تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

شمارش معکوس (The Final Countdown)

   

                               

                                      

رفقای خوب 

                      

 

شماره 170 هفته نامه همشهری جوان روی پيشخوان دکه ها آمده و صفحه موسيقی آن را من درآورده ام که همان طور که پيش از اين هم نوشته بودم کاری است که در کنار نويد غضنفری آغاز کرده ام و اميدوارم که بتوانيم خيلی زود آن را به فرم ايده آل امان برسانيم. مطلب اين شماره به مستند نوری بتابان ساخته مارتين اسکورسيزی اختصاص دارد که روايتی از دو شب اجرای زنده ی گروه افسانه ای رولينگ استونز است...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

گربه زیر باران (فعلا آنونس ها را داشته باشيد زود راه می اندازم اشان)

 

                     

               

      * نهایت لذت فوتبال! بعد از بازی هلند و فرانسه: آن قدر هیجان زده ام که بعید می دانم بتوانم چیزی در موردش بنویسم.

 

                    مطلب فوری (قبل از اینکه حس شیرین اولیه آن از بین برود) 

 

                                                    هلند ۳   ایتالیا ۰

             

                                زمانی برای له شدن چکمه ها زیر پای لاله ها

 

از کودکی (درست زمانی که تازه فهمیده بودم فوتبال چیست) طرفدار هلند بودم و هستم. فلسفه اش هم بر می گردد به شیوه ی بازی شناورشان... به اینکه بی محابا می زنند به قلب دفاع حریف آن هم با دل و جان... گیرم خیلی وقت ها نتیجه نهایی را واگذار می کنند اما کار خودشان را می کنند و راه خودشان را می روند بدون هیچ پشیمانی... منتظر این برد بودم... با تمام وجود. بد جوری به دلم افتاده بود. عصر با دوستی ایتالیایی (از نوع تیر!) حرف می زدم و با قاطعیتی تعجب برانگیز (البته برای او) گفتم ما دو بر یک می بریم. می دانستم انگار. با این همه وقتی سر کار بودم و بازی را می دیدم و اولین فرصت طلایی هدر رفت فریاد زدم و توجه همه به من جلب شد... ماند تا گل اول ... و برای تقسیم شادی گل دوم همین طوری پریدم تو بغل اولین کسی که داشت از کنارم رد می شد (آخه بیشتر بازی را ایستاده تماشا کردم). از شانس خوبم میثم بود... آرژانتینی... پرسپولیسی... منچستر یونایتدی و حالا هم هلندی... سلیقه ی فوتبالی امان مو نمی زنه با هم! بی خیال خانه رفتن شده بودم... نمی توانستم از تلویزیون چشم بردارم... این هلندی بود که مدتها چشم انتظارش نشسته بودم و حالا خودش را در آغوش من انداخته بود. بی ریا و بی پروا درست همان طور که من وسط تحریریه پریدم بغل میثم و سردبیرمان کمی بعد پرسید: "قرص اکس مصرف کرده اید؟" امیدوارم همین طوری پیش برود تا باز هم مثل الان اکس بزنیم... تازه ده دقیقه است که بازی تمام شده است...    

                                                                              

    

                                                                              

مقدمه

 

* ۱ قبل از خواندن آنونس ها خواهشی دارم. اگر این داستان بزرگ ارنست همینگوی را تا به حال نخوانده اید حتما بخوانید چون به نظرم کسی که اهل هنر باشد و این داستان را نخوانده باشد انگار که بزرگترین داستان عصر خود را از دست داده است. بی نظیر است این داستان! فقط ای کاش نویسندگان نوپا و تازه قلم به دست گرفته ی جامعه ی ما کمی از کلاس درس نویسندگان بزرگ الفبای نویسندگی می آموختند و بعد شروع به سورئال و پست مدرن نوشتن می کردند. گربه زير باران را بخوانید. حديث هنر و درس زندگی ست.

 

* ترجمه لینکی که گذاشتم مال احمد گلشیری است. اگر باز نشد اینجا یک ترجمه دیگر هست.

 

* ۲ خدای من این پست چرا این طوری شده؟ این همه در هم و برهم؟ تازه الان اومدم بگم باز یاد شاعر محبوبم هاینریش هاینه افتادم و تصاویر زیبایی که از عشق برای امان بر جای گذاشته. این پست مال همین وبلاگ است. تجدید خاطره شاید چیز بدی نباشد بعضی از وقت ها: سه شعر از هاینه.

 

* ۳ خب این پست شد معرفی بخش هایی که به زودی قرار است در این وبلاگ راه بیندازم. اولین موردش که شد اشک ها و لبخندها که در مورد سینماست. بخش دوم در مورد موسیقی است و می دانم که اسم خفنی برایش انتخاب کرده ام اما به هر حال این احساسی است که نسبت به موسیقی دارم و گل سر سبد اینها و بخش سوم در مورد ادبیات است. امیدوارم خوشتان بیاید. 

 

آنونس اول: اشک ها و لبخندها

 

یکی از دلایل اصلی راه انداختن این وبلاگ همین بخشِ اشک ها و لبخندهاست که به زودی راه می اندازم و ایده اش را مدتهاست که در ذهنم پروانده ام. می خواستم برای نوروز عملی اش کنم که نشد اما از همین امروز استارت کار را می زنم و همان طور که به احسان جان قول داده بودم با شاهکار بی نظیر لارس فون تریر یعنی شکافتن امواج شروع می کنم. در مورد قالب مطالب هم چیزی نمی گویم تا اولین بخش آن را منتشر کنم فقط مطمئن باشید که این حرکت در امتداد همان تخته گاز به سمت دره رفتن است و به این زودی ها هم از سرعتش کم نخواهد شد. این را هم بگویم که برای موسیقی هم بخشی شبیه به این راه خواهم انداخت و آن را می خواهم از همین الان تقدیم کنم به تمامی خوره های موسیقی تا در کنار هم بزنیم به سیم آخر.  

 

                                       

                           

 

شکافتن امواج

 

ساده لوحانه ترین و سطحی ترین برداشت ممکن از این فیلم بزرگ لارس فون تریر، کارگردان دانمارکی که همین طور فیلم به فیلم بیشتر ته می کشد، این است که آن را فیلمی در مورد عشق، چه از نوع زمینی و چه از نوع آسمانی اش، بدانیم. شکستن امواج، که نزدیک شدن به آن بدون درک کامل از ساندتراک استثنایی اش کاری عبث و بیهوده است، فیلمی است درباب ایمان و جنون شیرین حاصل از آن و در سراسر فیلم هم شواهد زیادی بر این موضوع به چشم می خورد. بس مک نیل آدم را یاد این جمله ی مارلون براندو می اندازد که "ترجیح می دهم بر روی موتورم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه در کلیسا باشم و به موتورم فکر کنم." می بینید در کلیسا در همان ابتدای فیلم وقتی از بس می پرسند از چه چیز خارجی ها خوشش آمده است او چه جوابی می دهد؟ می گوید: موسیقی اشان. و همین نکته کلید حل معمای این فیلم کاملا مذهبی است...  

 

 * مرسی از دوست عزیزم امیر رضا نوری پرتو که نقل قول بزرگ مارلون براندو را برایم اس ام اس کرد

 

   ادامه دارد   

 

آنونس دوم: مولتی اورگاسم موزیکال

 

(هنوز اولین قطعه این بخش را انتخاب نکرده ام.)

 

آنونس سوم: حکایت های آموزنده علی مردان خان

 

گوشه ای از حال و هوای حکایت های این بخش:

 

گول اسمش را از دو جهت نخورید: اول اینکه این علی مردان خان هیچ هویت تاریخی ندارد. خلاص! و دوم اینکه (این یکی مهم تر از اولی است) علی مردان خانِ حکایت های ما نه خصلت های علی وار دارد نه از مردانگی بویی برده و نه چیزی بارش است اما جانم برایتان بگوید که علی مردان خان حکایت های ما توقع دارد طبق طبق. باور نمی کنید؟ چی؟ غیر ممکن است؟ باشد! پس به من گوش بسپارید تا نشان بدهم که می شود تمامی این ویژگی ها را در قالب موجودی به نام علی مردان خان مشاهده کرد...

 

اول اینکه تمام دنیا باید دست به سینه و خدمتگذار او باشند تا شاید او (هنوز ایشان برای انجام مورد آتی تضمینی به کسی نداده اند) از سر کَرم (و بعدش با هزار و یک منت البته) نیم نگاهی به مردم دنیا بیندازد و بگوید آخیش، چقدر من آدم مهمی هستم ها! از شما چه پنهان به نظر می رسد زیادی لوس شده است آن قدر که سعی دارد در هر زمینه ای عقاید (هنوز صفت مناسبی برای توصیف عقاید علی مردان خانِ حکایت های ما پیدا نشده است) خودش را به عنوان رسالت ازلی اش به گوش مردم برساند. این را تا یادم نرفته بگویم که علی مردان خان روزی حتی دست به نگارش فرهنگی زد و در آن معانی حقیقیِ (البته از دید کج و معوج خودش) مفاهیم اساسی زندگی بشر را به رشته تحریر در آورد. یک نمونه را ببینید:

 

عشق: رابطه ای است صد در صد یک طرفه که در آن معشوق هر چه دارد (یعنی به معنای واقعی کلمه هر چه که دارد) به پای آن که دوستش دارد می ریزد و طرف مقابل در ازای تمامی این ها می گوید: "اجازه بده ببینم می توانم کاری کنم که از تو خوشم بیاید؟ راستی قول نمی دهم ها!"

توضیح: البته حالت ذکر شده خیلی صادقانه است و از آن جایی که علی مردان خان با روراستی و صداقت میانه ای ندارد (باور کنید در فرهنگ اش هم این دو کلمه نبود) احتمالا به جای این جمله یک بار خشک و خالی می گوید: "ای من هم دوستت دارم." (با لحن صدقه سری خوانده شود)

 

ادامه دارد   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

برای نوید غضنفری آن هم در آستانه یک سالگیِ دوستی امان + خبری تازه

و این تازه اول راه است...

                         

شماره جدید هفته نامه همشهری جوان (شماره ۱۶۸) را از دست ندهید که همین دیروز درآمد و در آن یادداشتی به نام اشک ها و فریادها در مورد شان پن نوشته ام و در صفحه سینمای هفته نامه در کنار مطلب نوید غضنفری درباره شان پن منتشر شده است. این هم دومین میوه این دوستی است که داریم به یک سالگی اش نزدیک می شویم...  

                

               

 

اشک ها و فریادها

 

]جواد رهبر[

 

ترکیب کردن اعتراض و احساس یکی از ویژگی های خاص شان پن است. انگار دست خودش هم نیست و هر چقدر هم که تلاش کند باز نمی تواند وسط اعتراض هایش احساساتش را مهار کند. فراز و نشیب های احساسی اش غیر قابل پیش بینی است. در «رودخانه میستیک» (2003) به کارگردانی کلینت ایستوود، صحنه ای هست که شاید بهترین نمونه برای توصیف این ویژگی اخلاقیِ پن باشد. جیمی مارکوم (شان پن) کمی پس از پیدا شدن جسد دخترش، مغموم روی صندلی در حیاط پشتی نشسته است. دیو بویل (تیم رابینز) با احتیاط تمام می آید و برای نشستن کنار او اجازه می گیرد – از قرار معلوم در دنیای واقعی هم آدم وقتی کنار پن می پلکد باید خیلی احتیاط به خرج بدهد- و روی صندلی کناری می نشیند. جیمی سر درددل را باز می کند و با لحنی که نوک حمله اش به سوی خودش است می گوید: "دیو، دیگه راستی راستی داره از خودم بدم می آد. اون دختر کوچولوی من بود و من حتی نمی تونم واسه مرگش گریه کنم." و همین جاست که دیو با همان حجب و حیای همیشگی اش می گوید: "جیمی، حالا داری گریه می کنی." پن در زندگی شخصی و حرفه ای اش هم همین طوری رفتار می کند...

 

                  

                            

نمی دانم تیتری را که هفته نامه همشهری جوان برای افشین قطبی و در ستایش آن قهرمانی به یاد ماندنی اش با پرسپولیس زده بود دیدید یا نه؟ آره همان امپراشیر! را می گویم. جدا از این نوید غضنفری هم مطلب کوتاه و دلچسبی در مورد باب دیلن نوشته که اگر بروید اینجا (که روزنوشت هایش را در آن منتشر می کند) می توانید بخوانیدش. راستش همین جا بود که برای اولین بار به صورت مجازی با هم ارتباط برقرار کردیم. از قبل می شناختمش، از زمانی که یادداشتی بر فیلم تصادف در ماهنامه فیلم نوشته بود (شماره ویژه نوروز 1385) و در آن از ترانه شاید فردا از گروه استریوفونیکس (که روی تیتراژ پایانی فیلم است) یاد کرده بود... آغاز آشنایی ام آنجا بود و دلیل اش هم واضح بود چون تا آن روز هنوز به کسی برنخورده بودم که این گروه ولزی را که من از اولین آلبوم کارشان را دنبال کرده بودم بشناسد و حرفی در موردش بزند؛ این بود که شاد شدم و کلی هم ذوق کردم. سال پیش همین روزها بود که در سایت سینمای ما اولین کامنت ام را برای نوید گذاشتم. (دقیقا می شود ۳۱ خرداد ۱۳۸۶)

 

                                

 

این هم دلی مجازی حالا به لطف خدا ثمر داده است و میوه اش برای من گوارا و لذت اش افتخار برانگیز است. در همین شماره 167 همشهری جوان با نوید دو صفحه مطلب برای انیمیشن هورتون صدای یک هو می شنود! در آورده ایم که امیدوارم آغاز همان کاری باشد که مدنظر داریم... که اگر خدا یاری کند و ما هم حرکتی پیوسته، شک ندارم روزهای پرباری در انتظارمان است. هر چه باشد از قدیم گفته اند که بهترین راه پیش بینی آینده ساختن آن است. گوش شیطان کر و چشم حسود ترکیده، می سازیمش!

 

* یک چیز دیگر هم می خواستم بگویم که جایش همین جاست و وقتش هم همین الان است و آن هم این است که با پست قبلی و کامنت هایش خیلی صفا کردم (پست را بخوانید و کامنت هایش را ببینید لطفا) تا آن حد که روزی چند بار خدا را شکر کردم که این وبلاگ را دارم که در آن دوستان دیده و نادیده ام می آیند و نظرشان را حالا چه موافق و چه مخالف در مورد نوشته هایم می گویند. به همه اتان افتخار می کنم. دستت همه اتان درد نکند رفقای خوب من. پاینده باشید.        

 

* باز داشت یادم می رفت! دوستی چند وقت پیش این نکته ها را برایم فرستاده بود که چند باری آنها را خواندم و اینجا نوشتم تا شما هم بخوانید. همه اش در طول زندگی نه چندان طولانی مدتم به من ثابت شده است بی چون و چرا! به خصوص شماره اول و دوم و سوم...   

 

ياد گرفتم که

۱. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنيای احمقانه خويش خوشبخت زندگی کند.

۲. با وقيح جدل نکنم چون چيزی براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند.

۳. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود.

۴. تنهايی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجيح دهم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/09ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  |