهای اصیل ساخته شده. اگر شیدای جارموش نیستید، نگاهش نکنید! اراذل بی‌آبرو و دشمنان ملت هم با کیفیت خوب دستم رسیده؛ گذاشته‌ام آنها را هم ببینم. اما سوای اینها، انیمیشن مری و مکس. از آدام الیوتِ استرالیایی را دیدم و عاشقش شدم. یک یادداشت کوتاه درباره‌اش برای صفحه راه‌نمای هفته‌نامه ایران‌ دخت نوشته‌ام که امروز (30 آبان 1388) منتشر می‌شود. اما این تازه استارت کار بر روی این فیلم است، ماجرا مفصل‌تر از اینهاست. یکی دو تا از کارهای اولیه میلوش فورمن را هم دیدم؛ به نظرم عشق‌های یک بلوند – همان اولین فیلم‌اش – یکی از بهترین‌هایش است. هنوز یکی دو تا از فیلم‌هایش هست که ندیده‌ام اما در نوبت هستند.   

به افتخار بروبچه‌های پیکسار استودیوز: به سایت روزنامه تهران امروز بروید و در قسمت انتخاب تاریخ مورد نظر (شنبه، 23 آبان 1388) را انتخاب کنید. در بخش فرهنگی و در صفحه‌های 1۱ و 14 مجموعه مطالبی درباره پیکساری‌ها و فیلم‌های بی‌نظیرشان کار کرده‌ام.

هیهات سحابی: مطلب کوتاهی برای صفحه راه‌نمای هفته‌‌نامه ایران دخت نوشتم و این خبر خوش را به کتاب‌دوستان دادم که خوشی‌ها و روزها – بی‌شک یکی از ده کتاب برتر عمرم – از مارسل پروست با ترجمه مهدی سحابی پس از 15 سال به چاپ دوم رسیده و توسط نشر مرکز به بازار آمده است. وقتی مطلب تمام شد و برای چاپ فرستادم‌اش، خبر رسید مهدی سحابی در پاریس درگذشته‌ است. جایی بهتر از پاریس برای چشم فرو بستن از این جهان سراغ دارید؟

دوره‌های سه‌گانه زندگی ما: زندگی ما سه مرحله احمقانه دارد:

۱) دوره نوجوانی: وقت داریم! انرژی داریم! …اما پول نداریم!

۲) دوره اشتغال: پول داریم! انرژی داریم! …اما وقت نداریم!

۳) دوره پیری: وقت داریم! پول داریم! …اما انرژی نداریم!

موافقید؟ (مرسی از ئی‌میل دوستم)

***** 

اگر عمر دوباره داشتم...: دان هرالد(Don Herold) ، كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 چشم از جهان فروبست. هرالد داراى تاليفات بسیاری‌ست اما قطعه كوتاه «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.

اگر عمر دوباره داشتم مى‌كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم.

همه چيز را آسان مى گرفتم.

از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم.

فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم

و اهميت كمترى به بهداشت مى‌دادم.

بیشتر به مسافرت مى‌رفتم، از كوههاى بيشترى بالا مى‌رفتم

و در رودخانه‌هاى بيشترى شنا مى‌كردم.

بستنى بيشتر مى‌خوردم و اسفناج كمتر.

مشكلات واقعى بيشترى مى‌داشتم و مشكلات واهى كمترى.

آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده‌ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز.

اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى‌داشتم.

من هرگز جايى بدون يك دماسنج، يک شيشه داروى غرغره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌‌تر سفر مى‌كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم

و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم.

از مدرسه بيشتر جيم مى‌شدم.

گلوله‌هاى كاغذى بيشترى به سمت معلم‌هايم پرتاب مى‌كردم.

سگ‌هاى بيشترى به خانه مى‌آوردم.

ديرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابيدم.

بيشتر عاشق مى‌شدم.

به ماهيگيرى بيشتر مى‌رفتم.

پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى‌كردم.

سوار چرخ و فلك بيشتر مى‌شدم.

به سيرك بيشتر مى‌رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌كنند، من بر‌پا مى‌شدم و به ستايش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى‌گويد: «شادى از خرد عاقل‌تر است.» (مرسی از آریا قریشی برای ئی‌میل کردن این متن برایم.)

 

این هم به مناسبت ایام ازدواج: کیک مخصوص تبریک طلاق! روی‌ آن نوشته: «بلاخره {تمام شد!} به سلامت هالو!» روی بسته هم نوشته شده که «بلاخره آزادی!» داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که پشت طنز قضیه چه نکته ظریفی پنهان است: واقعا جدایی از بعضی‌ها نه تنها غصه خوردن ندارد بلکه جشنی مفصل و شاد می‌طلبد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت 3:41 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

زندگی سگی ما و قصه‌هایی که شاید تکراری شده واسه ما!

  

این لینک مطالب شماره ۴۰۲ مطالب ماهنامه سینمایی فیلم؛ با بخش اول مطلب من.

شماره تازه دنیای تصویر و شماره ویژه پاییز ماهنامه سینمایی فیلم: شماره 168 مجله دنیای تصویر از روز پنج‌شنبه روی پیشخوان کیوسک‌ها آمده. از همین شماره به بعد، بخش رویدادهای خارجی مجله را من دست گرفته‌ام و دوست دارم خبرها و مطالب خارجی را بخوانید و نظر بدهید. یک سری مطلب هم هست که می‌ماند برای شماره‌های بعدی مجله! شماره 402 ماهنامه سینمایی فیلم هم اواخر همین هفته منتشر خواهد شد و می‌توانید پرونده سامورایی را در آن بخوانید؛ هم‌چنین مطلبی را که درباره شمایل جف کاستلو (آلن دلون) و سلوک سامورایی نوشته‌ام. با امیر که حرف می‌زدم، می‌گفت صفحه ابتدای پرونده از نظر بصری حسابی چشمگیر شده.

سام شپرد در کنار پتی اسمیت (۱۹۷۱)

... تا بتوانم بنوازم: سام شپرد در هفته‌نامه نیویورکر داستان کوتاه تازه‌ای به نام سرزمین زندگان چاپ کرده که در بخشی از آن راوی نقل قول عجیبی از یک نوازنده موسیقی جز می‌آورد. راوی یک بار یک دفعه از یکی از نوازندگان محله‌شان پرسیده چرا مواد مصرف می‌کند و آن هم درآمده که «مواد مصرفم می‌کنم چون تموم وراجی‌های توی سرم را خفه می‌کنه.» و راوی خطاب به خواننده، می‌پرسد که واقعا بی‌نظیر نیست؛ مواد سکوت می‌آفریند و موسیقی‌دان می تواند موسیقی‌اش را بنوازد. من البته بیشتر به اوج هنر نویسندگی شپرد می‌گویم، بی‌نظیر که چنین ایده‌هایی را وسط داستان‌هایش بنگ! می‌کوبد توی صورت آدم. راستی، شاید کرت کوبین هم همین طوری بوده...

دسی دی‌ ناردو و نافه در سرمای تورتنو: دسی دی‌ ناردو، دوست شاعر و نویسنده کانادایی‌ام، ئی‌میلی داده و ماجرای بامزه‌ای را تعریف کرده که حیفم آمد برایتان بازگویش نکنم. اول این را بگویم که دو شعر از او را پیش‌تر ترجمه کرده‌ بودم و مطلب کوتاهی درباره‌شان نوشته بودم و همگی در کنار مصاحبه اختصاصی‌ام با دسی در ماهنامه نافه منتشر شده بودند. ماجرای برای دو سه سال پیش است گمانم! اما دسی نوشته بود که هوای تورنتو خیلی سرد شده و به فکر به راه انداختن شومینه‌اش افتاده. این شده که با متصدیان این کار تماس گرفته؛ طرفی که می‌آید دست بر قضا ایرانی بوده و دسی نوشته که تندی رفتم مجله نافه را که من برایش فرستاده بودم از کتابخانه بیرون کشیده و نشان هم‌وطن ما داده که ببین، در کشورتان شعرهای من ترجمه شده. خلاصه اینکه چند ساعتی درباره ایران و شعر حرف می‌زنند و شومینه همین طور دست‌نخورده باقی می‌ماند... دسی نوشته که در کارگاه‌های شعری که برگزار می‌کند هر وقت می‌گوید شعرهایش در ایران به فارسی ترجمه شده، همه ذوق‌زده می‌شوند و به هیجان درمی‌آیند. حق با آلبر کامو است؛ وقتی در انتهای رمان بی‌همتایش طاعون به ما ثابت می‌کند که هنوز هم می‌شود به انسان امیدوار بود. این را هم البته نباید فراموش کرد که هم‌وطن همین کامو، شارل دوگل گفته: «هر چه بیشتر انسان‌ها را می‌شناسم، علاقه‌ام به سگ‌ها عمیق‌تر می‌شود.»

 

شانتال گویا: یک آلبوم از ترانه‌های شانتال گویا گیرم آمده که این روزها زیاد گوشش می‌کنم. گویا همان بازیگر زن فرانسوی فیلم مذکر، مونثِ ژان لوک گدار است.

«زندگی سگی ما» به روایت شاهین نجفی:‌ تیتری که برای این پست گذاشته‌ام از ترانه «زندگی سگی ما»ی نجفی گرفته شده؛‌ همان ترانه تلخ و تراژیکی که درش می‌گوید: «فمنیست مردونه، حق زن می‌شه بازیچه/ فالاچی با دامن مینی ‌ژوپ و سبیل نیچه». همین برای اثبات هنر نجفی بس است به گمانم. ظرف سه دقیقه و پنجاه و یک ثانیه ناقابل تابلویی دادائیستی از زندگی‌ئی که با تمام وجود می‌شود لحظه به لحظه‌اش را حس کرد، صاف گذاشته جلوی چشمانمان! می‌گویم چشمانمان، بس که شعرش سرشار از ایماژهای ناب است. همین یک تصویری را که مثال زده‌ام یک لحظه در ذهن‌تان مجسم کنید؛‌ چهره اوریانا فالاچی با سبیل فریدریش نیچه که دامن مینی ژوپ هم پاش هست... کمکتان می‌کنم این عکس اوریانا فالاچی و این هم سبیل‌های نیچه!

سایت موسیقی ما یک ساله شد:‌ این مطلبی‌ست که برای یک‌سالگی سایت‌مان و سایت خودتان، موسیقی ما، نوشته‌ام: ای «موسیقی ما» الهی صدساله شوی!

 

عشق یا نفرت: ضدمسیحِ لارس فون تریر را دیدم. اصل حرف را همین اول بگویم؛ یا دیوانه‌اش می‌شوید یا از آن متنفر خواهید شد. شک نکنید! نمی‌شود حد وسطی برای فیلم تازه کارگردان شیدای دانمارکی پیدا کرد. سکانس افتتاحیه خیران‌کننده‌ای دارد. من را فعلا بی‌طرف بدانید تا یک‌ بار دیگر فیلم را ببینم. راستی، یادداشت‌هایی درباره یک رسوایی را دیدم؛ ساندتراک بی‌نظیری از فیلیپ گلس دارد که نفس آدم را بند می‌آورد و بازی‌های طلایی جودی دنچ و کیت بلانشت...

هیچ: شانزدهمین جشنواره و نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری‌ها اواسط همین هفته در اوج بی‌رونقی کیفی به اتمام رسید. این چه جور نمایشگاهی‌ست که نشریات معتبری مثل ماهنامه سینمایی فیلم، دنیای تصویر، گلستانه و تازه‌وارد‌هایی مثل ایران‌دخت در آن حضور ندارند؟ اوضاعی بود، باید خودتان می‌دیدید که اگر دیده باشید، خوب می‌دانید چه می‌گویم. این جشنواره مطبوعات نبود؛ تشییع جنازه‌ آن بود. شاید هم چیزی بی‌ارزش‌تر از آن، چون هیچ‌کسی را هم نمی‌دیدی که بر جسدهای مطبوعاتی این کشور گریه کند و یا خرمایی پخش کند.

حق با اْ. هنری‌ بود:‌ میثم دوست دوران کودکی‌ام را بعد از بیست سال در همین نمایشگاه مطبوعات بی‌رونق دیدم؛ چیزی در حد و اندازه‌های داستان کوتاه پس از بیست سال به قلم طلایی اْ.هنری... شاید باورتان نشود؛ پرونده مردی روی سیم در ماهنامه سینمایی فیلم باعث شد همدیگر را دوباره پیدا کنیم!

از دایره سرخ؛ آلن دلون، جان ماریا ولونته، ایو مونتان: یک شات بی‌نظیر در تاریخ سینما!

زندگی کن!: این مطلب را دوستم کامبیز برایم ئی‌میل کرده بود؛ با شما تقسیم‌اش می‌کنم.

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم...

ویلان پتیاف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن... روز اول ماه و وقتی که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌ راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش. 

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی‌کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ هیچ وقت یادم نمی‌رود؛ همین که این سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم: « همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!» ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که به من زل زده بود، ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»

با درماندگی گفتم: «آره... نه... نمی‌دونم!»

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین... حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد. 

ویلان پرسید: «می‌دونی تا کی زنده‌ای؟»

جواب دادم: «نه!»

ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.»

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

لبخند ژه و خوشبخت‌ترین انسان سرتاسر عالم

 

  

این دو پوستر به افتخار اکران موفقیت‌آمیز فیلم سفر به سرزمین وحشی‌ها (یا دقیق‌تر سرزمین وحشی‌ها) تازه‌ترین کار اسپایک جونز که بعد از بازبینی جان مالکوویچ بودن و اقتباس. دارم برای تماشای آن ثانیه‌شماری می‌کنم. منتقدان فیلم را دوست داشتند و فیلم شماره یک باکس آفیس شد. یک هنرمند بیشتر از این نباید آرزویی داشته باشد. زنده‌باد جونز، موریس سنداک و وحشی‌های جهان خیال ما... به زودی درباره کتاب کودکانه مورد اقتباس جونز می‌نویسم. فعلا خنده‌دار اینکه اسم فیلم را خبرگزاری‌های ما ترجمه کرده بودند جایی که چیزهای وحشی هستند!!! گِل بگیرند درشان را بهتر است...

 

عکسی طلایی؛ میک جاگر (سمت راست) و اندی وارهول (سمت چپ) در همان روزهایی که وارهول پرتره‌های بی‌نظیرش، از جمله پرتره‌های‌ جاگر، را کشید و جهان تازه‌ای در دنیای نقاشی پایه‌گذاری کرد.

-1-

این مطلب من درباره فیلم مردی روی سیم که در روزنامه تهران امروز چاپ شد؛ دانلود کنید و بخوانید.

-2-

اینها نقل قول‌هایی از هومر سیمپسن است که برای پرونده مجموعه خانواده سیمپسن آماده کرده بودم؛ پرونده‌ای که خیلی به آن امید بسته بودم اما مطلب مفصل و اصلی آن در لحظه آخر از زیر چاپ درآمد و فقط مطالب جانبی و ستون‌ها باقی ماند. همیشه خدا که نمی‌شه مطلب‌های آدم کامل از سر تا ته چاپ شود... هر چه باشد این یکی موردهای غیرقابل چاپ داشت.

- «برای شروع هر دکمه‌ای را فشار دهید.» پس این «هر دکمه‌ای» کجاست؟

- اگر انجام دادن کاری سخت است، پس ارزش انجام دادن ندارد.

- بابا، تو کارهای خیلی خوبی انجام داده‌ای، اما حالا دیگر پیر شده‌ای و آدمای پیر به هیچ دردی نمی‌خورند.

- در تمام زندگی‌ام فقط یک رویا داشتم؛ این که به تمامی هدف‌هایم برسم.

- هیچ وقت معلول نخواهم شد. حالم از همیشه سالم بودن به هم می‌خورد.

- آخر چطور قرار است تعلیم و تربیت مرا زرنگ‌تر کند؟‌ تازه، هر وقت چیز جدیدی یاد می‌گیرم، یک سری از آموخته‌های قبلی‌ام از مغزم پرت می‌شه بیرون. یادت می‌آد که وقتی رفتم دوره سرکه‌سازی خانگی و بعد رانندگی یادم رفت؟

- می‌خواهم چیزی را با تو در میان بگذارم: سه جمله جادویی که در طول زندگی کمک به حالت خواهند بود. شماره 1: هوای من را داشته باش. شماره 2: اوه، ایده خیلی خوبیه، رئیس. شماره 3: وقتی من اینجا رسیدم، همین طوری بود. 

- من آدم بدی نیستم!‌ حسابی کار می‌کنم و بچه‌هایم را دوست دارم. پس چرا باید نصف روز یکشنبه‌ام را صرف شنيدن این کنم که چطور قرار است به درک واصل شوم؟

- (در روبه‌رو شدن با موجودات فضایی) تو رو خدا منو نخورید! من زن و بچه دارم!‌ اونا‌رو بخورید. 

- چه نیازی به روانکاو هست؟ ما که می‌دونیم بچه هايمان خُل و رواني هستند.

- وقتی به صورت خندان تمام بچه‌های عالم نگاه می‌کنم، خوب می‌دانم که می‌خواهند سیخونکی به من بزنند. 

- خُب، ساعت یک شبه!‌ بهتر برم خونه و کمی هم پیش بچه‌ها باشم.

- پسرجون، اگر واقعا دنبال چیزی در زندگی هستی باید به خاطرش کار کنی و عرق بریزی. حالا دیگه ساکت باش! الان می‌خوان برنده‌های بلیط بخت آزمایی را اعلام کنند.

- صرف این که اهمیتی نمی‌دهم، دلیل نمی‌شود که سر هم درنمی‌آورم.

- بارت، با ده هزار دلار،‌ ما میلیونر می‌شیم! می‌تونیم همه جور چیزهای درست و حسابی بخریم... مثلا عشق!‌

- اوه، پس حالا توی کامپیوترهاشون، اینترنت هم دارن! 

- اپراتور، لطفا شماره 911 را برایم بگیرید!

- شاید بلاخره روزی برسد که شخصی به من بگوید «آقا»، بدون این که بعدش ادامه بدهد «بازم داری دسته گل به آب می دی!»

-3-

گفت‌و‌گویی که با ایجیل بریلد، فیلم‌بردار فیلم در بروژ انجام داده و تنظیم کرده بودم در فصلنامه فیلم اینترنشنال منتشر شد. به این لینک سری بزنید؛ مقدمه و چند سوال اول آن را در همین لینک می‌توانید بخوانید اما متن کامل آن را فقط در مجله می‌توانید ببینید. خودم به خاطره چاپ این مطلب هم که بود نشستم دوباره در بروژ را دیدم. هر بار زیباتر می‌شود بدمصب! این هم عکس یکی از بامزه‌ترین صحنه‌های فیلم که در اوج پایانی فیلم قرار دارد.

-4-

برای دو فیلم محشر The Hurt Locker و Broken Embraces پرونده‌هایی آماده کرده‌ایم؛ تا چاپ شدند خبرتان می‌کنم. گذشته از آن، در این شماره ماهنامه دنیای تصویر هم سورپرایز‌هایی برایتان دارم...

-5-

این دو متن را دوستی گرامی برایم ای‌میل کرده بود؛ دومی را سال‌ها پیش در دوران کودکی در هفته‌‌نامه کیهان بچه‌ها خوانده بودم. از همان زمان هم در ذهنم بود و دوستش داشتم؛ خیلی زیاد. داستانکی از لئو تولستوی! فقط لطفا به دقت بخوانید. این دو متن هیچ اشاره‌ای به قناعت و یا نکته‌ای در ستایش فقر و کم‌خواهی ندارند. نکته اصلی‌ آنها در لایه‌های دیگرشان نهفته است.

نصیحت لقمان به پسرش

روزی لقمان به پسرش گفت: «امروز به تو سه پند می‌دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه بهترین کاخها و خانه‌های جهان زندگی کنی.

پسر لقمان گفت: «ای پدر، ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می‌توانم این کارها را انجام دهم؟»

لقمان جواب داد: «اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می‌خوری طعم بهترین غذای جهان را می‌دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده‌ای احساس می‌ کنی بهنرین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای بگیری، آن وقت بهترین خانه‌های جهان مال توست.

داستان مرد خوشبخت

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد، گفت: «نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند.» تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می‌شود شاه را معالجه کرد اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر می‌کند می‌تواند شاه را معالجه کند: «اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می‌شود.»

شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد؛ آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد می‌شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید: «شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت.

-6-

 

رمان ژه نوشته کریستین بوبن این طور شروع می‌شود: «ژه، دو هزار و سیصد و چهل و دو روز از مرگش گذشته بود که شروع به لبخند زدن کرد. در ابتدا، هیچ کس این لبخند را نمی دید. بر سر چیزهایی که هیچ کس نمی بیند، چه می آید؟ رشد می کنند.» («ژه»، نوشته کریستین بوبن، ترجمه: فرزین گازرانی. نشر ثالث، چاپ دوم، 1387.)

-7-

در نمایشگاه کتاب امسال وقتی از نشر قطره رمان داریوش مهرجویی را خریدم، خانم فروشنده کتابی به رسم هدیه به من داد. تشکر کردم و از فرط کنجکاوی آمدم گوشه‌ای و بازش کردم تا ببینم چیه. جنس گیلاس از جانت وینترسن با ترجمه تینا حمیدی. در صفحه‌های آغازین چیزی می‌بینم که سرجایم میخکوب می‌شوم: «هوپی‌ها یکی از قبایل سرخپوست‌ها هستند، چون ما زبان پیچیده‌ای دارند، اما در این زبان، زمان‌های گذشته، حال و آینده وجود ندارد. این مسئله درباره‌ی زمان، گویای چیست؟»

-8-

 

داشتم لابه‌لای یادداشت‌های دوران دانشجویی‌ام دنبال مطلبی می گشتم که دست نوشته‌ای پیدا کردم. چند دیالوگ از نسخه دوبله راننده تاکسی که سالها پیش دوستم حجت آن را داد تا ببینم و من هم چند تا دیالوگ توپ آن را نوشتم گوشه ای. اینهاست:

ترویس بیکل (رابرت دنیرو):‌ «آدم همون قدر سالمه که خودش حس می‌کنه.»

از یادداشت‌های ترویس: «تنهایی در تمام زندگی دنبال من بود، همه جا، تو پیاده‌روها، تو مغازه ها، خلاصه همه‌جا. فرار ممکن نیست. من مرد تنهای خدا هستم.»

8 ژوئن: «هر روز فرقی با روز دیگر ندارد.»

«گوش کنید! اینجا یه نفر هست که دیگر طاقت نداره... یه نفر که روی پای خودش وایساده. اینجا یه نفر هست که دیگه طاقت نداره.»

از نامه: «نگران من نباشید، یه روز یه نفر در میزنه و من پشت درم.»

«... و متاسفانه دیگه راه برگشتی برای من وجود نداره.»

-9-

اولین تصویری که از کارل مالدن یادم می‌آید، زمانی است که در اتوبوسی به نام هوس (الیا کازان، ۱۹۵۱) پیش ویوین لی می‌آید و لی به اولین چیزی که گیر می‌دهد این است که یک آقا نباید با صورت اصلاح‌نشده به ملاقات یک خانم بیاید. همین کارل مالدن بود که در مورد کارهایی که در کودکی کرده بود،‌ گفته: «پدرم شیرفروش بود. به همین خاطر، من هم شیر پخش می‌کردم.» مالدن یک حرف قشنگ دیگر هم زده: «مردم به من می‌گویند که من در عصر طلایی سینما وارد این صنعت شده‌ام. اما من در آن دوره به خصوص در دل سینما بودم، که در آن زمان صرفا یک دوره بود.» مالدن چند ماه پیش در 97 سالگی درگذشت. 

- 10-

این یک داستان مینی‌‌مال نیست؛ به خیال‌بافی اثر روبرتا آلن می‌گویند قطعه‌ای جادویی. از بهترین‌ داستان‌هایی‌ست که تا به امروز در عمرم خوانده‌ام. گول سادگی‌اش را نخورید.

خیال‌بافی

خواهر ناتنی‌ام در صندلی جلوی ماشین جیغ می‌زند و شوهرش – قماربازی مثل پدرمان – با‌ نهایت سرعت در میان کوه‌ها ویراژ می‌دهد. این سفر شبیه به سواری با ترن هوایی است. شوهرِ خواهر ناتنی‌ام طاقت ندارد تا به لاس وگاس برسد و پول همسرش را ببازد. پسر و دختر آنها در صندلی عقب ماشین، که من هم آنجا نشسته‌ام، سفت یکدیگر را چسبیده‌اند. دختر خواهر ناتنی‌ام – که از من بزرگ‌تر است! – هم جیغ می‌کشد. من دماغم را به شیشه فشار می‌دهم. من نمی‌ترسم. 

شوهرِ خواهر ناتنی‌ام شادمانه خنده‌ای سر می‌دهد و بی آن که از سرعتش کم کند یا اول بوق بزند، در جاده کوهستانی شیب‌دار، دور تندی می‌زند. سر هر پیچ که دور می‌زنیم، خواهر ناتنی‌ام فریادی می‌کشد و از شوهرش خواهش می‌کند که سرعتش را کم کند. هر چه او بیشتر التماس می‌کند، شوهرش دیوانه‌وارتر می‌راند. خواهر ناتنی‌ام جیغ می‌کشد:‌ «هممون‌رو به کشتن می‌دی!» اما الان آن قدر به شوهرش خوش می‌گذرد که گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست. من هم گوش نمی‌کنم. اجازه نمی‌دهم کسی مزاحم خیال‌بافی‌ام بشود:‌ من با پسری فرانسوی به اسم ژان در خانه‌ام در نیویورک هستم. ما در دریاچه سنترال پارک قایق سواری می‌کنیم. به ما خیلی خوش می‌گذرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 3:4 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

پاییز / آغوش های ازهم گسسته

 

پاییز دوباره آمد؛ پاییز! فصل محبوبم به پایان آمد و پاییز شروع شد. جیم موریسون وصف حال است که می خواند: «کجا خواهیم بود/ تو و من / وقتی که به سر آید تابستان؟»

-1-

 

این تابلویی است از هیرونیموس بوش؛ نامش هست: «Christ Mocked».

-2-

تماشای آغوش های ازهم گسسته (Broken Embraces) تازه ترین کار پدرو آلمودووار اسپانیایی تبار آدم را حسابی آرام می کند؛ بس بلد است چطور در دل دنیای مدرن و بعضا پست مدرن ما، کلاسیک و تماشایی داستان مدنظرش را روایت کند و تاثیر دلخواهش را بگذارد. پنه لوپه کروز هم یک سکانس بی نظیر در این فیلم از کار درآورده. چند روز است که ضدمسیح/دجال (Antichrist) لارس فون تریر هم جلوی چشمم است؛ برای تماشایش اما دست دست می کنم.  

 -3-

یک ای میل درست کردم - و البته فرستادم - برای معرفی درباره الی... به تمامی دوستان فرهنگی انگلیسی زبانم؛ تمامی سینماگران، شاعران و نویسندگانی که در این مدت با آنها آشنا شده ام و با بعضی از آنها هم مصاحبه کرده ام. از درباره الی... برایشان نوشتم و در کنار پوستر انگلیسی فیلم، چند لینک انگلیسی درباره فیلم هم برایشان ارسال کردم. فعلا لیندا راجرز جوابم را داده، منتظر بقیه واکنش ها هستم. لیندا راجرز چند وقت پیش دو تا از کتاب هایش و آلبوم جدید گروه «نفت خام شیرین سبک/Light Sweet Crude» که خودش یکی از ترانه سرایان آن و شوهرش هم یکی از نوازندگان و خوانندگانش است، را برایم فرستاد که شده یار و یاور موسیقیایی این روزهایم این آلبوم کانتری/فوک! نام آلبوم را هم بسیار دوست دارم: ویرانی و زیبایی «Ruin & Beauty».

-4-

دو صفحه مطلبی که برای مجموعه خانواده سیمپسن تدارک دیده بودم، همین شنبه مورخ چهارم مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت در روزنامه تهران امروز منتشر خواهد شد. تصویری هم که می بینید، مغز جناب هومر سیمپسن است.

-5-

فیلم برونو، جدیدترین دسته گل ساشا بارون کوهن، کمدین انگلیسی، را هر کجا که دیدید، نابود کنید. نمی دانم کوهن کی می خواهد دست از این کارهایش بردارد. فیلمی مشمئزکننده و توهین آمیز. یک رسوایی تمام عیار! گاهی آزادی بیش از حد هم خانمان برانداز می شود! جایی خواندم که خنده دار و بامزه است اما نباید اطمینان می کردم؛ تجربه را تجربه کردن خطاست! 

-6-

راست تصویر: پیر پائولو پازولینی و دست چپ: اورسن ولز.

-7-

این چهار مرحله عمر ماست، بر طبق مصرف مایعات! الان در کدام مرحله آن هستید؟ به گمانم مرحله هایمان به هم نزدیک باشد.

-8-

سال هاست که دیگر مدرسه که هیچ، دانشگاه هم نمی روم. به همین خاطر تا پارسال روز اول مهر دیگر معنایی نداشت برای من یکی! اما از وقتی که تدریس را شروع کرده ام، باز شدن دانشگاه ها معنا پیدا کرده. این ترانه مدرسه (School) از گروه سوپرترمپ را اگر نشنیده اید، به همین مناسبت از اینجا دانلود کنید و گوش کنید. (فقط یادتان نرود اول کُد دانلود را وارد کنید.)

-۹-

مدتی است که شخصی/اشخاصی کامنت های قلابی و بعضا توهین آمیز با استفاده از نام دیگران و آدرس وبلاگ یا ای میل آنها در وبلاگم می گذارد/می گذارند. از این به بعد تصمیم گرفته ام همین طور کامنت را فعال بگذارم اما هر کامنتی که اسمی درست و درمان و آدرس ای میل مربوط نداشته باشد و از چارچوب اخلاقی هم دور باشد، حذف کنم تا حق هیچ یک از دوستانم ضایع نشود و از نام آنها هیچ سواستفاده ای نشود. یک کامنت بی نام ونشان را همین امروز پاک کردم، هر چند توضیح داده بود که بارون کوهن انگلیسی است و نه امریکایی. حق با او بود، تصحیحش کردم. همین جا از تمام کسانی که از این روند دلگیر می شوند، معذرت خواهی می کنم. چاره ای نیست، تا کم بیاورند حسودها از حسودی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

[Vh1 ، MTV ،[V و آخرین بازمانده های ویدئوکلیپ های نیمه شب

از میانه های کابوی نیمه شب؛ جو باک (جان وویت) در جلو و رتسوریزو (داستین هافمن) لنگان در پی او

-0-  

یک ساعت از روز 21 شهریور گذشته و دارم به ترانه های محبوبم از گروه «سوپرترمپ» (Supertramp) گوش می دهم. روزها و لحظه هایی هست که پیش خودم تصور می کنم این گروه انگلیسی، شاید بهترین گروه موسیقی تمام دوران تمام عالم باشد، به خصوص با همان اولین آلبومی که به بازار دادند و اسم خود گروه را روی آن گذاشتند؛ «سوپرترمپ» (۱۹۷۰). این را دیگر مطمئنم که این آلبوم یکی از بهترین شنیده های این عمر بیست و هشتاد ساله ام است. آلبومی ست اثیری که شک ندارم در آسمان ها خمیرمایه اش را تهیه کرده اند. حتی فاصله تهی بین ترانه های آن را هم دوست دارم.

-1- 

معجزه ای رخ داد. با اینترنت دایل آپ خانه ترانه «My Propeller» از آلبوم تازه گروه «Arctic Monkeys» را دانلود کردم و همین حالا دارم آن را گوش می دهم. جوینده یابنده است! این گروه – که لازم است بگویم مارتین اسکورسیزی هم عاشق آن است – چند سالی است که به یکی از گروه های محبوبم تبدیل شده! روزگاری این پست را درباره اشان گذاشته بودم.    

-2-

هفته ای که گذشت، پر از درگیری بود اما بلاخره آن چیزهایی را که می خواستم بنویسم، نوشتم؛ مطلبی درباره رمان داریوش مهرجویی، به خاطر یک فیلم بلند لعنتی، برای ژورنال فرهنگی-هنری پسفیک ریم ریویو آو بُکز که در کانادا چاپ می شود. و هم چنین یادداشتی درباره مایکل جکسون و نگاهی که ما ایرانی ها به این پدیده داشتیم برای ویژه نامه ای بین المللی که آن هم قرار است در کانادا منتشر شود. به انگلیسی نوشتن لذت دیگری دارد؛ با این که کاری نیست که تازه شروع کرده باشم و مدتهاست کارم انگلیسی نوشتن بوده اما باز هم اعتراف می کنم هنوز برایم سروکله زدن با جملات فارسی چیز دلچسب تری ست ولی انگلیسی نوشتن را ترجیح می دهم. حالا در کنار مطالب متعددی که منتظر چاپ آنها هستم، در انتظار انتشار این دو مطلب هم می مانم، خصوصا اولی که قرار است در شماره ای منتشر شود که سردبیر افتخاری آن مارگارت اتوود، رمان نویس شهیر کانادایی، است. باورش برایم بسیار سخت است. مطلب من برای رمان به خاطر یک فیلم بلند لعنتی به زبان انگلیسی از زیر چشمان اتوود خواهد گذشت. خدایا، چقدر دنیایی که خلق کردی، کوچک است!

-3-

چند وقت پیش طلاق به سبک ایتالیایی را دیدم؛ یکی از آن شاهکارهای پیترو جرمی با بازی مارچلو ماسترویانی که هنرپیشه تکی است. شاهکاری است برای خودش این فیلم با یک ترانه گوش نواز بر روی عنوان بندی آغازینش. 

-4-

این همان صفحه پیشنهادهای فیلم هفته نامه ایران دخت است که درباره گاوخونی و به همین سادگی در آن یادداشت های مینی مال به عنوان معرفی فیلم نوشته ام. گاوخونی و رمان به خاطر یک فیلم بلند لعنتی دو تا از آثار هنری تازه دیده و خوانده ام هستند که همین طور دارند در ذهنم بیشتر جا می افتند و محبوب تر می شوند.

-5-

حالا که داریم به روزهای پایانی ماه محبوبم، شهریور، و علاوه بر آن فصل دوست داشتنی تابستان نزدیک می شویم و به زودی سروکله پاییز پیدا خواهد شد، دلم می خواهد از این پست یاد کنم: پست پارسالم درباره این روزها و ترجمه ترانه ای بزرگ از گروه بزرگ تر «The Doors».

-6-

و یک پست دیگر که سالها پیش گذاشته بودم؛ یک عکس به مناسبت روز تولدم.

-7-

این مطلب را روزگاری به عنوان کامنت برای دوستم، نوید غضنفری، نوشته بودم؛ آن زمان که هنوز دوست نادیده و مجازی بودیم. حالا که نوید وبلاگ تازه ای زده و دوستی ما هم خیلی جلو رفته، این مطلب را در وبلاگم می گذارم. یادداشتی است از سر دل و خیلی احساسی-تخصصی! احساسی از این لحاظ که خیلی نوستالژیک است و تخصصی از این لحاظ که باید در آن سال هایی که من و نوید خاطرات مشترک زیادی از آنها داریم، مثل ما شبکه های موسیقی ماهواره را دنبال می کردید... شبکه هایی که حالا هر روز بیشتر از دیروز کارکرد خود را از دست می دهند... و حالا که دیگر Vh1 باز نیست...

نوید جان، همین دیروز بود که داشتم شبکه ها را بالا و پایین می کردم که آخر سر مثل همیشه روی شبکه ی رویایی امان،‌ Vh1، ایستادم. کلیپ جدید جیمز بلانت شروع شد که اسم خاطره انگیزی هم دارد: 1973. تمام که شد و کلیپ بعدی که آغاز شد یک دفعه خون در رگهایم یخ زد. می دونی چی بود: «بازی های احمقانه» (Foolish Games) از «Jewel». آره خودشه، همان آخرین تک ترانه ای که از آلبوم «Pieces of You» به بازار داد. حالا این به کنار که خیلی این ترانه غم گرفته و تلخ را دوست دارم، چیزی که حسابی تکان دهنده بود این بود که یک دفعه بی اختیار پرت شدم به نیمه شبی که جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و برای اولین بار این کلیپ را دیدم و ترانه اش را شنیدم... در همان «Non-stop Hits» های نیمه شب «MTV» (به قول خودمان آسیا) که از نیمه شب هندی ها تحویل آسیای شرقی ها می دادندش وگرنه در طول روز که برای تماشای یک کلیپ خوب باید کلی تبلیغ و ترانه هندی و پخش هزارباره «Don’t play games with my heart» از «Back Street Boys» را تحمل می کردی. مجبور بودی بشینی تا صبح کلیپ ببینی و ضبط کنی، ترانه ها را روی نوار بیاری و... این ترانه برایم یادآور تمام آن شب هایی بود که با ذوق و شوق کلیپ ها را دنبال می کردیم. آن هم به روز و تازه از تنور درآمده. اما حالا وضع فرق کرده. همه اشان در دسترس هستند. لازم نیست راه دوری رفت و کار خاصی کرد. کافی است در «Google» تایپ کنید «Foolish Games» و اولین یافته را ببینید: کلیپ ترانه در سایت «Youtube». این ناشکری نیست یک جور احساس تلخ و شیرین است (شاید همان نوستالژی باشد!)، شیرین از این نظر که خب خدا را شکر حالا دیگر لازم نیست کلی رنج و زحمت به خود داد تا کلیپی دید و تلخ و شیرین به این دلیل که آیا دیگر کسی پیدا می شود (اصلا لزومی دارد که پیدا بشود؟) که در ساعت 3 صبح کلیپ ترانه محشر «3 a.m.» از گروه «Matchbox 20» را روی «MTV» ببیند؟ همان که آرم آبی اش بالا سمت راست در گوشه کادر همیشه و همه وقت خودنمایی می کرد. کسی «[V]» را یادش هست؟ کسی می داند «Mtv Fresh» چه ساعتی از «MTV» آسیا پخش می شد؟ به گمانم ما آخرین نسلی بودیم که چنین احساس هایی را تجربه کردیم... حتم دارم نمی شود لذت گوش دادن و دیدن کلیپ های «Semi-Charmed Life» و «How's it gonna be?» از «Third Eye Blind» را در دل شب با کلمات بیان کرد. حالا جلوی تلویزیون در ظهر جمعه همه این فکرها می ریزند سرم و من هم خلع سلاح شده خودم را تسلیم شان می کنم. «Vh1»را که یافتم به دوستی گفتم این شبکه با روح و روان ما کار خواهد کرد و حالا می فههم که زیاد بیراهه نگفته بودم. حالا «Vh1» همه آن چیزی است که از دنیای ویدئو کلیپ می خواستیم داشته باشیم. حالا می توان با هر کلیپش رو کرد به همه و گفت:«اِ این ترانه واسه سال 95 است و هنوز کلیپش سرپاست! یادش بخیر!» آره حالا مطمئنم که، خوب یا بد، ما آخری های آن نسل بودیم... آخرین بازمانده های ویدئو کلیپ های نیمه شب!

-8-

به جز ویدئوکلیپ ها، برنامه ای بود که خیلی چیزها را در زندگی من عوض کرد یا بهتر است بگویم مشخص کرد. این چند خط در معرفی آن برنامه است: 

سه شنبه ها راس ساعت شش عصر، سرویس جهانی رادیوی بی بی سی برنامه ای داشت که مجری اش تیم اسمیت بود. (الان دیگه فکر نمی کنم پخش بشه!) بیست تا آهنگ پرفروش هفته بریتانیا رو معرفی می کرد و شش هفت تایی از آنها را با ارائه توضیحات مختصری خش می کرد. این برنامه راستش یکی از تاثیرگذارترین برنامه های عمرم من است... شاید به لطف همین برنامه بود که نمره های تاپ زبان کلاس رو می گرفتم اما مطمئنم که نصف علاقه ام به زبان با همین برنامه بود. حدود هفت سال (بدون اغراق می گم) شاید فقط به تعداد انگشتان دستم نتونستم این برنامه رو گوش بدم. هرهفته کارم بود... خودم این روزها به پشت کاری که آن زمان داشتم، غبطه می خورم! تازه کل نیم ساعتش را هم ضبط می کردم و تا هفته بعد گوش می دادم. نوار کاست هایش را هنوز هم دارم... همان بی کیفیت هایی که همزمان با آن طرف آب، ترانه های «Oasis»، «Blur» و ... را روی آنها گوش می دادم... کاش می توانستم این تیم اسمیت را پیدا کنم و فقط بگذارم بداند چقدر آدم مهمی در زندگی ام بوده است.

-9-

چند یادآوری از اولین فیلم امیر کاستاریکا، دالی بل را یادت هست؟، که شاهکار بی نظیری است؛ 1) در مهمانی عمه خانم، موسیقی رقص گذاشته می شود و همه در کار رقصند که باران می گیرد. همه به داخل خانه می روند و پدر زیر باران می ایستد و می گوید: «چرا این کشور هیچ وقت رنگ یک آفتاب حسابی را به خودش نمی بیند؟» 2) پایان فیلم با ترانه «بیست و چهار هزار بوسه» و ملاقات با بلوند! 3) مرگ پدر در همین فیلم، که چیزی شبیه به سکانس مرگ مادر در بیمارستان در شاهکاری از فدریکو فلینی، آمارکورد، از کار درآمده! با این حس طنز که جنازه پدر را رو به قبله خوابانده و شوهر عمه جانِ فیلم کاستاریک وارد می شود و می گوید: «بذاریداش توی تختخواب! بابا، این کمونیست بود!»

-10-

نمایی از پشت پنجره اتاقی از خانه ای بزرگ. داخل اتاق سازهای یک گروه راک برپاست. بلیک (مایکل پیت) وارد می شود. به مرور با هر ساز، قطعه سولویی اجرا می کند. قاب بازتر و بازتر می شود. گویی بلیک (که چقدر اسم بامسمایی دارد؛ همانند ویلیام بلیک (مرد مرده جیم جارموش) که هر دو نامشان را از یکی از غول های رمانتیک انگلستان یعنی ویلیام بلیک (1757-1827) وام گرفته اند) یک تنه تمامی گروه هست و هیچ کس نیست. این همان چیزی است که گاس ون سنت می خواهد در فیلم واپسین روزها (Last Days) نشان بدهد. بلیک، کرت دونالد کوبین بود و نبود. نمی دانم چرا با واپسین روزها تا این حد سرخوش می شوم، با تک تک سکانس هایش؛ با زیر لب زمزمه کردن های بلیک، با صعود روحش از نردبان مرگ. خیلی ها از این فیلم خوششان نیامد اما من...

یکی از پروژه هایی که خیلی حیف شد هیچ وقت ساخته نشد مال همین ون سنت است. یک جورهایی داغش موند به دلمون، مثل ناپلئون کوبریک، داوینچی فلینی، تختی حاتمی و دو فیلم بعدی سه گانه مرگ پازولینی. سنت پس از آیداهوی خصوصی من، تصمیم می گیرد زندگی اندی وارهول را بسازد. آن هم با حضور ریور فینکس در نقش اصلی اما مرگ فینیکس همه چیز را خراب می کند. در کامنت های پست قبلی حرف از آیداهوی خصوصی من شد، یکی از فیلم های محبوبم. این یادآوری از دنیای ون سنت بود.

کلام آخر: دوباره پناه برده ام به جاودانه های «سوپرترمپ» در این وقت شب! و تنهایم با این عکس که استنلی کوبریک در سال ۱۹۴۹ از مونتگمری کلیفت گرفته است.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 3:51 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

به خاطر يک فيلم بلند لعنتی

1- از دل طبیعت وحشی برگشتیم. سفر این طور بود که از تهران شروع کردیم و از جاده هراز به آمل و محمود آباد زدیم؛ یک شب آنجا ماندیم و فردا در میان باران به سمت رامسر رفتیم. در میان راه، سری به نمک آبرود زدیم که صف تله کابین آن دیوانه وار طولانی بود. در رامسر دو شب ماندیم. همان جا هم رفتیم تله کابین رامسر که خوشگل بود؛ آن همه جنگل و آن همه آب دریا که هر چقدر دقیق شدیم به هر رنگی بود جز آبی! بعد هم از جاده چالوس برگشتیم تهران. سر و ته شد چهار روز... اما بی نهایت خوش گذشت.

 

2- شماره 398 ماهنامه سینمایی فیلم منتشر شد. در آن مطلبی از اسکات فونداس درباره دنیای مردانه مایکل مان ترجمه کرده ام. برای همین مجله پرونده ای برای فیلم سامورائی‌ ژان پیر ملویل مهیا کرده ایم؛ مطلبی برای آن نوشته ام. اسمش هست: «مرگ کسب و کار من است.» پاییز منتشر خواهد شد، ان شاالله. و پرونده مترسک هم که...

 

3- برای صفحه راه نما در هفته نامه ایران دخت، پیشنهادهای کوتاه فیلم می نویسم. به زودی نمونه های ایرانی و خارجی آن را اینجا می گذارم تا اگر مجله را نمی بینید، بعضی از این مطالب را بخوانید؛ خصوصا یادداشت 400 کلمه ایم برای فیلم گاوخونی که دوستش دارم.

 

4- رمان به خاطر یک فیلم بلند لعنتی از داریوش مهرجویی را خواندم. یکی از بهترین چیزهایی است که این روزها خوانده ام؛ درست مثل فیلم های بزرگ مهرجویی، مثل آقای هالو، هامون، سنتوری و ... شرح لنگ در هوا بودن در آسیا! یک شاهکار تمام عیار. جوانانی که می خواهند نویسنده بشوند، بخوانند این کتاب را! مهرجویی هر چه بیشتر پا به سن می گذارد، درکش از دنیای جوانان – دنیای ما – و حوادث اطرافش بی نهایت دقیق تر می شود. دارم برای هفته نامه ایران دخت و هم چنین ژورنال ادبی-فرهنگی پسفیک ریم ریویو آو بُکز درباره این رمان چیزهایی می نویسم.    

 

5 - بعد از جشنواره فجر پارسال، تصمیم گرفتم در کنار تماشای فیلم های سینمای جهان – چه کلاسیک ها و چه تازه ترها – بیشتر از قبل به سراغ فیلم های ایرانی بروم. خصوصا تصمیم گرفتم بیشتر فیلم های روی پرده را ببینم. حالا تمامی فیلم های اکران شده بعد از عید را دیده ام... همه را. کار سختی است، تماشای بعضی از آنها، اما با خودم قراری گذاشته ام دیگر. داشتن همراه، البته، کار را آسان تر می کند. درباره اِلی... و تهران انار ندارد را حتما توصیه می کنم.

 

6- این خبر را که در سایت موسیقی ما کار کرده ایم، بخوانید. باب ديلن يا ولگرد خيابانی؟ 

 

7- روزنامه تهران امروز هم دارد پا می گیرد. یک مطلب درباره شان پن در آن کار کردم، یک صفحه. حالا دو صفحه در مورد مجموعه خانواده سیمپسن برای آن آماده کرده ام. وقتی درآمد، آدرس اینترنتی آن را می گذارم.

 

8- این دو حکایت موسوم به مسیح تقدیم به شما. اینها حکایت هایی هستند که با تمام وجود به آنها اعتقاد دارم؛ به خصوص به اولی که در دنیای واقعی سرم آمده است. از احمق فقط باید گریخت، چون با حماقتش نه تنها به خود، که به اطرافیانش هم بسیار ضربه خواهد زد.

 

خطر نادانی

 

حضرت عیسی (ع) فرمود:‌ من بیماران را علاج کردم، به فرمان خداوند مردگان را زنده کردم ولی نتوانستم احمق را اصلاح کنم.

 

پرسیدند: احمق چه کسی است؟

 

فرمود: احمق کسی است که همواره نظر خودش را می پسندد و همه فضیلت ها و دانش ها را از خود می داند و تنها حق را برای خود و به سود خود می خواهد نه برای دیگری و این چنین احمقی هیچ گونه راه علاج و اصلاحی ندارد.

 

 

ستایش در برابر نکوهش

 

حضرت عیسی (ع) روزی بر جماعتی عبور می کرد.

 

آنان درباره مقام او سخنان زشت و ناپسند گفتند. حضرت عیسی (ع) در برابر آنان جز ستایش و تعریف چیزی نگفت.

 

یکی از حواریون پرسید: ای پیامبر خدا! چرا در برابر سخنان زشت آنان جز خوبی و سپاس پاسخی ندادی؟

 

حضرت عیسی (ع) فرمود: هر کسی آن چه دارد، خروج می کند. چون سرمایه آنان این سخنان بد بود، بد گفتند و چون در وجود من جز نیکویی نبود، جز نیکویی چیزی نمی توانستم بگویم.

 

9- داستان خیال بافی را که در روزنوشت هایم گذاشته ام، حتما بخوانید و نظرتان را بگویید.

 

10- من از حال و روز این روزهایم گفتم. شما این روزها چه می کنید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

John Cipollina, Fillmore East, New York, 1968

* تا اوايل هفته آينده؛ زده ايم به دل طبيعت وحشی *

John Cipollina, Fillmore East, New York, 1968
Platinum photograph by Linda McCartney

روزنوشت تازه نوشته ام.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  |