تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

...نقاشی هم می کرد

به یاد صادق هدایت

امروز جسد تو را می یابند. الیوت راست می گفت: "آوریل ظالم ترین ماههاست."

گریزت از این دنیای پلشت همزمان است با مرگ صدایی معصوم و جانسوز.

لورا نیرو هم امروز می میرد.

Photo 

 هر دو برایم عزیزید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/19ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

میان دو هیچ

 

از قصیده کبوتران تاریک

 

بر شاخساران درخت غار

دو کبوتر عریان دیدم.

یکی دیگری بود

و هر دو هیچ نبودند.

 

فدریکو گارسیا لورکا، ترانه شرقی و اشعار دیگر. برگردان: احمد شاملو

 

    جناب پیتر گریناوی عزیز. بلاخره فیلمی از فیلم های شما را دیدم و باید به عرضتان برسانم که حسابی مرا غافلگیر کردید. مدتها بود که شما را می شناختم و درباره آثارتان مطالب چندی خوانده بودم. اما امان از بازار فیلم آن زمان. حسرت تماشای آثار شما بر دل ما مانده بود حسابی. باز خدا پدر و مادر دی وی دی را بیامرزد که به واسطه آن موفق به پیدا کردن آثار شما شدیم. از شما سه فیلم به دست آورده ام و چندتای دیگر هم در دسترس است. اما دیروز که فیلم "باغ وحش؛ یک زد و دو صفر" را دیدم، کلی فحش جانانه نثار خویش ساختیم که چرا زودتر آثار شما را ندیده ایم. برایتان بگویم که قریب یک سال است که فیلم "آشپز،‌ دزد،‌ همسرش و معشوقه اش" را بر روی دی وی دی دارم لیکن از تماشای آن به دلیل کمبود وقت محروم مانده ام. هرچند اکنون مصمم هستم تا حتما تمامی آثارتان را به دقت ببینم. قربان شما،‌ بری لیندن.

 

 

          

                       

 

 

 

 

به نظرم  همین چند عکس به خوبی عظمت این فیلم را آشکار می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/19ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

...و سوگند می خورم که تفنگی ندارم

 

    امروز پنجم آوریل است. همان روزی که جسد کرت کوبین، رهبر محبوب ترین گروه زندگی ام یعنی نیروانا را در خانه اش یافتند. شاید صحنه ای مانند آنچه در فیلم بی نظیر گاس ون سنت، واپسین روزها ، دیده ایم رخ داده است: روح برهنه بلیک از نردبانی صعود می کند. نیل یانگ، کرت را در کنار فرشتگان متصور می شود و من او را بزرگترین و محبوب ترین چهره نوجوانی ام می دانم.

     اولین شعرش را در نه سالگی نوشت. بر روی دیوار این جملات را حک کرد:

 

"از مامان متنفرم،

از بابا متنفرم،

بابا از مامان متنفره،

مامان از بابا،

قصد ماجرا هم اینه که حسابی پکرت کنه."

 

 Young Kurt Cobain, seen here in a yearbook picture. This picture was handed out at his memorial service.

  

Kurt's first poem (he wrote it on the wall when he was 9)

'I hate mum,
I hate dad,
Dad hates mum,
Mum hates dad,
It just wants to make u feel so sad.'

  

    یادش همیشه گرامی باد. بیست و هفت ساله بود که خودکشی کرد. من هم بیست و هفت ساله ام. امسال پنج آوریل حس عجیبی برایم داشت. نمی دانم چرا. در ترانه "همان طور که هستی بیا" کرت می گوید: "...و سوگند می خورم که تفنگی ندارم." افسوس که داشت. و من هم امروز سوگند یاد می کنم که تفنگی ندارم.   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/16ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

لس آنجلس تایمز: غول آرام داستان نویسی امریکا

خانه ای تحت محاصره

 

  

  لیدیا دیویس

 

              به مادرم           

 

    در خانه ای تحت محاصره زن و مردی زندگی می کردند. در آشپزخانه که از ترسشان به آن پناه برده بودند، زن و مرد صدای انفجارهای کوچکی شنیدند. زن گفت: "باد." مرد گفت: "شکارچیان." زن گفت: "باران." مرد گفت: "ارتش." زن دلش می خواست به خانه اش بازگردد،‌ اما او از پیش در خانه اش بود،‌ همان جا در میان صحرا در خانه ای تحت محاصره."

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/14ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

گنج مدفون

                                                      خانه روح زده

 

                                       

                                                     ويرجينيا وولف 

 

هر ساعتي كه بيدار مي شدي ،صداي بسته شدن دري مي آمد. دست در دست ، از اتاقي به اتاق ديگر مي رفتند، اين جا بر مي داشتند ، آن جا باز مي كردند، آرام مي گرفتند آن زوج شبح وار.

زن گفت: " اين جا گذاشتيم اش " و مرد افزود: " آه ، ولي اين جا هم گذاشتيم اش " زن زير لب گفت: "در طبقه بالا" مرد نجواكنان گفت: " و در باغ."  گفتند: " آهسته وگرنه بيدارشان خواهيم كرد".

ولي اين گونه نبود كه بيدارمان كرده باشيد. آه ، نه. يكي شايد بگويد: "به دنبال آن مي گردند، پرده را مي كشند" و يك يا دو صفحه ديگر را بخواند. يكي شايد مطمئن باشد و قلم را در حاشيه كتاب بگذارد: "اينك آن را يافته اند." و بعد، خسته از مطالعه، يكي شايد بلند شود و برود تا به چشم خود ببيند، خانه سراسر خالي است، درها بازمانده اند، فقط كبوترهاي جنگلي با خرسندي از ته دل آواي خود را سر مي دهند و صداي ماشين خرمنكوب از مزرعه شنيده مي شود. "براي چه به اين جا پاگذاشتم؟ در جست و جوي چه بودم؟" دست هايم تهي بودند. "در اين صورت شايد در طبقه بالا باشد؟" سيب ها در اتاق زير شيرواني بودند. و باز در آن پايين، باغ مثل هميشه آرام بود، تنها كتاب بر روي چمن افتاده بود.

اما آن را در اتاق پذيرايي يافته بودند. كسي هم نتوانست آن ها را ببيند. شيشه هاي پنجره تصوير سيب ها را منعكس مي كردند، تصوير گل هاي سرخ را؛رنگ تمام برگ ها بر شيشه، سبز بود. اگر به اتاق پذيرايي پا مي گداشتند، تنها سمت زرد رنگ سيب را مي ديدند. ولي لحظه يي بعد اگر در باز مي شد، سيب ها بر كف اتاق پخش مي شدند، بر ديوارها آويزان مي شدند، از سقف مي آويختند-چه ؟ دست هايم تهي بودند. سايه توكايي، عرض قالي را طي كرد؛ از قعر عميق ترين چاه هاي سكوت ، كبوتر جنگلي آواي خود را سر مي داد. "امن، امن، امن" نبض خانه به آرامي مي زند. "گنج مدفون؛ اتاق..." نبض لحظه يي متوقف شد. آه، آيا آن همان گنج مدفون بود؟

لحظه يي بعد ، روشنايي محو شده بود. پس بايد رفت بيرون در باغ؟ ولي درختان به جاي پرتو سرگردان آفتاب، تاريكي را گستردند. چنان لطيف، چنان بي نظير، پرتويي كه هميشه در پشت شيشه خواستار گرمايش بودم، آرام به زير سطح شيشه رفت. شيشه، مرگ بود؛ مرگ در بين ما بود، اول به سراغ زن آمد، صدها سال پيش، خانه را ترك مي كرد، همه پنجره ها را مي بست ؛ اتاق ها تاريك بودند. مرد خانه را ترك كرد، به شمال رفت، به شرق رفت، چرخش ستارگان را در آسمان جنوبي ديد؛ به جست و جوي خانه برآمد، و آن را فرورفته در تپه ماهورها يافت. "امن،امن،امن" نبض خانه شادمانه مي زند، "گنج از آن شماست".

باد در خيابان زوزه مي كشد. درختان به اين سوي و آن سو خم و راست مي شوند. پرتوهاي نور ماه، آشفته و پريشان، در باران فرو مي ريزند و سرازير مي شوند. نور چراغ اما مستقيماُ از پنجره به بيرون مي تابد. شمع ، تند و بي صدا، مي سوزد. زوج شبح وار پرسه زنان در خانه، در حال باز كردن پنجره ها به نجوا با يكديگر سخن مي گويند تا مبادا ما را از خواب بيدار كنند، آن دو در پي شادماني خويش اند.

زن مي گويد: "اين جا خوابيديم." و مرد اضافه مي كند: "بوسه هاي بي شمار" "صبح از خواب برخاستن" "درخشش نقره يي ميان درختان" "طبقه بالا" "در باغ" "وقتي تابستان فرا رسید" "در موسم برف زمستاني" در دور دست، درها همچنان بسته مي شوند، به آرامي مثل ضربان قلبي به صدا در مي آيند.

نزديك تر مي آيند، در آستانه در مي ايستند. باد فرو مي نشيند، باران، نقره را به پايين شيشه فرو مي غلتاند. چشمان مان تار مي شوند، صداي پايي را در كنارمان نمي شنويم؛ هيچ بانويي را نمي بينيم كه شنل شبح گونش را از هم باز كند. دست هاي مرد دور فانوس را مي گيرند. مرد به آرامي مي گويد:"نگاه كن" "انگار خوابيده اند و عشق بر لبان شان جاري ست."

خم مي شوند، فانوس نقره يي شان را بالاي سر ما نگه مي دارند، مدتي با تمام وجود نگاه مي كنند. مدتي طولاني مكث مي كنند. باد بي درنگ مي وزد، شعله به آرامي سر خم مي كند. پرتوهاي پراكنده ماه ، عرض كف و ديوار اتاق را طي مي كنند و صورت هاي خم شده زن و مرد را هاشور مي زنند؛ صورت هاي متفكر را ؛ صورت هايي كه خفتگان را جست و جو مي كنند و در پي شادماني پنهان آن هايند. "امن،امن،امن" قلب خانه،سرافراز،مي تپد. مرد آه مي كشد: "سال هاي طولاني" "دوباره پيدايم كردي." زن زير لب مي گويد:"اين جا مي خوابيديم، در باغي كتاب مي خوانديم، مي خنديديم، سيب هاي اتاق زيرشيرواني را جمع مي كرديم. ما گنج خود را اين جا گذاشتيم" خم مي شوند، نورشان پلك هايم را از هم مي گشايد. "امن،امن،امن،!" نبض خانه ديوانه وار مي زند. در حال بيدار شدن، فرياد مي زنم: "آيا اين گنج مدفون شماست؟ "نور دل."

 

                                 

                                                    (ویرجینیا اثر ونسا بیل)

 

    یادداشت ها:

   

   داستان حاضر را در سال 1381 ترجمه کردم و به نوعی اولین ترجمه جدی ام بود که مهر همان سال در ماهنامه گلستانه منتشر شد: در پرونده ای درباره وولف که دوست گرامی ام محمد رضا فرزاد آن را گردآوری کرده بود.  

    فضای داستان حاضر شباهت بسیاری به فضای یکی از فیلم های همان سال دارد. یادم می آید که همان عصری که داستان را به محمدرضا دادم، به خانه آمدم و آن فیلم را دیدم. فیلم خوبی است. آیا یادتان می آید از چه فیلمی سخن می گویم؟ 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/11ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

به یاد جیمز جویس

Love between man and man is impossible because there must not be sexual intercourse and friendship between man and woman is impossible because there must be sexual intercourse

A Painful Case, James Joyce 

  

       مجموعه داستان دوبلینی ها اثر جیمز جویس داستان های عجیب و غریبی دارد. از عجیب و غریب مرادم بیشتر حسی است که به خواننده القا می کند. یکی از داستان های محبوب من داستان شماره  یازده یعنی "یک مورد دردناک" است. حس گنگی دارد که از همان ابتدا تاکنون با من مانده است. این کاریکاتور بی دلیل (شاید هم دلیلی وجود داشت)‌ مرا به یاد این داستان جویس انداخت. با هم دوباره می خوانیم "یک مورد دردناک" را.

  

                                           

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/08ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

آخرین مطلب سال 85 یا اولین مطلب سال 86 ؟ اشتباه نکنید! مسئله این نیست.

 

 

        مارسل پروست حافظ من است و خوشی ها و روزهایش همان نقشی را در زندگی ام ایفا می کند که دیوان خواجه برای خیلی ها ایفا می کند. همان تفال های سرمستانه و دلتنگ را می گویم. کتاب "خوشی ها و روزها" را در آستانه سال نو خریدم. چندین سال پیش از این. اما هر سال شب سال نو حتما به آن تفالی می زنم تا قطعه ای بخوانم.

 

                                     

                     

     در گذر روزها هم این اتفاق زیاد رخ می دهد، درست حکایت بری لیندن کوبریک را برایم دارد که هروقت دی وی دی دومش را می گذارم تا سکانس محبوبم، یعنی آشنایی ردموند بری با لیدی لیندن را ببینم، متوجه می شوم به پایان فیلم رسیده ام و سرشار از احساس دی وی دی را تا دیداری دوباره در فرصتی دیگر از درایور بیرون آمده بر می دارم.

 

                         (نمایی از همان سکانس جادویی و استثنایی)

 

    اولین کتاب پروست هم دقیقا همین حالت را دارد. قصد خواندن یک قطعه را می کنم و به خودم که می آیم می بینم ساعت ها مشغول گشت و گذار در هفت شهر عشق پروست بوده ام. امشب هم، به رسم هر سال تفالی به دیوان پروست زدم و حیفم آمد که این قطعه زیبا را با دوستانم تقسیم نکنم. ساعت ۰۰:۴۵ است. چیزی تا آغاز سال جدید نمانده است. از صمیم قلب برای شما دوستان گرامی سال خوبی را آرزو می کنم. تا سال بعد. این شما و این هم قطعه ای دلنشین از پروست دلبندم.

 

دوستی

 

    چه خوش است هنگامی که غمی به دل داری به گرمای بستر پناه ببری و آنجا، فارغ از هر کوشش و هر مقاومتی، حتی سر به زیر پتوها فرو برده، خود را یکسره رها کنی و، چون شاخه ها در باد پاییز، بنالی. اما بستری از این بهتر هست، آکنده از بوهای ملکوتی. و آن بستر نرم و شیرین، بستر ژرف، بستر رخنه ناپذیر دوستی ماست. دلم را، وقتی سرد و غمین است، لرزان از سرما بر آن می خوابانم. حتی اندیشه ام را هم در بستر محبت گرممان دفن می کنم، دیگر چیزی از بیرون در نمی یابم و دیگر سر دفاع از خود ندارم، خلع سلاحم، اما بمعجزه محبتمان در جا دژنشین و شکست ناپذیر می شوم، و از دردم و از شادی داشتن اعتمادی که دردم را در آن پنهان کنم می گریم.

 

    با اجازه از جناب مهدی سحابی عزیز که کتاب حاضر را به نحوی خارق العاده ترجمه کرده اند. با آرزوی تندرستی و شادی برای ایشان.

 

                                              سال 1386 بر همگی اتان مبارک.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/01ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  |