تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

چاشنی خنده

یا چگونه یاد بگیریم از تراژدی نترسیم و خنده را دوست بداریم

 

     یکی از سوزناک ترین صحنه های تراژدی هملت صحنه ی اولِ پرده سوم است. هملت، آشفته و پریشان، کاملا در دنیای خود غرق است و مهم ترین معضل زندگی اش را دوره می کند: بودن یا نبودن. افیلیا وارد می شود. همین جاست که هملت آب پاکی را روی دست او می ریزد:

 

                                         هملت: ... دوستت نداشته ام.

                                          افیلیا: چه فریبی خورده ام من.

                     هملت: به صومعه پناه ببر. چرا تو باید مادر گناهکارانی چند باشی؟

 

                         

 

     آنچه مشخص است نهایت تلخی دیالوگ هایی است که رد و بدل می شود. کلودیوس و گرترود دل به این خوش کرده اند که عشق افیلیا باعث اختلال مشاعر هملت شده است. زهی خیال باطل! جنون آنی افیلیا سرنوشت دردناکی برایش رقم می زند اما پس از خودکشی اش ناگهان ورق برمی گردد. ویلیام شکسپیر بی مقدمه شخصیت هایی کمیک وارد صحنه می کند: دو دلقک. این دو مسئول کندن گور افیلیا هستند. بحثی که پیش می کشند با گوشه و کنایه های خاص شکسیپر در زمینه مذهب و دربار پادشاهان آن روزگار،‌ فضایی کاملا کمدی به تراژدی می دهد. این اتفاق تا آن حد پیش می رود که سخت است باور کنیم همین چند لحظه پیش شاهد غرق شدن افیلیای نگون بخت بوده ایم. در تراژدی های شکسپیر از این نمونه ها بسیار است: پس از قتل خونین پادشاه در تراژدی مکبث، دربان مستی وارد صحنه می شود و کمی فضای خشن نمایشنامه را تلطیف می کند یا حتی شخصیت دایه ی پیر در تراژدی رومئو و ژولیت چنین مسئولیتی عهده دارد. 

 

     این همان چیزی است که در اصطلاح ادبی به آن Comic Relief یا به عبارتی چاشنی خنده می گوییم. نقش این عنصر کاهش بار تراژیک نمایش و در عین حال بیان نکاتی کلیدی به زبان طنز است. در سینما هم چنین عنصری به طرز شگرفی به یاری کارگردانان بزرگ آمده است.

 

    آلکس و دوستانش در طول خوشگذرانی شبانه اشان به خانه ای می رسند که در آن نویسنده ای فلج و همسرش زندگی می کنند. آنها با مظلوم نمایی وارد خانه شده، نویسنده را کتک می زنند و جلوی چشمان او به همسرش تجاوز می کنند. پس از طی ماجراهای متعددی ورق برمی گردد. آلکس که چندی پیش راهی زندان شده و اکنون به گفته مقامات دولتی اصلاح شده به دل جامعه بر می گردد اما خود را کاملا مطرود و جداافتاده می یابد. دوستان خلافکارش، که اکنون دو افسر پلیس متشخص هستند، او را کتک می زنند. آلکس خسته و درمانده برای کمک (این بار دیگر مظلوم نمایی در کار نیست) بی خبر از همه جا به سراغ اولین خانه سر راهش می رود. این جا همان خانه ی نویسنده است. نویسنده که اکنون زنش را از دست داده است، کاملا آماده ی انتقام گیری است. آلکس به دلیل شستشوی مغزی و رنج هایی که بر او وارد آمده است، غافل از این نکته است که در خانه ی دشمن خود حضور دارد. نویسنده دو تن از دوستان خود را دعوت می کند تا آلکس را تخلیه ی اطلاعاتی کنند. این همان بخش نفس گیر ماجراست. آلکس در حال خوردن اسپاگتی است. نویسنده با خشم تمام به او نگاه می کند و دائما شراب به او تعارف می کند. دوستان نویسنده هم سرمی رسند. زن در حین پرسش سوال هایی از آلکس، به سرعت یادداشت برمی دارد. آلکس هم گرم حرف زدن شده است و با دقت تمام احساساتش را شرح می دهد. صحنه کاملا مضطرب کننده و آکنده از التهاب است. بحث موسیقی که پیش می آید، آلکس می گوید که دیگر نمی تواند سمفونی نهم بتهوون را گوش کند. زن برای مطمئن شدن می پرسد که چه موسیقی دانی را نام برده است و آلکس نام بتهوون را تکرار می کند و ناگهان و کاملا غیرمترقبه شروع می کند به هجی کردن این نام: ب، ت،‌ ة، و، ...

 

             

 

     ناگهان در میان آن همه نگرانی و تشویش به تماشاگر اجازه داده می شود نفسی تازه کند هرچند که این آرامش پیش از توفان است چون چند لحظه بعد، داروی خواب آور اثر می کند و آلکس، طبق پیش بینی خودش که تا لحظاتی دیگر بلایی سرش خواهد آمد، با صورت در بشقاب اسپاگتی می افتد. استنلی کوبریک در میان آن همه اضطراب و دلهره با ترفندی زیرکانه و استادانه فرصتی برای ببینده ی فیلم پرتقال کوکی (1971) فراهم می کند تا تجدید قوا کند. به این نما نگاه کنید: آرامش خاطر آلکس، خنده ی زن مصاحبه کننده و خشم و نفرتی که از چهره ی نویسنده فوران می زند چه ترکیب با معنایی آفریده اند.

 

             

                        ( دان مثل همیشه سیگار را برعکس روی لبش می گذارد)

 

    دان بیرمن (ری میلند) دائم الخمری تمام عیار است که به هیچ عنوان نمی تواند اعتیادش به الکل را ترک کند. در طی ماجرایی با ژورنالیستی به نام هلن (جین ویمن) آشنا می شود. دان که قصد دارد نویسنده ای بزرگ شود و به گفته ی خودش رمانی در دست نگارش دارد، خیلی زود مجذوب هلن می شود. هلن هم از این آشنایی خوش حال است ولی زمانی که خانواده ی هلن برای دیدن دان به شهر می آیند، دان که از روبرو شدن با خانواده ی آبرومند هلن شرمنده است، از روبرو شدن با آنها خودداری می کند و با تلفن به هلن خبر می دهد که کمی دیرتر خواهد آمد. دان به خانه می رود و برای تسکین دادن غم خویش به تنها مونسش یعنی الکل پناه می برد. برادرش، ویک (فیلیپ تری) سر می رسد و زمانی که دان را مست و غمگین می بیند از ماجرا خبردار می شود. ناگهان هلن در جست و جوی دان سر می رسد. ویک به سرعت دان را مخفی می کند و سعی می کند به دروغ هلن را دست به سر کند اما دان از اتاقی که در آن پنهان شده است بیرون می آید و چهره ی واقعی خود را به هلن معرفی می کند. سکانس عجیبی است: دان از آمال ها و آرزوهایش می گوید؛ از اینکه در دبیرستان خود را در حد همینگوی می دانسته است و به همین دلیل تحصیلاتش را رها کرده و به نیویورک آمده است تا کار نویسندگی خود را به صورت حرفه ای آغاز کند اما کارش نگرفته است و به الکل روی آورده است. دان مستقیما به هلن می گوید که کارش تمام است و از او می خواهد که ترکش کند اما...

 

             

                             ( هلن با خونسردی تمام سیگار را می چرخاند و... )

 

     در این سکانس لحظه ای نهفته است که اوج خنده است. لحظه ای که با تمام وجود شیرینی و معصومیت آن را احساس می کنیم. در حین اینکه دان با عصبانیت در حال ترسیم چهره ی حقیقی اش به عنوان یک دائم الخمر برای هلن است، سیگاری بر می دارد تا روشن کند اما آن را برعکس به لب خود می گذارد. هلن، که انتظار داریم کشف چنین حقیقتی او را کاملا آشفته ساخته باشد، با کمال آرامش و دقت تمام و در حین صحبت کردن سیگار را از لب دان برمی دارد و از سمت فیلترش در دهان او می گذارد. سینمای وایلدر پر است از این لحظات ساده و ناب. لحظاتی که خلق آنها تنها از دست بزرگترین نمایشنامه نویسان و کارگردانان جهان بر می آید.

 

             

                                           ( ... و در دهان دان می گذارد)

 

     تعطیلات از دست رفته (1945) یکی از شاهکارهای بیلی وایلدر بزرگ است. فیلمی که با زبان سینمایی خاص وایلدر زوایای تاریک دنیای یک دائم الخمر را در می نوردد. ری میلند در نقش دان بیرمن غوغا می کند تا آنجا که چارلز بوکوفسکی، یکی از شاعران و نویسندگان شاخص نسل بیت که الکلی بودنش از ویژگی های متمایز کننده اش به شمار می آید، زبان به ستایش او می گشاید و می گوید: " میلند فقط کمی از هنر بازیگری خود را رو می کند اما با همین مقدار نقشی در حد اعلا می آفریند." این سخن کنایه آمیز بوکوفسکی از ارزش ویژه ای برخوردار است چون او کسی بود که زندگی اش را بر روی ادبیات و الکل گذاشت. 

 

پ.ن.: این روزها یک کارهایی را شروع کرده ام که باعث شده باور کنم می شود دوباره بعد از مدتها تنبلی را کنار گذاشت حتی اگر سرم خیلی شلوغ باشد...

 

پل ورهوفن آسیاب بادی‌های ذهن را دوباره به حرکت می‌اندازد

 

جن‌گیری فریدکین هنوز هم تماشاگران را به وحشت می‌اندازد

 

 هانیبال لكتر به نقش استاد دلهره پشت دوربین قرار می گیرد 

 

سوفیا لورن در موزیکال جدید راب مارشال

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

شارل بودلر و گل های شر

 

                                    

     مردم زندگی می کنند برای آنکه زندگی کنند، و ما افسوس! زندگی می کنیم برای دانستن...روان خود را می کاویم، چون دیوانگانی که می کوشند تا دیوانگی خود را دریابند و هر چه بیشتر در این مقصود پای می فشارند جنون آنان افزونتر می گردد....

 

کلام اول 

     راستش هیچ وقت فكر نمی كردم كه این وبلاگ چنین روزهایی را تجربه كند. هدفم از راه اندازی این وبلاگ، همان طور كه از مضمون قطعه ی معرفی آن برمی آید، این بود كه مفری برای گریز از روزمرگی ها ایجاد كنم. همین و بس. شاید برای همین است كه اكنون در اوج خوشحالی این مقدمه را می نویسم. رخدادهای غیرمنتظره ای در این مدت ده ماهه رخ داده است؛ یكی از آنها یافتن دوستان جدیدی بود كه لینك وبلاگ های بعضی از آنها را در بخش پیوندها می بینید. یكی دیگر این بود كه می دیدم نوشته هایم،‌ كه به علت بافت محیط وبلاگ و همچنین ذیق وقت همیشه كوتاه بوده اند، فیدبک دارند و دوستانم، چه آنهایی كه از نزدیك می شناسمشان و چه آنهایی كه هیچ گاه ندیده امشان، درباره مطالب نظر می دهند و با بحث همگام می شوند یا حتی تاخیرهایم در به روز كردن وبلاگ را گوشزد می کنند و جویای حال می شوند. اما اتفاقی كه اكنون به بهانه اش این مقدمه را می نویسم، رویدادی است فرخنده که این وبلاگ برای اولین بار آن را تجربه می کند.

     مجموعه ای را كه از نظر خواهید گذراند، سیری در زندگی، آثار و اندیشه های یكی از بزرگترین نام های ادبیات جهان یعنی شارل بودلر است. این مجموعه را دوست گرامی و نادیده ام،‌ خانم سوفیا مسافر، گردآوری كرده اند و باعث افتخار است كه اجازه داده اند مطلب جانانه اشان برای اولین بار در این وبلاگ منتشر شود.  به غیر از بخشی كه از مقدمه ی كتاب ملال پاریس و گلهای بدی ترجمه ی محمدعلی اسلامی ندوشن نقل شده است، باقی مطالب را ایشان ترجمه کرده اند. ضمن تشکر از ایشان، امیدوارم که در آینده باز هم گنجینه هایی از ادبیات فرانسه را برای برایمان به ارمغان بیاورند. آماده ی شنیدن هرگونه نقد و نظری از سوی شما خواننده های گرامی هستیم.   

کلام آخر

مجموعه را با دو شعر آغاز می کنیم چون معتقدم همیشه حرف اول را اثر هنرمند می زند. ج. ر.  

                          شارل بودلر 

                                                    دو شعر از شارل بودلر

                                           برگرفته از مجموعه ی گل های شر
 
اندوه ماه

امشب ماه چه كاهلانه رویا می بافد
همچون زیبارویی غنوده بر بالش های بسیار
كه پیش از خواب، با دستی لطیف و بی
خیال
پیچ و خم سینه اش را نوازش می كند.

ماه محتضر تن می سپارد به بیهوشی طولانی
بر پشت پرتلالوء امواج بی رمق
و چشمانش را می گرداند بر
مناظر سفید
كه در
افق نیلگون بالا می آیند، به مانند فصل شكفتن

و آن هنگام كه در این كره خاكی، در بطالت طولانی اش
هر
ازگاه، ماه مخفیانه قطره اشكی فرو می ریزد،
شاعری شیدا، دشمن خواب
،

از گودی كف دستش برمی گیرد این اشك رنگ پریده را
با بازتاب رنگین كمانی اش
چون قطعه ای عقیق سلیمانی
و دور از چشم آفتاب، آن را در قلبش می گذارد.

 

ترجمه: سوفیا مسافر 

 

                                     

                                              

 

Tristesses de la lune

Ce soir, la lune rêve avec plus de paresse;
Ainsi qu'une beauté, sur de nombreux coussins,
Qui d'une main distraite et légère caresse
Avant de s'endormir le contour de ses seins,

Sur le dos satiné des molles avalanches,
Mourante, elle se livre aux longues pâmoisons,
Et promène ses yeux sur les visions blanches
Qui montent dans l'azur comme des floraisons.

Quand parfois sur ce globe, en sa langueur oisive,
Elle laisse filer une larme furtive,
Un poète pieux, ennemi du sommeil,

Dans le creux de sa main prend cette larme pâle,
Aux reflets irisés comme un fragment d'opale,
Et la met dans son coeur loin des yeux du soleil.

 چهار ترجمه ی انگلیسی از این شعر

  

عدم ازلی
 
« بگویید، از كجا به سراغ تان می آید این غم غریب
بالارونده، همچون دریا از صخره
ی تیره و برهنه؟»
آن هنگام كه قلب مان همچون خوشه ی انگور فشرده شد
دریافت كه زیستن درد است. رازی آشکار بر همه کس.

رنجی بس ساده و نه اسرارآمیز
و همچون شادی تان آشكار بر همه كس.
پس رها كنید پرسش را ، ای زیبای كنجكاو!
و ساكت شوید! هر چقدر صدای تان دلنشین باشد

ساكت شوید، ای غافل! ای روان همواره مسرور!
ای دهان گشوده به خنده كودكانه! كه بسی بیش از زندگی،
مرگ است كه ما را همواره با رشته هایی لطیف در چنگ می گیرد.

پس رها کنید، رهاکنید قلب ام را تا با فریب
ی سرمست شود
غوطه ور شود در چشمان زیبا
ی تان همچون در رؤیایی شیرین
و زمانی طولانی
زیر سایه مژگان تان بیارامد!

 

ترجمه: سوفیا مسافر 

 

                                      

 

Semper eadem

«D'où vous vient, disiez-vous, cette tristesse étrange,
Montant comme la mer sur le roc noir et nu?»
— Quand notre coeur a fait une fois sa vendange
Vivre est un mal. C'est un secret de tous connu,

Une douleur très simple et non mystérieuse
Et, comme votre joie, éclatante pour tous.
Cessez donc de chercher, ô belle curieuse!
Et, bien que votre voix soit douce, taisez-vous!

Taisez-vous, ignorante! âme toujours ravie!
Bouche au rire enfantin! Plus encor que la Vie,
La Mort nous tient souvent par des liens subtils.

Laissez, laissez mon coeur s'enivrer d'un mensonge,
Plonger dans vos beaux yeux comme dans un beau songe
Et sommeiller longtemps à l'ombre de vos cils!

چهار ترجمه ی انگلیسی از این شعر

شارل بودلر؛ شاعری که تهمت اشراف منشی و بشرنادوستی بر او بسته اند، درواقع مهربان ترین، صادق ترین، انسانی ترین و مردم وارترین شاعران بوده است.     مارسل پروست

 

      شارل بودلر، که بی شک می توان او را پدر معنوی مدرنیسم در هنر و ادبیات نامید، نهم آوریل سال 1821 در پاریس به دنیا آمد. در 6 سالگی پدرش را از دست داد و یک سال بعد مادرش با یک افسر ارتش ازدواج کرد. این حادثه تاثیر نامطلوبِ عمیق و پایداری بر روح حساس او که شیفتگی خاصی هم نسبت به مادرش داشت بر جای گذاشت. در 11 سالگی ناسازگاری ها موجب شد ناپدری او را به پانسیونی در لیون بفرستد. 

 

                                       

      در 17 سالگی حین سفری خانوادگی به منطقه پیرنه نخستین اشعارش را می سراید. در 1839 از دبیرستان اخراج می شود. در 19 سالگی زندگی ادبی و آزادانه ای (لیبرتن) در پاریس آغاز می کند و با نویسندگانی همچون ژرار دونروال و بالزاک آشنا می شود. همچنین رابطه ای طولانی با سارا لوشت (luchette) دختر خودفروش یهودی محله ی کارتیه لاتن آغاز می کند. (بعضی زندگینامه نویسان معتقدند همین زن او را به سفلیس مبتلا کرد). یک سال بعد ناپدریش برای دور کردن او از این زندگی مخرب، بودلر را به سفری به شرق (جزایر موریس و بوربون – تا سر حد هند) می فرستد و پس از بازگشت، برای جلوگیری از ولخرجی، حق استفاده آزادانه از اموال (ارثیه پدری) را از او سلب می کند. از آن پس همواره زندگی بودلر در فقر و بی خانمانی گذشت و تلاشهایش برای تامین معاش از طریق قلم (از جمله نمایشنامه نویسی برای تئاتر و چاپ مقاله در روزنامه ها) بی ثمر ماند. دو بار دست به خودکشی می زند و به مادرش می نویسد:"من خود را می کشم، چون دیگر نمی توانم زندگی کنم. زیرا برای دیگران بی ثمر هستم و برای خود خطرناک..."   

                                      

     در 21 سالگی با ژان دووال، محبوب ترین زن زندگی اش، آشنا می شود. در 26 سالگی تنها داستانش ،فانفارلو، در مجله ای چاپ می شود و آثار ادگارآلن پو را کشف می کند. سپس با ماری دوبرون آشنا می شود. در1848 به همراه دوستانش با یک مجله سوسیالیستی همکاری می کند و در فعالیتهای سیاسی شرکت می جوید.

     در 30 سالگی نویسنده ای را که عقاید و جهان بینی اش تاثیر عمیقی بر او گذاشت کشف می کند: ژوزف دومایستر. شیفته زن بیوه ای به نام مادام ساباتیه می شود و برایش نامه های بی امضا می فرستد. سپس ترجمه هایش از آثار پو و همچنین بعضی از اشعارش در مجلات چاپ می شود. چاپ کتاب گلهای شر (گفته می شود پس از تورات و انجیل بیش از هر کتاب دیگری در جهان ترجمه و چاپ شده است) در 1857 (36 سالگی) جنجال ادبی و اجتماعی وسیعی به راه انداخت و در روزنامه ها مورد حمله قرار گرفت (به خصوص از سوی کشیشی به نام ادوارد تیری). در نهایت دادگاه (دادگاهی که همان سال به مادام بوواری اثر گوستاو فلوبر هم رسیدگی کرد) ناشر و شاعر را به جریمه نقدی و حذف شش شعر محکوم کرد. بودلر در نامه به وکیلش می نویسد: "اخلاق انواع مختلفی دارد؛ اخلاق مثبت و عملی داریم که همه موظف به اطاعت از آن هستند، اما اخلاق هنر متفاوت است و از ابتدای خلقت هنرها این مسئله را اثبات کرده اند. آزادی هم چندین نوع دارد. آزادی مخصوص نوابغ و آزادی بسیار محدود برای جنایتکاران." بالاخره بودلر نامه ای مبنی بر درخواست عفو نوشت و برای امپراتریس فرستاد.

      در سال 1860 بهشت های مصنوعی (des paradis artificiels)(توصیف تجربه های حسی ناشی از مصرف موادمخدر) و چند اثر دیگر را منتشر می سازد. در 40 سالگی (1861) کاندید عضویت در فرهنگستان فرانسه شد اما از آن کناره گیری کرد. اولین مقاله ی تحسین آمیز درباره گلهای شر در روزنامه ها چاپ می شود . اشعاری کوچک به نثر، ملال پاریس، را منتشر می کند. برای ایراد سخنرانی به بروکسل سفر می کند. مقاله ای از استفان مالارمه با عنوان سمفونی ادبی چاپ می شود که بخشی از آن به بزرگداشت بودلر اختصاص دارد. در مارس 1866 بر اثر سقوط بر سنگفرش کلیسایی در بلژیک، دچار فلج مغزی می شود. مادرش او را در بیمارستانی در پاریس بستری می کند تا اینکه سرانجام در روز سی و یکم اوت 1867 در 46 سالگی، پس از احتضاری طولانی از دنیا می رود و در گورستان مونپارناس به خاکش می سپارند.

 

                                                             

       زندگی غریب و عقاید و اندیشه های متناقض بودلر همیشه مورد بحث منتقدان و صاحب نظران بوده است. به ویژه درباره ایمان، خیر و شر و خدا و شیطان. تی اس الیوت می نویسد: بودلر می کوشید از در فرعی به درون مسیحیت راه یابد. خود او می نویسد: «سرنوشت آدمی معطوف به نبردی بر ضد بدی است که در آن بشر هرگز نمی تواند خود را فاتح بخواند. کتاب گلهای بدی برای آن است که دست و پازدنهای روح را در چنگال بدی بیان کند. هر انسان در برابر خود دو نامتناهی می بیند: بهشت و دوزخ. آدمی در تصویر هر یک از این دو نامتناهی، نیمی از سرشت خود را باز می شناسد.» اعتقاد بودلر به شیطان دو جنبه ی متضاد دارد: هم او را آیت عصیان می داند، هم منشای شر و فساد. هم فریفته ی اوست هم از او دوری می جوید، هم زیباییهای زندگی را از او ناشی می داند و هم رنجها و پلیدیهای آن را. کم بوده اند کسانی که چون او در زمینه ی معنوی آنقدر کامیاب و در قلمرو زندگی آنقدر ناکام باشند. این مرد با روشن بینی هولناکی خود را شناخته و خود را در درد پرورده است. خیام وار برای معمای خلقت پاسخی می جوید و چون تیره بختی خود را ناشی از وضع کلی بشری می داند، می کوشد با گشودن درهای شب درونی خویش، سرانجام بر واقعیتی که عام و عالمگیر باشد دست یابد. یکی از محققان (درکتاب دنیای شاعرانه ی بودلر) چکیده فکر او را چنین توصیف می کند: اراده ی از نو ساختن خلقتی که به نظر ناکامل می آید. بودلر را، به خصوص به لحاظ فلسفه و درونمایهء آثارش می توان با شعرا و عرفای بزرگی همچون حافظ، مولانا و به ویژه خیام مقایسه کرد. (از مقدمه ی کتاب ملال پاریس و گلهای بدی ترجمه ی محمدعلی اسلامی ندوشن.)

 

                           

 

 چند جمله قصار از شارل بودلر:


- ادبیات، یعنی گناهان اعتراف شده. 

La literature, c`est le mal avoue.

 

- شعر، یک طریقت زندگی ست.                                                

La poesie est une facone de vivre.

 

- می توان سه روز بدون نان زیست، ولی بدون شعر هرگز.

On peut vivre 3 joures sans pain, mais sans poesie jamais.

 

زیباترین حیله ی ابلیس این است : شما را متقاعد می کند که وجود ندارد.

 

"La plus belle des ruses du diable est de vous persuader qu'il n'existe pas."

 

- ابلیس، براستی مجبورم به او ایمان بیاورم، زیرا در درونم وجودش را احساس می کنم!

 

"Le diable, je suis bien obligé d'y croire, car je le sens en moi !" 
 

- خنده امری شیطانی ست، پس در حقیقت عمیقا انسانی ست.

Le rire est satanique, il est donc profondément humain.

- امر زیبا همواره شگفت آور است. 

"Le beau est toujours bizarre."

 

- مکتب خیال پروری مکتبی ماورایی و اسرارآمیز است: زیرا از طریق رؤیاست که انسان با دنیای وهم آلودی که احاطه اش کرده ارتباط برقرار می کند.

La faculté de rêverie est une faculté divine et mystérieuse ; car c'est par le rêve que l'homme communique avec le monde ténébreux dont il est environné. 

- دوگانگی هنر پیامد ویرانگر دوگانگی انسان است. جوهر جاودانه ثابت انسان به مثابه روح هنر، و عنصر متغیرش همچون جسم آن.

La dualite du l`art est une consequence fatal de la dualite de l`home. La partie eternellement subsistante comme l`ame de l`art, et l`element variable comme son corps.

 

- ‌هنرچیست؟ خودفروشی. 

Qu`est – ce que l`art? Prostitution.

 

- عشق به خداوند دشوارتر از ایمان به اوست. درعوض، برای مردمان این عصر باور به وجود شیطان دشوارتر از دوست داشتن اوست.

Il est plus difficile d`aimer Dieu que de croire en lui. Au contraire, il est plus difficile pour les gens de ce siecle de croire au diable que de l`aimer.

 

- خداوند تنها موجودی ست که برای فرمانروایی حتی نیاز به وجود داشتن ندارد.

 

Dieux est le seul etre qui, pour regner, n`ait meme pas besoin d`exister.

                               

چند منبع فارسی درباره ی بودلر:

1-      بودلر نوشته ی ژان پل سارتر، ترجمه ی دل آرا قهرمان (انتشارت سخن)

2-       مقاله والتر بنیامین (ترجمه مراد فرهادپور) در ارغنون ویژه شعر (شماره 14)

3-       مقدمه کتاب ملال پاریس و گلهای بدی ترجمه ی محمدعلی اسلامی ندوشن

4-       تجربه مدرنیته مارشال برمن، ترجمه ی مراد فرهادپور {فصل سوم}

5-       گلهای شر ترجمه محمدرضا پارسایار - انتشارات هرمس.      

 

و این سه عکس هم به عنوان حسن ختام.

شارل

بودلر

ش. ب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  |