تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

در جست و جوی زمان از دست رفته (تقدیم به آنکه بر شانه هایم کوبید و پرسید تو چرا مثل بقیه اشان نیستی)

(توازن این عکس را بنده ام: پدربزرگ در آن میان چه حسی داری؟)

     مدتها پیش زمانی که در پیشینه ی خانوادگی ام دقیق شده بودم تا ریشه ی علاقه مندی ام به ادبیات را بیابم به نام انسانی رسیدم که از بخت بدم مدتها پیش از دنیا رفته بود و تنها دو جلد کتاب از کتابخانه ی شخصی اش برایم باقی مانده بود و چند تا عکس. راستش از همان سال های نخستین نوجوانی به یکی از این کتاب ها ارادت خاصی داشتم و آن دیوان کامل ایرج میرزا بود. دیگری اما منتخبی از اشعار قاآنی شیرازی بود. اما آن خدابیامرزی که این کتاب ها را برایم یادگاری گذاشته بود کسی نبود جز پدربزرگ مادری ام که کارمند بهداری شیراز بود و به قول مادرم، که از اوست همه چیزم، انسانی بود سرشار از احساس و منطق؛ آری سید علی اکبر حسینی مرد بود، مرد خانه با روحی چنان ابریشم. خب سخت است از روی تعاریف دست دوم حسی واقعی از شخصی نادیده برای خودت بسازی اما وقتی کاری را که او انجام دیده ببینی می توانی در دلت شور و هیجان خاصی احساس کنی؛ چیزی شبیه به اینکه ته اش را پیدا کرده ای: ته همان سرآغاز خودت را. من هم از اینجا شروع می شوم؛ عکس های زیر را ببینید:

      

و 

      

     منظورم آن حسی است که نسبت به ادبیات دارم، اینکه ادبیات خوب ارزش روحی و روانی بی نهایتی برایم دارد. پدربزرگم، بی شیله و پیله و رها از شعار زدگی و با نیتی خالص و سرشار از احساس و عشق، قیمت کتاب را خط زده و به جای آن نوشته "ملیاردها ارزش دارد/ خوب است." حالا مادرم همیشه می گوید : "شدی مثه بابابزرگ مرحومت!" خدایش بیامرزدش این شب عیدی! اما خب یک سری از چیزهای خوبم هم، دست برقضا و در کمال تعجب، رفته به سمت پدری. یکی اش عشق به سینماست که از بابام رسیده به من، البته در حالتی کاملا معقول و تعدیل شده. آخه بابا آن قدر عشق فیلم و سینما رفتن بوده که مامان دیگه خسته می شه و در مشهد دست به دامن امام رضا می شه که "یا امام رضا پاشو از سینما ببر." البته بنده خدا نیت خیری داشته اما از اون تاریخ تا همین الان بابا پایش را به سالن سینما نگذاشته که نگذاشته. عجیبه اما باور کنید چون حقیقت دارد.

     سال پیش که داشتم همین ساعات یادداشت سال نو برای وبلاگم می نوشتم از نویسنده ای که رموز زندگی و شور و حسش را هر روز از او می آموزم یعنی مارسل پروست نوشتم. (راستی قطعه ی دوستی پروست را دوباره بخوانید ببینید چه صفایی دارد!) نوبتی هم باشد امسال که دارد عید می شود و سال 1386 به پایان می رسد باید بروم سراغ ادبیات خودمان. از همان منتخبی از اشعار قاآنی شیرازی شعری به شما عزیزان هدیه می کنم:

                                عید نوروز

  

عید شد ساقی بیا در گردش آور جام را

                         پشت پا زن دور چرخ و گردش ایام را

سین ساغر بس بود ای ترک ما را روز عید

                   گو نباشد هفت سین رندان درد آشام را  

خلقرا لب بر حدیث جامه نو هست و من

                       از شراب کهنه میخواهم لبالب جام را

هر کسی شکر نهد بر خوان و برخواند دعا

                          من زلعل شکرینت طالبم دشنام را

هر تنی را هست سیم و دانه گندم بمشت

                         مایلم من دانه خال تو سیم اندام را

سیر بر خوانست مردم را و من از عمر سیر

                   بی دلارامی که برده است از دلم آرام را

پسته و بادام نقل روز نوروز است و من

                  با لب و چشمت نخواهم پسته و بادام را

عود اندر عید میسوزد و من نالان چو عید

                      بی بتی کز خال هندو ره زند اسلام را

یکدیگر را خلق میبوسند و من زین غم هلاک

                 کز چه بوسد دیگری آنشوخ شیرین کام را

سرکه بر دستار خوان خلق و همچون سرکه دوست

                         میکند با ما ترش رنگین رخ گلفام را

آسمان دین و دولت کز هلال تیغ شکل

                          گاه کین بر هیئت جوزا کند بهرام را

بانگ رب ارحم برآید از زمین و آسمان

                 هرزمان کآنسام صولت برکشد صمصام را

خلقرا در سال روزی عید و من از چهر شاه

               عید دارم سال و ماه و هفته صبح و شام را

لاجرم این عید خاص من که بادا پایدار

                           کر و فرش بشکند بازار عید عام را

خصم از روی خرد باوی ندارد دشمنی

                       اقتضائی هست آخر علت سرسام را

در دل او نیست کین دشمنان آری بطبع

                               آدمی در دل نگیرد کینه انعام را

کاش پیش از انعقاد نطفه اعدای او

                         ایزد اندر نار نیران سوختی ارحام را

هرکه باوی کینه جوید عقل گوید کای سفیه

                          کین نیاغازیدی ار آگه بدی انجام را

خصم بگریزد زسهمش آری آری اشکبوس

                     چون کشد گرز گران دل بگسلدرهام را

بدرد نیاصدردین ای کاندرایوان میکند

                    گفت جان بخشت مصور معنی الهام را

با تو هر کس کین سکالدنیست هشیارانه مرد

                            تا خرد دارد نخارد گردن ضرغام را

جاودان مانی و خوانی هر صباح روز عید

                 عید شد ساقی بیار در گردش آور جام را

 

* و اگر می خواهید همین غزل را در قالب همان کتاب بخوانید: 1 و 2.

 

    خب بعید است آدم عاقلی دیده باشید که از سوتفاهم خوشش بیاید. چون نمی خواهم برای کسی، خدای نکرده، سوتفاهمی پیش بیاید، رک و پوست کنده دلیل انتخاب این شعر را می گویم چون ماجرای جالبی هم دارد. روزی دوستی از دوست مشترکمان پیام آورد که چرا جواد در وبلاگش همه اش از خارجی ها می نویسد. این حرف خیلی روی ام اثر گذاشت و گذاشتمش ته ذهنم یه جایی همان گوشه کنارها. از شما چه پنهان برای پست نوروزی ام هم می خواستم از ترانه ی جاودانه ی سال نو مبارک! (Happy New Year!) گروه آبا بنویسم و لینک دانلودش را بذارم که یک دفعه یاد آن حرف افتادم و چون قصد داشتم از پدربزرگم یادی کنم غزلی از غزلیات قاآنی شیرازی را نقل کردم که به هر حال به قول مادر شیرازی ام "کاکومه!" خوبی اش اینه که این غزل حسی شبیه به همان ترانه ی گروه آبا دارد: همان حس شروعی دوباره با حالی گرفته و غمی شیرین در دل. این هم از دلیل انتخاب های این پست نوروزی! 

 

... و اما سالی که گذشت

 

     سال 1386 سال خوبی بود. از شما چه پنهان چند اتفاق خوب افتاد که باعث شدند تمامی اتفاق های مزخرف و چرت امسال در نظرم راستی راستی خرد و بی اهمیت جلوه کنند.

     در این سال به لطف دوستی گرامی و عزیز به بسیاری از رازهای نهفته ی درونم پی بردم و ارزش و بهای خیلی از زیبایی های شگفت انگیز زندگی را با تمام وجود حس کردم. و این برایم بسیار ارزشمند بود و دلچسب. از همین جا و  از ورای همین کلمات ساده می گویم: "دوست خوبم، مدیونتم به خاطر تمام خوبی هایت! باشد که فرصتی دست دهد تا بتوانم دست کم قطره ای از آن اقیانوس را جبران کنم."

     از طرف دیگر، آشنایی نزدیک با  امیر قادری و همکاری های شیرینمان سال پیش را بیش از پیش در نظرم به یاد ماندنی تر کرده است: دوتا از آنها در همین شماره ی 367 مجله ی فیلم، ویژه ی نوروز، در آمده است: یکی پرونده ی فیلم خانواده ی سیمپسون که یک سری مطلب به نظر خودم جالب و خواندنی برایش گردآوری و ترجمه کرده ام و دیگری مقاله ای که مدتها بود قصد داشتم بنویسمش و سرانجام نوشتمش: لورل و هاردی در دنیای ساموئل بکت. این هم صفحه ی اول آن مقاله؛ بقیه اش هم خب در مجله فیلم است دیگر.

     راستی از سایت سینمای ما  و بروبچز باحال آنجا هم که قبلا گفته ام. این هم یک اتفاق فرخنده ی دیگر!

     کمر سربازی ام هم در همین سال از وسط شکست و حالا سر هم سه ماه از آن مانده تا اگر خدا بخواهد بتوانم کمی نفس راحت بکشم.

 

     خب فعلا من برم سراغ کارهای عیدم. مهمانی ها، کتاب ها، فیلم ها و ترانه ها دارند چشمک می زنند. گپ های تلفنی و اس ام اس ها که معلومه دیگه جای خود دارند. سال نو بر شما که دارید این جملات را می خوانید مبارک! هر جا که هستید شاد و خرم باشید.                                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  |