تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

ترک لاس وگاس

۱۲

تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. ديدار کوتاه بود اما شازده کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.

 

به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت يک مشت بطری خالی و يک مشت بطری پر نشسته بود گفت:     -چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -مِی می‌زنم.
شازده کوچولو پرسيد: -مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شازده کوچولو که حالا ديگر دلش برای او می‌سوخت پرسيد: -چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پايين گفت: -سر شکستگيم را.
شازده کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسيد: -سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.

اين را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شازده کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -اين آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجيبند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

وداع با آنتونیونی و برگمان در سالمرگ بونوئل

        July is the cruelest month

                        

        هیهات ای آخرین بازمانده عصر طلایی سینمای ایتالیا           

                          

                                   مرگ میکل آنجلو آنتونیونی را دربرگرفت              

   

               

 

     صاحب سینما از پایین داد می زنه: "توتو! این فیلمه خیلی دیگه روشن فکرانه اس! از سطح سواد ما خارجه! همین یه روز بسشه!"و این در حالی است که لحظاتی پیش تیتراژ فیلم را دیده بودیم: فیلمی از میکل آنجلو آنتونیونی. با شرکت آلیدا والی. ( منظورش فیلم "فریاد" است!) این بخش سینما پارادیزو بدجوری می خندونه و اشک آدمو در میاره. دیگه حسی برای امروز ندارم. هنوز در فکر و خیال برگمان بودم که خیلی ساده خبر رسید: " میکل آنجلو آنتونیونی" در سن 94 سالگی تسلیم مرگ شد." باز هم همان جمله کلیشه ای. آنتونیونی از بزرگترین کارگردان های سینمای جهان بود. یادش همیشه بخیر! یاد فیلمنامه "شب" که توی نوجوانی خوندمش و کلی دیدمو نسبت به سینما عوض کرد. یاد فریاد و تلخی بی پایانش. یاد سه گانه اش. راستی یه توصیه: اگر "آگراندیسمان" را دیده اید، دوباره ببینید و اگر ندیده اید، بجنبید! آن سکانس پایانی اش را که جادوی صرف است از دست ندهید. هنوز باورم نمی شود برگمان و آنتونیونی رفته اند. هر چند که کم و بیش وقت کوچشان بود. با این همه چه تلخ بود ژوئیه 2007.

 

 

                         با تبسمی تلخ و شیرین بر لب می گویم: بدرود برگمان!

 

                                   

     کجا بود که برای آخرین بار دیدمش؟‌ یادم نمی آید در ضمائم دی وی دی کدام فیلم بود. مصاحبه ای بود که در آن ارلاند یوزفسون هم حضور داشت. اینگمار پیر، سخت دلش جوان بود. خوب زندگی کرده بود و  مردن هم آموخته بود. می گفت مشکلی با مرگ ندارد، این مسئله را برای خودش حل کرده است و هراسی در کار نیست. همین طور هم شد. آرام و بی دغدغه و غرق در خوابی شیرین در جزیره فارو،‌ در بازی شطرنج با مرگ مات شد. برگمان با مرگ غریبه نبود؛ مگر نه اینکه سالها مرگ را برهنه و عریان پیش رویمان به نمایش گذاشت و در گوشهایمان نجوا کرد که ببینید این است مرگ. بر مرگش گریه نخواهم کرد چرا که آرام رفت و آرامش را دوست داشت. اینک برگمان آنچه در آثارش جستجو می کرد را می بیند اما افسوس که به قول ویرجینیا وولف، مرگ تجربه ای است که قادر به بیانش نیستیم... نمی شود نوشت. گفتم گریه نخواهم کرد اما نمی شود نمی شود... نمی خواهم چهره او را به دستمالی فرو پوشند، تا به مرگی که در اوست خو کند. برگمان همه چیز بود! اینگمار برگمان صبح روز سی ژوئیه در 89 سالگی در جزیره فارو در گذشت. چقدر از این جملات کلیشه ای خبرگزاری ها متنفرم! شاید تقصیر من بود که حدود شانزده روز پیش برایش تولد گرفتم. شاید مانند بس مک نیل در شکستن امواج، من هم در رفتنش مقصرم. اینگمار برگمان همیشه با ماست. مرگش هم فقط بهانه است تا در بین این فریادها و نجواهای هرروزی بهانه ای پیدا کنیم تا باز از او سخن بگوییم. آدیوس مائسترو!

 

 

                                           Thank God, I'm an atheist

      آلفرد هیچکاک چنین از او یاد می کند: "لوئیس بونوئل؛ بزرگترین کارگردان تاریخ سینما."

         پرتره لویس بونوئل اثر سالوادور دالی 

     یک لانگ شات: شش بورژوا در جاده ای سرسبز قدم می زنند. این ترجیع بند فیلم جذابیت پنهان بورژوازی (1972) است. در میان این ترجیع بند شاهدیم که این شش بورژوا در تلاشند در دنیایی خیالی با هم یک وعده غذا بخورند. توقع خیلی زیادی هم نیست، اما همیشه خدا یک جای کار می لنگد. یک بار وقتی به محل قرارشان می رسند، بحث بر سر نحوه نوشیدن مارتینی آغاز می شود. برای اینکه تفاوت بین خودشان و طبقه کارگر جامعه را نشان بدهند، شوفر را به داخل فرا می خوانند و یک گیلاس مارتینی می دهند دستش. شوفر هم یک نفس آن را سر می کشد. اما در دنیای بورژواها چنین کاری پسندیده نیست. باید مارتینی را مزه مزه کرد. خب بلاخره باید یک فرقی بین بورژواها و طبقه کارگر جامعه باشد.

              جذابیت پنهان بورژوازی

     "جذابیت پنهان بورژوازی" (1972) پر است از این طنزهای تلخ و گزنده. خود لوئیس بونوئل درمورد این فیلم گفته است: "جذابیت پنهان بورژوازی فیلمی است در مورد بورژواها ،کشیش ها و آژان های فرانسه که به نظر من حماقتشان از بقیه بورژواها کمتر است. علت آن هم واضح است چون بورژوازی فرانسه از تمامی بورژوازی ها قدیمی تر می باشد و انقلاب فرانسه آن را پخته کرده است." بونوئل با طنزهای سیاه و گزنده اش در سه اثر شاخص پایانی عمر خویش، یعنی "جذابیت پنهان بورژوازی" (1972)، "شبح آزادی" (1974) و "میل مبهم هوس" (1977)، پرونده درخشانش را تکمیل می کند. پرونده ای که با فیلمی کوتاه و هفده دقیقه ای به نام "سگ آندلسی" (1929) باز می شود. تماشای این فیلم تجربه ای است که هیچ گاه از ذهن شما پاک نخواهد شد. چه آن را بپسندید و یا اینکه اصلا از آن خوشتان نیاید. بخش عمده ای از این ماجرا بر می گردد به همان سکانس افتتاحیه که تیر خلاص را یک ضرب شلیک می کند وسط سر تماشاگر. ماجرای ساخت این فیلم هم بسیار جالب است: لوئیس به دوست صمیمی اش، سالوادور دالی، می گوید که در خواب دیده است ماه توسط ابرها از میان بریده می شود درست مانند اینکه تیغی از روی چشمی بگذرد. سالوادور هم در خواب، دستی دیده است که مورچه ها در اطرافش می پلکند. (بعدها حشرات از موتیف های تابلوهای دالی و فیلم های بونوئل می شوند. حتی خود بونوئل گفته است: "حشرات همیشه مرا به هیجان در می آورند.") نطفه سگ آندلسی به این ترتیب بسته می شود. فیلمی که با آن سینمای سوررئالیستی یکی از پرچمداران و شاهکارهای خود را یافت.

       

    سگ آندلسی فیلمی است مملو از ارجاعات هنری و ادبی. یکی از آنها تابلویThe Lace Maker از یوهان ورمیر (1632-1675)، نقاش هلندی، است که دالی شیفته آثارش بود.

            The Lace Maker

    اشارات آشکاری هم به شاعر شهیر آندلسی، فدریکو گارسیا لورکا، در فیلم و به ویژه در عنوان آن دیده می شود. کافی است که بدانیم لورکا شیفته دالی بود اما بعدها راه او از دالی و بونوئل جدا شد. یکی دیگر از ارجاعات ادبی در صحنه ای است که لاشه دو الاغ بر روی دو پیانو قرار دارد و توسط شخصیت اصلی فیلم کشیده می شوند. الاغ های در حال فساد اشاره به داستان " پلاترو و من" اثر "خوان رامون خمینز" دارد که در آن راوی از خاطراتش با یک الاغ می گوید. دالی و بونوئل از این کتاب متنفر بودند.

 

    لوئیس بونوئل اصولا هنرمندی آنارشیست است، به این معنا که علیه همه چیز شورش می کند و هیچ چیز از زیر تیغ تیز انتقادش بیرون نمی ماند. و این خیلی برایش دردسر ساز بود. چه در زمان اولین شب نمایش سگ آندلسی که مجبور شد جیب هایش را پر از سنگ کند که بتواند در برابر حمله احتمالی تماشاگران گیج و منگ ایستادگی کند و چه در آن هنگام که اثر دومش با همکاری دالی به نمایش درآمد: "عصر طلایی" که یک تنه طغیانی است علیه تمامی باورهای اجتماعی بشر. فیلمی که آغازگر تبعید بونوئل شد. بعدها کلیسای کاتولیک شدیدا "ویریدیانا" را محکوم کرد اما لوئیس بونوئل بادی نبود که از این بیدها بلرزد. امروز سالگرد مرگش است. یادش همیشه جاودان!  

 

پ.ن.خدایا این سایت آی ام دی بی را از ما مگیر!

باز هم مطلب تمام شد و کلی حرف از فیلم های بونوئل ماند برای بعدها: "ال"، "بلندیهای بادگیر"، "زندگی جنایت بار آرچیبالدو کروز"، "ویریدیانا"، "خاطرات یک مستخدمه" (با همان ژان موروی دوست داشتنی اش)، "زیبای روز" (با کاترین دونوو سردرگم و معصومش) و "تریستانا". چقدر هم فیلم مانده از بونوئل که ببینم. ای کاش هر روز چهل و هشت ساعت بود.

 

سگ آندلسی (1929) را ببینید

بیوگرافی بونوئل 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/07ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

یادی از بری لیندون در روز تولد استنلی کوبریک

بری لیندون

      بری لیندون (استنلی کوبریک، 1975) محبوب ترین اثر هنری تمامی زندگی من است. تا این لحظه هیچ اثر دیگری نتوانسته آن لذت دلچسبی را که از این فیلم می برم نصیبم کند. این فیلم تمامی نیازهای هنری ام را ارضا می کند: ادبیات (رمان " اقبال بری لیندون " اثر ویلیام میکپیس تاکری)، موسیقی (گئورگ فردریش هاندل، یوهان سباستین باخ، فرانتس شوبرت، آنتونیو ویوالدی، ولفگانگ آمادئوس موتسارت و یک سری موسیقی گوش نواز محلی ایرلند)، سینما (کارگردانی استنلی کوبریک، فیلمبرداری جان آلکات، بازی رایان اونیل و ماریسا برنسون) و نقاشی (که این یکی را فقط باید دید). بری لیندون، مخلوق تاکری، زیر قلم کوبریک جانی تازه می یابد و رنگ و بوی دیگر شخصیت های کوبریک را به خود می گیرد. رمان تاکری به صورت اول شخص مفرد و با لحنی شوخ و شنگ روایت می شود و پایانش به تلخی فیلم کوبریک نیست. اما کوبریک، کوبریک است. همه چیزش منحصر به فرد است. اقتباس هایش هم چنین حالتی دارند.

                                  

                                        

 

    پس از اتمام 2001: اودیسه فضایی، کوبریک مدت مدیدی به مطالعه در مورد ناپلئون بناپارت پرداخت تا فیلمی درباره او بسازد. وقتی که پروژه با مشکل مواجه شد، کوبریک تصمیم گرفت برمبنای رمان "بازار مکاره" اثر ویلیام میکپیس تاکری، نویسنده عصر ویکتوریای انگلیس، فیلمی بسازد اما رمان مفصل بود و مدت زمان فیلم بسیار طولانی می شد. شاید چیزی در این میان از دست می رفت و همین نکته بود که با طبع تکامل گرای کوبریک به هیچ وجه جور در نمی آمد. و به این ترتیب بود که قرعه به نام رمان اول تاکری افتاد: "اقبال بری لیندون" (1844). قصه جوانی ایرلندی که دست روزگار او را به دل دنیای اشراف زادگان انگلیس پرتاب می کند، روایت مسیر حرکت ردموند بری از حضیض به اوج و سپس بازگشت به قعر دنیای خویش. 

        

    بری لیندون را اولین بار روی فیلم وی اچ اس دیدم. اکثر فیلم های کوبریک را دیده بودم اما خیلی مشتاق بودم که این اثر را ببینم. گذشت و گذشت تا اینکه یک روز دوست عزیزم، پدرام، در حین یکی از تماس های تلفنی بلند مدتمان خبر داد نسخه ای از این فیلم با دوبله فارسی بر روی نوار وی اچ اس گیر آورده است اما باید آن را زود به صاحبش برگرداند. تعلل جایز نبود. سریعا فیلم را از او گرفتم و در یک روز تعطیل، بری لیندون را دوبار پشت سرهم تماشا کردم. یعنی حدود شش ساعت و نیم غرق جادوی کوبریک بودم. همان روز آرزو کردم فیلم را به زبان اصلی ببینم. وای از آن روزی که دی وی وی دابل بری لیندون را دیدم. جادوی این فیلم در خون و پوستم نفوذ کرد و ماند. حالا شدم مثل معتادها. هر از گاهی باید بروم کمی از فیلم را ببینم. البته این زیاد چیزی بدی هم نیست فقط نکته این است که وقتی یک دی وی دی از این فیلم را می گذارم ببینم تا به خودم بیایم رسیده به سکانس دوئل، که هر دفعه هیجانش بیشتر می شود. البته خیلی سخت است که یک فیلم را انتخاب کنی برای همه عمرت و بعدش بخواهی از دل آن یک سکانس در بیاوری و از آن سکانس فقط یک نما. اما با بری لیندون می شود این کار را کرد. در یادداشت نوروزی ام نوشتم که سکانس آشنایی بری و لیدی لیندون محبوب ترین سکانس من از این فیلم است و حالا می خواهم بگویم نمای اولین بوسه این زوج، غریب ترین نمایی است که دیده ام. همین الان هم وسط این جمع شلوغ و پرسروصدایی که نشسته ام و این یادداشت را می نویسم، می توانم نوای موسیقی شوبرت را برروی این سکانس جادویی بشنوم.

 

    بری لیندون، بدون هیچ شکی، یکی از شاهکارهای تاریخ سینماست. در وادی هنر، آثاری هستند که روح و روان ما را شیفته خود می کنند. این آثار عمدتا آثار بزرگی هستند اما به نظر من اینکه برخی برایمان عزیز می شوند دلیلش این است که این آثار تبدیل به آینه ای از دغدغه ها و دلمشغولی های ما می شوند. تمامی متن هایی که در این وبلاگ در ستایش و تمجید از هنرمندانی بزرگ می بینید، عمدتا به منظور گرامی داشتن این آثار هنری هستند. تولدها و مرگ ها بهانه است؛ قصد معرفی یا نقد و بررسی این آثار را هم ندارم؛ فقط می خواهم آن احساس سرخوشی حاصل از این آثار هنری را با دیگران تقسیم کنم چون معتقدم تحمل شادی در تنهایی بسیار سخت است.

حتما بشنوید: GeorgFriedrichHandel-Sarabanda-Barry.mp3   

 

پ. ن. : در حین آماده کردن این مطلب بودم که برادرم مسعود پدر شد و خانمش مادر. بهش گفتم: "چه جالب! پسرت حتما فیلم باز تیری می شه." پرسید: "چرا؟" گفتم: "چون روز تولد استنلی کوبریک به دنیا اومد!" 

 

نکته اول: برای هر یک از آثار کوبریک می شود با همین شور و حال نوشت. بری لیندون انتخاب شخصی بود. همین و بس! 

 

نکته دوم:درست بیست روز پیش تاریخ میلادی ۰۷/۰۷/۰۷ بود. چندتا پیامک(!) ازدوستانم دریافت کردم مبنی بر اینکه هرچی دلت می خواهد آرزو کن. اون روز آروزهای همیشگی کردم. حالا که این یادداشت رو نوشتم دلم می خواد یه آروزی حسابی کنم؛ "کاش می شد تمامی زیبایی بری لیندون را بکشم توی یه سرنگ و اون قدر باهاش خون بازی کنم که سنکوب کنم و درست و حسابی کلکم کنده بشه!" (حیف که نمی شه!)

 

نکته سوم: به یاد کوبریک در وبلاگ "شبهای روشن"  

 

ادامه مطلب را به هیچ وجه از دست ندهید! (حتی اگر اینترنت سرعت پایین دارید).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

زادنش به دیر خواهد انجامید - خود اگر زاده تواند شد -

          به یاد احمد شاملو

                                                   دریا نیز می میرد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  |