تقدیم به دوست گرامی ام
خشایار
که او هم باب دیلن را فریاد می کند
در این وادی خاکی
آکنده از رنج و نومیدی
هرگز نخواهی دید که خم به ابرو بیاورم
باب دیلن
24 می 1941 روز بزرگی برای موسیقی جهان به شمار می رود. در چنین روزی باب دیلن، یکی از غول های موسیقی جهان به دنیا آمد. باب مفهوم نوینی از ترانه و موسیقی برایمان به ارمغان آورد. شصت و شش ساله شده است. اما هنوز با همان صلابت اولیه اش می سراید و می نوازد. سال گذشته تازه ترین آلبومش به نام "عصر جدید" منتشر شد و در صدر جدول آلبوم ها قرار گرفت.

بهانه ای برای ترجمه این ترانه: جیمز براون که رفت، به دوستی گفتم که خبرنگار آسوشیتد پرس در وصفش چنین گفته بود: "جیمز براون همان کاری را با موسیقی کرد که باب دیلن با ترانه کرد." دوستم پرسید: "مگه باب دیلن با شعر و ترانه چکار کرده؟"
این ترانه در سال 1965 به بازار آمد، یعنی درست در همان سالی که دیلن سه آلبوم دوران ساز خود را منتشر ساخت. برای اولین بار آن را در ضمائم دی وی دی مستند به یاد میار گذشته را (یا شاید هم "پشت سرتو نگاه نکن") به صورت اجرای زنده در کنسرتی در همان سال های طلایی شنیدم. آن زمان فقط یک نکته به ذهنم رسید. حالا هم تنها همان یک نکته در ذهنم موج می زند. خدایا از اینکه باب دیلن را خلق کردی از تو سپاسگذارم.
عشق منهای صفر/بی نهایت
عشق من به سان سکوت سخن می گوید
بی هیچ آرمان یا خشونتی،
نیازی نیست بر زبان آورد که وفادارست،
با این همه صادق است چون یخ، چون آتش.
مردم گل سرخ در دست دارند،
برای وعده هایشان ساعت تعیین می کنند،
عشق من به سان گل هایی می خندد،
که والنتاین هم نمی تواند برایش بخرد.
در مغازه های صد تومنی و ایستگاه های اتوبوس،
مردم از روزگار سخن می گویند،
کتاب می خوانند، نقل قولهای آن را تکرار
و نتیجه گیری هایشان را بر دیوار رسم می کنند.
برخی از آینده می گویند،
عشق من به آرامی سخن می گوید،
نیک می داند هیچ موفقیتی به پای شکست نمی رسد
و اینکه شکست هیچ موفقیتی نیست.
شنل و دشنه تاب می خورند،
خانم ها شمع ها را روشن می کنند.
در جشن سوارکاران،
مهره پیاده هم باید کینه بورزد.
تندیس های چوب کبریتی
در هم فرو می پاشند،
عشق من چشمکی می زند، نگران نیست،
بیش از آن می داند که وارد مناظره و قضاوت شود.
نیمه شب پل بر خود می لرزد،
طبیب دهکده قدم می زند،
دختران اقوام بانکداران جویای کمالند
و پذیرای تمامی هبه های مجوسان.
باد دیوانه وار زوزه می کشد،
سرما و باران در شب جاریست،
عشق من به غرابی می ماند
نشسته بر پنجره اتاقم با بالی شکسته.
برایم یادآور نویسندگان و شاعران مورد علاقه ام است: از رمانتیک های انگلستان گرفته تا ادگار آلن پو. از تی اس الیوت گرفته تا فرانتس کافکا. برای همین است که شعرش را گرامی می دارم. کلاسیک و مدرن است. وامدار و اورژینال است. چطور می توان او را دوست نداشت؟ اولین ترانه ای که از او شنیدم، این ترانه بود. بعدها با بیشتر کارهایش آشنا شدم و تبدیل شد به محبوبترین خواننده زندگی ام. با ترانه هایش زندگی کرده ام. برایم از عشق سخن گفته است:
نمی دانم اگر روزی ببینمت
ترا ببوسم یا بکشم
هر چند که شاید برایت توفیری نکند
Standing In The Doorway
بعضی از آدما دست یاری به سمتت دراز می کنن،بعضی ها هم نه
دیشب می شناختم، امشب نه
یه چیز قوی می خوام که ببره هوش از سرم
می خوام اونقدر نگات کنم که سو بره از چشام.
Mississippi
از دردهای ماندگار زندگی:
آه، چه شنیدی، پسر چشم آبی ام؟
چه شنیدی، عزیز جوانم؟
...ترانه شاعری را شنیدم که در جوب آب جان داد
نوای هق هق دلقکی در کوچه ای بن بست را شنیدم
و باران شدیدی، باران شدیدی
باران شدیدی خواهد گرفت
A Hard Rain's A-Gonna Fall
از دلتنگی هایش:
شهر به جنگل می مونه
تازه رموز بقا توش خیلی بیشتره
تو دل این جنگل اسیرم
در تلاش واسه گریزم
Mississippi
...و مثال های بی شماری دیگری از این قطعات جاودان. باب دیلن برایم همه چیزی است که از موسیقی امریکا می خواهم. برای دیروز. برای امروز. و برای فردا.