تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

هی، این رسم خداحافظی نیست!

* شماره ۱۹۸ هفته نامه همشهری جوان را ببینید. درباره هارولد پینتر نوشته ام.

* داغ: یک صفحه سینمایی درباره نظرسنجی های امسال ویلج وویس در روزنامه فرهنگ آشتی درآورده ایم که چیز خوشگلی از آب درآمده است...

فایل پی دی اِف صفحه سینمایی امروز (۲۵/۱۰/۱۳۸۷)

*****

* در شماره ۱۹۷ هفته نامه همشهری جوان مطلبی در مورد فیلم های عاشقانه حماسی نوشته ام...

* پیش از آن که مطلب اصلی را بخوانید: حیفم آمد این را نبینید. این بخشی از مقاله مفصلم در مورد حضور لورل و هاردی در دنیای نمایش های ساموئل بکت است که در شماره نوروز ۸۷ ماهنامه سینمایی فیلم منتشر شده است. یکی از خواننده های مطلب یکی از آن بخش های اصلی مطلب را برداشته و در وبلاگش نقل کرده است. تعریف نباشد خودم از متن نوشته ام خوشم آمد و باز انرژی گرفتم... ببینید!

اصلا به روی خودم نیاوردم که امسال چقدر بور شدم؛ چقدر منتظر بارش برف در روز کریسمس بودم و آسمان آفتاب تحویلمان داد و بس!‌ بعد هم که سال نو شروع شد. در این مدت درگیری های کار تدریس و نگارش مطالب گوناگون حسابی گذر زمان را برایم برق آسا کرده بود تا همین الان که آن قدر وقت خالی پیدا کرده ام تا چیزکی برای وبلاگم بنویسم.

 

گرن تورینو؛ آواز قوی بلوندی

اول) امروز با پویان عسگری، نوید غضنفری و یحیی نطنزی صفحه ای در روزنامه فرهنگ آشتی درمورد فیلم جدید کلینت ایستوود یعنی گرن تورینو درآورده ایم. یادداشتی که من نوشته ام درمورد این حرف کلینت ایستوود است که شاید گرن تورینو آخرین حضور او جلوی دوربین باشد. اسم یادداشت را هم گذاشته ام: "هی، این رسم خداحافظی نیست!"

 صفحه اینترنی گرن تورینو

فایل پی دی اِف صفحه سینما

**********

 قدرش را می دانستند! 

دوم) چند وقت پیش سالروز درگذشت هاوارد هاکس بود. مطلب زیر را در نیمه شبی سر کار برای چاپ در هفته نامه همشهری جوان نوشتم که در شماره 194 مجله منتشر شد. مطلب را بخوانید:

 

 فقط  3 صحنه!

هاوارد هاکس (Howard Hawks) کارگردانی همه فن حریف بود؛‌ فیلم های دست اولی در گونه های کمدی، درام، گنگستری، علمی تخیلی، نوار و وسترن ساخته که هر یک از آنها می تواند برای به سر زبان انداختن نامش کافی باشد. هاکس، که در روز 30 ماه مه 1896 در ایالت ایندیانا به دنیا آمد، زیاد در قید و بند ژانر و این جور حرف ها نبود و همیشه در تعریف یک فیلم خوب می گفت: "فیلم خوب یعنی سه تا صحنه بزرگ بدونِ هیچ صحنه بدی." نگاهش به سینما این طوری بود. کارگردانان بزرگ زمان خود او هم دنیای منحصر به فرد هاوکس را درک کرده بودند و قدر رفیق هنرمندشان را می دانستند، مثلا جان فورد همیشه به هاوکس می گفت که جایزه اسکار بهترین کارگردانی سال 1941 باید به خاطر ساخت فیلمی مثل «گروهبان یورک» به او می رسیده یعنی اینکه به نظر فورد فیلم هاوکس نسبت به برنده اسکار آن سال یعنی «خوشه های خشم» (جان فورد، 1940) خیلی خوش ساخت تر بوده است. کارگردان دوران سازی مثل هاوکس – که کوئنتین تارانتینو یکی از مریدان اوست –  هیچ وقت اسکار نبرد و تنها یک بار نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین کارگردانی شد و بس. البته به احتمال زیاد هاوکس خیلی هم از این قضیه شاکی نبوده چون به قول او کارگردان خوب کسی است که کنار دستی هایش را عصبانی نکند. پس با این حساب اسکار را می خواهد چکار؟ هاکس، که در روز 26 سپتامبر 1977 درگذشت، یکی از آن کارگردان های بااصالت سینمای امریکا بود؛ یکی از کارگردان هایی که شاید دیگر هیچ وقت لنگه اش پیدا نشود. اریک رومر در مورد سینمای هاوکس گفته: "اگر کسی فیلم های هاوارد هاکس را دوست نداشته باشد، نمی تواند به سینما عشق بورزد." به عنوان حس ختام یکی دو تا نقل قول دیگر هم از او بخوانید:

-    وقتی (جان) فورد داشت می مُرد، ما مدام با هم سر این موضوع بحث می کردیم که ساختن یک وسترن درست و درمان بدون حضور (جان) وین چقدر کار سختیه.

-    «ریو براو» (1959) برای این ساخته شد که از فیلمی به نام «ماجرای نیمروز» (فرد زینه مان، 1952) خوشم نمی آمد.

شماره جدید «تازه» منتشر شد

سوم) شماره هفتم ماهنامه تازه که درآمد، پرونده ای برای ادبیات و سینمای جاسوسی داشت که با امیر قادری و صوفیا نصراللهی آن را تدارک دیده بودیم. اگر هنوز آن را ندیده اید، روی کیوسک ها را خوب نگاه کنید. روی جلد این شماره را عکس مسعود و پولاد کیمیایی را کار کرده بودند.

 

به این می گویند پدری واقعی!

چهارم) چند هفته پیش داشتم مطلبی درباره مایکل جی. فاکس ترجمه می کردم. یک گفت و گو بود؛ از آن گفت و گوهای صمیمی که از لابلای جملاتش می شود رازهای زندگی را دریافت. جی. فاکس ده سالی است که پارکینسون گرفته. وقتی خبرنگار ازش پرسیده بود که غم انگیزترین لحظه زندگی اش چیست؟ جی. فاکس گفته بود: "وقتی می خواهم دخترم را ببرم مدرسه و یک دفعه پارکینسون لعنتی می آید سراغم و نمی توانم از جایم تکان بخورم. بدترین واقعه این است که شرمنده او می شوم." بعد در رسانه های ما مدام از بنیاد سست خانواده های غرب به خصوص خانواده های هنرپیشه ها حرف می زنند. کاش پدر بودن را از امثال جی. فاکس بیاموزیم.

 موسیقی ما و موسیقی آنها!

 پنجم) با سایت موسیقی ما و بخش موسیقی جهان آن دارم زندگی می کنم. موسیقی جهان شده بخشی از زندگی ام. بخشی رویایی و جذاب. همیشه آن را ببینید!‌

 برنامه های سال نو

 ششم) هی به خودم می گویم که "جواد، سر خودت را خلوت کن!" اما باز هم نمی توانم. به ام گفته اند که شاید دیگر هیچ وقت نتوانی این کار را بکنی. اما استارتش را زده ام. باور کنید... بعدا می گویم چه کار کرده ام. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/15ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

!Tis the Season to be Jolly'

کریسمس مبارک!

* این آن صفحه ای است که با بچه ها در روزنامه فرهنگ آشتی درباره فیلم «ماما میا!» درآورده ایم.

صفحه سینمای جهان روزنامه فرهنگ آشتی

 

* همان طور که تا الان دیگر متوجه شده اید می توانید مطالب بسیاری از من را در بخش موسیقی جهان سایت موسیقی ما بخوانید. توصیه سرآشپز است!

 

هیهات استادِ آوای سکوت!

 

                   

               

 

برای این پست تیتر زده ام "فصل، فصل شادمانی است!". پس خیلی کم لطفی می طلبد که بیایم و خبر از مرگ بدهم و انتظار داشته باشم شما هم غمگین بشوید؛ دلیل اصلی اش این است که خودم هم غمگین و گرفته نشدم. چیزی نشده است. فقط هارولد پینتر (Harold Pinter) در 78 سالگی درگذشته است. چیزی نیست که! راستش وقتی خبر را عصر پنج شنبه روی صفحه اصلی خبرهای سایت گوگل دیدم، پوزخندی زدم و به دوستان گفتم: "شده ام فرشته مرگ! در مورد هر کسی تا چیزکی می نویسم، طرف می میرد!" نوشته ای که برای پینتر و دنیایش نوشته بودم البته بهانه ای سینمایی دارد و اگر خدا بخواهد به زودی در ماهنامه سینمایی فیلم منتشر می شود اما به هر حال همین چند وقت پیش بود که دوباره – مدتها پس از اتمام تحصیلاتم در رشته زبان و ادبیات انگلیسی – به بهانه نوشتن این مطلب به سراغ او و دنیای نابش رفتم. دنیایی که شخصیت های پینتر در آن لحظه های زندگی اشان را پشت سر می گذارند، دنیای در آستانه فروپاشی است؛ در این دنیا شخصیت هر لحظه زیر تیغ تهدید به فنا قرار می گیرد. کمی که در دنیایش دقیق می شوی، می بینی همین دنیای ماست اما سرشار از سکوت های خاص او و دلهره هایی که می آفرینند. پینتر نمایشنامه نویس قهاری بود؛ هنرمندی بود که دیگر ادبیات جهان لنگه اش را نمی بیند. از نسلِ نمایشنامه نویسان کبیری چون ساموئل بکت و اوژن یونسکو بود... مگر از آن نسل چه کسانی باقی مانده اند، که پینتر برایمان بماند؟ آنها می روند و ما را با آثارشان تنها می گذارند و ما لبخند تلخی روی لب می زنیم و می گوییم که تهی دست تر از پیش شده ایم. جایزه نوبلی هم که در سال 2005 به پینتر دادند، ستایشی دیگرهنگام از یکی از غول های ادبیات قرن بیستم جهان بود.

 

داشتم به نمایشنامه «بالابر غذا»ی (The Dumb Waiter) او فکر می کردم و اولین واکنشم مثل همیشه این بود که چرا ما ایرانی ها همیشه عقب هستیم؛ حتی در دنیای ادبیات!؟

 

                                

 

...

 

(گاس چوب کبریت ها را برمی دارد.)

 

بن: حرومشان نکن! برو روشنش کن!

گاس: هان؟

بن: برو روشنش کن!

گاس: چی رو روشن کنم؟

بن: کتری رو.

گاس: منظورت گازه دیگه.

بن: منظور کی؟

گاس: منظور تو دیگه.

بن (پلک هایش را به هم می فشارد): منظورت از اینکه، منظورم گاز است دیگه، چیه؟

گاس: خُب، منظور تو همین بود دیگه، مگه نه؟ گاز.

بن (با صدای بلند): اگه می گم برو کتری رو روشن کن، منظورم اینه که برو کتری رو روشن کن.

گاس: آخه چطوری میشه کتری رو روشن کرد؟

بن: این فقط بازی با کلماته. کتری رو روشن کن. یه جور اصطلاحه.

گاس: من که تا حالا نشنیدم...

 

(از نمایشنامه «بالابر غذا»، ترجمه: جواد رهبر)

 

در دنیای نمایشنامه های پینتر، شخصیت ها با هم صحبت می کنند اما در اصل هیچ ارتباطی بین آنها شکل نمی گیرد؛ با هم حرف می زنند اما حرف یکدیگر را نمی فهمند. شبیه به دنیای ماست، مگر نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/05ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  |