تقدیم به تو که می دانم مطلبم را می خوانی

پیش از آن که مطلب اصلی را بخوانید: یادتان می آید که چند پست پیش نوشتم در هفته نامه همشهری جوان پرونده ای چهار صفحه ای برای کت استیونس/یوسف اسلام عزیزم درآورده ام که خیلی دوستش دارم و با آن حال می کنم؟ اگر یادتان هست حالا وقت آن است که به سراغ لینک های زیر بروید و کل مطالب را ببینید. لینک های زیر مربوط به وبلاگ های فارسی طرفدار استیونس/اسلام است: وبلاگ فارسی یوسف اسلام - وبلاگ موسیقی اسلامی - وبلاگ فارسی سامی یوسف.
*****
«مردی که با احساسش زندگی می کرد»
خبر را نوید به ام داد. عصر اولین شنبه مهر ماه بود، اگر اشتباه نکنم. اس ام اس داد که "پل نیومن هم رفت." فوری در جواب خبری از این دست، که حالا دیگر چندان غافل گیر کننده هم نبود، نوشتم: "پس حالا باید بزنیم بریم بولیوی." چند هفته بعد هم که یادبودی برای پل نیومن در هفته نامه همشهری جوان درآوردیم، نوید به یاد این اس ام اس، که از دل شاهکاری مثل بوچ کسیدی و ساندنس کید درآمده بود، تیتر مطلب را گذاشت: "دیدار به بولیوی، بوچ!"
همان روز لحظاتی بعد امیر زنگ زد و قرار شد برای شماره آبان ماهِ ماهنامه سینمایی فیلم پرونده ای به یاد پل نیومن دربیاوریم و همان جا تصمیم گرفتیم که مطالبی شاد و سرخوش تهیه کنیم و گریه و زاری راه نیندازیم که این کارها اصلا در مرام استاد نبوده است.

وسط آن همه گرفتارهای مربوط به کارهای روزمره ام، سرگرم نگارش چند مطالب و ترجمه کردن چندین متن دیگر درباره پل نیومن شدم. هر روز مطالبِ جدیدی را که در مورد پل نیومن روی وب می آمد، درو می کردم و عکس ها را می بلعیدم. اما این وسط شاید دلچسب ترین چیزهایی که یافتم عکس هایی بود که از پل نیومن و همسرش جوآن وودوارد می دیدم. عکس ها را ذخیره کردم و برای دوستان نزدیکم فرستادم تا آنها هم در لذت تماشای چنین تصاویر شکوهمندی با من شریک بشوند. اما قبل از هر چیزی باید پیش خودم مشخص می کردم که پل نیومن چه طوری وارد زندگی من شده. داشتم به این فکر می کردم که مثل هر خوره فیلم دیگری، هنرپیشه هایی مثل نیومن، مک کوئین و ... از دنیای نوارهای پر از نویز ویدئو وارد زندگی من شده اند. تا جایی که یادم می آید اولین فیلمی که از او دیدم، آسمان خراش جهنمی بود؛ گیرم فیلم را درست به جا نیارم اما خوب یادم است که اسم پل نیومن را هم مثل نام بازیگران بسیار دیگری اولین بار از زبان پدرم شنیدم، وقتی که رو به روی استیو مک کوئین ایستاد و ... نه، دلم نمی خواهد بازی اشک باری به راه بیندازم. هیچ وقت هم هدفم این نبوده که پس از مرگ هنرمندی پای غم و غصه را وسط بکشم. هنرمندان واقعی به نظرم همیشه شاد هستند، حتی افسرده ترین آنها مثل ویرجینیا وولف و شوپنهاور. رسالت هنرمند شاد بودن و شادی بخشیدن است، گیرم بخواهد از ورای تیره و تارترین وقایع زندگی حرف دلش را بزند. پل نیومن هم برای من هنرمندی تمام عیار بود؛ از آن دسته از هنرمندانی که لنگه اشان را در کشورمان خیلی کم داریم. درست مثل دیگر جنبه های هنری ایران که در برابر نمونه های جهانی بدجوری لنگ می زند و تازه هیچ وقت هم نمی خواهیم این حقیقت نه چندان خوشایند را بپذیریم. این بحث باشد برای بعد. فعلا می خواهم از این بگویم که چرا پل نیومن هنرمندی واقعی بود.
هنرمند یعنی کسی که با هنرش معجزه می کند و روح و روان انسان ها را تسخیر می نماید. اما یک هنرمند چطور چنین کاری را انجام می دهد؟ همیشه احساس می کردم که هنرمندان باید روراست ترین انسان های روی کره زمین باشند، یعنی اینکه با خودشان و دیگران تعارف نداشته باشند و به ضعف ها و نقاط قوت خودشان کاملا واقف باشند؛ ضعف ها را به حداقل برسانند و نقاط قوت را تکیه گاه روزهای زندگی اشان بکنند. یکی از مهم ترین ویژگی های هر هنرمندی هم بدون شک باید جنبه داشتن باشد. حالا مثال می زنم تا متوجه بشوید.

سالی فیلد، که در فیلم بدون سوء نیت با نیومن همبازی بود، در وصف او گفته بود: "گاهی خدا انسان های کاملی روی زمین می فرستد و پل نیومن یکی از آنها بود." این را داشته باشید تا به این برسیم که پل نیومن در اوج جوانی و شهرت با جوآن وودوارد ازدواج کرد و خُب همان طور که در ایران زیاد شنیده می شود (و انگار اصلا دیگر باور عمومی کوته فکران شده) ازدواج هالیوودی محکوم به فناست. زنان و هنرپیشه های زیبارو نیومن جوان و خوش سیما را دوره می کنند و زمانی که از او می پرسند "آیا وسوسه نشدی با آنها گرم بگیری" استاد درآمده بود که "نه، وقتی در خانه به آدم استیک می دهند پا نمی شوی بروی بیرون همبرگر بخوری." اهل اغراق نیستم اما همین نگرش کافی است تا نیومن را هنرمندی واقعی بنامم. چطور می شود انسانی در دل آن دنیای به اصطلاح پوشالی از نظر خیلی از ماها، این چنین درس وفاداری می دهد و مهم تر از آن، به حرفی که می زند وفادار می ماند و به آن عمل می کند؟ نیومن صاف و ساده بوده؛ گفته بود که وقتی بین او و جوآن مشکلی پیش می آمده عادت داشته اند که آن را زودی حل و فصل کنند و بروند دنبالِ ادامه زندگی اشان. جان من می بینید، روح و روان نیومن درست مانند چشمانِ آبی اش بی نهایت زیبا بوده است... حتی یکی از دوستان قدیمی اش ارتباط این دو را فراتر از زندگی زناشویی توصیف کرده بود: "وقتی جوآن سرصحنه مشغول بازی بود، هیچ کس مثل نیومن محو تماشای او نمی شد. وقتی به نیومن نگاه می کردی، مردی را می دیدی که کاملا از خود بی خود شده، لب هایش از شگفتی نیمه باز مانده و چشمان آکنده از قطراتِ اشکی است که هیچ گاه روی گونه هایش جاری نمی شدند. "
آخر چطوری می شود بر مرگ چنین انسانی گریست؛ الحق که باید همیشه به یادش دست افشاند و پایکوبی کرد. نیومن بی شیله پیله بود و هیچ گاه خود را تافته جدا بافته به حساب نمی آورد. سند چنین ادعایی هم فعالیت های بشردوستانه ای است که انجام داده است. مطلب زیر به دلیل کمبود جا از پرونده فیلم جا ماند، این را بخوانید تا کمی متوجه بشوید دقیقا از چه چیزهایی حرف می زنم.
*****
فعالیت های جانبی پل نیومن
* شرکت سس مخصوص نیومن (Newman's Own)
یک زوج تجاری بی نظیر؛ پل نیومن از عالم بازیگری و ای ئی هاچنر از دنیای نویسندگی در سال 1982 کنار هم قرار گرفته اند و شرکت تولید فرآورده های غذایی به راه انداخته اند. همه چیز خیلی ساده و اتفاقی شروع می شود و وقتی کار نتیجه می دهد، نیومن کُل سود مالیات در رفته حاصل از فروش محصولات شرکت را به امور خیریه اختصاص می دهد. اوایل تنها محصول شرکت سس سالاد است و زمانی که سوددهی شرکت بسیار زیاد می شود محصولاتی از قبیل سس اسپاگتی، لیموناد، آب میوه با طعم های مختلف، پاپ کورن، شیرینی، قهوه و حتی غذای مخصوص سگ و گربه هم به تولیدات شرکت اضافه می شود. طرح روی شیشه ها و بسته های محصولات غذایی را هم یکی از طرفدارنِ نیومن سرصحنه فیلمبرداری رای نهایی (1982) به او نشان می دهد و پس از آن تصویر نیومن در لباسی که با نوع محصول تطابق دارد، روی هر فرآورده ای دیده می شود. طبق آمار رسمی سایتِ شرکت، کمپانی سس مخصوص نیومن تا پایان فوریه 2008، بیش از 250 میلیون دلار به امور خیریه کمک کرده است. پس از درگذشت نیومن، قرار شده است نل نیومن مسئولیت اداره شرکت را بر عهده بگیرد.
* اردوی دارودسته سوراخ تو دیوار (Hole in the Wall Gang Camp)
پل نیومن و ای ئی هاچنر این اردوی تابستانی را، که تمام خدمات آن به صورت رایگان ارائه می شود، در سال 1988 و برای کمک به کودکانی که بیماری ها صعب العلاج دارند به راه انداختند. نام اردو را هم از اسم گروه دو شخصیت سرشناس فیلم بوچ کسیدی و ساندنس کید (1969) گرفتند. اردو در شهر اَشفوردِ ایالت کانکتیکات واقع شده است و بخشی از هزینه های خود را از شرکت سس مخصوص نیومن و بخش دیگر آن را از کمک های خیرخواهانه حدود شش هزار سازمان و شرکت دیگر تامین می کند.
* آقای نویسنده
خُب از همان اول باید تکلیف خودتان را با کتابی به نام سوء استفاده بی شرمانه در جست و جوی خیر عموم (2003) که پشت جلد آن چنین جمله ای نوشته شده است، مشخص کنید: "اداره کردن هر پروژه بازرگانی سه قانون دارد؛ خوشبختانه ما هیچ کدام از آنها را بلد نیستیم." کتاب خاطرات نیومن و هاچنر در مورد تاسیس شرکت سس مخصوص نیومن و هم چنین روند برگزاری اردوهای دارودسته سوراخ تو دیوار را در برمی گیرد. این دو پیش تر در سال 1998 هم به صورت مشترک کتاب آشپزی شرکت سس مخصوص نیومن را به بازار داده اند.
*****

خُب حالا قضاوت می کنیم. بازیگر درجه اولی باشی، همسری فوق العاده ایده آل برای جوآن وودوارد باشی و با تمام وجود به همسرت عشق بورزی، به عمل به یاری نیازمندان بشتابی و در عین حال افتاده و فروتن هم باشی! ببینید چقدر سخت است. در همین کشور خودمان هستند کسانی که فریاد روشنفکری اشان گوش عالم را کر کرده و مثلا پایبندی به یک زن (تازه زنی که همسرشان است) را نشانه تحجر و عدم رشد فکری می دانند؛ همان هایی که هنر برایشان وسیله اسم در کردن جلوی آقایان و خانم های به اصطلاح روشن فکر و امروزی است، همان هایی که مجموعه شعر زیر 100 صفحه ای اِشان دست آویزی برای بالا بردن تعداد دوست دخترهایشان از سه تا به سی تا می شود و بس. به اصطلاح هنرمندان و روشنفکرنماهایی که چیزی جز بیماران روانی نیستند و خلق آثار هنری اشان فقط و فقط تخلیه عقده های روانی اشان است و در دفاع از این کار مدام عقاید فروید را بلغور می کنند بی آنکه بدانند فروید واقعا چه می گفته است و منظورش چیست.
متاسفانه این روزها زمانه آن قدر بد شده که حتی نمی خواهیم انگ خوب بودن را بپذیریم؛ درست خواندید! می گویم انگ چون اگر حالا جایی حرف از وفاداری به سبک نیومن (آن هم وقتی فرصت های زیادی برایت جور می شود) بزنی، بدون شک خودت را ضایع کرده ای. این طوری شده دیگه زمانه ما، کاری اش هم نمی شود کرد چون آنهایی که روزگارمان را این طوری کرده اند آن قدر در خود و نگرش های ابلهانه اشان غرقند که هیچ امیدی به هدایت آنها نیست. ببینید میزانِ ناامیدی چقدر است که منِ همیشه خوش بین، به اوج بدبینی رسیده ام.
درگیر انجام کارها بودم و حسابی سرم شلوغ بود که امیر دوباره زنگ زد و گفت که بخش عمده ای از پرونده پل نیومن در ماهنامه فیلم به معرفی بیست نقش بزرگ نیومن در قالب تک نگاری های کوتاهی اختصاص دارد. فیلم لوک خوش دست هم به من رسید. خُب موهبتی بود که باید در مورد فیلم دست اولی مثل لوک خوش دست می نوشتم. از ساعت سه تا پنج بامداد، باز به تماشای لوک خوش دست نشستم... حالا ماهنامه سینمایی فیلم روی پیشخوان ها آمده است و این هشت مطلب را در آن نوشته ام و ترجمه کرده ام، مطالبی که صرفا ادای دین کوچکی به پل نیومن بزرگ است و بس.

نوشته ها:
- رستگار بالفطره (تک نگاری در مورد فیلم لوک خوش دست)
- تا پای جان (مطلبی در مورد پل نیومن در مقام کارگردان)
ترجمه ها:
- پالین کیل از نیومن و بیلیاردباز می گوید
- یک دفعه می زد زیر خنده! (یادداشت رابرت ردفورد پس از مرگ نیومن)
- منتقدِ خویش (نظر پل نیومن در مورد آثار خودش)
- سربزنگاه (مصاحبه گراهام فولر با پل نیومن)
- آخرین گفت و گوی باربارا والترز با پل نیومن
- بی همتا؛ درست مثل بوگارت (نظر منتقدان و دوستان نیومن در مورد اسطوره بازیگری)
و این هم لینک فهرست مطالب شماره ۳۸۵ ماهنامه سینمایی فیلم.
پلک هایم دیگر یاری نمی کند. باید به خانه بروم و کمی استراحت کنم. من که همیشه هنرجو بوده ام و به این عنوان افتخار می کنم. نه می خواهم هنرمند باشم و نه روشنفکر که آن قدر از این دو واژه سواستفاده شده که دیگر در حد لکه ننگ شده اند... همین چند دقیقه پیش دسی دی ناردو، شاعره و دوست کانادایی ام، ایمیل داده بود که می خواهد مقدمه ای بر مجموعه شعرش بنویسد و می خواهد نام من را به عنوان مترجم آثارش به فارسی در آن ذکر کند. پرسیده بود که چه عنوانی برای من به کار ببرد. خواهش کردم که بنویسد Freelance Art Journalist. خلاص!