تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

عید شد ساقی بیا در گردش آور جام را/ پشت پا زن دور چرخ و گردش ایام را

 

* می دانم دیر کرده ام اما ببخشید دیگر. فعلا شنبه هم هفته نامه همشهری جوان در می آید و هم هفته نامه ایران دخت که دو صفحه داستان ترجمه در آن دارم. یکی از داستان ها مال پیر پائولو پازولینی محبوبم است.

به ساعت رومیزی سرخ رنگم خیره شده ام؛ تنها یک ساعت دیگر از سال 1387 شمسی باقی مانده است. سعی می کنم ذهنم را روی سالی که گذشت، متمرکز بکنم؛ بر روی کارهایی که کرده ام و کارهایی که دلم می خواست انجام بدهم و نتوانستم؛ برنامه هایی که داشتم و چیزهایی از این دست. بعد می بینم که چند سالی است که کارم شده همین. بی خیال می شوم. تصمیم می گیرم هر چیزی که به ذهنم رسید، بنویسم و پرونده سال 87 را ببندم.  

-۰-

شماره ویژه نوروز ماهنامه سینمایی فیلم. پرونده ای برای وال.ئی و گفت و گوهایی با مارتین اسکورسیزی و برناردو برتولوچی برای پرونده خوب بد زشت... فهرست مطالب این شماره!

-1-

سال 87 بلاخره کارت پایان خدمتم را گرفتم. هنوز طعم شیرین در دست گرفتن کارت پایان خدمت برای اولین بار را خوب یادم است. پادگان چکش بود، اگر اشتباه نکنم. ساعت حدود یک بعد از ظهر، یکی از روزهای هفته اول تیرماه. از سربازی که کارت را داد دستم، می پرسم: «کار ما تمومه؟ می تونم برم؟» و او هم جواب می دهد: «آره، دیگه آزادی!»

-2-

وقتی داشتم روی پرونده فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاخته برای ماهنامه سینمایی فیلم کار می کردم، با چند نفر از دوستان و اقوام کن کیسی، از جمله پسرش زین، گفت و گویی کردم. یکی از آنها دیل واسرمن، فیلمنامه نویس معروف امریکایی، بود که رمان کیسی را برای اقتباس تئاتری مایکل داگلاس به صورت نمایشنامه درآورده بود. با وجود کهولت سنش برای ایمیلم جوابی فرستاد که در مجله هم چاپ شد. یکی دو ماه پیش بود که واسرمن درگذشت... یادش به خیر.

-3-

این عکس یکی از بهترین عکس هایی است که در تمام عمرم دیده ام: پل نیومن و همسرش جووان وودوارد. 

-4-

دلا، دلا غمین مباش

دلا، دلا غمین مباش

و تقدیرت را تاب آور،

بهار نو دوباره باز می دهد،

هرچه زمستان از تو ربود.

 

و چه بسیار که بهر تو مانده است!

و چه زیباست جهان هنوز!

و دلا، هرچه خوش اش می داری

همه را، همه را می توانی دوست بداری!

 هاینریش هاینه

-5-

فکر کنم اگر بخواهم از مطالبی که در سال 87 نوشته ام و ترجمه کرده ام، فهرستی تهیه بکنم خیلی طولانی می شود. برای همین بهتر است بگویم در تمامی پست های این یک سال گزارش هایی از نوشته هایم موجود است. وقت کردید به آرشیو وبلاگ نگاهی بیندازید.

 -6-

یکی از بزرگترین درس های سرتاسر عمرم این است؛ لئوناردو داوینچی می گوید: «هیچ کس حق ندارد پیش از دست یابی به شناخت کامل از ماهیت چیزی – یا شخصی – بدان عشق بورزد یا از آن بیزار باشد... در حقیقت عشق بزرگ، ثمره دانش بزرگ است و اگر شیء – یا شخصی – را بشناسید، اما کم و ناقص، علاقه شما نیز بدان بسیار کم است؛ تا حد همان شناخت و نه بیشتر.»

-7-

عمده فعالیت هایم در سال 87 در نشریات زیر بود: ماهنامه سینمایی فیلم، هفته نامه همشهری جوان، ماهنامه تازه، روزنامه اعتماد (تابستان 87) و روزنامه فرهنگ آشتی (زمستان 87).

-8-

سایت موسیقی ما و بخش موسیقی جهان آن که من می گردانمش.

-9-

فئودور داستایوفسکی: «آدمی خوشبخت نیست، چون که نمی داند خوشبخت است.»

-10-

هرمان هسه: «خوشبختی نیز عشق است نه چیزی دیگر. آنکه می تواند عشق بورزد، خوشبخت است.»

ترانه عاشقانه

من گوزن، تو آهو،

تو پرنده، من درخت،

تو خورشید، من برف،

تو روز، من رویا.

 

شب ها از دهان خفته ام

پرنده ای زرین سوی تو می پرد،

صدایش روشن و پر و بالش رنگین،

ترانه عشق برای تو می خواند،

ترانه مرا برای تو می خواند.

هرمان هسه 

سال نو بر همگی مبارک باد!

پست نوروز 87

پست نوروز 86

* ترجمه دو شعر برگرفته از کتاب عاشقانه های آلمانی، گزینش، ترجمه و مقدمه: علی عبداللهی، انتشارات مروارید، چاپ دوم، 1384.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

Together Through Life

1-   نیازی نیست در مورد این عکس توضیحی بدهم. از اینجا آورده امش. فقط می خواهم بگویم که اگر همه چیز همراهی بکند، به زودی پست نهایی امسال را خواهم گذاشت...

2-   شماره 392 ماهنامه سینمایی فیلم، ویژه نوروز 1388، از امروز روی پیشخوان ها آمده است. پرونده ای برای چشم های عاشق وال-ئی رفته ایم و برای پرونده خوب، بد، زشت هم من دو گفت و گو درباره سرجیو لئونه ترجمه کرده ام، یکی با مارتین اسکورسیزی و یکی هم با برناردو برتولوچی. فهرست مطالب این شماره را اینجا ببینید.

3-      آلبوم جديد باب ديلن قرار است روز 28 ماه آوريل (۸ اردیبهشت) به بازار بيايد. اسم اين پست هم همان نام آلبوم جديد ديلن است.

۴-      یک پیشنهاد: حتما به سایت موسیقی ما و بخش موسیقی جهان آن که مدیریتش با من است، به صورت مرتب سر بزنید.

۵-   و دست آخر اینکه شماره ویژه هفته نامه ایران دخت درنیامد چون ماجرای انتشارش منتفی شد. داستان هایی را هم که من برای صفحه داستان مجله تدارک دیده بودم، ماند برای چاپ آن طرف تعطیلات.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

براي فلينی و يکی ديگر از شاهکارهايش، جوليتای ارواح

* شماره ۵ هفته نامه ایران دخت و صفحه داستانش را حتما بخوانید...

اين پوستر رسمی فيلم به زبان ايتاليايی است. جوليتای ارواح اثر فدريکو فلينی...

يکي از بهترين های تاريخ سينما ساخته يکی از بزرگترين کارگردان هايی که جهان به خود ديده

آرامشی بی بديل در سکانس پايانی اش نهفته است. چيزی در حد و اندازه های آرامش آغشته به طعم دهانِ مرگِ تاکاشی شيمورا در سکانس نهايی شاهکار آکيرا کوروساوا يعنی زيستن (To Live/Ikiru)

اگر جولیتای ارواح را نديده ايد، بی جهت فکر نکنيد فلينی و دنيايش را مي شناسيد...

پيشنهاد من: نسخه کرايتريون کلکشن با زيرنويس خوش ترجمه انگليسی آن

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/16ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

اسکی با فرشته مرگ/ صفحه داستان هفته نامه «ایران دخت»

همیشه عاشق لورل و هاردی بوده ام؛ از همان اولین باری که دیدمشان تا همین حالا که دارم این چند خط را برای مدخل مطلب کوتاه زیر می نویسم. انگار قسمت شده هر سال همین موقع ها چیزی در مورد این زوج جاودان بنویسم؛ پارسال مطلبی برای ماهنامه سینمایی فیلم و امسال هم یادداشتی کوتاه برای هفته نامه همشهری جوان

 

                                              «اسکی با فرشته مرگ»

 

استن لورل چند دقیقه پیش از مرگش در روز 23 فوریه سال 1965، به پرستارش گفته بود که در این حال و روز خیلی پایه اسکی کردن است. پرستارش در عین ناباوری به او می گوید که اصلا خبر نداشته که لورل اهل اسکی هم باشد. آقای لورل هم درمی آید که "نه، اهل اسکی نیستم، ولی ترجیح می دم به جای اینکه این همه سوزن توی بدنم فرو کرده باشند، پاشم برم اسکی." چند دقیقه بعد هم پرستار متوجه می شود که استن لورل با فرشته مرگ به اسکی رفته است. این طوری است که هشت سال پس از مرگ الیور هاردی در سال 1957، استن لورل، دوست و همکار وفادارش، به او می پیوندد تا این دو یار جدایی ناپذیر سینما برای همیشه در کنار هم قرار بگیرند.

 

زوج لورل و هاردی از آن دسته کمدین هایی هستند که خیلی زود با آنها آشنا شدیم؛ هر وقت عیدی چیزی بود، تلویزیون همان فیلم کوتاه برنده اسکار آنها را نشان می داد که در آن، لورل و هاردی کُلی زجر می کشیدند تا پیانویی را از راه پله های ساختمانی بالا ببرند و به دست صاحبش برسانند. آن زمان ها برایمان مهم نبود که اسم این فیلم «جعبه موسیقی» (1932) است و هال روچ آن را تهیه کرده است. یکی دیگر از فیلم هایی که خیلی می دیدیم و دوستش می داشتیم، «احمق ها در آکسفورد» (1939) بود که از آن بیشتر از همه چیز شیفته حرکت گوش های لورل بودیم. بعدها بیشتر از لورل و هاردی دیدیم و قدر و ارزش آنها را بیشتر درک کردیم؛ حالا دیگر سرخوشی بی حد و حساب آنها در «شیاطین پرنده» (1939) حسابی به چشممان می آمد، آن هم درست وقتی که مثلا می خواهند از پادگانی نظامی فرار بکنند اما چنان شیفته صبح دل انگیز آنجا می شوند که هاردی می زند زیر آواز و هر دو رقص تاریخی خود – همان که لورل وسطش مدام گوشه های پالتویش را بالا می گیرد – را اجرا می کنند. ما شیفته دو دلقک اصیل سینما شده بودیم که دلِ‌ ساموئل بکت،‌ نمایشنامه نویس بزرگ ایرلندی، را هم برده بودند؛ بکت حتی یک بار افسوس خورده بود که کاش فرصتی دست می داد تا لورل و هاردی می توانستند «در انتظار گودو» را روی صحنه ببرند.

 

                                  

 

از زوج لورل و هاردی، یکی لاغر بود (لورل) و دیگری چاق (هاردی)؛ لاغره همیشه دست گل به آب می داد و چاقه زل می زد تو دوربین یعنی اینکه "شما شاهد باشید!"، بعد هم که سر دوست لاغرش غُر می زد، مثل همیشه دل گنجشکی او می پُکید و آبغوره می گرفت. دو دلقک ما 106 فیلم مشترک با هم درآوردند اما ادا و اصول هایشان لحظه ای برای ما تکراری نشد چون بین آنها هارمونی شگفت انگیزی برقرار بود، آن هم نه فقط جلوی دوربین. رابطه لورل و هاردی آن قدر یک روح در دو بدنی بود که وقتی به هاردی بازی در فیلم های دیگری را پیشنهاد می کردند، او با دودلی آنها را قبول می کرد؛ انگار که منتظر باشد لورل رخصت بدهد و در این میان فرقی هم نمی کرد که پیشنهاد دهنده جان وین باشد یا فرانک کاپرا. و درست همین طوری بود که پس از مرگ هاردی، لورل گفت که دیگر بازی نخواهد کرد و با وجود اینکه پیشنهادهای زیادی هم داشت، هیچ وقت بازی نکرد که نکرد.

 

باستر کیتن می گفت: "نه من و نه چاپلین بامزه ترین کمدین سینما بودیم؛ استن لورل از همه بامزه تر بود." این را از جمله ای که لورل برای سنگ قبرش نوشته هم می شود فهمید: "دیگه با کسی که تو تشییع جنازه من، لب و لوچه اش آویزون باشه، حرف نمی زنم که نمی زنم." می بینید، پس شما هم به احترام لورل و هاردی همیشه لبخند بزنید.

 

منبع: شماره 204 هفته نامه همشهری جوان

 

                                                          *****

                                                                

                                        «برای هفته نامه ایران دخت»

 

شماره 4 هفته نامه ایران دخت روی پیشخوان ها آمده است؛ در این شماره ستونی باز کرده ایم به عنوان مینی مال. در این ستون و صفحه داستان خارجی این هفته نامه – که مسئولیت تهیه مطالبش با من است – می خواهیم نگرشی بدیع و امروزی به ادبیات داستانی غرب ارائه بدهیم. سوای تمامی این حرف ها، صفحه داستان هفته نامه دربرگیرنده همان نوع داستان هایی خواهد شد که همیشه دوست داشته ام... برای شما ویژه نوروز هم داریم حسابی برنامه ریزی می کنیم... با ما باشید، با ایران دخت!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

تعطیلات کنار دریا / پرونده «در بروژ» (In Bruges) در ماهنامه فيلم منتشر شد

تعطیلات کنار دریا

اینجا آن قدر زیبا و دوست داشتنی هست که آدم دلش نمی آید به جای کنار دریا رفتن و تماشای امواج، تمام وقتش را پشت کامپیوتری توی یک کافی نت کوچک و ساکت گوشه میدان شهر بگذراند... ما که توی این چند روزه یکی دو ساعت از وقتمان را پای مونیتور گذاشتیم اما به شما توصیه می کنیم که اگر گذرتون به این شهر افتاد، هیچ وقت اشتباه ما را تکرار نکنید.

**********

(به همراه مصاحبه اختصاصی من با مدیر فیلمبرداری فیلم، ایجیل بریلد/ و مطلبی که درباره جهان ادبی فیلم نوشته ام)

لینک فهرست شماره ۳۹۱ ماهنامه سینمایی فیلم

**********

* برای آن هایی که پرسیده بودند چرا درباره فیلم های جشنواره فجر نمی نویسم (به زودی همین مطلب و دو یادداشت در مورد دو فیلم جشنواره هم بر روی همین وبلاگ قرار می گیرد)

گزارش من از جشنواره فجر

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  |