تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

ما مستان و جام تهی زندگی

    

 مرگِ من نزدیک است انگار 

      همه اش یک لحظه است. فکر می کنی مرگ به تو نزدیک شده است. فکر می کنی در یک چشم به زدن، یا حتی کمتر از آن، می میری و همه چیز تمام می شود. وقتی آن لحظه برایم پیش آمد فقط یک احساس داشتم: سبکی!

     همین چند روز پیش بود که داشتم از این طرف خیابان به سمت دیگرش می رفتم. پیکانی که داشت با سرعت زیاد به سمتم می آمد به هیچ وجه از سرعتش کم نکرد و من هم به هیچ وجه قدم هایم را بلندتر برنداشتم. جوانی پشت فرمان بود. بوق زد. واکنشی نشان ندادم. راستش هوای آن روز صبح از همان هواهایی بود که همیشه پیش خودم می گویم جان می دهد برای مردن. راننده ی جوان از شیشه ی ماشین که برای خارج شدن دود سیگار پایین کشیده بودش دستش را بیرون آورد تا به خیال خودش بگوید: "هو، مواظب باش! یه تکونی به خودت بده دیگه!" من هم به نشانه ی اینکه "هی، از سرعتت کم کن!" دستم را به سمت ماشین دراز کردم. تمامش یک لحظه بود. دست من به دست راننده خورد و سپر ماشین به لبه اورکت چرمم کشیده شد. یعنی اگر چند سانتی متر آن طرف تر بودم با آن سرعتی که ماشین آن جوان داشت همه چیز تمام می شد... خلاص! برای این است که در آن لحظه احساس سبکی کردم.

 

مقدمه؟ 

 

     تا به حال فرصتی پیش نیامده بود تا درباره ی نظراتی که دوستان برای مطالب این وبلاگ می گذارند چیزی بنویسم. حالا جناب kz این فرصت را فراهم کرده. آن هم با اشاره اش به حکم قاطعی که لرمانتوف در شعرش درباره ی عشق می دهد. در همان روزگارانی که به این قطعه دل بسته بودم و در هر گوشه ای می نوشتمش، برای خودم ایده ای درباره ی عشق دست و پا کرده بودم؛ اینکه چیست و به چه درد می خورد و به چه نوع رابطه ای می توان گفت عشق. حالا هم کم و بیش به این مفهوم معتقدم. اینکه عشق بین دو انسان ذوب شدن در هم و محو یکدیگر شدن نیست. اینکه عشق رقصی متوازن و کاملا حساب شده است و در آن ما به یک زوج بسيار هوشیار نیاز داریم. تصورش را بکنید که در میان سالن رقص بزرگي زوجی ایستاده اند. والسی پخش می شود و این زوج باید جلوی چشمان خیره ی حضار برقصند. اینکه می گویم به طور کلی با ایده ی رایج و مرسوم از عشق کاملا متفاوت است... موسیقی آغاز می شود. هر دو طرف کاملا حواسشان جمع است... نباید اشتباهی رخ دهد یا حرکت نادرستی صورت بگيرد. موسیقی اوج می گیرد... زوج ما سرخوش اند و رقصان در میان میدان اما ناگهان پای یکی اشان لیز می خورد... نه! هنوز همه چیز تمام نشده است... زن در حال سرخوردن است؛ مرد خم می شود و دستانش را زیر کمر زوج اش می گیرد و از افتادنش جلوگیری می کند. اندکی بعد مرد گام اشتباهی برمی دارد و زن اشکال او را می پوشاند. در عین حال هر دو تمام تلاش اشان را می کنند تا این اشتباهات دیگر تکرار نشود. مادامی که این روند ادامه دارد هر دو شادند و رقصان و موسیقی دل هایشان به گوش همه می رسد. شور و هیجانی که بین این دو حکم فرماست حاصل کلیدی ترین اصل ماجراست: توازن! یکی من می گذارم وسط یکی تو! نه برای اینکه جبران کنم چیزی را بلکه برای اینکه رقص بهم نخورد، برای خاطر ادامه یافتن موسیقی... برای اینکه توازن بهم نخورد. هدف که حفظ توازن باشد، انتظارات هر یک از دو طرف زوج رقصان چه اهمیتی دارد؟ هیچ! مهم ادامه ی رقص است و برقرار بودن و مادامی که هر دو طرف چنین ایده ای داشته باشند همه چیز روی روال سرخوشانه ای است. مشکل اما می دانید کجا پیدا می شود؟ آنجا که یکی حرکت اش اشتباه است و دیگری منتظر می ماند تا خود او آن را جبران کند؛ نگاهش می کند تا اشتباه برطرف شود غافل از اینکه برای حفظ هارمونی، اشتباه و ضعف یکی مختص طرف مقابل نیست و رفع آن بر هر دو طرف واجب است؛ آری رفع آن بر دو طرف واجب است.     

 

     اینها عقایدی است که در نوجوانی با هادی (همان دوستم که کتاب انسان های جاویدان را برد و نیاورد) درباره اشان بحث می کردیم... حالا که به آن روزها نگاه می کنم می بینم با اسکار وایلد موافقم... (روزی باید از اسکار وایلد دلبندم بنویسم. باید از این غول برايتان صحبت کنم. از داستان های کوتاه و رمان هایش، از اشعار و نمایشنامه هایش.) وایلد می گفت: " پیران به همه چيز اعتقاد دارند،‌ میانسال ها به همه چیز شک دارند و جوانان همه چیز را می دانند." شاید حکایت ما بوده آن زمان.       

***

 

جام زندگی

 

میخائیل لرمانتوف

 

      با دیدگان فروبسته لب بر جام زندگی نهاده ایم و اشکِ سوزان بر کناره ی زرین آن فرو می ریزیم.

     اما روزی می رسد که دست مرگ نقاب از دیدگان ما بر می دارد و هر آنچه را که در زندگانی مورد علاقه ی ما بود از ما می گیرد. فقط آن وقت می فهمیم که جام زندگی از اول خالی بوده و ما از روز نخست ازین جام جز باده ی خیال ننوشیده ایم. *

 

                                                              ***

 

     یکی از کتاب های تاثیر گذار عمرم را برادرم مسعود از روی سنگ فرش های پیاده روهای شهر خریده بود. کتابی بود درباره زندگی انسان هایی که در زمینه های مختلف نام جاودانی از خود بر جای گذاشته اند. نام کتاب انسان های جاویدان بود و به نظر می آمد مجموعه ای باشد؛ چون آنچه من تا چندین سال پیش که آن را به هادی بدهم و دیگر هیچ وقت به من پس اش ندهد، در دست داشتم جلد دوم این مجموعه بود. در همان کتاب بود که برای اولین بار نام چند تن از انسان هایی که در آینده ستون های زندگی ام شدند را دیدم. یکی از آنها شاعر جوان و شوریده ی روس یعنی میخائیل لرمانتوف بود. پرفسور هامبرت هامبرتِ رمان افسانه ای ولادمیر ناباکوف لولیتا حق داشت که در میانسالی اش چنان سودای لولیتا را در سر بپروراند. آتش عشق نوجوانی و سوز و گدازش به این راحتی ها از ذهن پاک نمی شود و تا آخر عمر همراه آدم می ماند. قصه ی من و میخائیل لرمانتوف هم انگار همین است.  

     به برخی از آثار هنری علاقه ی خاصی دارم و معتقدم که از بقیه ی آثار هنری حاضر در زندگی ام اهمیت بیشتری دارند. پیش از این درباره ی یکی از آنها که فیلم بری لیندون است نوشتم. حالا می خواهم از شعری بگویم که معتقدم مهم ترین شعر زندگی ام است؛ هر چه در ذهن دارم از این شعر و شاعر است. از این صداقت و بی شیله پیله بودنش. از این شوریدگی اش. و از این نکته سنجی اش در کشف پوچی تمامی آنچه روی این کره ی خاکی گرامی می داریمش. لرمانتوف در نوجوانی تکلیف کار را برایم روشن کرد. انگار دستم را گرفت و برد به دل این روزمرگی ها و گفت: "ببین! ته اش همین است." سالهای سال از آن اولین روزی که این شعر را در کتاب انشاء و نامه نگاری افشار خواندم می گذرد. چندی پیش که دوباره به شعر رجوع کردم دیدم همانی است که آن زمان بوده. با همان تاثیر و دریافتم هنوز هم به تک تک جملات لرمانتوف ایمان قلبی دارم.  

 

                               

 

                                                      خستگی و غم

 

اثر:

میخائیل لرمانتوف

 

     همه جا و همه چیز، غرق در غم و خستگی است ... پس در آن دم که روح از نومیدی می نالد، رو بسوی که باید کرد؟

     بسوی هوس؟ نه! زیرا بهترین سال های عمر ما درین راه می گذرد و هرگز این جست و جوی بی فایده به نتیجه نمی رسد.

     بسوی عشق؟ ... ولی عشقِ که؟ ... برای دوره ای کوتاه؟ چنین عشقی به زحمتش نمی ارزد -  برای ابد؟ چنین عشقی وجود ندارد.

     بسوی خاموشی و تنهایی! ولی به درون خویش بنگر: هیچ نشانی از گذشته در آن نخواهی یافت زیرا شادی ها و غم ها همه همراه زمان رهسپار دیار عدم می شوند.

     بسوی هیجان های آتشین؟ نه! مگر نه اینکه دیر یا زود رنج دلپذیر تپش های دل، جای خود را به سردیِ تلخِ عقل و منطق خواهد سپرد؟

     بسوی زندگی؟ اوه! وقتی که در پایان این راه برگردی و به پشت سرت بنگری، از این شوخی زشت و مبتذل وحشت خواهی کرد! 

  

* دو شعر میخائیل لرمانتوف از کتاب دریای گوهر جلد دوم با ترجمه شجاع الدین شفا انتخاب شده اند.

(گزیده ی ترجمه های مقالات و اشعار و داستان های کوتاه از مترجمین معاصر)

گردآوری: دکتر مهدی حمیدی شیرازی

تهران 1378

انتشارات صدای معاصر 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

برگمان را بکش! (چه فرقی می کند در چند جلد؟)

                                      

  

 صحنه هایی از پیوند اینگمار برگمان و هالیوود

 یا

بخشی از آنچه که همیشه می خواستید درباره ی «تخم مار» بدانید ولی از پرسیدنش طفره می رفتید

 

     پرسونا: «تخم مار» (1977) حاصل یک اپیدمی است؛ اپیدمی قماری که دامن بیشتر کارگردانان بزرگ اروپایی را گرفته است. منظورم همان قمار ورود به دنیای انگلیسی زبان و یا استفاده از بازیگران خارجی ست. طبیعتا در این قمار دسته ای پیروز می شوند و گروه دیگر بدجوری می خورند زمین. در این میان بعضی ها هم می بازند ولی دست کم از این خوشحالند که بازنده ی بزرگی نبوده اند؛ مثلا فیلم انگلیسی میکل آنجلو آنتونیونی، «اگراندیسمان»، از آن قمارهای درخشان تاریخ سینماست؛ یا حضور جک نیکلسون در «حرفه: خبرنگار» هم برگ زرین هم کاری هایی از این دست است. اما خب در اکثر مواقع فیلم هایی که به این ترتیب ساخته می شوند فاصله ی محسوسی از دنیای اصلی و شاهکارهای فیلم ساز اروپایی دارند. حتی ورود یک بازیگر خارجی هم ممکن است بر کیفیت کار تاثیر بگذارد مثل ریچارد هریس در «صحرای سرخ» آنتونیونی، که بیشتر از آنکه به ارتقای فیلم کمک کند به آن ضربه می زند یا حضور دونالد ساترلند در «کازانوا»ی فلینی که هر چقدر هم که بخواهیم با سعه ی صدر در مورد بازی اش قضاوت کنیم به این نتیجه می رسیم که در حد و اندازه های مارچلو ماسترویانی نیست. در حین مواجه شدن با «تخم مار» هم چنین اندیشه هایی به ذهنمان هجوم می آورد. با خودمان می گوییم نکند فیلم وسوسه ای باشد هوس آلود برای ورود به دنیای پر مخاطب انگلیسی زبان که البته حاصلی جز فرزندی ناخوانده نداشته که حالا وبال گردن پدر و مادرش شده است. یا با یادآوری این نکته که اینگمار برگمان مجبور بوده چنین قراردادی را قبول کند پیش خود می گوییم که «تخم مار»‌ فیلمی است که از سر اجبار و درماندگی ساخته شده. با این نگرش می شود نقاط ضعف فیلم را توجیه کرد و حتی می توانیم از کنار این نکته هم بگذریم که فیلم ماکس فون سیدو و ارلاند یوزفسون ندارد.

 

فریادها و نجواها: اگوست استریندبرگ فعلا رفته تعطیلات. برگمان در همان بدو ورودش به دنیای انگلیسی زبان، برای طبیعی تر شدن کل ماجرا سنگ تمام گذاشته است. شاید هم می خواسته از پوسته ای که در سوئد دور خودش کشیده بود بیرون بیاید. از شکسپیر سوئد به ویلیام شکسپیر انگلیسی می رسد و نام فیلم را از نمایشنامه ی سترگ او یعنی ژولیوس سزار می گیرد؛ از همان خطابه ی مشهور بروتوس درباب ژولیوس سزار: " پس او را چنان تخم ماری پندارید / که شکسته شده و لطافتش زیان آور گشته است؛ / و در همان پوسته او را بکشید."

 

فلوت سحرآمیز: فیلم با موسیقی جز شروع می شود. اما نگران نشوید شما در حال تماشای فیلمی از برگمان هستید که شاید نغزترین استفاده ها از موسیقی باخ را در آثار او شنیده ایم.  

 

سکوت: پس از جست و جوهای متعدد بلاخره نقش آبل روزنبرگ به دیوید کارادین می رسد. سر راست ترین تصویری که از او به یاد می آوریم در هیبت بیل در دو فیلم «بیل را بکش» (جلد اول و دوم) ساخته ی کوئنتین تارانتینو است. در مورد حضور کارادین در فیلم، از هر چه بگذریم از آن حکایت ِ معروف درباره ی ناسازگاری های بازیگران امریکایی نمی توان رد شد. اول که قرار بوده داستین هافمن برای ایفای نقش آبل روزنبرگ دعوت شود که نپذیرفته است. حالا که به فیلم نگاه می کنیم و هافمن را به جای کارادین متصور می شویم، با خود می گوییم: "خوب شد داستین هافمن نیامد." ناسازگاری ها و بداخلاقی های هافمن هم که بر کسی پوشیده نیست و حتی در چند مورد هم گویا کارادین دم از ناسازگاری زده است که به سلامتی حل و فصل شده است. یکی از آن موارد زمانی است که طبق برنامه مجبور می شوند اسبی را جلوی دوربین بکشند تا درماندگی مردم آلمان را در بحران تورم جمهوری ویمار در سال 1923 به نمایش بگذارند. دیوید کارادین می گوید که اگر این کار بکنید دیگر نه من و نه شما. برگمان کوتاه می آید و اسب را دور از چشم دوربین می کشند اما در فیلم جسد اسب و دستان مرد فقیری را می بینیم که  دل و جگر اسب را به سمت کارادین دراز می کند. از همه چیز که بگذریم بازی روزگار گویی با برگمان سر شوخی داشته است. کارادین از قضا متولد هالیوود واقع در ایالت کالیفرنیا است. ای دل غافل.

 

مصائب آنا: در سال 1976، اینگمار برگمان از دست ماموران مالیاتی سوئد فرار می کند و یک راست می رود کالیفرنیا سراغ تهیه کننده ی سرشناس دینو دو لورنتیس. از قرار معلوم از دل همین دیدار است که برگمان کارگردانی «تخم مار» را می پذیرد و قراردادی در همین زمینه امضا می شود. به این ترتیب «تخم مار» تبدیل می شود به تنها فیلم هالیوودی برگمان و پس از «تماس» می شود دومین فیلم انگلیسی زبان او.  

 

توت فرنگی های وحشی: خود برگمان هم زمانی که با حسرت از قدم زدن آندری تارکوفسکی در دل رویاها یاد می کند،‌ در مورد خودش چنین می نویسد: "فقط چند بار موفق شده ام به درون بخزم. اغلب تلاش های آگاهانه ی من با شکست گیج کننده ای پایان یافته است – تخم مار، تماس، چهره به چهره و امثال آن. (اینگمار برگمان، فانوس خیال،‌ ترجمه ی مهوش تابش و مسعود فراستی؛ هرمس، 1385)  

 

شرم: اکثر طرفدارانش معتقدند که «تخم مار» به اصطلاح برگمانی نیست و برخی هایشان هم از آوردن نام چنین فیلمی در پرونده ی برگمان شرم دارند. اما قضیه خیلی ساده تر از این حرف هاست. شاید فیلم از شاهکارهای برگمان فاصله ی زیادی داشته باشد اما باید به این نکته هم توجه کرد که اگر به انتظار فیلمی چون «پرسونا» یا هر کدام از فیلم های سه گانه ی «سکوت خدا» به سراغ فیلم بروید، تماشای «تخم مار» برای شما تجربه ای ناامید کننده خواهد بود. فیلم را باید مستقل و رها از قید و بند دیگر آثار برگمان دید. لیو اولمان در دفاع از فیلم می گوید که سال ها پس از ساخت آن همراه با اینگمار به تماشای فیلم نشسته اند و به این نتیجه رسیده اند که فیلم چندان بدی هم نیست.

 

لبخند های یک شب تابستانی: خب همه ی اینها را که گفتم حواشی بود و جنجال. بهتر است بیشتر از این وقتتان را با خواندن این یادداشت هدر ندهید و یک راست بروید سراغ خود فیلم. هر قدر هم که از شاهکارهای استاد فاصله داشته باشد باز هم فیلمی است از اینگمار برگمان. بجنبید تا دیر نشده.

 

* این مطلب در سایت سینمای ما هم منتشر شده است.

 

مطالبی که پیش از این درباره ی اینگمار برگمان نوشته بودم:

وداع با آنتونیونی و برگمان در سالمرگ بونوئل

در ستایش برگمان

 

* و این هم نامزدهای هشتادمین دوره ی جوایز اسکار

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/13ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

هیهات یاغی آرام!

آخه وقتش نبود لامصب! می فهمی، وقتش نبود!                                                    

    

                    هیت لجر هم به کوبین، موریسون، جاپلین، دریک و ... پیوست.

هیهات یاغی آرام!

 

یادداشتی بر مرگ تراژیک هیت کلیف اندرو لجر

(1979 - 2008 )

 

     تا به امروز مفهوم شوکه شدن را تا این حد با تمام وجودم حس نکرده بودم. شروع ماجرا ساده بود. مثل هر روز دیگری صفحه ی اصلی سایت یاهو را باز کردم و داشتم به گوشه و کنار صفحه نگاه می کردم که ناگهان یک چیزی نظرم را به خودش جلب کرد. در فهرست اسامی کسانی که بیشترین مورد جست و جو را به خود اختصاص داده بودند،‌ نام هیت لجر (Heath Ledger) در رده ی اول قرار داشت. بی مقدمه رفتم سراغ بخش اخبار سایت گوگل. بله، در بهبوهه ی اعلام نامزدهای هشتادمین دوره از جوایز اسکار، شماره اول شدنِ نام هیت لجر در فهرست جست و جو شده ها بی مناسبت نبود. جمله ای که از جست و جوی نام او در بخش خبری سایت گوگل جلوی چشمانم نقش بست ساده و روان بود: هیت لجر در 28 سالگی از دنیا رفت. شوکه شدم. کار دیگری از دستم بر نمی آمد.

    

     راستش یک ضرب پرت شدم به آن روزی که مصاحبه ای از لجر درباره ی ایفای نقش باب دیلن در فیلم «آنجا نیستم» خواندم. در آن مصاحبه لجر گفته بود که چندان هم به بازی در نقش دیلن افتخار نمی کند و حتی درآمده بود که شاید بازی در نقش نیک دریک (Nick Drake، 1948- 1974،‌ خواننده ی انگلیسی که با مصرف بیش از حد قرص خواب خودکشی کرد) برای اش لذت بخش تر بوده است. قضیه زمانی جالب تر می شود که به یاد ویدئو کلیپ سیاه و سفید و ته دل خالی کن لجر می افتیم که به یاد نیک دریک ساخته. در این ویدئو کلیپ که لجر خودش به عشق خواننده ی محبوب اش فیلم برداری و تدوین کرده،‌ در حین اینکه ترانه ی "سگ چشم سیاه" (Black Eyed Dog) از نیک دریک را می شنویم، لجر دوربین را روشن و تنظیم می کند؛ دوربین فیلم می گیرد و در پایان ویدئو هم می بینیم که لجر خود را در وان حمام غرق می کند. خب ترانه ای که لجر بر روی ویدئو کلیپ گذاشته (یا به عبارتی برای آن ویدئو کلیپی ساخته) آخرین ترانه ی دریک به حساب می آید. انگار همه چیز بوی مرگ می داده. انگار حالا که پرده ها کنار رفته می فهمیم. آن وقت حواس امان نبود.   

 

     جسدش را در آپارتمانش یافتند. در منهتنِ نیویورک، نیویورک. مستخدم خانه و ماساژوری که به سراغ هنرپیشه ی جوان آمده بود اولین کسانی بودند که پیکرش را دیدند. می گویند قرص های خواب آور در اتاقش بوده. و اینکه مدتها بوده خواب درست و حسابی نداشته. خودش هم از مشکل بی خوابی اش گله کرده بوده و در ضمن گفته که بازی در نقش جوکر در بتمن جدید کریستوفر نولان با عنوان «شوالیه ی سیاهپوش» وضع جسمی و روحی اش را حسابی به هم ریخته است. حتی می گویند گوشه گیرتر از سابق شده بوده و کمتر به سراغ دوستانش می رفته.

 

     خبر می پیچد. همه شوکه می شوند و هر کسی به نوعی واکنش نشان می دهد. خانواده اش مرگ او را نابهنگام و غم انگیز اما تصادفی می خوانند. اعضای خانواده اش معتقدند که هیتی که ما می شناختیم دست به خودکشی نمی زند. جک نیکلسون می گوید که درباره ی بازی در نقش جوکر و عواقب آن به او هشدار داده است و میشل ویلیامز، نامزد سابق هیت که با هم دختری به نام ماتیلدا دارند، اذعان می دارد که نگران اش بوده است. خب به هر تقدیر کار از دست شده است. من هم قصد ندارم برایش زبان بگیرم یا از او اسطوره ای بسازم. همه می دانیم هیت لجر در آغاز کارش بود و هنوز راهی طولانی پیش روی داشت. اما نکته ی مهم این بود که مرگ نابهنگامش باعث می شود افسوس بخوریم. از همان جنس افسوسی که برای مرگ زود هنگام ریور فینیکس خوردیم. استعدادی در همان اولین پله های نردبان موفقیت پودر می شود و بر باد می رود. و همین نکته افسوس خوردن دارد. دلیلش هم این است که تا نسل جوان ما می آید بازیگری برای خود دست و پا کند انگار همه چیز خراب می شود و تمامی محاسبات به هم می ریزد. منظورم از بازیگری برای نسل خودمان، هنرپیشه ای است که با هر فیلمش ما هم یک سال بزرگ تر شویم و در یک کلام با او و فیلم هایش پا به سن بگذاریم. نه اینکه بازیگری برای نسل خودمان نداریم اما خب تعدادشان زیاد نیست. هر چند تا هم که باشند هنوز جلوی پدرانمان که لیست بلند بالایی از اسامی هنرپیشه های نسل خودشان را برای ما ردیف می کنند کم می آوریم. هیت لجر ظرفیت اش را داشت ولی انگار روحش تاب نیاورد. یک نشانه اش اینکه از همان انتخاب هایی که کرده مشخص است که دلش نمی خواست به جوان تو دل بروی فیلم های معمولی و تماشاگر پسند سینمای امریکا تبدیل شود. دغدغه های جدی و خاص خودش را داشت. از حرف های آنگ لی یادم مانده که پس از اکران «کوهستان بروکبک»، که آن قدر به حواشی اش پرداختند که کم دیده شد، زبان به ستایش لجر و بازی اش در نقش انیس دلمار گشود و او را هنرپیشه ای جوان با ویژگی های مارلون براندویی نامید. شاید همین نقش هم یکی از کلیدی ترین نقش های عمر کوتاه اش بود. اصلا حالا به نظر می رسد شباهت هایی با دلمار هم داشت؛ اینکه همه چیز را در خودش بریزد، دم نزند و اگر حرفی و احساسی هم دارد در پای دیواری با اشک ریختن و مشت بر دیوار کوبیدن آن را به زبان بیاورد و تخلیه کند.     

 

     شاید خیلی نمونه ی نزدیکی نباشد، شاید چندان هم مرتبط نباشد اما وقتی توصیف وضعیت پیکر بی جانش را خواندم بلافاصله به یاد شخصیت بزرگ هم نامش در رمان «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته ی انگلیسی یعنی هیت کلیف افتادم. اینکه در تخت بوده و اینکه شاید به مرگ هم لبخند می زده. اینکه آدمی رئوف و مهربانی بوده ولی روحی سرکش داشته و اینکه پس از جدایی از ویلیامز حال و روزش چندان تعریفی نداشته. حق بدهید که یاد هیت کلیف و عشقش کاترین بیفتم. رسانه ها اصلا ملاحظه ی حال آدم را نمی کنند؛ یک دفعه تیتر می زنند: جسد برهنه ی هیت لجرِ 28 ساله را در آپارتمانش یافته اند. محو جلوی مانیتور، بلیک در «واپسین روزها» ی گاس ون سنت را به یاد می آوری که برهنه از پنجره نردبان گونه صعود می کند. انگار سرنوشت لجر هم این چنین رقم خورده بود.

 

     حالا این همه هیاهو برای چیست؟ دیگر چه فرقی می کند که کالبد شکافی چهارشنبه فعلا بی نتیجه بوده است؟ چه اهمیتی دارد که تصادفا بر اثر مصرف بیش از حد قرص های خواب آور مرده یا خودکشی کرده است؟ چه فرقی می کند با آن اسکناس بیست دلاریی که در اتاقش یافته اند چه کار می کرده است؟ به هر حال لجر را از دست داده ایم. از این به بعد دو راه روبروی قرار گرفته است: یا با گذشت زمان فراموشش می کنیم یا نقش های اندک اش را گرامی می داریم و نامش را برای آیندگان در ذهن امان حفظ می کنیم.

 

     اولین نقش مهم لجر، گابریل مارتین در فیلم «میهن پرست» (2000) بود. مل گیبسون او را از بین 500 جوان حاضر در تست بازیگری برای نقش پسر خودش در این فیلم انتخاب کرد. پس از مرگ تراژیکش، گیبسون هم گفت که به آینده ی هیت دل بسته بوده. بعد لجر شد سر ویلیامز تاچر در «داستان یک شوالیه» (2001). فیلم های بعدی اش هم انتخاب هایی خوبی بودند: «ضیافت هیولا» (2001)، «چهار پر» (2002)، «ند کلی» (2003) {که در آن نقش به اصطلاح جسی جیمز استرالیا را بازی کرد} و ... سال 2005 هم که با چند کارگردان نامدار کار کرد: با تری گیلیام در فیلم «برادران گریم»، بعد شد انیس دلمار جلوی دوربین آنگ لی و کمی بعد از آن هم در هیبت کازانوا مقابل دوربین لاسه هالستروم نقش آفرینی کرد. حالا تا در هیبت باب دیلن ببینمش حالمان گرفته می شود و حس عجیبی خواهیم داشت. از همه بدتر نقش پر از شیطنت اش است که از قضا شد نقش آفرینی آخرش. تابستان آینده ما خواهیم بود و لجر در نقش جوکر... 

 

پ. ن. : این یادداشت در سایت سینمای ما هم منتشر شده است. 

... و یک قطعه موسیقی تا کمی دلمان باز شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  |