تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

تابستان به سر آمده

 پاییز آمد، با لیسَک‌های سفید و کوچکش
با خوشه‌های ابر و قُله‌های درهمش

The Doors

Summer's Almost Gone

 

Summer's almost gone,
Summer's almost gone,
Almost gone,
Yeah, it's almost gone.
Where will we be
When the summer's gone?

Morning found us calmly unaware,
Noon burned gold into our hair,
At night we swam at laughin' sea
When summer's gone, where will we be?
Where will we be?
Where will we be?

Morning found us calmly unaware,
Noon burned gold into our hair,
At night, we swam at laughin' sea
When summer's gone, where will we be?

Summer's almost gone,
Summer's almost gone.
We had some good times,
But they're gone,
The winter's comin' on,
Summer's almost gone.

دانلود ترانه

تابستان کم و بیش به سر آمده،

تابستان کم و بیش به سر آمده،

به سر آمده،

آری، کم و بیش به سر آمده.

کجا خواهیم بود من و تو

وقتی تابستان به سر آید؟

 

صبح به آرامی غافلگیرمان کرد،

ظهر موهایمان را نقشی از طلا زد،

شب هنگام در دریای خندان شنا کردیم

تابستان که سر آید، کجا خواهیم بود من و تو؟

کجا خواهیم بود؟

کجا خواهیم بود؟

 

صبح به آرامی غافلگیرمان کرد،

ظهر موهایمان را نقشی از طلا زد،

شب هنگام در دریای خندان شنا کردیم

تابستان که سر آید، کجا خواهیم بود من و تو؟

 

تابستان کم و بیش به سر آمده،

تابستان کم و بیش به سر آمده.

اوقات خوشی داشتیم من و تو،

اما به سرآمده خوشی ها،

زمستان از راه می رسد،

تابستان کم و بیش به سر آمده.   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/24ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

باید که دوباره ببینمت

   

* تا ویژه نامه عید فطر که قرار است دو روز مانده به عید دربیاید همشهری جوان منتشر نخواهد شد.

* این هم لینک صفحه ای که برای فیلم شب های زغال اخته یی من در روزنامه اعتماد درآوردیم.

  باید که دوباره ببینمت *

(یادداشتی بر شب های زغال اخته ئی من)

جواد رهبر

دست آخر گذر بیشتر شخصیت های «شب های زغال اخته ئی من» به عالم پر رمز و راز اشک می افتد. الیزابت (نورا جونز) که از طریق جرمیِ کافه دار (جود لا) به خیانت یارش پی برده، پشت پیشخوانِ کافه با همراهی تِم فیلم «در حال و هوای عشق» (ونگ کار وای، 2000) می گرید؛ آرنی (دیوید استراتیرن) حالا که زنش سو لین (راشل وایز) تیر خلاص را به او زده، در گوشه ای می نشیند و زار می زند. لسلی (ناتالی پورتمن) با دیدن لباس های برجا مانده از پدر بر روی تختِ بیمارستان، مرگ او را باور می کند و به جز گریه تسکینی برای دردش نمی یابد. «شب های زغال اخته ئی من»، با تمامی بازیگران سرشناسش و حضور نورا جونز در اولین نقش سینمایی اش و حتی با وجود اینکه به زبان انگلیسی ساخته شده، یک فیلم ونگ کار وایی تمام عیار است.

فیلم با صدای لطیف و گوش نواز نورا جونز شروع می شود که در ترانه «قصه» می خواند که نمی داند داستانش را از کجا شروع کند چون قصه ای را که می خواهد تعریف کند بارها روایت شده است. بعد عنوان بندی فیلم بر روی نماهایی از غرق شدن پایِ زغال اخته در خامه رقیق و بستنی آب شده ظاهر می شود. کم کم گرمای صدای جونز و حرارت رنگ های گرم درهم می آمیزد و در این میان ناگهان نام فیلم با حروف بزرگ و به رنگ آبی بر روی پس زمینه ای تیره ظاهر می شود. بی درنگ تصویر به حرکت سریع و پرسر و صدای قطاری شهری کات می خورد. از همان سکانس های ابتدایی فیلم مولفه های سینمای کار وای هویدا می شوند. دوربین کار وای به شیوه های بدیع خودش به جاهایی سرک می کشد که گذر کمتر کسی به آنجاها می افتد. سینمای کار وای دغدغه بررسی روابط و احساسات انسان هایی را دارد که در دل مظاهر تمدن عصر مدرن – و یا شاید هم عصرهای پس از آن – زندگی می کنند و هنوز شدیدا درگیر احساسات اشان هستند. همین عشق و علاقه کار وای به این دو موضوع است که باعث می شود فیلم هایش هر از گاهی یادآور سینمای میکل آنجلو آنتونیونی باشند. حرف اول و آخر اغلب فیلم های اسم و رسم دار کار وای را احساس و فرایند به وجود آمدن آن می زند. مثلا در «سریع السیر چانگ کینگ» ( 1994) و «در حال و هوای عشق» قدم به قدم و مرحله به مرحله شکل گرفتن احساسات متقابل در وجود دو انسان را به تصویر می کشد. در «شب های زغال اخته ئی من» هم سوای نوآوری های سمعی و بصری سینمای کاروای – که حالا دیگر برای تماشاگران ثابت اش کمی تکراری به نظر می رسد– روابط احساسی بین انسان ها حرف اصلی ماجراست. پس حق با جونز است که در ترانه اش می خواند قصه ای را که می خواهد بگوید بارها تعریف شده؛ کار وای می خواهد باز هم از عشق و احساس سخن بگوید.

الیزابت (نورا جونز) غم خیانت یار را با درددل کردن و گذران شب هایش در کافه جرمی التیام می بخشد اما به قول خودش از ترس اینکه به این روند عادت کند – و یا شاید از هراس وابستگی عاطفی به جرمی – از نیویورک می گریزد و شهر را به مقصد هرکجا که خوش آید ترک می کند. پیش از عزیمتش، ایستاده پای پنجره محبوب سابق چنین می گوید: "چه جوری می شود به کسی که نمی توانی زندگی ات را بدون او تصور کنی، بگویی خداحافظ؟ من نگفتم خداحافظ! هیچی نگفتم. راهم را کشیدم و رفتم." الیزابت اول به ممفیس می رسد و در کافه محل کارش با آرنی، پلیس الکی شهر، آشنا می شود که زنش سو لین او را ترک کرده و آرنی هم چنان در طلب بازگرداندن اوست. اما سو لین آب پاکی را روی دست او می ریزد که دیگر برنخواهد گشت. تنها پس از مرگ تراژیک آرنی است که متوجه می شویم سو لین از او متنفر نبوده و تنها خواسته اش این بوده که آرنی او را به حال خودش رها کند تا او بتواند زندگی تازه ای آغاز کند. الیزابت، که از طریق کارت پستال های بی آدرسش ارتباطش را با جرمی حفظ کرده، به آریزونا می رود و در آنجا با دختری قمارباز به نام لسلی آشنا می شود. لسلی از پدرش فراری و پدر در طلب دیدار اوست. پدر تمام بدی ها و نافرمانی های دختر را می بخشد و او را می خواهد و دختر از دست او می گریزد و تنها زمانی که مرده به سراغش می رود. الیزابت قدم در اودیسه ای گذاشته که طی آن و در برخورد با این دو رابطه درس های بسیاری می گیرد. اول اینکه از رابطه آرنی و زنش می فهمد که زمانی که کسی تو را نمی خواهد باید رهایش کنی تا برود و بعد خودت زندگی جدیدی آغاز کنی. این کاری است که آرنی از پس انجام آن برنمی آید. لسلی هم به واسطه اعتیادش به قمار و قولی که به او می دهد، درس هایی در باب شانس و اعتماد به او می آموزد. زندگی الیزابت به سه مرحله تقسیم می شود: ترک نیویورک، در جست و جوی مفهوم زندگی در سفر و بازگشت به نیویورک؛ بازگشتِ الیزابتی که دیگر الیزابتِ سابق نیست. وقتی الیزابت به نیویورک برمی گردد با آپارتمان خالی یار سابقش رو به رو می شود. حالا بخشی از وجودش تخلیه شده و پذیرای مهمان جدیدی است. جرمی، که او هم روزگاری با یار روس اش احساس مشابه ای را تجربه کرده، جای الیزابت را در کافه اش رزو کرده است. حالا این دو یکدیگر را یافته اند.

طرح داستانی فیلم، همراه با دیالوگ های جذاب و دوست داشتنی اش، مدور است و به سفری می ماند که از نیویورک آغاز و به همان جا هم ختم می شود و طی آن الیزابت به مکاشفه ای در باب روابط انسانی دست می زند. حتی کار وای در مورد استفاده از صدای جونز هم شیطنتی می کند و فقط در عنوان بندی های آغازین و پایانی از ترانه های جونز استفاده می کند و در حین مکاشفه الیزابت از ترانه های بلوز و سول و حتی نوای موسیقی گوش نواز گوستاوو سانتائولالا استفاده می کند انگار که الیزابت محو جهان شگفت انگیز اطرافش است و نمی تواند بخواند. این بار هم کار وای در استفاده از موسیقی گُل کاشته و فقط اوست که می تواند این قدر خوب از صدای جونز استفاده کند. هر چه باشد کار وای عاشق موسیقی کلاسیک و مدرن غربی است و از این نظر یادآور ویم وندرس است. کار وای – که اسم فیلم اولش یعنی «همین طور که اشک ها جاری می شود» (1988) را از اسم ترانه گروه انگلیسی رولینگ استونز  گرفته – این بار صدای ارژینال و نوای موسیقی جز نورا جونز را که یادآور خوانندگان قدیم است، به خوبی در فیلمش می گنجاند و از شمایل خواننده جوان و به دور از حاشیه عصر ما در نقش الیزابت بهترین بهره را می برد؛ دختری معصوم که با حقایق دنیای وحشی رو به رو می شود و به مرور توانایی مقابله با زندگی و پذیرش رویدادهای آن را کسب می کند.

اما کار وای با همکاران جدیدش فیلمی ساخته که کمی هم نگران کننده از آب درآمده؛ آن هم به دلیل تکنیک های تصویر برداری و تدوین اش است که حالا، پس از تماشای بیشتر آثار او، راحت می شود آنها را پیش بینی کرد. می ماند محتوای داستانی فیلمش که به لطفِ شرقی بودن مولفش هنوز لطیف و سرشار از احساس است. محض نمونه ببینید: جرمیِ کافه دار، انسان ها را با غذایی که سفارش داده اند می شناسد نه با اسمشان؛ جرمی دلش نمی آید میز و صندلی های جدیدی برای کافه اش بخرد چون به قول یار سابقش احساساتی است. همین جرمی است که دوربین محافظ کافه اش در حکم دفتر خاطراتش است و نوار آخرین شب حضور الیزابت را آن قدر دیده که دیگر قابل استفاده نیست. یا باز هم همین جرمی است که کلیدهای تمام دلشکستگان را نگه می دارد تا مبادا درهایی برای همیشه بسته بمانند و فقط زمانی آنها را دور می ریزد که دیگر انگار تمام درها به روی او – و شاید هم دیگران - باز شده اند.

الیزابت و جرمی این چنین یکدیگر را می یابند؛ یکی می رود و برمی گردد و دیگری می ماند و انتظار بازگشت او را می کشد. این دو می آموزند که برای کنار آمدن با گذشته و پذیرش آینده باید که یکسره مهیا شوی. الیزابت در پایان قصه اش، ارزش حضور جرمی در آن طرف خیابان را می فهمد و از گذشته می گذرد و حال – و شاید آینده – را در آغوش می کشد. در «شب های زغال اخته ئی من»، کار وای زوجی عاشق و محجوب، درست مثل زوج های عاشقانه های کلاسیک تاریخ سینما، خلق می کند؛ همان زوج هایی که مدتها بود دلتنگ اشان بودم. شاید وقتش شده باشد که ما هم کمی ماجراجویی کنیم. دفعه بعد که گذرمان به کافی شاپ افتاد بهتر است به جای پایِ سیب، پایِ زغال اخته سفارش بدهیم.

* نام ترانه ای از نورا جونز با ترجیع بند: "دست خودم نیست / باید که دوباره ببینمت."

 منبع: روزنامه اعتماد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

طعم تلخ «شیرین» در کام تماشاگران

  * نکته: صفحه سینمای امروز دوشنبه در روزنامه اعتماد را از دست ندهید که ضرر خواهید کرد..

از قضا مثل اینکه سایت روزنامه مشکل پیدا کرده و بالا نمی آید. برای همین نمی توانم لینک مطلب های صفحه سینمای جهان روز دوشنبه (۱۸ شهریور) را اینجا برایتان بگذارم. اما قول می دهم اگر سایت تا آخر هفته روبه راه نشد خودم کل صفحه را اسکن کنم و لینکش را برایتان بگذارم تا مطالب را بخوانید: یادداشت من و یادداشت نوید غضنفری بر فیلم شب های زغال اخته یی من (وونگ کاروای، ۲۰۰۷) و دو گفتگو با نورا جونز و کاروای که خودم ترجمه کرده ام... 

                  

از عباس کیارستمی زیاد گفته ایم و درباره اش زیاد هم شنیده ایم. این روزها «شیرین»، تازه ترین ساخته اش، در شصت و پنجمین دوره از جشنواره معتبر ونیز سروصدای بی سابقه ای به پا کرده است؛ تا آنجا که تماشاگران تابلویی تحت عنوان "پول ما را پس بدهید!" در حاشیه جشنواره نصب و پول خود را طلب کرده اند. این اتفاق، که یک مرتبه مرا یاد واکنش تماشاگران تئاترهای روزهای  اوج مکبت دادائیسم در فرانسه انداخت، از چند بُعد قابل بررسی است؛ اول اینکه آیا کیارستمی تماشاگرها را (که روزی از علاقه مندان فیلم های او بودند) از یاد برده است و دوم اینکه اصلا اثری مثل «شیرین» را باید با چه معیارهایی سنجید و بررسی کرد. (در این باره ایده ای دارم که به زودی در یادداشتی درباره کیارستمی مطرح اش خواهم کرد) «شیرین» فیلمی است به مدت زمان نود و چند دقیقه که در طول آن شما چهره مبهوت و گریان صد و خرده ای از هنرپیشگان زن سینمای ایران (و استثنائا ژولیت بینوش) را می بینید که در حال تماشای فیلمی براساس قصه خسرو و شیرین هستند که ما هیچ گاه حتی یک نما از آن را هم نمی بینیم و تنها صدای راویان قصه را می شنویم...

                                 

در شماره 62 هفته نامه شهروند امروز (که از امروز روی پیشخوان ها آمده) یادداشت کوتاهی درباره واکنش های تماشاگران و منتقدان به ساخته جدید کیارستمی در جشنواره ونیز نوشته ام که حاوی ترجمه نظر چند منتقد سرشناس درباره این اثر هم هست. عنوان یادداشت هم همین است که اینجا نوشته ام: طعم تلخ «شیرین» در کام تماشاگران.

*****

من «هنکاک» ابرقهرمانی الکلی هستم

        

هفته نامه همشهری جوان هم که شکر خدا هنوز پابرجاست و در شماره 182 آن (که چند روزی است روی پیشخوان ها آمده) مطلبی درمورد ویل اسمیت نوشته ام و یک فیلم شناسی جمع و جور برای این ابرستاره سینمای امریکا درآورده ام. نوید غضنفری هم یاداشتی جذاب و شیرین برای فیلم تازه اسمیت یعنی «هنکاک» نوشته که نیمه اول آن را خیلی دوست دارم خصوصا افتتاحیه فیلم را که فقط باید ببینید و تعریف پذیر نیست...

 

* راستی اگر یادتان باشد چند وقت پیش در هفته نامه همشهری جوان با دوستان پرونده ای برای «شوالیه تاریکی» و پدیده بت من درآورده بودیم. حالا بچه ها مطالب را به اضافه یک سری مطلب دیگر در بخش سینمای جهان سایت سینمای ما گذاشته اند. این هم لینک های دو مطلبی که من نوشته بودم: بت من های تاریخ سینماجوکری که خالقش را کشت  

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

I Was Born To Love You

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

ترانه و سکانسی جاویدان برای تعطیلات آخر این هفته

    شهریور ماه من است. ماهی که دوستش می دارم و برای دوست داشتنش هم دلایل زیادی دارم...

* مطلب ام در روزنامه اعتماد در باب فیلم «سرتاسر جهان» (۱) و (۲)

نقل قولی از پیتر یوستینف: طنز جذاب ترین شیوه برای جدی بودن است.

                   

یک ترانه بزرگ از گروه انگلیسی آرکتیک مانکیز

این خونه یه سیرکه! (This House is a Circus)

* دو اجرای متفاوت از شاهکار آرکتیک مانکیز (۱) و (۲) ببینید.

*یک موضوع دیگر*         

                      

تماشای سانشوی مباشر شاهکار دست نیافتنی کنجی میزوگوچی همیشه و همیشه تجربه ای بی بدیل است که هیچ چیز نمی تواند جای آن را بگیرد. اگر باورتان نمی شود کافی است به این لینک سری بزنید و صحنه خودکشی (قطعه انتخابی دوم) را محض نمونه ببینید. به دقت نگاه کنید اگر مورد مشابه ای یافتید ذکر کنید. به نظرم این صحنه را فقط سینمای ژاپن و کارگردانی چون میزوگوچی می تواند با چنین کیفیتی خلق کند...   

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/01ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  |