یادداشت ها و ترجمه های این روزهایم
عکسِ محبوبم از جیمز دین
فوری: نامزدهای هشتادمین دوره ی جوایز اسکار
آخرش همیشه تنها می مونی
یادداشتی بر فیلم دوست امریکایی (ویم وندرس، ۱۹۷۷)
جواد رهبر
هر زمان که ویم وندرس، فیلم ساز پرآوازه ی آلمانی، درباره ی موسیقی حرف می زند بر این نکته تاکید می کند که موسیقی ناجی اش بوده و به نوعی او را رستگار کرده است. از طرف دیگر، علاقه اش به امریکا و فرهنگ این کشور هم بر کسی پوشیده نیست. نمایش «رفیق امریکایی» (1977) در این میان فرصتی پدید می آورد تا از این دو منظر به این فیلم به یاد ماندنی وندرس نگاهی بیندازیم.
آنهایی که اهل موسیقی راک هستند در حین تماشای آثار وندرس لذتی را تجربه خواهند کرد که، خالی از هر تعارفی، کلمات از وصف آن عاجزند. وندرس شیفته و سودا زده ی موسیقی راک است؛ به قول خودش از همان کودکی و پس از آن در نوجوانی، دغدغه ی اصلی اش همین موسیقی راک بوده است. دقیقا به همین دلیل است که اولین فیلم بلندش یعنی «تابستان در شهر» (1970) را به گروه انگلیسی The Kinks تقدیم می کند یا چند سال بعد برای همین فیلم «رفیق امریکایی» از ترانه ی " یه دنیا فکر به سرمه" {{Too Much on My Mind ساخته ی همان گروه استفاده می کند. اگر کمی بیشتر در ترانه های انتخابی فیلم دقیق شویم به حتم از حسن انتخاب وندرس بسیار ذوق زده خواهیم شد. سه ترانه ای که ارتباط تنگاتنگی با رویدادها و مفاهیم فیلم دارند عبارتند از ترانه ی " یه دنیا فکر به سرمه" از گروه The Kinks و دو ترانه ی دیگر که تام ریپلی (دنیس هاپر) آنها را زمزمه می کند: یکی ترانه ی " دلم به حال اون مهاجر بینوا می سوزه" {I Pity the Poor Immigrant} از باب دیلن که تام ریپلی در آخر کار می خواند و دیگری ترانه ی شیطنت بار "می تونی ماشینم را برونی" {Drive My Car} از گروه The Beatles.
یافتن ردپای باب دیلن در این فیلم چندان کار دشواری نیست. کافی است دنیس هاپر را ببینیم تا به یاد «ایزی رایدر» اش و صدای باب دیلن بیفتیم. کافی است در زمزمه ی ترانه ی دیلن توسط تام دقیق شویم و یا، حتی اگر هم تصادفی باشد، می توان به نام خانوادگی جاناتان زیمرمن فکر کرد. هر چه باشد اسم واقعی باب دیلن، رابرت آلن زیمرمن است، مگر نیست؟ ترانه ی "می تونی ماشینم را برونی" هم کارکرد خاصی در این فیلم دارد و سازنده ی فیلم قصد دارد نشان دهد که امریکا تا چه حد از فرهنگ کشورهای دیگر تاثیر می پذیرد و حتی سعی در اشاعه و یا احیای آنها دارد. شنیدن یکی از کارهای اولیه ی The Beatles از زبان تام حاکی از چنین نگرشی است؛ هرچه باشد این فیلم سه سال قبل از ترور جان لنون و دوازده سال پس از به بازار آمدن ترانه ی گروه The Beatles ساخته شده است. در ترانه ی " یه دنیا فکر به سرمه" جمله ای است که می تواند وصف حال جاناتان زیمرمن (برونو گانتز) باشد: "به نظر می آد در زندگی چیزی فراتر از زیستن آن هم وجود داره." جاناتانِ قاب ساز فیلم هم کم و بیش از این جمله درس می گیرد. جاناتان زندگی اش را می کند و کارش هم در این راه به او کمک می کند. برای آثار هنری دیگران قاب درست می کند و به نوعی زندگی آنها را تزئین می کند. اما مثل روز روشن است که زندگی اش خیلی بیشتر از اینها حرف برای گفتن دارد به خصوص در زمانی که به دلیل بیماری خونی اش فرصتی زیادی برای کشف جوهر اصلی زندگی ندارد. این است که جدا از فاکتور مالی قضیه، حالا در روزهای آخر عمرش تصمیم می گیرد آدمکشی حرفه ای شود. ورود یک اروپایی به دل دنیای آدمکش ها به رهبری تام ریپلی (با آن کلاه کابویی به یاد ماندنی اش که به قول خودش عاشق اش است) انجام می شود. جاناتان در اولین برخوردش با تام ریپلی چندان مودبانه رفتار نمی کند و به نوعی به حضور و توجه او به خودش واکنش نشان می دهد. فرهنگ اروپایی جلوی ورود فرهنگ امریکایی مقاومت می کند اما انگار حق با The Kinks است و زندگی خیلی فراتر از این محاسبات است. حالا که جاناتان واپسین روزهای زندگی اش را می گذراند شاید بتواند آنچه را که تاکنون ارزشهای اخلاقی می خوانده است کنار بگذارد و یک آدمکش حرفه ای شود. از نظر امریکایی ها هم، جاناتان گزینه ی خوبی است چون هم کسی به او شک نمی کند و هم اینکه او آماده است تا به سیم آخر بزند چون چیزی برای باختن ندارد. همین طور هم می شود. فقط بحث سر این است که جاناتان اول فیلم با جاناتان آخر فیلم یک تفاوت اساسی دارد. به قول دامیل در پایان «بر فراز برلین» که چیزی را تجربه کرده بود که هیچ فرشته ای نتوانسته تجربه کند، حالا جاناتان هم حالتی را تجربه می کند و طوری می میرد که محال بود با ادامه ی زندگی عادی اش به آن دست پیدا کند. از طرف دیگر، دوستی زیبای این دو مرد باعث می شود در انتهای فیلم تک گویی تام چنان ژرف و تاثیرگذار شود و مرگ جاناتان در نظر ما بی شیله و پیله و صادقانه بیاید، یک جور مرگ قطعی اما همراه با آرامش و سرخوشی. هر چه باشد به قول تام آنها در انجام کارشان موفق شده اند اما این بیماری لعنتی به هر حال جاناتان را می کشد. خب پس ارزش این همه دردسر در چه بود؟ همین دوستی. همین رفاقت. مثل دوستی شازده کوچولو و روباه که محض خاطر رنگ گندم بود.
جاناتان را می توان به نوعی یک مهاجر به حساب آورد. اصلا سفرهای چندگانه اش به کنار، هر چه باشد او این روزهای آخر از دنیای صاف و بی غل و غش اش بریده و وارد دنیای آدمکش ها شده است. حرف دل وندرس به نوعی در همان ترانه ی دیلن یعنی " دلم به حال اون مهاجر بینوا می سوزه" نهفته است که تام ریپلی در رثای رفیق آلمانی اش زمزمه می کند؛ اصولا مهاجر بینوای دیلن انسانی است که همیشه روزگار وصل خویش را باز می جوید و تمام نیروی اش را برای انجام کاری خلاف به کار می گیرد اما دست آخر همیشه تنها می ماند. هر چه باشد انگار آخر ماجرا، فرهنگ اروپایی یک جوری جلوی فرهنگ امریکایی کم می آورد و برای همین دل تام برای جاناتان مهاجر می سوزد و از زبان دیلان می گوید که تلاش های مهاجر ما بر باد شد. به نظر می رسد وندرس هم وضعیت مشابهی با جاناتان دارد. در فرهنگ امریکا غرق شده است و می پرستدش اما در عین حال نمی تواند چشم بر روی بدی ها و تاثیرات منفی اش نمی بندد. عاشق امریکاست اما عاشقی است هوشیار. همین نگاه دقیق او در زمینه ی سینماست که باعث شده سینمای ویم وندرس به یکی از ناب ترین و موفق ترین نمونه های پیوند سینمای اروپا و امریکا تبدیل شود.
«رفیق امریکایی»، که بر مبنای رمانی از پاتریشیا های اسمیتِ امریکایی ( 1921- 1995) ساخته شده است، با حضور نیکلاس ری شروع می شود و با زمزمه ی ترانه ای از باب دیلن با صدای دنیس هاپر تمام می شود. «رفیق امریکایی» نگاه خیره، لیکن رنگارنگ، یک فیلم ساز اروپایی به دنیای اطرافش و ارتباط آن با فرهنگ امریکایی است.
پرونده ای برای راتاتویی

مائده های زمینی (یادداشتی بر راتاتویی)
* تمامی مطالب در سایت سینمای ما منتشر شده اند.
* این ترانه را هم گوش کنید. خالی از لطف نیست.

