ما مستان و جام تهی زندگی
مرگِ من نزدیک است انگار
همین چند روز پیش بود که داشتم از این طرف خیابان به سمت دیگرش می رفتم. پیکانی که داشت با سرعت زیاد به سمتم می آمد به هیچ وجه از سرعتش کم نکرد و من هم به هیچ وجه قدم هایم را بلندتر برنداشتم. جوانی پشت فرمان بود. بوق زد. واکنشی نشان ندادم. راستش هوای آن روز صبح از همان هواهایی بود که همیشه پیش خودم می گویم جان می دهد برای مردن. راننده ی جوان از شیشه ی ماشین که برای خارج شدن دود سیگار پایین کشیده بودش دستش را بیرون آورد تا به خیال خودش بگوید: "هو، مواظب باش! یه تکونی به خودت بده دیگه!" من هم به نشانه ی اینکه "هی، از سرعتت کم کن!" دستم را به سمت ماشین دراز کردم. تمامش یک لحظه بود. دست من به دست راننده خورد و سپر ماشین به لبه اورکت چرمم کشیده شد. یعنی اگر چند سانتی متر آن طرف تر بودم با آن سرعتی که ماشین آن جوان داشت همه چیز تمام می شد... خلاص! برای این است که در آن لحظه احساس سبکی کردم.
مقدمه؟
تا به حال فرصتی پیش نیامده بود تا درباره ی نظراتی که دوستان برای مطالب این وبلاگ می گذارند چیزی بنویسم. حالا جناب kz این فرصت را فراهم کرده. آن هم با اشاره اش به حکم قاطعی که لرمانتوف در شعرش درباره ی عشق می دهد. در همان روزگارانی که به این قطعه دل بسته بودم و در هر گوشه ای می نوشتمش، برای خودم ایده ای درباره ی عشق دست و پا کرده بودم؛ اینکه چیست و به چه درد می خورد و به چه نوع رابطه ای می توان گفت عشق. حالا هم کم و بیش به این مفهوم معتقدم. اینکه عشق بین دو انسان ذوب شدن در هم و محو یکدیگر شدن نیست. اینکه عشق رقصی متوازن و کاملا حساب شده است و در آن ما به یک زوج بسيار هوشیار نیاز داریم. تصورش را بکنید که در میان سالن رقص بزرگي زوجی ایستاده اند. والسی پخش می شود و این زوج باید جلوی چشمان خیره ی حضار برقصند. اینکه می گویم به طور کلی با ایده ی رایج و مرسوم از عشق کاملا متفاوت است... موسیقی آغاز می شود. هر دو طرف کاملا حواسشان جمع است... نباید اشتباهی رخ دهد یا حرکت نادرستی صورت بگيرد. موسیقی اوج می گیرد... زوج ما سرخوش اند و رقصان در میان میدان اما ناگهان پای یکی اشان لیز می خورد... نه! هنوز همه چیز تمام نشده است... زن در حال سرخوردن است؛ مرد خم می شود و دستانش را زیر کمر زوج اش می گیرد و از افتادنش جلوگیری می کند. اندکی بعد مرد گام اشتباهی برمی دارد و زن اشکال او را می پوشاند. در عین حال هر دو تمام تلاش اشان را می کنند تا این اشتباهات دیگر تکرار نشود. مادامی که این روند ادامه دارد هر دو شادند و رقصان و موسیقی دل هایشان به گوش همه می رسد. شور و هیجانی که بین این دو حکم فرماست حاصل کلیدی ترین اصل ماجراست: توازن! یکی من می گذارم وسط یکی تو! نه برای اینکه جبران کنم چیزی را بلکه برای اینکه رقص بهم نخورد، برای خاطر ادامه یافتن موسیقی... برای اینکه توازن بهم نخورد. هدف که حفظ توازن باشد، انتظارات هر یک از دو طرف زوج رقصان چه اهمیتی دارد؟ هیچ! مهم ادامه ی رقص است و برقرار بودن و مادامی که هر دو طرف چنین ایده ای داشته باشند همه چیز روی روال سرخوشانه ای است. مشکل اما می دانید کجا پیدا می شود؟ آنجا که یکی حرکت اش اشتباه است و دیگری منتظر می ماند تا خود او آن را جبران کند؛ نگاهش می کند تا اشتباه برطرف شود غافل از اینکه برای حفظ هارمونی، اشتباه و ضعف یکی مختص طرف مقابل نیست و رفع آن بر هر دو طرف واجب است؛ آری رفع آن بر دو طرف واجب است.
اینها عقایدی است که در نوجوانی با هادی (همان دوستم که کتاب انسان های جاویدان را برد و نیاورد) درباره اشان بحث می کردیم... حالا که به آن روزها نگاه می کنم می بینم با اسکار وایلد موافقم... (روزی باید از اسکار وایلد دلبندم بنویسم. باید از این غول برايتان صحبت کنم. از داستان های کوتاه و رمان هایش، از اشعار و نمایشنامه هایش.) وایلد می گفت: " پیران به همه چيز اعتقاد دارند، میانسال ها به همه چیز شک دارند و جوانان همه چیز را می دانند." شاید حکایت ما بوده آن زمان.
***
جام زندگی
میخائیل لرمانتوف
با دیدگان فروبسته لب بر جام زندگی نهاده ایم و اشکِ سوزان بر کناره ی زرین آن فرو می ریزیم.
***
یکی از کتاب های تاثیر گذار عمرم را برادرم مسعود از روی سنگ فرش های پیاده روهای شهر خریده بود. کتابی بود درباره زندگی انسان هایی که در زمینه های مختلف نام جاودانی از خود بر جای گذاشته اند. نام کتاب انسان های جاویدان بود و به نظر می آمد مجموعه ای باشد؛ چون آنچه من تا چندین سال پیش که آن را به هادی بدهم و دیگر هیچ وقت به من پس اش ندهد، در دست داشتم جلد دوم این مجموعه بود. در همان کتاب بود که برای اولین بار نام چند تن از انسان هایی که در آینده ستون های زندگی ام شدند را دیدم. یکی از آنها شاعر جوان و شوریده ی روس یعنی میخائیل لرمانتوف بود. پرفسور هامبرت هامبرتِ رمان افسانه ای ولادمیر ناباکوف لولیتا حق داشت که در میانسالی اش چنان سودای لولیتا را در سر بپروراند. آتش عشق نوجوانی و سوز و گدازش به این راحتی ها از ذهن پاک نمی شود و تا آخر عمر همراه آدم می ماند. قصه ی من و میخائیل لرمانتوف هم انگار همین است.
به برخی از آثار هنری علاقه ی خاصی دارم و معتقدم که از بقیه ی آثار هنری حاضر در زندگی ام اهمیت بیشتری دارند. پیش از این درباره ی یکی از آنها که فیلم بری لیندون است نوشتم. حالا می خواهم از شعری بگویم که معتقدم مهم ترین شعر زندگی ام است؛ هر چه در ذهن دارم از این شعر و شاعر است. از این صداقت و بی شیله پیله بودنش. از این شوریدگی اش. و از این نکته سنجی اش در کشف پوچی تمامی آنچه روی این کره ی خاکی گرامی می داریمش. لرمانتوف در نوجوانی تکلیف کار را برایم روشن کرد. انگار دستم را گرفت و برد به دل این روزمرگی ها و گفت: "ببین! ته اش همین است." سالهای سال از آن اولین روزی که این شعر را در کتاب انشاء و نامه نگاری افشار خواندم می گذرد. چندی پیش که دوباره به شعر رجوع کردم دیدم همانی است که آن زمان بوده. با همان تاثیر و دریافتم هنوز هم به تک تک جملات لرمانتوف ایمان قلبی دارم.

خستگی و غم
اثر:
میخائیل لرمانتوف
همه جا و همه چیز، غرق در غم و خستگی است ... پس در آن دم که روح از نومیدی می نالد، رو بسوی که باید کرد؟
بسوی هوس؟ نه! زیرا بهترین سال های عمر ما درین راه می گذرد و هرگز این جست و جوی بی فایده به نتیجه نمی رسد.
بسوی عشق؟ ... ولی عشقِ که؟ ... برای دوره ای کوتاه؟ چنین عشقی به زحمتش نمی ارزد - برای ابد؟ چنین عشقی وجود ندارد.
بسوی خاموشی و تنهایی! ولی به درون خویش بنگر: هیچ نشانی از گذشته در آن نخواهی یافت زیرا شادی ها و غم ها همه همراه زمان رهسپار دیار عدم می شوند.
بسوی هیجان های آتشین؟ نه! مگر نه اینکه دیر یا زود رنج دلپذیر تپش های دل، جای خود را به سردیِ تلخِ عقل و منطق خواهد سپرد؟
بسوی زندگی؟ اوه! وقتی که در پایان این راه برگردی و به پشت سرت بنگری، از این شوخی زشت و مبتذل وحشت خواهی کرد!
* دو شعر میخائیل لرمانتوف از کتاب دریای گوهر جلد دوم با ترجمه شجاع الدین شفا انتخاب شده اند.
(گزیده ی ترجمه های مقالات و اشعار و داستان های کوتاه از مترجمین معاصر)
گردآوری: دکتر مهدی حمیدی شیرازی
تهران 1378
انتشارات صدای معاصر

