در ستایش اینگمار برگمان
"از سالن سینما بیرون آمدم، تلو تلو خوران مثل یک دائم الخمر، بی آنکه توان سخن گفتن داشته باشم. فیلم به دیواره رگهایم می کوبید؛ نشئه بودم با طپش قلبی شدید."
گانل لیندبلوم (بازیگر نقش آنا در سکوت) {اولین تماس با سینمای برگمان، 1949}
* مهر هفتم
آنتونیوس بلاک خسته از جنگ های صلیبی باز می گردد. مرگ حاکم مطلق زادگاهش شده است. او مانده است و تنها دارایی اش: ایمان. اما دیری نمی پاید که همان اطمینان هم بازیچه دست طوفان شک و تردید می گردد. مرگ بر او ظاهر می شود ولی بلاک سعی می کند با بازی شطرنج از سرنوشت مقدر خویش بگریزد یا دست کم رویارویی با آن را به تاخیر بیندازد. با خانواده ای آشنا می شود که در میان آماج سهمگین طاعون و مرگ، شاد،سرزنده و امیدوار به زندگی ادامه می دهند. حال که به برکت همنشینی با این خانواده بلاک بار دیگر به یقین قلب رسیده است، چه باکش از اینکه دست در دست مرگ بنهد و رقص مرگ آغاز کند.

در پایان راه زندگی خویش پرفسور بورگ مفتخر به دریافت مدرکی در ستایش از فعالیت هایش شده است. اما آنچه در سفر اودیسه وارش در هزارتوی عمر خویش می یابد بسی گرانبهاتر از مدرک دریافتی است. سفری در دل عشق، شیرینی زندگی، تولد، مرگ و یاد ایام گذشته. سفری برای نائل شدن به مفهوم ژرف زندگی.

در همان جزیره ای که استاد امروز در آن پناه گرفته است، خانواده ای دور هم گرد می آیند: پدر، پسر، دختر و شوهرش. هریت آندرسون همه چیز فیلم است: یکسر شوریدگی، یکسر پریشانی و یکسر زنانگی. هنوز هیچ سکانسی در سینما مانند سکانسی که خواهر، برادرش را در کشتی شکسته اغوا می کند عرق سرد بر تمام بدنم ننشانده است. اثری که استاد برایمان پدید آورده است، نقبی می زند به روح انسان. به میل فطری اش به قادری متعال و ماحصل این جستجوی تلخ. دریچه ای می گشاید از عشق و تمامی تلاش عاشق در کمک به معشوق. به زیر ذره بین می برد روابط خانوادگی را و از همه مهم تر از دلمشغولی کلیدی استاد می گوید: چرا با اینکه جسم هایمان تا این حد به هم نزدیک می شود باز هم روح هایمان فرسنگ ها از هم دور است. هرگاه پاسخ این سوال را بیابم، از تماشای همچون در یک آینه دست خواهم شست.

استاد اصرار دارد که این سه فیلم پی در پی (همچون در یک آینه، نور زمستانی، سکوت) سه گانه نیستند اما به هر حال عادت کرده ایم بگوییم سه گانه استاد. قسمت دوم: نور زمستانی. کشیشی اسیر دام تردید است. سکوت خداوند او را هراسان ساخته است. مانند مسیح مصلوب در این اندیشه است که خدایا چرا فرزندانت را فراموش کرده ای؟ تازیانه وسوسه مانند برف های انباشته بر زمین و سوز جاری در هوا بر او فرود می آید. چه کند؟ خود راه را گم کرده... ازاین روست که وقتی ایمان باخته ای نزدش می آید نمی تواند به او یاری برساند. چرا و چگونه استاد همه آن ایمان متزلزل را برایمان به یقین تبدیل می کند؟ عشق به دام می اندازد و رهایی می بخشد. نور زمستانی همان سوسوی ایمان در انتهای قلب تیره و گناه گرفته من است. سکوت خداوند هم می تواند رهگشای باشد. می توان گام اول را در جستجوی پاسخ این سوال برداشت: چرا ما زنده ایم؟

دیگر نامی از او نیست. تنها تصویری نمادین از او می بینم. سکوت پیشه کرده است. دو خواهر به جان هم افتاده اند. اما نبردشان در سکوت است. اسیر چنگال مادیات و لذات دنیوی شده اند استر و آنا. دو خواهر؛ دو دنیای دورافتاده از هم؛ دو جزیره متروکه. استر غرق در خویش و مشروب، آنا یکسر در طلب لذت های جسمانی دنیای بیرون. یکدیگر را شکنجه می کنند و از یکدیگر فاصله می گیرند. فاصله ای که در آثار استاد به این راحتی ها پرنخواهد شد. سکوت خداوند را چه زمانی پایان خواهد بود؟ فرجام کار کجا خواهد بود؟ پاسخی ما را نشاید.

* پرسونا
مرز بین من و تو کجاست؟ آلما کیست و الیزابت کدام است؟ غرق در دنیایی حقیقی هستیم یا شناور در عالمی خیالی؟ ظاهریم یا باطن؟ چه وقت من و تو ما می شویم؟ و آیا اصلا من و تویی وجود دارد. شاید فقط منم که گمان می برم دو نفرم. شاید آنچه در ظاهر فردی است که روبرویم نشسته خود من باشم. شاید دارم از خاطراتم برای خودم می گویم. نمی دانم. هراسی مرا در بر گرفته است. یک دل نگرانی عمیق. باید کوله بار سفر ببندم و برگردم به همان جا که بودم. همان جایی که دست کم آن را حقیقی می دانستم. توان تحمل این راز را ندارم....

گاهی باید درد را فریاد کرد؛ گاهی باید زیر لب زمزمه اش کرد. باید میانه رو باشی چون این دو مکمل یکدیگرند. سه خواهر. یکی در بستر بیماری؛ امیدی به زنده ماندنش نیست. دیگری در حسرت ذره ای توجه از سوی شوهر و خانواده اش. و سومی هنوز سرشار از زندگی. دو شوهر. پزشک خانواده و مستخدم دلسوز این جمع. و باقی همدلی و تقابل این افراد و سرانجام کار یکی از لطیف ترین سکانس های عمرم. و ای دل غافل باز هم هریت آندرسون... آنجا که صدایش را می شنویم که از دنیای مردگان برایمان از کمال و سعادت مطلق می گوید. خوشا آن دم که در کنار شما گذشت خواهران گرامی ام.

تولدش صرفا یک بهانه است. بهانه ای برای گفتن و باز گفتن از او. اینگمار برگمان یکی از چند نامی است که وقتی حرف سینما می شود فورا فیلم هایش به ذهنم هجوم می آورند و مرا به جنون می کشانند. آنچه هم که خواندید حاصل چند لحظه فکر کردن به فیلم هایش بود. آن هم به بهانه تولدش. برگمان امروز هشتاد و نه ساله می شود. افسوس که دیگر قرار نیست فیلم بسازد...

پ.ن. از استاد کلی فیلم دارم که هنوز ندیده ام. یه بخش این قضیه بر می گرده به اینکه یه کمی تنگ وقتم! و اینکه یه سری کارگردان محبوب دارم که هی به آثارشون پاتک می زنم. اما یه بخشش برمی گرده به یه جور جاذبه جادویی که آثارش برایم ایجاد می کنند. یه جور هول و هراس دلچسب. مثل تماشای پرسونا در دل شب که پاک هوش از سرم برد. فانی و الکساندر رو هم می ترسم نگاه کنم. نمی دونم چرا. قداست خاصی واسم داره. آخه آخرین اثر سینمایی برگمان است. نگهش داشتم واسه روز مبادا شاید!

( ده فیلم و یک فرزند حاصل همکاری مشترک برگمان و لیو اولمان)
