تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

[Vh1 ، MTV ،[V و آخرین بازمانده‌های ویدئوکلیپ‌های نیمه‌ شب

از میانه‌های کابوی نیمه شب؛ جو باک (جان وویت) در جلو و رتسوریزو (داستین هافمن) لنگان در پی او

-0-  

یک ساعت از روز 21 شهریور گذشته و دارم به ترانه‌های محبوبم از گروه «سوپرترمپ» (Supertramp) گوش می‌دهم. روزها و لحظه‌هایی هست که پیش خودم تصور می‌کنم این گروه انگلیسی، شاید بهترین گروه موسیقی تمام دورانِ تمام عالم باشد، به خصوص با همان اولین آلبومی که به بازار دادند و اسم خود گروه را روی آن گذاشتند؛ «سوپرترمپ» (۱۹۷۰). این را دیگر مطمئنم که این آلبوم یکی از بهترین شنیده‌های این عمر بیست و هشت ساله‌ام است. آلبومی‌ست اثیری که شک ندارم در آسمان‌ها خمیرمایه‌‌اش را تهیه کرده‌اند. حتی فاصله تهی بین ترانههای آن را هم دوست دارم.

-1- 

معجزه‌ای رخ داد. با اینترنت دایل-آپ خانه ترانه «My Propeller» از آلبوم تازه گروه «Arctic Monkeys» را دانلود کردم و همین حالا دارم آن را گوش می‌دهم. جوینده یابنده است! این گروه – که لازم است بگویم مارتین اسکورسیزی هم عاشق آن است – چند سالی است که به یکی از گروه‌های محبوبم تبدیل شده! روزگاری این پست را درباره‌اشان گذاشته بودم.    

-2-

هفته‌ای که گذشت، پر از درگیری بود اما بلاخره آن چیزهایی را که می‌خواستم بنویسم، نوشتم؛ مطلبی درباره رمان داریوش مهرجویی، به خاطر یک فیلم بلند لعنتی، برای ژورنال فرهنگی-هنری پسفیک ریم ریویو آو بُکز که در کانادا چاپ می‌شود. و هم چنین یادداشتی درباره مایکل جکسون و نگاهی که ما ایرانی‌ها به این پدیده داشتیم برای ویژه نامه‌ای بین المللی که آن هم قرار است در کانادا منتشر شود. به انگلیسی نوشتن لذت دیگری دارد؛ با این که کاری نیست که تازه شروع کرده باشم و مدتهاست کارم انگلیسی نوشتن بوده اما باز هم اعتراف می کنم هنوز برایم سروکله زدن با جملات فارسی چیز دلچسب تری ست ولی انگلیسی نوشتن را ترجیح می دهم. حالا در کنار مطالب متعددی که منتظر چاپ آنها هستم، در انتظار انتشار این دو مطلب هم می مانم، خصوصا اولی که قرار است در شماره ای منتشر شود که سردبیر افتخاری آن مارگارت اتوود، رمان نویس شهیر کانادایی، است. باورش برایم بسیار سخت است. مطلب من برای رمان به خاطر یک فیلم بلند لعنتی به زبان انگلیسی از زیر چشمان اتوود خواهد گذشت. خدایا، چقدر دنیایی که خلق کردی، کوچک است!

-3-

چند وقت پیش طلاق به سبک ایتالیایی را دیدم؛ یکی از آن شاهکارهای پیترو جرمی با بازی مارچلو ماسترویانی که هنرپیشه تکی است. شاهکاری است برای خودش این فیلم با یک ترانه گوش نواز بر روی عنوان بندی آغازینش. 

-4-

این همان صفحه پیشنهادهای فیلم هفته نامه ایران دخت است که درباره گاوخونی و به همین سادگی در آن یادداشت های مینی مال به عنوان معرفی فیلم نوشته ام. گاوخونی و رمان به خاطر یک فیلم بلند لعنتی دو تا از آثار هنری تازه دیده و خوانده ام هستند که همین طور دارند در ذهنم بیشتر جا می افتند و محبوب تر می شوند.

-5-

حالا که داریم به روزهای پایانی ماه محبوبم، شهریور، و علاوه بر آن فصل دوست داشتنی تابستان نزدیک می شویم و به زودی سروکله پاییز پیدا خواهد شد، دلم می خواهد از این پست یاد کنم: پست پارسالم درباره این روزها و ترجمه ترانه ای بزرگ از گروه بزرگ تر «The Doors».

-6-

و یک پست دیگر که سالها پیش گذاشته بودم؛ یک عکس به مناسبت روز تولدم.

-7-

این مطلب را روزگاری به عنوان کامنت برای دوستم، نوید غضنفری، نوشته بودم؛ آن زمان که هنوز دوست نادیده و مجازی بودیم. حالا که نوید وبلاگ تازه ای زده و دوستی ما هم خیلی جلو رفته، این مطلب را در وبلاگم می گذارم. یادداشتی است از سر دل و خیلی احساسی-تخصصی! احساسی از این لحاظ که خیلی نوستالژیک است و تخصصی از این لحاظ که باید در آن سال هایی که من و نوید خاطرات مشترک زیادی از آنها داریم، مثل ما شبکه های موسیقی ماهواره را دنبال می کردید... شبکه هایی که حالا هر روز بیشتر از دیروز کارکرد خود را از دست می دهند... و حالا که دیگر Vh1 باز نیست...

نوید جان، همین دیروز بود که داشتم شبکه ها را بالا و پایین می کردم که آخر سر مثل همیشه روی شبکه ی رویایی امان،‌ Vh1، ایستادم. کلیپ جدید جیمز بلانت شروع شد که اسم خاطره انگیزی هم دارد: 1973. تمام که شد و کلیپ بعدی که آغاز شد یک دفعه خون در رگهایم یخ زد. می دونی چی بود: «بازی های احمقانه» (Foolish Games) از «Jewel». آره خودشه، همان آخرین تک ترانه ای که از آلبوم «Pieces of You» به بازار داد. حالا این به کنار که خیلی این ترانه غم گرفته و تلخ را دوست دارم، چیزی که حسابی تکان دهنده بود این بود که یک دفعه بی اختیار پرت شدم به نیمه شبی که جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و برای اولین بار این کلیپ را دیدم و ترانه اش را شنیدم... در همان «Non-stop Hits» های نیمه شب «MTV» (به قول خودمان آسیا) که از نیمه شب هندی ها تحویل آسیای شرقی ها می دادندش وگرنه در طول روز که برای تماشای یک کلیپ خوب باید کلی تبلیغ و ترانه هندی و پخش هزارباره «Don’t play games with my heart» از «Back Street Boys» را تحمل می کردی. مجبور بودی بشینی تا صبح کلیپ ببینی و ضبط کنی، ترانه ها را روی نوار بیاری و... این ترانه برایم یادآور تمام آن شب هایی بود که با ذوق و شوق کلیپ ها را دنبال می کردیم. آن هم به روز و تازه از تنور درآمده. اما حالا وضع فرق کرده. همه اشان در دسترس هستند. لازم نیست راه دوری رفت و کار خاصی کرد. کافی است در «Google» تایپ کنید «Foolish Games» و اولین یافته را ببینید: کلیپ ترانه در سایت «Youtube». این ناشکری نیست یک جور احساس تلخ و شیرین است (شاید همان نوستالژی باشد!)، شیرین از این نظر که خب خدا را شکر حالا دیگر لازم نیست کلی رنج و زحمت به خود داد تا کلیپی دید و تلخ و شیرین به این دلیل که آیا دیگر کسی پیدا می شود (اصلا لزومی دارد که پیدا بشود؟) که در ساعت 3 صبح کلیپ ترانه محشر «3 a.m.» از گروه «Matchbox 20» را روی «MTV» ببیند؟ همان که آرم آبی اش بالا سمت راست در گوشه کادر همیشه و همه وقت خودنمایی می کرد. کسی «[V]» را یادش هست؟ کسی می داند «Mtv Fresh» چه ساعتی از «MTV» آسیا پخش می شد؟ به گمانم ما آخرین نسلی بودیم که چنین احساس هایی را تجربه کردیم... حتم دارم نمی شود لذت گوش دادن و دیدن کلیپ های «Semi-Charmed Life» و «How's it gonna be?» از «Third Eye Blind» را در دل شب با کلمات بیان کرد. حالا جلوی تلویزیون در ظهر جمعه همه این فکرها می ریزند سرم و من هم خلع سلاح شده خودم را تسلیم شان می کنم. «Vh1»را که یافتم به دوستی گفتم این شبکه با روح و روان ما کار خواهد کرد و حالا می فههم که زیاد بیراهه نگفته بودم. حالا «Vh1» همه آن چیزی است که از دنیای ویدئو کلیپ می خواستیم داشته باشیم. حالا می توان با هر کلیپش رو کرد به همه و گفت:«اِ این ترانه واسه سال 95 است و هنوز کلیپش سرپاست! یادش بخیر!» آره حالا مطمئنم که، خوب یا بد، ما آخری های آن نسل بودیم... آخرین بازمانده های ویدئو کلیپ های نیمه شب!

-8-

به جز ویدئوکلیپ ها، برنامه ای بود که خیلی چیزها را در زندگی من عوض کرد یا بهتر است بگویم مشخص کرد. این چند خط در معرفی آن برنامه است: 

سه شنبه ها راس ساعت شش عصر، سرویس جهانی رادیوی بی بی سی برنامه ای داشت که مجری اش تیم اسمیت بود. (الان دیگه فکر نمی کنم پخش بشه!) بیست تا آهنگ پرفروش هفته بریتانیا رو معرفی می کرد و شش هفت تایی از آنها را با ارائه توضیحات مختصری خش می کرد. این برنامه راستش یکی از تاثیرگذارترین برنامه های عمرم من است... شاید به لطف همین برنامه بود که نمره های تاپ زبان کلاس رو می گرفتم اما مطمئنم که نصف علاقه ام به زبان با همین برنامه بود. حدود هفت سال (بدون اغراق می گم) شاید فقط به تعداد انگشتان دستم نتونستم این برنامه رو گوش بدم. هرهفته کارم بود... خودم این روزها به پشت کاری که آن زمان داشتم، غبطه می خورم! تازه کل نیم ساعتش را هم ضبط می کردم و تا هفته بعد گوش می دادم. نوار کاست هایش را هنوز هم دارم... همان بی کیفیت هایی که همزمان با آن طرف آب، ترانه های «Oasis»، «Blur» و ... را روی آنها گوش می دادم... کاش می توانستم این تیم اسمیت را پیدا کنم و فقط بگذارم بداند چقدر آدم مهمی در زندگی ام بوده است.

-9-

چند یادآوری از اولین فیلم امیر کاستاریکا، دالی بل را یادت هست؟، که شاهکار بی نظیری است؛ 1) در مهمانی عمه خانم، موسیقی رقص گذاشته می شود و همه در کار رقصند که باران می گیرد. همه به داخل خانه می روند و پدر زیر باران می ایستد و می گوید: «چرا این کشور هیچ وقت رنگ یک آفتاب حسابی را به خودش نمی بیند؟» 2) پایان فیلم با ترانه «بیست و چهار هزار بوسه» و ملاقات با بلوند! 3) مرگ پدر در همین فیلم، که چیزی شبیه به سکانس مرگ مادر در بیمارستان در شاهکاری از فدریکو فلینی، آمارکورد، از کار درآمده! با این حس طنز که جنازه پدر را رو به قبله خوابانده و شوهر عمه جانِ فیلم کاستاریک وارد می شود و می گوید: «بذاریداش توی تختخواب! بابا، این کمونیست بود!»

-10-

نمایی از پشت پنجره اتاقی از خانه ای بزرگ. داخل اتاق سازهای یک گروه راک برپاست. بلیک (مایکل پیت) وارد می شود. به مرور با هر ساز، قطعه سولویی اجرا می کند. قاب بازتر و بازتر می شود. گویی بلیک (که چقدر اسم بامسمایی دارد؛ همانند ویلیام بلیک (مرد مرده جیم جارموش) که هر دو نامشان را از یکی از غول های رمانتیک انگلستان یعنی ویلیام بلیک (1757-1827) وام گرفته اند) یک تنه تمامی گروه هست و هیچ کس نیست. این همان چیزی است که گاس ون سنت می خواهد در فیلم واپسین روزها (Last Days) نشان بدهد. بلیک، کرت دونالد کوبین بود و نبود. نمی دانم چرا با واپسین روزها تا این حد سرخوش می شوم، با تک تک سکانس هایش؛ با زیر لب زمزمه کردن های بلیک، با صعود روحش از نردبان مرگ. خیلی ها از این فیلم خوششان نیامد اما من...

یکی از پروژه هایی که خیلی حیف شد هیچ وقت ساخته نشد مال همین ون سنت است. یک جورهایی داغش موند به دلمون، مثل ناپلئون کوبریک، داوینچی فلینی، تختی حاتمی و دو فیلم بعدی سه گانه مرگ پازولینی. سنت پس از آیداهوی خصوصی من، تصمیم می گیرد زندگی اندی وارهول را بسازد. آن هم با حضور ریور فینکس در نقش اصلی اما مرگ فینیکس همه چیز را خراب می کند. در کامنت های پست قبلی حرف از آیداهوی خصوصی من شد، یکی از فیلم های محبوبم. این یادآوری از دنیای ون سنت بود.

کلام آخر: دوباره پناه برده ام به جاودانه های «سوپرترمپ» در این وقت شب! و تنهایم با این عکس که استنلی کوبریک در سال ۱۹۴۹ از مونتگمری کلیفت گرفته است.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 3:51 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

به خاطر يک فيلم بلند لعنتی

1- از دل طبیعت وحشی برگشتیم. سفر این طور بود که از تهران شروع کردیم و از جاده هراز به آمل و محمود آباد زدیم؛ یک شب آنجا ماندیم و فردا در میان باران به سمت رامسر رفتیم. در میان راه، سری به نمک آبرود زدیم که صف تله کابین آن دیوانه وار طولانی بود. در رامسر دو شب ماندیم. همان جا هم رفتیم تله کابین رامسر که خوشگل بود؛ آن همه جنگل و آن همه آب دریا که هر چقدر دقیق شدیم به هر رنگی بود جز آبی! بعد هم از جاده چالوس برگشتیم تهران. سر و ته شد چهار روز... اما بی نهایت خوش گذشت.

 

2- شماره 398 ماهنامه سینمایی فیلم منتشر شد. در آن مطلبی از اسکات فونداس درباره دنیای مردانه مایکل مان ترجمه کرده ام. برای همین مجله پرونده ای برای فیلم سامورائی‌ ژان پیر ملویل مهیا کرده ایم؛ مطلبی برای آن نوشته ام. اسمش هست: «مرگ کسب و کار من است.» پاییز منتشر خواهد شد، ان شاالله. و پرونده مترسک هم که...

 

3- برای صفحه راه نما در هفته نامه ایران دخت، پیشنهادهای کوتاه فیلم می نویسم. به زودی نمونه های ایرانی و خارجی آن را اینجا می گذارم تا اگر مجله را نمی بینید، بعضی از این مطالب را بخوانید؛ خصوصا یادداشت 400 کلمه ایم برای فیلم گاوخونی که دوستش دارم.

 

4- رمان به خاطر یک فیلم بلند لعنتی از داریوش مهرجویی را خواندم. یکی از بهترین چیزهایی است که این روزها خوانده ام؛ درست مثل فیلم های بزرگ مهرجویی، مثل آقای هالو، هامون، سنتوری و ... شرح لنگ در هوا بودن در آسیا! یک شاهکار تمام عیار. جوانانی که می خواهند نویسنده بشوند، بخوانند این کتاب را! مهرجویی هر چه بیشتر پا به سن می گذارد، درکش از دنیای جوانان – دنیای ما – و حوادث اطرافش بی نهایت دقیق تر می شود. دارم برای هفته نامه ایران دخت و هم چنین ژورنال ادبی-فرهنگی پسفیک ریم ریویو آو بُکز درباره این رمان چیزهایی می نویسم.    

 

5 - بعد از جشنواره فجر پارسال، تصمیم گرفتم در کنار تماشای فیلم های سینمای جهان – چه کلاسیک ها و چه تازه ترها – بیشتر از قبل به سراغ فیلم های ایرانی بروم. خصوصا تصمیم گرفتم بیشتر فیلم های روی پرده را ببینم. حالا تمامی فیلم های اکران شده بعد از عید را دیده ام... همه را. کار سختی است، تماشای بعضی از آنها، اما با خودم قراری گذاشته ام دیگر. داشتن همراه، البته، کار را آسان تر می کند. درباره اِلی... و تهران انار ندارد را حتما توصیه می کنم.

 

6- این خبر را که در سایت موسیقی ما کار کرده ایم، بخوانید. باب ديلن يا ولگرد خيابانی؟ 

 

7- روزنامه تهران امروز هم دارد پا می گیرد. یک مطلب درباره شان پن در آن کار کردم، یک صفحه. حالا دو صفحه در مورد مجموعه خانواده سیمپسن برای آن آماده کرده ام. وقتی درآمد، آدرس اینترنتی آن را می گذارم.

 

8- این دو حکایت موسوم به مسیح تقدیم به شما. اینها حکایت هایی هستند که با تمام وجود به آنها اعتقاد دارم؛ به خصوص به اولی که در دنیای واقعی سرم آمده است. از احمق فقط باید گریخت، چون با حماقتش نه تنها به خود، که به اطرافیانش هم بسیار ضربه خواهد زد.

 

خطر نادانی

 

حضرت عیسی (ع) فرمود:‌ من بیماران را علاج کردم، به فرمان خداوند مردگان را زنده کردم ولی نتوانستم احمق را اصلاح کنم.

 

پرسیدند: احمق چه کسی است؟

 

فرمود: احمق کسی است که همواره نظر خودش را می پسندد و همه فضیلت ها و دانش ها را از خود می داند و تنها حق را برای خود و به سود خود می خواهد نه برای دیگری و این چنین احمقی هیچ گونه راه علاج و اصلاحی ندارد.

 

 

ستایش در برابر نکوهش

 

حضرت عیسی (ع) روزی بر جماعتی عبور می کرد.

 

آنان درباره مقام او سخنان زشت و ناپسند گفتند. حضرت عیسی (ع) در برابر آنان جز ستایش و تعریف چیزی نگفت.

 

یکی از حواریون پرسید: ای پیامبر خدا! چرا در برابر سخنان زشت آنان جز خوبی و سپاس پاسخی ندادی؟

 

حضرت عیسی (ع) فرمود: هر کسی آن چه دارد، خروج می کند. چون سرمایه آنان این سخنان بد بود، بد گفتند و چون در وجود من جز نیکویی نبود، جز نیکویی چیزی نمی توانستم بگویم.

 

9- داستان خیال بافی را که در روزنوشت هایم گذاشته ام، حتما بخوانید و نظرتان را بگویید.

 

10- من از حال و روز این روزهایم گفتم. شما این روزها چه می کنید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  |