مایکل جکسون در 50 سالگی درگذشت
مایکل جکسون در ۵۰ سالگی درگذشت
Michael Jackson gives in to Him
دوران کودکی و نوجوانی ام پُر است از خاطراتی که با او، ترانه ها و ویدیوکلیپ هایش داشتم
در بخش جهان سایت موسیقی ما همراه ما باشید
دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)
مایکل جکسون در ۵۰ سالگی درگذشت
Michael Jackson gives in to Him
دوران کودکی و نوجوانی ام پُر است از خاطراتی که با او، ترانه ها و ویدیوکلیپ هایش داشتم
در بخش جهان سایت موسیقی ما همراه ما باشید

دختر 10 ساله پس از دیدن "بالا" به آسمان رفت
دخترک 10 ساله آمریکایی که آخرین آرزویش پیش از مرگ دیدن انیمیشن "بالا" بود، به لطف مدیران استودیو پیکسار ـ دیسنی به آروزی خود رسید و از دنیا رفت.
به گزارش خبرنگار مهر، آسوشیتدپرس اعلام کرد کولبی کورتین 10 ساله که به سرطان مبتلا بود و مشتاقانه دوست داشت "بالا" را ببیند، به دلیل ضعف شدید جسمی نمیتوانست به سینما برود. اما به لطف یکی از دوستان خانوادگی که، به مدیران استودیو پیکسار دسترسی داشت، نسخه دی وی دی فیلم را تماشا کرد و همان شب از دنیا رفت.
مادر کولبی میگوید: از دخترم پرسیدم میتواند تا به نمایش درآمدن فیلم منتظر بماند. گفت برای مردن آماده است، اما تا آمدن "بالا" منتظر میماند. وقتی فیلم را دیدم، واقعا هیچ درکی از محتوا و مضمون آن نداشتم. فقط معنی کلمه بالا را میدانستم و قسم میخورم برای من "بالا" یعنی اینکه کولبی قرار است بالا برود، بالا در آسمانها.
کولبی که از سال 2005 به سرطان عروق مبتلا شده بود، ماه آوریل تبلیغات "بالا" را دید و از همان زمان به تماشای این فیلم علاقه نشان داد. اما وضع جسمانی او این اواخر رو به وخامت گذاشت و شرکتی هم که قول داده بود برای بردن کولبی به سالن سینما به او ویلچر برساند، به وعده خود عمل نکرد. بعد هم بیماری او چنان شدت گرفت که نتوانست از خانه بیرون برود.
تماس دوست خانوادگی کورتینها با مدیران دو استودیو پیکسار و دیسنی نتیجه داد و آنها بعد از اطلاع از ماجرا تصمیم گرفتند یک نسخه از دی وی دی فيلم روي پرده خود را به در خانه کولبی کوچولو بفرستند. کارمند پیکسار همراه با "بالا" عروسکهای شخصیتهای کارتون و چند یادگاری دیگر هم از این فیلم برای کودک بیمار آورد.
کولبی به قدری بیمار بود که حتی نمیتوانست چشمان خود را برای دیدن فیلم باز کند و مادر مهربانانه کنار تخت صحنهها را برایش توصیف میکرد. وقتی مادر از دخترش پرسید که آیا فیلم را دوست داشته یا نه، کولبی کوچولو سر خود را به نشانه رضایت تکان داد. کارمند پیکسار پس از پایان فیلم نسخه دی وی دی "بالا" را با خود برد؛ با چشمهایی پر از اشک.
کولبی کوچولو که به آخرین آرزوی عمر کوتاهش رسیده بود، همان شب در حالی از دنیا رفت که پدر و مادرش بر بالین او حاضر بودند. حالا مهمترین یادگاری کولبی برای پدر و مادر عروسکهایی است که دخترک هنگام دیدن فیلم در دست داشت؛ نشانههایی از آخرین آرزوی برآورده شده او.
"بالا" داستان پیرمردی بدخلاق است که پس از مرگ همسرش تصمیم میگیرد آروزی مشترکشان را برآورد کند. او هزاران بادکنک به سقف خانه خود میبندد و برای دیدن آمریکای جنوبی به آسمان میرود. اما پیرمرد در این سفر تنها نیست و یک بچه شیطان و دوستداشتنی هم او را همراهی میکند.

Pink Floyd
Hey You
Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, don't help them to bury the light
Don't give in without a fight.
Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.
But it was only fantasy.
The wall was too high,
As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.
Hey you, out there on the road
always doing what you're told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, don't tell me there's no hope at all
Together we stand, divided we fall.

* رای ما فقط سبز! به امید ایرانی آبادتر حتی اگر شده یک قدم روبه جلوتر!
* چند ساعتی است که خبر اول سايت ها شده: جسد برهنه ديويد کارادين را در هتلی در بانکوک پيدا کرده اند، آويزان در کمد لباس ها. مي گويند بازيگر ۷۲ ساله (همان بيل در بيل را بکش جلد ۱ و ۲) خودکشی کرده اما نزديکان به او مي گويند مرگش تصادفی بوده...
در چنگال سرنوشت
درختان شادمانند از آن که به ندرت دستخوش احساسات می شوند
اما تخته سنگان بسی شادترند، آنان هیچ احساسی ندارند.
دردی به بزرگی دردِ زنده بودن
و باری سنگین تر از زندگی هوشیارانه نیست.
بودن و هیچ ندانستن و نه حتی راهی روشن پیش رو
و ترسِ بودن و بیم های آتی...
و دهشت بی چون و چرایِ این که فردا مُرداری بیش نخواهی بود
و اسیر رنج بودن در طول زندگی و در گذر از تاریکی،
از آن چه نمی شناسیمش و بدان سوءظن نمی بریم...
و جسمی که با چند خوشه انگور ناب به کام وسوسه فرو می رود،
و گور، که با دسته گلهای خاکسپاری، ما را چشم در راه دارد
و نمی دانیم که رهسپار کجاییم
همان طور که نمی دانیم از کجا آمده ایم!
روبن داریو، شاعر شهیر و دوران ساز نیکاراگوئه ای (1876-1916)، ترجمه: ج.ر.
در شاهکار انجمن شاعران مرده صحنه ای است که معلم ادبیات، آقای کیتینگ (رابین ویلیامز)، برای دانش آموزانش از روزگار جوانی خود می گوید؛ آن وقت ها که شعر – و به خصوص اشعار شاعران بی همتای دوره رمانتیک انگلستان – مثل شیر و عسل بر لبان و زبان های او و همکلاسی هایش جاری بوده است. شعر بالا هم روزگاری برای من این طور بود، و هنوز هم هست. شاید هفت هشت سال پیش باشد که آن را ترجمه کرده ام و حالا لابلای یادداشت های دست نویس آن روزها یافته ام آن را بار دیگر... این هم ترجمه انگلیسی آن.

* نمی دانم چقدر سینمای لوئیس بونوئل را دوست دارید؛ من شیفته آثار او بوده ام و هستم. اما از زمانی که راه شیری – یکی از سه فیلم سه گانه در جست و جوی حقیقت – را دیده ام احساس می کنم بی نهایت دوستش دارم. اصلا شاید با آلفرد هیچکاک هم عقیده بشوم که بونوئل بهترین کارگردان سینماست. راه شیری را کارگردانی ساخته که قرار است ملحد باشد اما از گوشه و کنار آن نور حقیقت بیرون می زند؛ در اوج توازن است این فیلم و بار دیگر این ایده ام برایم ثابت شد که ملحدان بهترین فیلم های مذهبی را می سازند. اوضاع روبه راه شود، برایش پرونده ای درخواهیم آورد تا عرض ارادتی به استاد مسلم سینما کرده باشیم.

* مطلبی نوشته ام به نام «قصه پیرشدن تو شنیدن داره!» برای فیلم بزرگ مورد عجیب بنجامین باتن که در کنار دیگر مطالب پرونده ای که برای فارست گامپ و مورد عجیب بنجامین باتن (فارست/بنجامین) گردآوری کرده ایم، در شماره 395 ماهنامه سینمایی فیلم منتشر شده است... برای این که پی ببرید این عنوان را از کجا آورده ام باید مطلب را بخوانید. فهرست مطالب این شماره.
* روز به روز داریم به نمایشگاه شاهکارهای نقاشی در موزه هنرهای معاصر نزدیک و نزدیک تر می شویم...
* روزنوشت تازه نوشته ام. درباره راننده تاکسی و آلبوم جدید باب دیلن. و بخش جهان سایت خودمان موسیقی ما را هم که حتما ببینید.

* شماره ۳۹۵ ماهنامه سینمایی فیلم منتشر شد؛ پرونده ای برای مورد عجیب بنجامین باتن/فارست گامپ. فهرست مطالب را اینجا ببینید.
قبل از این که به سراغ مطلب های دیگر بروید، حتما این شعر از برتولت برشت را با صدای بلند و با حفظ لحنش بخوانید؛ ادبیات یعنی این، ترجمه یعنی این...
نغمه یه عاشق
گاهی وختا که نیش تو وا می کنی و
منو می خندونی،
با خودم فکر می کنم:
حالاست که می تونم بمیرم
بعد از اون دیگه
تا آخر عمرم عاقبت به خیر می شم.
وختی که پیر بشی و
به من فکر کنی
مث همین امروز منو می بینی
و تو عشقکی داری
که هنوز جوونِ جوونه.
ب. ب.، ترجمه علی عبداللهی، عاشقانه های آلمانی، انتشارات مروارید.
-1-
نشسته ام پشت کامپیوتر تا برای وبلاگم بنویسم. کارهایم را گذاشتم روی حالت استند بای، چون باید برای خودم هم وقت بگذارم و بنویسم.
روزهای آخر اردیبهشت است و ماهی که گذشت پر از رویدادهای سخت و نفس گیر بود. حالا خرداد هم به همین ترتیب خواهد بود. یکی از کارهای مهم در خرداد ماه ماجرایی است که خبرش را می توانید اینجا بخوانید: تماشای پاپ آرت های اندی وارهول تنها بخش کوچکی از این بزم بصری است.
از قرار معلوم، پرونده فیلم «مورد عجیب بنجامین باتن» هم اول خرداد در ماهنامه سینمایی فیلم منتشر خواهد شد و این که باید بر روی پرونده های «مردی روی سیم» و «مترسک» هم کار کنم که هر دو در کنار هم می شوند همان پروژه مطبوعاتی عمرم.
-2-

کارها که زیاد است، پس بی خیال آنها. برایتان چند تا نقل قول از اسکار وایلد آورده ام:
«یک مرد می تواند با هر زنی شاد و خوشبخت باشد، البته به شرط آن که او را دوست نداشته باشد.»
«باید از بحث و جدل پرهیز کرد؛ همیشه زننده و اغلب متقاعد کننده اند.»
« همیشه دوست دارم همه چیز را درباره دوستان جدیدم بدانم و هیچ چیز از قدیمی ها نفهمم.»
«اگر می خواهی حقیقت را به مردم بگویی، بخندانشان، وگرنه تو را خواهند کشت.»
«نصیحت کردن همیشه کار احمقانه ای است اما خوب نصیحت کردن کار مهلکی است.»
-3-
مدتها پیش بخش کوچکی از ترانه «دوری از من» (Far From Me) از گروه «نیک کیو اند دِ بد سیدز» را در گوشه ای ترجمه کرده بودم؛ حالا اینجا می آورم آن را.
تو گفتی در کنارم می مانی
در گذر از فراز و نشیب ها
این عین گفته هایت بود
ای رفیق روزهای خوشی
تو معشوق شیر دل من
با احساس اولین خطر شتابان به آغوش مادر گریختی
این همه دوری از من
دوری از من
شناور در دریای تهی و خالی از ماهی ات
دوری از من
دوری از من
You told me you'd stick by me
Through the thick and through the thin
Those were your very words
My fair-weather friend
You were my brave-hearted lover
At the first taste of trouble went running back to mother
So far from me
Far from me
Suspended in your bleak and fishless sea
Far from me
Far from me
-4-
نامه ای است که به اشتباه به چارلی چاپلین نسبتش می دهند؛ این اصلا مهم نیست که کی آن را نوشته – شما بخوانید روزنامه نگاری قدیمی – مهم این است که همیشه نکته های ساده ولی عمیقی در آن است به خصوص این بخش آن: «تا وقتی قلب عریان كسی را ندیدی، بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای كسی كه معنی نگاهت را نمی فهمد، گریان مكن. قلبت را خالی نگه دار، اگر هم یک روزی خواستی كسی را در قلبت جای دهی، سعی كن كه فقط یك نفر باشد، به او بگو كه تو را بیش تر از خودم و كمتر از خدایم دوست دارم.»
-5-
روزنوشت هایم را مرتب به روز می کنم؛ اگر هر دو جا را بخوانید به یادداشت های یکسان برخواهید خورد اما مطمئن باشید چیزهای تازه در هر دو طرف – وبلاگ و روزنوشت – پیدا خواهید کرد.
-6-
این یکی از چیزهای بامزه ای است که مدتها پیش دیده بودم و حالا آن را با شما تقسیم می کنم.

بعدی را باور کنید که از این مدل آدم ها در همین دور و بر ما فراوان هستند؛ آن هایی که... در کاریکاتور ببینید. فقط می توانید حدس بزنید زندگی با چنین آدم هایی چقدر می تواند مشمئزکننده باشد.
%20House%20of%20Small%20Cubes%20-%20Roozneveshte%20Javad%20Rahbar.jpg)
سلام! از صحت و سقم این متن خبری ندارم؛ دوستم کامبیز آن را برایم فرستاده بود، خواندمش. بی نهایت لذت بردم (راستش خودم هم کمی همین مدلی هستم) و اینجا می گذارمش تا شما هم بخوانید:
«ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش، كه ساختمان بزرگی بود، هزینه می كرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند که آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموران فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان هاست!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.
پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند. پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت: «پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!»
پسر حیران و گیج جواب داد: «پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!! چطور می توانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!»
پدر گفت: «پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ای ست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!»
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی دستگاه ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری، او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.»
با این عبارتش این روزها خیلی کار دارم: « كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت!»
***
این روزها آن قدر اتفاق های هیجان برانگیز برایم رخ می دهد – آن هم پشت سر هم – که خوشبختانه... در یک کلام، شادم. خدا را شکر. البته هنوز نرسیده ام بروم نمایشگاه کتاب اما تا وسط هفته حتما می روم. بخش عمده آن پروژه های مطبوعاتی هم دارد به پایان می رسد، هم شادم و هم به نوعی غمگین. یک غم عجیب!
* از دیالوگ های فرانسیس – لاین (آل پاچینو) در شاهکاری به نام «مترسک» (1973)

* یکی از خبرهای خوش: روزنوشت های جواد رهبر
***
برای ایران دخُت!
نمی دانم آیا هفته نامه ایران دخت را که گروهی از بروبچه های شهروند امروز درمی آورند، می بینید یا نه؟ به هر حال، اگر تصمیم دارید آن را ببینید، باید شنبه هر هفته در تهران زود دست به کار شوید، چون در یک چشم به هم زدن از روی کیوسک ها غیب می شود! دو صفحه داستان در این هفته نامه هست که من درمی آورم، ترجمه هایی از پیر پائولو پازولینی، نمونه هایی ناب از فلش فیکشن، مایکرو فیکشن، داستان های کوتاه کلاسیک، مدرن و پست مدرن. امشب دارم داستانی با نام خیال بافی برای شماره هفته بعد ترجمه می کنم؛ یکی از بهترین داستان های کوتاهی که در سراسر عمرم خوانده ام... دو صفحه داستان را از دست ندهید چون هر نوع سلیقه ادبی را ارضا می کند و این آرزوی همیشگی من در همه چیز است.
*****
یک ماه از سال جدید گذشت!
روز آخر فروردین 1388، بلاخره یک آفتاب درست و حسابی دیدم. آن قدر منتظر چنین روزی ماندم که بلاخره آمد... یک روز بهاری تمام عیار.
یکی دو هفته پیش که حسابی از دست هوای ابری کلافه شده بودم، عصر از خانه بیرون زدم تا بروم سازمان. آن چنان بارانی گرفت که چتر به دست، مجبور شدم کنار سوپرمارکتی بایستم تا بند بیاید. بعد سوار تاکسی شدم و حرکت کردیم؛ در میان راه – چیزی حدود نیم ساعت – آن چنان رنگین کمانی زد که به عمرم ندیده بودم. سیر تماشایش کردم و به داستایوفسکی خندیدم؛ او می گفت: «آدمی خوشبخت نیست، چون که نمی داند خوشبخت است.» مهم این بود که من می دانستم که خوشبختم؛ این حس را یک بار هم در حین شستن بشقابی پیدا کرده بودم. کی و کجایش بماند برای خودم.
بیشتر رنگین کمان های عمرم را در دوران کودکی دیده بودم و پیش از آن که آن روز معجزه رنگ ها را در آسمان ببینم، هایکویی برای وبلاگ نوشته بودم که دلم نمی آید، اینجا نگذارمش؛ این برای چارلز بوکوفسکی است؛ اگر با دنیایش آشنا نباشید از هایکوی من هم سر درنمی آورید:
هایکوواره ای به چارلز بوکوفسکی در زیر باران های ناگهانی این روزها
به گُه کشیده شده
شیشه عینکم
ز باران بهاران.
*****
باراک اوباما بیش از همه نیازمند تغییر است!
هر روز به انتشار آلبوم جدید باب دیلن نزدیک تر و نزدیک تر می شویم؛ این دم آخری، دیلن جمله ای در مورد باراک اوباما گفته بود که خیلی به دلم نشست؛ این که آقای رئیس جمهور امریکا با شکست کاخ سفید را ترک خواهد کرد.
از همان زمانی که باراک اوباما دوران ریاست جمهوری خودش را آغاز کرد، می خواستم این جا چیزی بنویسم و از این بگویم که این انسان چقدر تصنعی است؛ باراک اوباما خودش نیست، یعنی خودی ندارد. او قرار است هر چه جرج دبلیو بوش نبوده، باشد. این دقیقا اشتباه بزرگی است که باراک اوباما مرتکب آن شده است. این را می شد از همان پیام نوروزی اش فهمید، که مثل طوطی های دست آموز برگشت خطاب به ما گفت: «عید شما مبارک!» تا این جای کار در مورد سیاست داخلی که درمانده و پیام «نیازمند تغییریم» هم که فعلا در زمینه سیاست خارجی – به ویژه در مورد ایران – جواب نداده است. باراک اوباما نمی خواهد تغییری ایجاد کند، او برنامه ای برای تغییر ندارد، او می خواهد کارهای ناپسند بوش را جبران کند. مادامی که باراک اوباما نتواند ماهیتی برای خود دست و پا کند، به جایی نخواهد رسید. این روزها دلم برای جرج دبلیو بوش تنگ شده؛ هر چقدر هم که بد بود، دست کم خودش بود، نه مثل باراک اوباما، انسانی ماشینی و تصنعی، بدون هیچ تعریفِ شخصی. او بیشتر از هر کس دیگری نیاز دارد شعار خود را عملی کند، اوباما باید خود را تغییر بدهد، آن هم به معنای واقعی کلام.
همین الان می دانید چی دیدم؟ وال استریت ژورنال هم نوشته بود که ایران، باراک اوباما را به بازی گرفته است؛ اوباما راه را اشتباه رفته؛ گاهی گاوچران ها بهتر از اوضاع دنیا سر درمی آورند تا دیپلمات های خوش زبان...
*****
* درگیر چند تا پروژه مطبوعاتی هستم، که یکی از آن ها شاید نهایت آروزیم در این وادی باشد؛ یعنی بعد از انجام آن دیگری آرزویی در دنیای مطبوعات نخواهم داشت... فعلا امیدوارم به انجام آن کار.
*****
* برای مورد عجیب بنجامین باتن و فارست گامپ، پرونده ای مفصل برای مجله فیلم آماده کرده ایم. امیدوارم به زودی چاپ شود تا بخوانید و نظر بدهید، به خصوص در مورد مطلبی که در مورد فیلم تازه دیوید فینچر نوشته ام.
*****
* این نقاشی را تا در میل باکس دوستی دیدم، بدون آن که نقاشش را بشناسم، به او احسنت گفتم. نگاه کنید، هیجان و دلهره در وجود دخترک را می بینید؟ بعد دیدم گشتم در اینترنت اسم تابلو را یافتم: «اولین قرار ملاقات» از نقاشی روسی با سی و اندی سال به نام اسلاوا گروشف.

*****
* این عکس بالای پست را هم به یاد سهراب سپهری گذاشته ام؛ امروز روز مرگ اوست. دیگر نباید پرسید چرا هنرمندانی از این دست نداریم؟ مثل روز روشن است، چون زمانه عوض شده. عصر ما دیگر چیزی به نام هنرمند ندارد، هر کسی هم هست از نسل قدیمی هاست.
*****
و نامجو سرانجام حرف همیشگی من را زد!
* راستی محسن نامجو حرف دل همیشگی ام در مورد موسیقی سنتی ایران را زد. دمش گرم! بخوانید!
*****
* پایان این پست را باز می گذارم، تا هر چیزی که یادم آمد به آن اضافه کنم. این روزها، دارم به کارهای عقب مانده ام هم می رسم، برای همین کمی حواس پرت شده ام.