تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

But it was only fantasy

 

Pink Floyd

Hey You

Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, don't help them to bury the light
Don't give in without a fight.

Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.

But it was only fantasy.
The wall was too high,
As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.

Hey you, out there on the road
always doing what you're told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, don't tell me there's no hope at all
Together we stand, divided we fall. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

قصه پیرشدن تو شنیدن داره!

 

* رای ما فقط سبز! به امید ایرانی آبادتر حتی اگر شده یک قدم روبه جلوتر!

* چند ساعتی است که خبر اول سايت ها شده: جسد برهنه ديويد کارادين را در هتلی در بانکوک پيدا کرده اند، آويزان در کمد لباس ها. مي گويند بازيگر ۷۲ ساله (همان بيل در بيل را بکش جلد ۱ و ۲) خودکشی کرده اما نزديکان به او مي گويند مرگش تصادفی بوده... 

در چنگال سرنوشت

درختان شادمانند از آن که به ندرت دستخوش احساسات می شوند

اما تخته سنگان بسی شادترند، آنان هیچ احساسی ندارند.

دردی به بزرگی دردِ زنده بودن

و باری سنگین تر از زندگی هوشیارانه نیست.

 

بودن و هیچ ندانستن و نه حتی راهی روشن پیش رو

و ترسِ بودن و بیم های آتی...

و دهشت بی چون و چرایِ این که فردا مُرداری بیش نخواهی بود

و اسیر رنج بودن در طول زندگی و در گذر از تاریکی،

 

از آن چه نمی شناسیمش و بدان سوءظن نمی بریم...

و جسمی که با چند خوشه انگور ناب به کام وسوسه فرو می رود،

و گور، که با دسته گلهای خاکسپاری، ما را چشم در راه دارد

و نمی دانیم که رهسپار کجاییم

همان طور که نمی دانیم از کجا آمده ایم!

 روبن داریو، شاعر شهیر و دوران ساز نیکاراگوئه ای (1876-1916)، ترجمه: ج.ر.

در شاهکار انجمن شاعران مرده صحنه ای است که معلم ادبیات، آقای کیتینگ (رابین ویلیامز)، برای دانش آموزانش از روزگار جوانی خود می گوید؛ آن وقت ها که شعر – و به خصوص اشعار شاعران بی همتای دوره رمانتیک انگلستان – مثل شیر و عسل بر لبان و زبان های او و همکلاسی هایش جاری بوده است. شعر بالا هم روزگاری برای من این طور بود، و هنوز هم هست. شاید هفت هشت سال پیش باشد که آن را ترجمه کرده ام و حالا لابلای یادداشت های دست نویس آن روزها یافته ام آن را بار دیگر... این هم ترجمه انگلیسی آن

 

* نمی دانم چقدر سینمای لوئیس بونوئل را دوست دارید؛ من شیفته آثار او بوده ام و هستم. اما از زمانی که راه شیری – یکی از سه فیلم سه گانه در جست و جوی حقیقت – را دیده ام احساس می کنم بی نهایت دوستش دارم. اصلا شاید با آلفرد هیچکاک هم عقیده بشوم که بونوئل بهترین کارگردان سینماست. راه شیری را کارگردانی ساخته که قرار است ملحد باشد اما از گوشه و کنار آن نور حقیقت بیرون می زند؛ در اوج توازن است این فیلم و بار دیگر این ایده ام برایم ثابت شد که ملحدان بهترین فیلم های مذهبی را می سازند. اوضاع روبه راه شود، برایش پرونده ای درخواهیم آورد تا عرض ارادتی به استاد مسلم سینما کرده باشیم.

 

* مطلبی نوشته ام به نام «قصه پیرشدن تو شنیدن داره!» برای فیلم بزرگ مورد عجیب بنجامین باتن که در کنار دیگر مطالب پرونده ای که برای فارست گامپ و مورد عجیب بنجامین باتن (فارست/بنجامین) گردآوری کرده ایم، در شماره 395 ماهنامه سینمایی فیلم منتشر شده است... برای این که پی ببرید این عنوان را از کجا آورده ام باید مطلب را بخوانید. فهرست مطالب این شماره.

* روز به روز داریم به نمایشگاه شاهکارهای نقاشی در موزه هنرهای معاصر نزدیک و نزدیک تر می شویم...

* روزنوشت تازه نوشته ام. درباره راننده تاکسی و آلبوم جدید باب دیلن. و بخش جهان سایت خودمان موسیقی ما را هم که حتما ببینید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  |