تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

درست یک ماهِ پیش +دو خبر تازه

 

                         

* دو خبر تازه

 

اول اینکه این روزها شماره ی جدید مجله ی فیلم ویژه ی بهار (شماره ی ۳۷۸) روی پیشخوان کیوسک ها آمده است که در آن با امیر قادری پرونده ای برای سیکو تازه ترین فیلم مایکل مور درآورده ایم. فهرست مطالب این شماره را هم می توانید اینجا ببینید.

 

و دوم اینکه: "نقطه آغاز تمامی آنچه در ادامه می آید ترانه ی سوزانِ لئونارد کوهن (Suzanne by Leonard Cohen) است. اولین بار یادداشت دسی دی ناردو درباره دیدارش از محل اقامت سوزان و لئونارد را خواندم و به قلم و نگرش اش نسبت به زندگي در اين کره خاکي علاقه مند شدم؛ در جست و جوی اشعارش برآمدم و در مکاتباتی که بعدها با هم داشتیم بارها لطفش شامل حال من شد و در ترجمه ها از او کمک های بسیاری گرفتم. نتيجه اين مکاتبات هم شد این پرونده که شامل مقدمه ای کوتاه بر شعر دسی دی ناردو، ترجمه دو شعر از او و متن گفت و گویی می شود که با او انجام داده ام."

 

                                             

 

این مقدمه ی پرونده ای است که برای شاعره ی معاصر کانادایی یعنی دسی دی ناردو  در آخرین شماره مجله ی نافه در آورده ام. برای دریافت مجله ی نافه می توانید با شماره تلفن هایی که در این صفحه است تماس برقرار کنید.               

                                                      

                     

        در ابتدا توصیه می کنم این قطعه ی شاهکار و این آهنگ  را دانلود کنید و در حین گوش دادن به آنها متن را بخوانید.  

 

- درست یک ماهِ پیش

 

     حتما مرا دیوانه پنداشته اند آنان که درست یک ماه پیش در اولین ساعات روشنایی روز دهم فروردین ماهِ یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت شمسی در کناره های بزرگراه یادگار امام دیدند جوانی را که غرق در افکار خویش مسیری را پیاده طی می کند. با نهایت سرعت در بزرگراهِ سبک و خالی از اتوموبیل های به سفر رفته می راندند و در میان کار رانندگی اشان نیم نگاهی به جوانی می انداختند که مصمم به راه خود می رفت.

شب پیش نخوابیده بودم و روز قبل هم از ساعت شش عصر سرکار بودم. این مواقع و در دل این ساعات سخت احساس می کنم روی ابرها راه می روم. سبک و شاد و سرخوش. رخوتی شیرین تمام بدنم را فرا می گیرد و در هر لحظه به شیرینی غلت زدن زیر پتو فکر می کنم. لعنت به شما افکار شیرین! الان که وقت حضور دلچسب اتان نیست. دست کم شانزده هفده ساعت دیگر به تختم می رسم و از همین حالا دارم به آن احساس نرم و شیرین رها شدن به زیر پتو فکر می کنم. دانته آلیگری راست می گفت که هیچ چیزی دردناک تر از یاد شادی ها و لذت ها در اوج غم ها و سختی ها نیست. عین حقیقت است. اما خب این حقیقتی است که باید با آن مبارزه کنم نه اینکه زود جلوی اش کم بیاورم. مبارزه خواهم کرد.

                

                     

 

و همان وقت بود که تو را دیدم. تو را ای دخترک نوشکفته. ای عروسک مغموم پشت پرده. پرده ی اتاقت را کمی کنار زده بودی و با چشمان خواب آلودت به نقطه ای خیره شده بودی. دست راست خود را بر روی پیشانی ات گذاشته بودی. نمی دانم چرا؟ شاید نمی خواستی نور آفتاب و روشنایی روز چشمان هنوز آغشته به خوابت را بیازارد؟ نمی خواستی رهگذری موهای خرمایی رنگت را بیند. هی تو هنوز آن قدر ظریف و شکننده ای که باید چشمانش بسیار پلید باشد آنکه به منظوری به خرمن گیسوانت نظر بیفکند. اما بین خودمان باشد همه این طور فکر نمی کنند. هشدارت می دهم! نمی گویم فکرم درست است فقط می گویم آگاه باش که برای برخی از پسران و مردان همیشه مسکنی خواهی بود برای فرونشاندن عقده های روحی و روانی اشان. آنان جز خود به چیز دیگری نمی اندیشند. اما اگر صبر کنی برایت خواهم گفت که همه اشان از این قماش نیستند.

 

اجازه بده حدس بزنم به چه چیز فکر می کنی... به این فکر می کنی که اکنون کجاست آن پسری که دوستش می داری (و یا شاید فکر می کنی دوستش می داری). نگرانی مبادا در آن شهر غریب دل به کس دیگری ببندد و زمانی که برگشت دیگر آن دوستدار سابق تو نباشد. می دانم این هم ممکن است. اما در وهله ی اول، اصلا از کجا اطمینان داری که دوستت دارد و دوستش داری؟ مگر چند سال داری؟ خیلی باشی پانزده شانزده ساله بیشتر که نیستی ... گیرم صورتت فریبم دهد با تابِ صورتی رنگی ات چکار می کنی دختر؟ همان که برجستگی سینه های کوچک و نوشکفته ات را از همین فاصله هم نمایان می سازد؟ آنها که دروغ نمی گویند. از کجا اطمینان داری؟ نه نمی خواهم ته دلت را خالی کنم و نمی خواهم نصیحتت کنم چون اهل هیچ کدام از این کارها نیستم. می خواهم کمی به فکر فرو بروی. همین و بس. هی صبر کن! شاید اصلا بحث این حرف ها نیست و شاید داری به این فکر می کنی که یک روز دیگر از تعطیلات نوروزی ات آغاز شد و تازه متوجه شده ای که ای داد بی داد تعطیلات دارد ته می کشد و باز هم باید بروی به مدرسه. به میان آن صندلی های پرسروصدا و به آنجا که عمل نمی بینی و تنها حرف می شنوی. می دانم من هم مانند تو دوست دارم از روی عمل افراد در موردشان قضاوت کنم نه گفته های خودشان یا قضاوت دیگران درباره ی آنها. هر چه باشد حرف باد هواست. باید با عمل نشان بدهی کیستی و چیستی. حیف که از ورای همین عمل هم است که آدم ها بدجوری جلوی روی ات تو زرد از آب در می آیند. می دانم که می گویم. از چی دلخوری؟ از اینکه در مسیر مدرسه پسرک ها برایت با واژه های شنیع اشان عشق را تعبیر می کنند. نظر مرا بشنو همین جا! آن هایی که حاضر می شوند امروز با تو چنین کنند فردا نشده با کس دیگری چنین خواهند کرد. طبل تو خالی اند. پسری که می تواند تو را خوشبخت کند می دانی کیست؟ همان پسری است که تو اصلا متوجه اش نیستی. آرام از کنار هم هر روز می گذرید و او با گوشه چشمی نظری به تو می اندازد. بگذار خیال ات را راحت کنم آنکه برایت سینه چاک می دهد جلوی دبیرستان به درد تو نمی خورد. می دانی چرا؟ چون آمده با تو خوش بخت شود اما آن یکی می خواهد تو و خودش را خوش بخت کند. زمانی که آن پسر نعره های عاشقی می زند، همان پسر سر به زیر به آینده می اندیشد و سعی دارد مقدمات زندگی اش را متعهدانه بسازد. نشنیدم؟ چی؟ آه، نامه برایت می نویسد؟ آه چقدر تو ساده ای دخترک عزیزم. محض نمونه یادت می آید زوجی را که در روزگاران بازنشستگی بنشینند و نامه های نوجوانی را بخوانند. نه! من ندیدم هر چند آرزو داشتم ببینم. اما تو هم بگرد یافتی خبرم کن تا با هم برویم به آن زوج نادر طراوت جوانی امان را هبه کنیم. آخر عزیزم آن نامه ها را دیده ای که یا آتش می زنند یا آخر سر می شود اسباب مضحکه و رنج و درد فراوان به همراه خود می آورند. می دانی چرا؟ می دانی؟ به آن دلیل که فقط پر هستند از کلمات آتشین و وعده های بسیار اما دریغ از عمل به آنها در آینده. خب حرف که به کار تو و من نمی آید. باید عمل در پی اش باشد. ببین چه کسی با عمل اش به تو نزدیک می شود و بعد قضاوت کن. می دانم که تو هم برای او می نویسی. نمی خواهم ناامیدت کنم اما عشق پایدار از میان این تکه کاغذهای رنگارنگ که آکنده از واژگان دلنشین و هوش رباست بیرون نمی زند. عشق پایدار نبردی سهمگین است. اصلا ببین خود مسیر است. شنیده ای که می گویند عشق مقصد نیست. کلیشه نیست این حرف. بدان که عین حقیقت است. عشق را آن پسرکی دارد برای زوج آینده اش می سازد که دائم در این فکر است چگونه می توان در زیر این فشار شکننده ی جامعه دست کسی را بگیرد و ببرد در خانه ای و بگوید ما خوشبخت خواهیم بود! ما نه من یا تو و نه حتی من و تو! نه! فقط و فقط ما!

 

حالا چرا آزرده خاطر شدی؟ ای وای! ببین به حرف آنها هم گوش نکن که می گویند همه ی مردان پلیدند و تمامی زنان مظلوم. نه چنین اشتباهی را تو دست کم تکرار نکن. در گوش ما پر کردند و چوب اش را خوردیم. تو که نسل بعدی دست کم فریب این جملات پوچ را نخور. بگذار خیالت را از این نظر هم راحت کنم. شنیده ای که می گویند هر شهری آدم خوب و بد دارد. هر جنسی هم همین طور است، خواه مذکر، خواه مونث. بگرد خوب اش را پیدا کن و بدان که همان طور که با خوب اش به اوج می روی با بدش گروپ می خوری زمین. اگر با خوب اش هم خوردی زمین شک نکن اشکال از خود توست. به هر حال بپا هدر نری. خیلی مواظب باش.

 

کمی بعد به سر کارم رسیدم و تو را فراموش کردم تا اینکه یک ماه از آن صبح نوروزی گذشت و بار دیگر در یادم آمدی. تمام آنچه امروز نوشتم همان روز از ذهنم گذشت. اصلا آن عکسی را هم که به جای عکس نداشته ی تو گذاشتم بالای نوشته هم مدتها بود داشتم و دنبال بهانه ای بودم تا ازش استفاده کنم که دیدار تو آن فرصت طلایی را در اختیارم گذاشت. کاش اسمت را می دانستم دست کم تا این پست را به تو تقدیم می کردم. با این همه بدان این پست برای توست ای دخترک حقیقی که آن روز پشت پنجره دیدمت و اکنون در ذهن و خاطره ام زندگی می کنی. یک ماه است که دیگر ندیده ام تو را و شاید بمیرم و دیگر تو را نبینم. تو را ترک کردم ای دخترک که پشت پنجره ای در کنار بزرگراه دیدمت. رهایت کردم در دل این شهر. از من که کمکی برنمی آید. باید خودت راهگشای کار خودت باشی. موفق باشی! 

 

 

و یک اعتراف دیگر                                                                                           

 

                                                                                       

                    

 

مختصر و مفید می گویم: از سیگار متنفرم. و تنها تجربه ام در این زمینه به کودکی ام بر می گردد که روزی پدربزرگ پدری ام (نه آن پدربزرگ نازنین مادری ام که در چند پست پیش درباره اش نوشتم) به عنوان ابراز لطف و صمیمیت به نوه اش پکی به سیگارش زد و بعد آن لبان پوشیده شده از سبیل زرد رنگ اش را بر روی لبان باطراوت و گوشت آلودم گذاشت و دود سیگار را در حلق ام فرو کرد. از همان لحظه از سیگار متنفر شدم. هنوز احساس خفگی لحظه ای آن روز را با تمام وجود احساس می کنم. و هنوز هم یادم می آید که از آن روز به بعد با گریه به خانه ی پدربزرگ راهی می شدم و از زمانی هم که سنم اجازه داد دیگر پایم را در خانه اش نگذاشتم. هیچ گاه وسوسه نشدم که سیگار بکشم و از این بابت به خودم افتخار می کنم. نه اینکه بگویم از آنانی که سیگار می کشند، چیز برتری دارم، نه! حرف ام این است که نسبت به آْنها یک خصیصه ی بد و ناپسند کمتر دارم و این خودش نعمتی است. در ضمن بین سیگار و اندیشه هم هیچ نسبتی نمی بینم. حقیقت اش را بخواهید یکی از چیزهایی که همیشه آزارم می داد (تا همین چند سال پیش) این بود که دوستان و اطرافیان با توجه به روحیات متمایل به هنرم می گفتند چطوری شده که تو اهل سیگار نیستی؟ یک بار برای یکی از آنها از جرج برنارد شاو قطعه ای نقل کردم که سکوتی کرد و رفت... جرج برنارد شاو را در ایران زیاد نمی شناسیم چون آدم منظم و مثبت و نرمالی بوده و قشر اهل هنر ما با چنین آدم های صاف و ساده ای زیاد حال نمی کند. برنارد شاو یک نمایشنامه نویس سترگ است که حتی اگر صرفا نمایشنامه هایی مانند سرگرد باربارا و کاندیدا (که این دومی از محبوب هایم است) را نوشته بود باز هم دنیای ادبیات حسابی مدیون اش بود. برنارد شاو در یادداشت هایش نوشته بود: (نقل به مضمون) امروز سر ساعت هفت و سی دقیقه ی صبح بیدار شدم. شست و شو کردم. صبحانه خوردم. رفنم بیرون. به چند کار رسیدگی کردم. مردم را تماشا کردم. به خانه آمدم. نوشتم. ناهار خوردم. استراحتی کوتاه کردم و عصر باز هم نوشتم و زمانی را به دیگران اختصاص دادم. آخر سر هم سر وقت شام خوردم و خوابیدم. می دانید نکته اش کجاست؟ برنارد شاو به طنز می گوید که ببینید می شود آدم معمولی و راحتی بود اما نویسنده و هنرمند بزرگی هم شد. ادا و اصول نیازی ندارد. یا این حرف دیگرش را ببینید. یک نفر از جرج برنارد شاو پرسید: «شما برای رسیدن به چه هدفی می‌نویسید استاد؟» برنارد شاو جواب داد: «برای پول». به طرف فرهنگ دوست، مسئول و اهل تفکر ما برخورد. گفت: «این که خیلی بد است. من شخصا برای فرهنگ می‌نویسم.» آن وقت شاو جواب داد: «عیب ندارد. هر کدام از ما برای چیزی می‌نویسیم که نداریم.» (نقل از این پست روزنوشت امیر قادری عزیزم) از بحث دور نشویم. نکته همین بود الزامی نیست که حتما سیگار گوشه ی لب باشد تا بتوان فکر کرد. بدون سیگار هم می شود و خیلی بهتر هم می شود. این را از دیده ها و شنیده های یک عمر زندگی ام فهمیدم. اینها را که نوشتم با خودم فکر کردم پس چرا در فیلم ها از سیگار کشیدن ها بدم نمی آید و تازه خیلی هم خوشم می آید و با همین فکر کوچک بود که جمله ی بزرگی یادم آمد و آن اینکه "رنج زندگی، زیبایی هنر است." بسیاری از آنچه در هنر (در فیلم ها، رمان ها، نمایشنامه ها و ...) عاشق اشان می شویم، اگر کمی دقت کنیم می بینیم در زندگی تحمل ناپذیرند. کمی فکر کنید و کلاهتان را قاضی کنید. بحث مفصلی است. باشد برای روزی دیگر. بیشتر در این باره حرف خواهیم زد.             

 

به یاد ولز کبیر

 

شانزده اردی بهشت تولد ارسون ولز بود. پست سال گذشته ام را ببینید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  |