تخته گاز! پیش به سوی پرتگاه!

مقدمه
حقیقت اش را بخواهید تاکنون در این وبلاگ مراعات کرده ام و خیلی شور و شوق نسبت به آثار هنری و تجربیات زندگی نشان نداده ام. شاید بگویید این طور نیست و تا همین جایش هم خیلی زیاده روی کرده ام. باید بگویم اگر چنین نظری دارید پس لطفا باز هم همراه من باشید و ببینید قصد دارم از این به بعد چکار کنم. قرار است بزنم به سیم آخر و تخته گاز برم جلو. مثل هارولد که ته فیلم هارولد و ماد اثر هال اشبی از بیمارستان تا خود پرتگاه را تخته گاز و بدون کوچکترین وقفه ای راند و یک ضرب رفت ته پرتگاه. این جنون و انرژی سرشار حاصلِ خروج از یک تراژدی بشری و کنار آمدن با خودم است؛ این انرژی حاصل از رو راست بودن با خودم است که چنین بر در و دیوار اینجا کوبیده می شود؛ فریادی است سهمگین که پشت هر کسی را می لزراند هر چند ته اش کمی دل شکستگی و اندوه است؛ اما خب چه باک از آن دل شکستگی و اندوه که هر کسی که با موسیقی راک و به خصوص سبک گرانژ آشنا باشد می داند که احساس و منطق انسان به دو کفه ی ترازو می مانند که می توانند توازنی شیرین در جان و روان شخص به وجود بیاوردند. (بحث این توازن در عشق را هم در چند پست قبل نوشته ام.) از این به بعد نیروی سرشار و حاصل از این توازنِ همیشه حاضر است که این وبلاگ را می نویسد و برای ادای دین به موسیقی راک (که از پایه های وجودم است)، عکس کرت دونالد کوبین را برایتان گذاشتم، خواننده ی گروه نیروانا که در یادداشت خودکشی اش در ۲۷ سالگی، که سالگردش همین چند روز پیش بود، نوشت که "کورتنی، می دانم شوهر خوبی نبوده ام و برای دخترمان هم پدر خوبی نخواهم بود. این کار را می کنم تا شماها راحت باشید." و بنگ! خودش را ترکاند. همیشه به آنان که چنین صادقانه با خود کنار می آیند و مشکل اصلی را حل می کنند، غبطه می خورم هر چند با خودکشی موافق نیستم. سال پیش از کوبین نوشتم و هم چنین یادی کرده بودم از یکی دیگر از آن روراستان با خود، یعنی صادق هدایت. امسال نشد یادداشتی بهتر بنویسم هرچند هر دو بزرگ مرد بی نیازند از این چیزها.
حالا از چندین آزمایش سر بلند بیرون آمده ام و جواب پاکی و صداقت و روراستی با خودم را گرفته ام و ضربه های روحی و روانی حاصل از یک اعتماد نابخردانه ام را کاملا کنار گذاشته ام. از این به بعد بری لیندون شما می گازد و می رود تخته گاز و می زند به سیم آخر. پس کمربندهایتان را ببندید و برای شروع قطعه ی "مسابقه ی نهایی" ساخته ی جک نیچه را بگذارید و گوش کنید. لازم است! آره خودش است همان موسیقی تیتراژ شاهکار اخیر کوئنتین تارانتینو یعنی ضد مرگ را می گویم.
این مقدمه قرار نبود چنین باشد و بیایم و از خودم تعریف کنم و راستش داشتم چند روز هم با خودم کلنجار می رفتم که این ایده را اینجا بگویم یا نه؟ بعد به این نتیجه رسیدم که آدم حق دارد هر از گاهی هم کمی از خودش تعریف کند و ارج و قرب خودش را بشناسد و بتواند به کارهای گذشته اش نظری بیفکند و آن وقت که دید اشتباهاتش جزئی است و تقصیرش کم، از کارهای مثبت و خوبی که کرده نهایت لذت را ببرد و برسد به زندگی اش که قبلا داشته. آدم به هر حال باید رو راست باشد با خودش. اصلا اگر نتوانی از خودت لذت ببری و با خودت کنار بیایی، چطور قرار است و انتظار داری دیگران از تو لذت ببرند؟ اول خودت و بعد بیشتر از خودت دیگران. مقدمه ی پست قبلی را ببینید. آندره ژید دقیقا همین را در مائده های زمینی اش می گوید. همه چیز از خودت شروع می شود و بعد به دیگران می رسد. خودت که خراب باشی فقط و فقط اسباب دردسر دیگرانی. همین و بس. و در نهایت خوش حالم که با خودم روراست بودم و هستم و اگر مددی از حضرت حق باشد که همیشه هست، خواهم بود. چون گفته اند که بدترین گناه آن است که به کسی که تو را راستگو می پندارد، دروغ بگویی. آدمی که خودش را راستگو می پندارد به خودش که دروغ نمی گوید. نه شما بگویید، می گوید؟
خب مدتها بود که چیزی ننوشته بودم و پست قبلی وبلاگ هم که جمع آوری یادداشت های قبلی بود. حالا چند وقتی است بهتر شده ام. یکی از دلایل اش موج مثبت انتشار پرونده ی فیلم سینمایی خانواده ی سیمپسون و مقاله ی شکوهِ تراژیک و کمیکِ زوج بودن در مجله ی فیلم بود که خب مجله ی تمام عمرم است و باید بی اغراق بگویم از کودکی تا به امروز با آن بزرگ شده ام. و هر دو هم کاری هم در کنار دوست گرامی ام، امیر قادری عزیز، بود. از آن موج های مثبت بود که حال آدم را خوب می کند. همین جا هم از تمامی دوستانی که به من لطف داشتند و یا به هر طریقی در مورد این دو کار ابراز نظر کردند، حسابی تشکر می کنم. دستتان درست رفقای من!
یک اعتراف
خب باز کمی حرف و حدیث پیش آمد و باز داشت زخم قدیمی سر باز می کرد اما نگذاشتم. باور کنید. آدم از یک سوراخ فقط یک بار گزیده می شود. خودم را کنترل کردم و در نطفه خفه اش نمودم اساسی. ببینید همین که دارم می نویسم نشانه ی آن است که به هیچ چیز دامن نزدم و باز هم نقشه ها نقش بر آب شد. عادت ندارم که حرفی را کش بدم، حرفم را می زنم و قضاوت را می گذارم به عهده ی شنونده. لزومی ندارد دنبال اش راه بیفتم و خودم را توجیه و حرف هایم را تفسیر کنم. شنونده ام باید عاقل باشد. این را هم که می نویسم دلیل اش این بود که یکی از خوانندگان وبلاگم، که کیلومترها دورتر از تهران زندگی می کند، خیلی سریع با اس ام اس واکنش نشان داد و از انرژی فراوانی که مقدمه دارد حرف زده بود. هم خوشحال شدم و هم سریع رفتم دوباره مقدمه را خواندم. اگر دیگران از آن انرژی گرفته اند، به کار خودم هم باید بیاید و از شما چه پنهان حسابی هم به دادم رسید. این را نوشتم تا از خودم تشکر کنم بعد از یک عمر زندگی و آن هم برای اولین بار. مرسی بری لیندون. ایام به کامت باد رفیق!
و حالا خود پست
* این مطلب را در سایت سینمای جهان (از مجموعه سایت های سینمای ما) بخوانید.

لشکر ال سید بی فرمانده نمی مونه
همین چند روز پیش بود که داشتم به دوستی که زنده و مرده بودن سینماگران برایش چندان توفیری نمی کند، می گفتم خدا رحم کند به ما امسال که از همین بهارش ته اش پیداست و او هم با تعجب به من نگاه کرد که یعنی مگه چی شده؟ خب برای اینکه کمی عمق فاجعه را نشان بدهم و از دلتنگی های این روزها بگویم، تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که رویدادهای حدود یک ماه پیش را دوره کنم.
هنوز سال جدید ما شروع نشده بود که آنتونی مینگلا در 54 سالگی و یک هفته پس از عمل جراحی اش خونریزی کرد و رفت. تا آمدیم خبر را هضم کنیم و به خودمان بیاییم و سکانسی از «بیمار انگلیسی» (1996) را به یادش دوباره تماشا کنیم، آرتور سی کلارک در 90 سالگی رفت تا دلمان هوای همکاری جاودانه اش با استنلی کوبریک سر فیلم «2001: یک اودیسه ی فضایی» (1968) را بکند. درست در همان روز بود که مرگ حتی دست از سر مردی برای تمام فصول هم برنداشت و پل اسکافیلد را در 86 سالگی از ما گرفت. داشتیم خودمان را به این روند عادت می دادیم و به نبودن نقش آفرین یکی از ستودنی ترین شخصیت های عمرمان خو می کردیم که خبر آمد جیب بر خیابان جنوب، ریچارد ویدمارکِ 93 ساله، را هم از دست دادیم. گفتیم خوب دارد اوضاع کمی آرام می شود اما نه مثل اینکه قرار نبود به این زودی ها روی آرامش را ببینیم؛ این بار نوبت رسید به نویسنده ی فیلم نامه ی اسکار برده ی فیلم «دادگاه نورنبرگـ» (1961) یعنی ابی مان 80 ساله که دست بر قضا، ویدمارک هم در آن فیلمِ استنلی کریمر بازی می کرد. مان را به خاطر یک چیز دیگر هم می شناختیم و آن شخصیت تلویزیونی معروف زمان های قدیم یعنی کوجک است که نقشش را تلی ساوالاس بازی می کرد. مان نویسنده و تهیه کننده ی بخش هایی از این مجموعه ی تلویزیونی بود. مجموعه ای که اگر حتی بخشی از آن را ندیده باشیم، تعریف اش را از مردان و زنان قدیم زیاد شنیده ایم. دیگر کمی عادت کرده بودیم ولی خوب نفر بعدی خیلی ملموس تر از آنچه بود که فکر می کردیم. خبر رسید ژول داسن، کارگردان «توپکاپی» و «ریفی فی»، هم از بین ماها رفته که خب محض نمونه در فیلم «شب و شهر» او، ریچارد ویدمارک نقش اول را دارد. چه تصادفاتی! کار دنیاست دیگر. البته به جز مینگلا، بقیه سنشان بالای 80 بود و مرگشان چندان دور از انتظار نبود و چندان هم غافلگیر نشدیم ولی باز هم یکی دیگر رفت و این بار یکی از آنهایی رفت که چه بخواهیم و چه نخواهیم حسابی با فیلم هایش خاطره داریم. دوستی می گفت هنگام تماشای بخش یادبود درگذشتگان در مراسم اسکار همیشه اشک در چشمانش جمع می شود. از حق نگذریم واکنش این دوستمان خیلی هم بی ربط نیست، هر چه باشد برای آنان که روزگارانی را با این چهره ها سپری کرده اند، همین که بدانند آنها دیگر نیستند، غم انگیز است.
****
کلاس دوم راهنمایی که بودم به اصطلاح نماینده ی مدرسه ای که می رفتم شدم تا در مسابقه ی علمی مدارس در سطح شهرستان شرکت کنم. روز قبل از امتحان، آقای تاجیک ناظم امان (که هر کجا هست خدا حفظش کند) آخرین توصیه های لازم را به من کرد و خیلی تاکید کرد که می توانم برای مدرسه امان افتخار آفرین باشم. راستش من هم برای شرکت در مسابقه بسیار هیجان زده و کمی هم جو گیر شده بودم و البته این حس فقط تا زمانی دوام داشت که رسیدم خانه و دیدم برادرم مسعود فیلم «بن حور» را کرایه کرده و آورده خانه. آن زمان ها تازه ویدئو آزاد شده بود و فیلم راحت تر پیدا می شد و تماشای آنها خیلی می چسبید و حسابی مزه می داد. من هم که مدتها بود تعریف فیلم را از این طرف و آن طرف به ویژه از سمت پدر و مادرم، که دومی همیشه از تعداد دفعات زیادی که مجبور شده بود فیلم را در سینما ببیند گله می کرد، شنیده بودم، چشم شما روز بد نبیند قید امتحان را زدم و با هیجانی وصف ناپذیر یک بار فیلم را شب با خانواده دیدم و یک بار هم صبح، دقیقا زمانی که رقیبانم در حال پاسخ دادن به سوالات مسابقه ی علمی بودند، محو تماشای این شاهکار ویلیام وایلر شدم. فردا البته چهره ی ناظم امان دیدنی بود زمانی که به او گفتم "حالمان خوب نبود، آقا! نتونستیم بریم مسابقه." خوب دروغ هم که نگفته بودم، حالم خوب نبود دیگه! راستش از اوج هیجان و شادی هیچ حالم خوب نبود. حالا سال ها از آن روز گذشته و نسخه ی دی وی دی فیلم آمده و به زودی هم احتمالا نسخه ی بلو ری اش را در دست خواهیم گرفت اما وقتی می شنوی، چارلتون هستون از دنیا رفته، بی مقدمه و یک ضرب می افتی یاد آن روز و چهره ات می شود مانند چهره ی آنتون ایگو وقتی که راتاتویی رمی را خورد و پرت شد به دنیای کودکی اش. هستون که می میرد یاد آن روز در نوجوانی ات می افتی و یک دفعه غم تمام وجودت را می گیرد.
بابا هنوز هم وقتی جلویش مثلا می گویم چارلتون هستون و لی ماروین، یک جوری نگاه می کند به آدم که یعنی تو را چه به این اسم ها! اینها مال ما هستند، هنرپیشه های عصر ما هستند، ستارگان روزهای جوانی امان. حق با اوست. هستون و ماروینی که او و هم عصرانش شناخته اند ما هیچ زمان نخواهیم شناخت. بر روی پرده، بزرگ و استوار. حالا که می فهمد هستون هم مرده است، فقط آهی می کشد و حسابی می رود تو فکر. ته چهره اش می شود خواند که دارد به چی فکر می کند؛ به روزی که باز دست مادرم را گرفته بوده و خدا می ماند برای بار چندم، دوتایی رفته بودند به تماشای چارلتون هستون و یول براینر در «ده فرمان»، به «بن حور» فکر می کرد و رفقایی که با هم بارها آن را از سر تا ته تماشا کرده اند، به سکانس ارابه رانی و به دوبله ی عالی فیلم، یاد «ال سید» می افتد که حتی پس از مرگ هم اجازه نداد لشکرش بی فرمانده بماند. کمی که دقیق نگاه کنیم متوجه می شویم که همه امان همین طوری هستیم. تا می شنویم کسی از اهالی سینما و هنر رفته بی درنگ یاد خاطراتی می افتیم که با آن آثار هنری داشته ایم و رنگی که آن آثار بر زندگی امان زده اند. مثلا هستون می دانی یاد چی می اندازد من را؟ یاد «ده فرمان» که در ویدئوی فیلم کوچیک دیده ام آن را و هنوز هم دی وی دی اش را نگذاشته ام ببینم تا مبادا روی آن خاطره ی شیرینش که در ذهنم دارد خط بیفتد. یاد آن روزی که برادر دیگرم سعید از مهمانی یکی از دوستانش برگشت و گفت آنجا فیلم «سیاره ی میمون ها» (1968) را دیده اند و من که از نظر آنها سن کمی داشتم تمام غم دنیا ریخت روی دل و جانم که چرا نتوانسته ام ه آن مهمانی بروم و آن فیلم را ببینم. به یاد «رنج و سرمستی» (1965) که کارول رید عزیز آن را ساخته و هستون در آن میکل آنژ است و در همین حال مزه ی شیرین خواندن رمان ایروینگ استون هم دوباره می آید زیر زبانم. یاد «سرگرد دندی» (1965) پکین پا و هستون اش؛ «نشانی از شر» (1958) که مثلث دوست داشتنی اورسون ولز، چارلتون هستون و جانت لی اش همیشه در این شاهکار نوار محترم و شامخ است. یاد خیلی چیزهای دیگر می افتد آدم اما به هر حال روزگار است دیگر و از قدیم گفته اند مرگ حق است. هر چند این وسوسه های بودن و نبودن چیزی از آن خاطرات کم نخواهد کرد. آن خاطرات گوشه و کنار ذهن امان پرسه می زنند و با وجودشان قلبمان را روشن می سازند. هر چه باشد به قول شازده کوچولو دانستن اینکه آدم یک دوست روباه دارد هم خودش خیلی عالی و فوق العاده است. حالا گیرم ما هیچ وقت این آدم ها را ندیده باشیم و یا حتی دیده باشیم اصلا چه فرقی می کند؟ جای آنها در گنجینه ی خاطراتمان جاودانه است و نکته اش صد البته همین است دیگر.
هستون مثل یک کوه بود، استوار و با چهره ی عقاب وارش صلابتی بی نظیر داشت. انگار فقط برای خلق این نقش ها روی پرده ی سفید بزرگ به این دنیا آمده بود. آمده بود تا تصویری جاودان از خود بگذارد و برود. کارهای سیاسی و اجتماعی به او نمی آمد و برازنده اش نبود. کاش هیچ وقت هم سراغ این جور چیزها نمی رفت. حالا هم که رفت مهم نیست هنوز هم نیست، تصاویری که از هستون در ذهنمان نقش بسته و در آینده آنها را به یاد خواهیم آورد، موسی (ع)، بن حور، ال سید، سرگرد دندی و میکل آنژ است.
****
راضی نشد که نشد. با اینکه دیر وقت بود و هر دو حسابی خسته بودیم، بابا باید خیال اش از این موضوع راحت می شد که هنوز حال کرک داگلاس خوب است و فعلا مشکل خاصی وجود ندارد. بعد از اینکه آن عکس داگلاس میان سال را در گوشه صفحه ی آی ام دی بی دید، لبخندی بر لبان اش نقش بست و آرام رفت. خیال اش راحت شد که هنوز اسپارتاکوس هست، هنوز ونگوگ هست و از همه مهم تر هنوز راه های افتخار جلوی چشم داگلاس و تمام انسان ها گشوده شده است... راه هایی که ختم به گور می شود...
مطمئن نیستم، شاید چندتا از اسامی را هم من جا انداخته ام و شاید هم در چند روز آتی خبرهای بیشتری بیاید ولی هرچه هست همین دیروز خبر آمد که باب دیلن کبیر پولیتزر افتخاری دریافت کرده. خبری بود شادی آور و ما هم شاد شدیم به رسم روزگار. رسم روزگار که همه اش غم نیست. شادی هم دارد طبیعتا.


