تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

قصه پیرشدن تو شنیدن داره!

 

* رای ما فقط سبز! به امید ایرانی آبادتر حتی اگر شده یک قدم روبه جلوتر!

* چند ساعتی است که خبر اول سايت ها شده: جسد برهنه ديويد کارادين را در هتلی در بانکوک پيدا کرده اند، آويزان در کمد لباس ها. مي گويند بازيگر ۷۲ ساله (همان بيل در بيل را بکش جلد ۱ و ۲) خودکشی کرده اما نزديکان به او مي گويند مرگش تصادفی بوده... 

در چنگال سرنوشت

درختان شادمانند از آن که به ندرت دستخوش احساسات می شوند

اما تخته سنگان بسی شادترند، آنان هیچ احساسی ندارند.

دردی به بزرگی دردِ زنده بودن

و باری سنگین تر از زندگی هوشیارانه نیست.

 

بودن و هیچ ندانستن و نه حتی راهی روشن پیش رو

و ترسِ بودن و بیم های آتی...

و دهشت بی چون و چرایِ این که فردا مُرداری بیش نخواهی بود

و اسیر رنج بودن در طول زندگی و در گذر از تاریکی،

 

از آن چه نمی شناسیمش و بدان سوءظن نمی بریم...

و جسمی که با چند خوشه انگور ناب به کام وسوسه فرو می رود،

و گور، که با دسته گلهای خاکسپاری، ما را چشم در راه دارد

و نمی دانیم که رهسپار کجاییم

همان طور که نمی دانیم از کجا آمده ایم!

 روبن داریو، شاعر شهیر و دوران ساز نیکاراگوئه ای (1876-1916)، ترجمه: ج.ر.

در شاهکار انجمن شاعران مرده صحنه ای است که معلم ادبیات، آقای کیتینگ (رابین ویلیامز)، برای دانش آموزانش از روزگار جوانی خود می گوید؛ آن وقت ها که شعر – و به خصوص اشعار شاعران بی همتای دوره رمانتیک انگلستان – مثل شیر و عسل بر لبان و زبان های او و همکلاسی هایش جاری بوده است. شعر بالا هم روزگاری برای من این طور بود، و هنوز هم هست. شاید هفت هشت سال پیش باشد که آن را ترجمه کرده ام و حالا لابلای یادداشت های دست نویس آن روزها یافته ام آن را بار دیگر... این هم ترجمه انگلیسی آن

 

* نمی دانم چقدر سینمای لوئیس بونوئل را دوست دارید؛ من شیفته آثار او بوده ام و هستم. اما از زمانی که راه شیری – یکی از سه فیلم سه گانه در جست و جوی حقیقت – را دیده ام احساس می کنم بی نهایت دوستش دارم. اصلا شاید با آلفرد هیچکاک هم عقیده بشوم که بونوئل بهترین کارگردان سینماست. راه شیری را کارگردانی ساخته که قرار است ملحد باشد اما از گوشه و کنار آن نور حقیقت بیرون می زند؛ در اوج توازن است این فیلم و بار دیگر این ایده ام برایم ثابت شد که ملحدان بهترین فیلم های مذهبی را می سازند. اوضاع روبه راه شود، برایش پرونده ای درخواهیم آورد تا عرض ارادتی به استاد مسلم سینما کرده باشیم.

 

* مطلبی نوشته ام به نام «قصه پیرشدن تو شنیدن داره!» برای فیلم بزرگ مورد عجیب بنجامین باتن که در کنار دیگر مطالب پرونده ای که برای فارست گامپ و مورد عجیب بنجامین باتن (فارست/بنجامین) گردآوری کرده ایم، در شماره 395 ماهنامه سینمایی فیلم منتشر شده است... برای این که پی ببرید این عنوان را از کجا آورده ام باید مطلب را بخوانید. فهرست مطالب این شماره.

* روز به روز داریم به نمایشگاه شاهکارهای نقاشی در موزه هنرهای معاصر نزدیک و نزدیک تر می شویم...

* روزنوشت تازه نوشته ام. درباره راننده تاکسی و آلبوم جدید باب دیلن. و بخش جهان سایت خودمان موسیقی ما را هم که حتما ببینید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

دلواپس شادمانی تو هستم

 "تنها ديوانگان از قفس مي پرند"

* داغ تر از داغ: شماره ۳۸۱ ماهنامه فیلم و پرونده "پرواز بر فراز آشیانه فاخته" را ببینید: پرونده ای برای یکی از فیلم های عمرم و یکی از محبوب ترین کارگردان های زندگی ام یعنی میلوش فورمن به همراه مصاحبه اختصاصی با زین کیسی پسر کن کیسی. این هم فهرست این شماره از مجله. ببینید حتما!

                           

"یک بار برای هرگز"

* داغ داغ داغ: صفحه سینمای جهان در روزنامه اعتماد دوشنبه (صفحه اینترنی و فایل پی دی اف) 

                             

* این یک آنونس است و می خواهم آن را همین جا درست اول پستی که این همه دوستش دارم بنویسم: در روزنامه اعتماد دوشنبه این هفته (۳۱ تیر ۱۳۸۷) به همراه دوست گرامی ام نوید غضنفری صفحه ای برای فیلم یک بار (Once) در آورده ایم. از دست اش ندهید. حرف دل را زده ایم. این آنونس را هم نوید نوشته است. ببینیدش! 

                                 

* داغ: شماره ۱۷۵هفته نامه همشهری جوان: مطلب در مورد پاندای کونگ فوکار رفته ايم.

"دلواپس شادمانی تو هستم"

-1-

من همان اندازه

دلواپس شادمانی توام

که تو

دلواپس شادمانی من

اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی

من هم آسوده خاطر نخواهم بود.

 

                                               خلیل جبران

در دفتر یادداشت های ماری هاسکل،

27 مه 1923

 

-2-

 

تو هر که باشی

مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.

من هیچ خیالی در سر ندارم

که بخواهم تو کسی باشی

که من می خواهم باشی،

یا رفتارت به دلخواه من باشد

من بر آن نیستم

که بخواهم آینده تو را پیش بینی کنم،

من فقط می خواهم تو را کشف کنم.

تو مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.

 

از نامه ماری هاسکل،

23 نوامبر 1912

 

-3-

 

انسان می تواند

بی آنکه انسان بزرگی باشد،

انسانی آزاده باشد.

اما هیچ انسانی نمی تواند،

بی آنکه آزاد باشد،

انسان بزرگی باشد.

 

از نامه خلیل جبران،

16 مه 1913

 

-4-

 

گاهی،

تو حتی لب به سخن نگشوده ای –

و من به پایان آنچه خواهی گفت رسیده ام.

 

                                                    خلیل جبران

در دفتر یادداشت های ماری هاسکل،

28 ژوئیه 1917

 

-5-

 

تو مرا یاری داده ای

تو در کارم مرا یاری داده ای

من تو را یاری داده ام

من در کارت تو را یاری داده ام.

و من

به خاطر این «من» و «تو»

از خداوند سپاسگزارم.

 

                                                    خلیل جبران

در دفتر یادداشت های ماری هاسکل،

12 مارس 1922

 

 

-6-

 

من به خاطر شادمانی تو

بسیار شادمانم

برای تو

شادمانی شکلی از آزادی است،

و در میان تمام کسانی که من می شناسم

تو آزادترین آنان هستی.

قطعا تو این شادمانی

و این آزادی را

بدست آورده ای.

زندگی نمی تواند

با تو

جز به مهر و شیرینی

جور دیگری رفتار کند

تو با زندگی

جز با مهر و شیرینی

رفتار نکرده ای.

 

از نامه خلیل جبران،

24 ژانویه 1923

 

-7-

 

درباره خویشتنِ خویش اندیشیدن، وحشتناک است.

اما این تنها راه صمیمانه کار است:

اندیشیدن درباره خویشتن خویشم بدانگونه که هستم،

اندیشیدن به جنبه های زشتم،

اندیشیدن به جنبه های زیبایم،

و در شگفت شدن از آنها.

چه آغازی می تواند محکم تر و استوارتر از این باشد؟

از چه چیزی می توانم رشد خود را آغاز کنم

جز از خویشتن خویشم؟

 

 از یادداشت های ماری هاسکل،

10 سپتامبر 1920

 

 

-8-

 

زناشویی

برای هیچ کس،

هیچ حقی

جز آنچه به دیگری می دهد،

پدید نمی آورد

زناشویی

برای هر کس

همانقدر آزادی می آورد

که آن کس به دیگری می دهد.

 

                                                    خلیل جبران

در دفتر یادداشت های ماری هاسکل،

27 مه 1923

 

-9-

 

رابطه و پیوند من با تو زیباترین چیز در زندگی من است.

این پیوند شگفت انگیزترین چیزی است که در هر زندگانی

آن را شناخته ام.

این پیوند جاودانه است.

 

                                                   خلیل جبران

در دفتر یادداشت های ماری هاسکل،

11 سپتامبر 1922

 

 

 

-10-

 

تو بیش از آنچه من قادر به گفتن باشم

به من گوش می دهی.

تو ضمیر آگاه را می شنوی.

تو با من به جاهایی می روی که

کلمات من قادر به بردن تو به آنجاها

نیستند

 

                                                    خلیل جبران

در دفتر یادداشت های ماری هاسکل،

5 ژوئن 1924

 

-11-

 

... و به او گفتم که می خواهم دوستی مان پایدار باشد، و می ترسم روابط عاشقانه آبکی، دوستی مان را تباه کند...

 

از یادداشت های ماری هاسکل،

10 دسامبر 1910

 

-12-

 

دو بوسه برای دست های تو،

و دو بوسه برای چشمانت.

 

خلیل جبران

6 مه 1912

 

-13-

 

آرزو می کنم می توانستم

به تو نشان دهم که یاد تو در من

تا چه اندازه شیرین است،

و تا چه اندازه دوست دارم

که تو را دوست بدارم.

به آستان من

خوش آمدی.

 

ماری هاسکل

2 اکتبر 1912

 

-14-

 

بین ما، ماری

خدای ناشناخته ای ایستاده است

که پاهایش استوار است،

که دستها و چشمانش

همیشه باز است،

و ذهنش تغییر ناپذیر.

روزی خواهد رسید که تو از من

این را دوباره خواهی شنید

از جهانی دیگر –

جهانی نزدیک تر به خورشید تا این سرزمین خاکی.

 

خلیل جبران

9 اکتبر 1912

 

-15-

 

برگرفته از: دلواپس شادمانی تو هستم، گزینه نامه های عاشقانه جبران خلیل جبران و ماری هاسکل، ترجمه مجید روشنگر. انتشارات مروارید،‌ چاپ اول 1386.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/27ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

ما مستان و جام تهی زندگی

    

 مرگِ من نزدیک است انگار 

      همه اش یک لحظه است. فکر می کنی مرگ به تو نزدیک شده است. فکر می کنی در یک چشم به زدن، یا حتی کمتر از آن، می میری و همه چیز تمام می شود. وقتی آن لحظه برایم پیش آمد فقط یک احساس داشتم: سبکی!

     همین چند روز پیش بود که داشتم از این طرف خیابان به سمت دیگرش می رفتم. پیکانی که داشت با سرعت زیاد به سمتم می آمد به هیچ وجه از سرعتش کم نکرد و من هم به هیچ وجه قدم هایم را بلندتر برنداشتم. جوانی پشت فرمان بود. بوق زد. واکنشی نشان ندادم. راستش هوای آن روز صبح از همان هواهایی بود که همیشه پیش خودم می گویم جان می دهد برای مردن. راننده ی جوان از شیشه ی ماشین که برای خارج شدن دود سیگار پایین کشیده بودش دستش را بیرون آورد تا به خیال خودش بگوید: "هو، مواظب باش! یه تکونی به خودت بده دیگه!" من هم به نشانه ی اینکه "هی، از سرعتت کم کن!" دستم را به سمت ماشین دراز کردم. تمامش یک لحظه بود. دست من به دست راننده خورد و سپر ماشین به لبه اورکت چرمم کشیده شد. یعنی اگر چند سانتی متر آن طرف تر بودم با آن سرعتی که ماشین آن جوان داشت همه چیز تمام می شد... خلاص! برای این است که در آن لحظه احساس سبکی کردم.

 

مقدمه؟ 

 

     تا به حال فرصتی پیش نیامده بود تا درباره ی نظراتی که دوستان برای مطالب این وبلاگ می گذارند چیزی بنویسم. حالا جناب kz این فرصت را فراهم کرده. آن هم با اشاره اش به حکم قاطعی که لرمانتوف در شعرش درباره ی عشق می دهد. در همان روزگارانی که به این قطعه دل بسته بودم و در هر گوشه ای می نوشتمش، برای خودم ایده ای درباره ی عشق دست و پا کرده بودم؛ اینکه چیست و به چه درد می خورد و به چه نوع رابطه ای می توان گفت عشق. حالا هم کم و بیش به این مفهوم معتقدم. اینکه عشق بین دو انسان ذوب شدن در هم و محو یکدیگر شدن نیست. اینکه عشق رقصی متوازن و کاملا حساب شده است و در آن ما به یک زوج بسيار هوشیار نیاز داریم. تصورش را بکنید که در میان سالن رقص بزرگي زوجی ایستاده اند. والسی پخش می شود و این زوج باید جلوی چشمان خیره ی حضار برقصند. اینکه می گویم به طور کلی با ایده ی رایج و مرسوم از عشق کاملا متفاوت است... موسیقی آغاز می شود. هر دو طرف کاملا حواسشان جمع است... نباید اشتباهی رخ دهد یا حرکت نادرستی صورت بگيرد. موسیقی اوج می گیرد... زوج ما سرخوش اند و رقصان در میان میدان اما ناگهان پای یکی اشان لیز می خورد... نه! هنوز همه چیز تمام نشده است... زن در حال سرخوردن است؛ مرد خم می شود و دستانش را زیر کمر زوج اش می گیرد و از افتادنش جلوگیری می کند. اندکی بعد مرد گام اشتباهی برمی دارد و زن اشکال او را می پوشاند. در عین حال هر دو تمام تلاش اشان را می کنند تا این اشتباهات دیگر تکرار نشود. مادامی که این روند ادامه دارد هر دو شادند و رقصان و موسیقی دل هایشان به گوش همه می رسد. شور و هیجانی که بین این دو حکم فرماست حاصل کلیدی ترین اصل ماجراست: توازن! یکی من می گذارم وسط یکی تو! نه برای اینکه جبران کنم چیزی را بلکه برای اینکه رقص بهم نخورد، برای خاطر ادامه یافتن موسیقی... برای اینکه توازن بهم نخورد. هدف که حفظ توازن باشد، انتظارات هر یک از دو طرف زوج رقصان چه اهمیتی دارد؟ هیچ! مهم ادامه ی رقص است و برقرار بودن و مادامی که هر دو طرف چنین ایده ای داشته باشند همه چیز روی روال سرخوشانه ای است. مشکل اما می دانید کجا پیدا می شود؟ آنجا که یکی حرکت اش اشتباه است و دیگری منتظر می ماند تا خود او آن را جبران کند؛ نگاهش می کند تا اشتباه برطرف شود غافل از اینکه برای حفظ هارمونی، اشتباه و ضعف یکی مختص طرف مقابل نیست و رفع آن بر هر دو طرف واجب است؛ آری رفع آن بر دو طرف واجب است.     

 

     اینها عقایدی است که در نوجوانی با هادی (همان دوستم که کتاب انسان های جاویدان را برد و نیاورد) درباره اشان بحث می کردیم... حالا که به آن روزها نگاه می کنم می بینم با اسکار وایلد موافقم... (روزی باید از اسکار وایلد دلبندم بنویسم. باید از این غول برايتان صحبت کنم. از داستان های کوتاه و رمان هایش، از اشعار و نمایشنامه هایش.) وایلد می گفت: " پیران به همه چيز اعتقاد دارند،‌ میانسال ها به همه چیز شک دارند و جوانان همه چیز را می دانند." شاید حکایت ما بوده آن زمان.       

***

 

جام زندگی

 

میخائیل لرمانتوف

 

      با دیدگان فروبسته لب بر جام زندگی نهاده ایم و اشکِ سوزان بر کناره ی زرین آن فرو می ریزیم.

     اما روزی می رسد که دست مرگ نقاب از دیدگان ما بر می دارد و هر آنچه را که در زندگانی مورد علاقه ی ما بود از ما می گیرد. فقط آن وقت می فهمیم که جام زندگی از اول خالی بوده و ما از روز نخست ازین جام جز باده ی خیال ننوشیده ایم. *

 

                                                              ***

 

     یکی از کتاب های تاثیر گذار عمرم را برادرم مسعود از روی سنگ فرش های پیاده روهای شهر خریده بود. کتابی بود درباره زندگی انسان هایی که در زمینه های مختلف نام جاودانی از خود بر جای گذاشته اند. نام کتاب انسان های جاویدان بود و به نظر می آمد مجموعه ای باشد؛ چون آنچه من تا چندین سال پیش که آن را به هادی بدهم و دیگر هیچ وقت به من پس اش ندهد، در دست داشتم جلد دوم این مجموعه بود. در همان کتاب بود که برای اولین بار نام چند تن از انسان هایی که در آینده ستون های زندگی ام شدند را دیدم. یکی از آنها شاعر جوان و شوریده ی روس یعنی میخائیل لرمانتوف بود. پرفسور هامبرت هامبرتِ رمان افسانه ای ولادمیر ناباکوف لولیتا حق داشت که در میانسالی اش چنان سودای لولیتا را در سر بپروراند. آتش عشق نوجوانی و سوز و گدازش به این راحتی ها از ذهن پاک نمی شود و تا آخر عمر همراه آدم می ماند. قصه ی من و میخائیل لرمانتوف هم انگار همین است.  

     به برخی از آثار هنری علاقه ی خاصی دارم و معتقدم که از بقیه ی آثار هنری حاضر در زندگی ام اهمیت بیشتری دارند. پیش از این درباره ی یکی از آنها که فیلم بری لیندون است نوشتم. حالا می خواهم از شعری بگویم که معتقدم مهم ترین شعر زندگی ام است؛ هر چه در ذهن دارم از این شعر و شاعر است. از این صداقت و بی شیله پیله بودنش. از این شوریدگی اش. و از این نکته سنجی اش در کشف پوچی تمامی آنچه روی این کره ی خاکی گرامی می داریمش. لرمانتوف در نوجوانی تکلیف کار را برایم روشن کرد. انگار دستم را گرفت و برد به دل این روزمرگی ها و گفت: "ببین! ته اش همین است." سالهای سال از آن اولین روزی که این شعر را در کتاب انشاء و نامه نگاری افشار خواندم می گذرد. چندی پیش که دوباره به شعر رجوع کردم دیدم همانی است که آن زمان بوده. با همان تاثیر و دریافتم هنوز هم به تک تک جملات لرمانتوف ایمان قلبی دارم.  

 

                               

 

                                                      خستگی و غم

 

اثر:

میخائیل لرمانتوف

 

     همه جا و همه چیز، غرق در غم و خستگی است ... پس در آن دم که روح از نومیدی می نالد، رو بسوی که باید کرد؟

     بسوی هوس؟ نه! زیرا بهترین سال های عمر ما درین راه می گذرد و هرگز این جست و جوی بی فایده به نتیجه نمی رسد.

     بسوی عشق؟ ... ولی عشقِ که؟ ... برای دوره ای کوتاه؟ چنین عشقی به زحمتش نمی ارزد -  برای ابد؟ چنین عشقی وجود ندارد.

     بسوی خاموشی و تنهایی! ولی به درون خویش بنگر: هیچ نشانی از گذشته در آن نخواهی یافت زیرا شادی ها و غم ها همه همراه زمان رهسپار دیار عدم می شوند.

     بسوی هیجان های آتشین؟ نه! مگر نه اینکه دیر یا زود رنج دلپذیر تپش های دل، جای خود را به سردیِ تلخِ عقل و منطق خواهد سپرد؟

     بسوی زندگی؟ اوه! وقتی که در پایان این راه برگردی و به پشت سرت بنگری، از این شوخی زشت و مبتذل وحشت خواهی کرد! 

  

* دو شعر میخائیل لرمانتوف از کتاب دریای گوهر جلد دوم با ترجمه شجاع الدین شفا انتخاب شده اند.

(گزیده ی ترجمه های مقالات و اشعار و داستان های کوتاه از مترجمین معاصر)

گردآوری: دکتر مهدی حمیدی شیرازی

تهران 1378

انتشارات صدای معاصر 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

برف اول

اما قبل از "برف اول"

 

                     یادداشتی کوتاه درباره "فیلم خانواده سیمپسون" در سایت سینمای ما

 

 

                             

                   

                                             در کنار شیرین ترین خانواده دنیا!

 

 

برف اول

 

چند شب پیش بود که باز هم غافلگیرم کرد. برف اول را می گویم. همیشه کارش همین بوده است. وقتی اصلا انتظارش را ندارم ناگهان خودش را بر سر و روی ام می زند. همان شب در اداره روبروی کامپیوتر نشسته بودم و شعری از لوئیز گلیک می خواندم به نام "برف اول." فکرش را نمی کردم که این قدر زود به استقبالم بیاید و سر تا پایم را سفید کند.

 

                           

                                               (برف اول/مری جی اسمیت)

 

برف اول

 

لوئیز گلیک

 

هم چون کودکی، زمین به خواب فرو می رود،

یا شاید هم مردم این طور می گویند.

 

زمین می گوید اما من خسته نیستم

و مادر می گوید شاید تو خسته نباشی اما من خسته ام

 

در چهره اش خستگی موج می زند، این را هر کسی می تواند ببیند.

پس برف باید ببارد، خواب باید بیاید.

چون که مادر تا سر حد مرگ از زندگی خسته

و نیازمندِ سکوت است.

 

۲۶ نوامبر ۲۰۰۷

 

                                         

 

 

First Snow

by Louise Glück

 

Like a child, the earth’s going to sleep,

 or so the story goes.

 

 

But I’m not tired, it says.

 And the mother says, You may not be tired but I’m tired

 

 

You can see it in her face, everyone can.

 So the snow has to fall, sleep has to come.

 Because the mother’s sick to death of her life

and needs silence.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

شارل بودلر و گل های شر

 

                                    

     مردم زندگی می کنند برای آنکه زندگی کنند، و ما افسوس! زندگی می کنیم برای دانستن...روان خود را می کاویم، چون دیوانگانی که می کوشند تا دیوانگی خود را دریابند و هر چه بیشتر در این مقصود پای می فشارند جنون آنان افزونتر می گردد....

 

کلام اول 

     راستش هیچ وقت فكر نمی كردم كه این وبلاگ چنین روزهایی را تجربه كند. هدفم از راه اندازی این وبلاگ، همان طور كه از مضمون قطعه ی معرفی آن برمی آید، این بود كه مفری برای گریز از روزمرگی ها ایجاد كنم. همین و بس. شاید برای همین است كه اكنون در اوج خوشحالی این مقدمه را می نویسم. رخدادهای غیرمنتظره ای در این مدت ده ماهه رخ داده است؛ یكی از آنها یافتن دوستان جدیدی بود كه لینك وبلاگ های بعضی از آنها را در بخش پیوندها می بینید. یكی دیگر این بود كه می دیدم نوشته هایم،‌ كه به علت بافت محیط وبلاگ و همچنین ذیق وقت همیشه كوتاه بوده اند، فیدبک دارند و دوستانم، چه آنهایی كه از نزدیك می شناسمشان و چه آنهایی كه هیچ گاه ندیده امشان، درباره مطالب نظر می دهند و با بحث همگام می شوند یا حتی تاخیرهایم در به روز كردن وبلاگ را گوشزد می کنند و جویای حال می شوند. اما اتفاقی كه اكنون به بهانه اش این مقدمه را می نویسم، رویدادی است فرخنده که این وبلاگ برای اولین بار آن را تجربه می کند.

     مجموعه ای را كه از نظر خواهید گذراند، سیری در زندگی، آثار و اندیشه های یكی از بزرگترین نام های ادبیات جهان یعنی شارل بودلر است. این مجموعه را دوست گرامی و نادیده ام،‌ خانم سوفیا مسافر، گردآوری كرده اند و باعث افتخار است كه اجازه داده اند مطلب جانانه اشان برای اولین بار در این وبلاگ منتشر شود.  به غیر از بخشی كه از مقدمه ی كتاب ملال پاریس و گلهای بدی ترجمه ی محمدعلی اسلامی ندوشن نقل شده است، باقی مطالب را ایشان ترجمه کرده اند. ضمن تشکر از ایشان، امیدوارم که در آینده باز هم گنجینه هایی از ادبیات فرانسه را برای برایمان به ارمغان بیاورند. آماده ی شنیدن هرگونه نقد و نظری از سوی شما خواننده های گرامی هستیم.   

کلام آخر

مجموعه را با دو شعر آغاز می کنیم چون معتقدم همیشه حرف اول را اثر هنرمند می زند. ج. ر.  

                          شارل بودلر 

                                                    دو شعر از شارل بودلر

                                           برگرفته از مجموعه ی گل های شر
 
اندوه ماه

امشب ماه چه كاهلانه رویا می بافد
همچون زیبارویی غنوده بر بالش های بسیار
كه پیش از خواب، با دستی لطیف و بی
خیال
پیچ و خم سینه اش را نوازش می كند.

ماه محتضر تن می سپارد به بیهوشی طولانی
بر پشت پرتلالوء امواج بی رمق
و چشمانش را می گرداند بر
مناظر سفید
كه در
افق نیلگون بالا می آیند، به مانند فصل شكفتن

و آن هنگام كه در این كره خاكی، در بطالت طولانی اش
هر
ازگاه، ماه مخفیانه قطره اشكی فرو می ریزد،
شاعری شیدا، دشمن خواب
،

از گودی كف دستش برمی گیرد این اشك رنگ پریده را
با بازتاب رنگین كمانی اش
چون قطعه ای عقیق سلیمانی
و دور از چشم آفتاب، آن را در قلبش می گذارد.

 

ترجمه: سوفیا مسافر 

 

                                     

                                              

 

Tristesses de la lune

Ce soir, la lune rêve avec plus de paresse;
Ainsi qu'une beauté, sur de nombreux coussins,
Qui d'une main distraite et légère caresse
Avant de s'endormir le contour de ses seins,

Sur le dos satiné des molles avalanches,
Mourante, elle se livre aux longues pâmoisons,
Et promène ses yeux sur les visions blanches
Qui montent dans l'azur comme des floraisons.

Quand parfois sur ce globe, en sa langueur oisive,
Elle laisse filer une larme furtive,
Un poète pieux, ennemi du sommeil,

Dans le creux de sa main prend cette larme pâle,
Aux reflets irisés comme un fragment d'opale,
Et la met dans son coeur loin des yeux du soleil.

 چهار ترجمه ی انگلیسی از این شعر

  

عدم ازلی
 
« بگویید، از كجا به سراغ تان می آید این غم غریب
بالارونده، همچون دریا از صخره
ی تیره و برهنه؟»
آن هنگام كه قلب مان همچون خوشه ی انگور فشرده شد
دریافت كه زیستن درد است. رازی آشکار بر همه کس.

رنجی بس ساده و نه اسرارآمیز
و همچون شادی تان آشكار بر همه كس.
پس رها كنید پرسش را ، ای زیبای كنجكاو!
و ساكت شوید! هر چقدر صدای تان دلنشین باشد

ساكت شوید، ای غافل! ای روان همواره مسرور!
ای دهان گشوده به خنده كودكانه! كه بسی بیش از زندگی،
مرگ است كه ما را همواره با رشته هایی لطیف در چنگ می گیرد.

پس رها کنید، رهاکنید قلب ام را تا با فریب
ی سرمست شود
غوطه ور شود در چشمان زیبا
ی تان همچون در رؤیایی شیرین
و زمانی طولانی
زیر سایه مژگان تان بیارامد!

 

ترجمه: سوفیا مسافر 

 

                                      

 

Semper eadem

«D'où vous vient, disiez-vous, cette tristesse étrange,
Montant comme la mer sur le roc noir et nu?»
— Quand notre coeur a fait une fois sa vendange
Vivre est un mal. C'est un secret de tous connu,

Une douleur très simple et non mystérieuse
Et, comme votre joie, éclatante pour tous.
Cessez donc de chercher, ô belle curieuse!
Et, bien que votre voix soit douce, taisez-vous!

Taisez-vous, ignorante! âme toujours ravie!
Bouche au rire enfantin! Plus encor que la Vie,
La Mort nous tient souvent par des liens subtils.

Laissez, laissez mon coeur s'enivrer d'un mensonge,
Plonger dans vos beaux yeux comme dans un beau songe
Et sommeiller longtemps à l'ombre de vos cils!

چهار ترجمه ی انگلیسی از این شعر

شارل بودلر؛ شاعری که تهمت اشراف منشی و بشرنادوستی بر او بسته اند، درواقع مهربان ترین، صادق ترین، انسانی ترین و مردم وارترین شاعران بوده است.     مارسل پروست

 

      شارل بودلر، که بی شک می توان او را پدر معنوی مدرنیسم در هنر و ادبیات نامید، نهم آوریل سال 1821 در پاریس به دنیا آمد. در 6 سالگی پدرش را از دست داد و یک سال بعد مادرش با یک افسر ارتش ازدواج کرد. این حادثه تاثیر نامطلوبِ عمیق و پایداری بر روح حساس او که شیفتگی خاصی هم نسبت به مادرش داشت بر جای گذاشت. در 11 سالگی ناسازگاری ها موجب شد ناپدری او را به پانسیونی در لیون بفرستد. 

 

                                       

      در 17 سالگی حین سفری خانوادگی به منطقه پیرنه نخستین اشعارش را می سراید. در 1839 از دبیرستان اخراج می شود. در 19 سالگی زندگی ادبی و آزادانه ای (لیبرتن) در پاریس آغاز می کند و با نویسندگانی همچون ژرار دونروال و بالزاک آشنا می شود. همچنین رابطه ای طولانی با سارا لوشت (luchette) دختر خودفروش یهودی محله ی کارتیه لاتن آغاز می کند. (بعضی زندگینامه نویسان معتقدند همین زن او را به سفلیس مبتلا کرد). یک سال بعد ناپدریش برای دور کردن او از این زندگی مخرب، بودلر را به سفری به شرق (جزایر موریس و بوربون – تا سر حد هند) می فرستد و پس از بازگشت، برای جلوگیری از ولخرجی، حق استفاده آزادانه از اموال (ارثیه پدری) را از او سلب می کند. از آن پس همواره زندگی بودلر در فقر و بی خانمانی گذشت و تلاشهایش برای تامین معاش از طریق قلم (از جمله نمایشنامه نویسی برای تئاتر و چاپ مقاله در روزنامه ها) بی ثمر ماند. دو بار دست به خودکشی می زند و به مادرش می نویسد:"من خود را می کشم، چون دیگر نمی توانم زندگی کنم. زیرا برای دیگران بی ثمر هستم و برای خود خطرناک..."   

                                      

     در 21 سالگی با ژان دووال، محبوب ترین زن زندگی اش، آشنا می شود. در 26 سالگی تنها داستانش ،فانفارلو، در مجله ای چاپ می شود و آثار ادگارآلن پو را کشف می کند. سپس با ماری دوبرون آشنا می شود. در1848 به همراه دوستانش با یک مجله سوسیالیستی همکاری می کند و در فعالیتهای سیاسی شرکت می جوید.

     در 30 سالگی نویسنده ای را که عقاید و جهان بینی اش تاثیر عمیقی بر او گذاشت کشف می کند: ژوزف دومایستر. شیفته زن بیوه ای به نام مادام ساباتیه می شود و برایش نامه های بی امضا می فرستد. سپس ترجمه هایش از آثار پو و همچنین بعضی از اشعارش در مجلات چاپ می شود. چاپ کتاب گلهای شر (گفته می شود پس از تورات و انجیل بیش از هر کتاب دیگری در جهان ترجمه و چاپ شده است) در 1857 (36 سالگی) جنجال ادبی و اجتماعی وسیعی به راه انداخت و در روزنامه ها مورد حمله قرار گرفت (به خصوص از سوی کشیشی به نام ادوارد تیری). در نهایت دادگاه (دادگاهی که همان سال به مادام بوواری اثر گوستاو فلوبر هم رسیدگی کرد) ناشر و شاعر را به جریمه نقدی و حذف شش شعر محکوم کرد. بودلر در نامه به وکیلش می نویسد: "اخلاق انواع مختلفی دارد؛ اخلاق مثبت و عملی داریم که همه موظف به اطاعت از آن هستند، اما اخلاق هنر متفاوت است و از ابتدای خلقت هنرها این مسئله را اثبات کرده اند. آزادی هم چندین نوع دارد. آزادی مخصوص نوابغ و آزادی بسیار محدود برای جنایتکاران." بالاخره بودلر نامه ای مبنی بر درخواست عفو نوشت و برای امپراتریس فرستاد.

      در سال 1860 بهشت های مصنوعی (des paradis artificiels)(توصیف تجربه های حسی ناشی از مصرف موادمخدر) و چند اثر دیگر را منتشر می سازد. در 40 سالگی (1861) کاندید عضویت در فرهنگستان فرانسه شد اما از آن کناره گیری کرد. اولین مقاله ی تحسین آمیز درباره گلهای شر در روزنامه ها چاپ می شود . اشعاری کوچک به نثر، ملال پاریس، را منتشر می کند. برای ایراد سخنرانی به بروکسل سفر می کند. مقاله ای از استفان مالارمه با عنوان سمفونی ادبی چاپ می شود که بخشی از آن به بزرگداشت بودلر اختصاص دارد. در مارس 1866 بر اثر سقوط بر سنگفرش کلیسایی در بلژیک، دچار فلج مغزی می شود. مادرش او را در بیمارستانی در پاریس بستری می کند تا اینکه سرانجام در روز سی و یکم اوت 1867 در 46 سالگی، پس از احتضاری طولانی از دنیا می رود و در گورستان مونپارناس به خاکش می سپارند.

 

                                                             

       زندگی غریب و عقاید و اندیشه های متناقض بودلر همیشه مورد بحث منتقدان و صاحب نظران بوده است. به ویژه درباره ایمان، خیر و شر و خدا و شیطان. تی اس الیوت می نویسد: بودلر می کوشید از در فرعی به درون مسیحیت راه یابد. خود او می نویسد: «سرنوشت آدمی معطوف به نبردی بر ضد بدی است که در آن بشر هرگز نمی تواند خود را فاتح بخواند. کتاب گلهای بدی برای آن است که دست و پازدنهای روح را در چنگال بدی بیان کند. هر انسان در برابر خود دو نامتناهی می بیند: بهشت و دوزخ. آدمی در تصویر هر یک از این دو نامتناهی، نیمی از سرشت خود را باز می شناسد.» اعتقاد بودلر به شیطان دو جنبه ی متضاد دارد: هم او را آیت عصیان می داند، هم منشای شر و فساد. هم فریفته ی اوست هم از او دوری می جوید، هم زیباییهای زندگی را از او ناشی می داند و هم رنجها و پلیدیهای آن را. کم بوده اند کسانی که چون او در زمینه ی معنوی آنقدر کامیاب و در قلمرو زندگی آنقدر ناکام باشند. این مرد با روشن بینی هولناکی خود را شناخته و خود را در درد پرورده است. خیام وار برای معمای خلقت پاسخی می جوید و چون تیره بختی خود را ناشی از وضع کلی بشری می داند، می کوشد با گشودن درهای شب درونی خویش، سرانجام بر واقعیتی که عام و عالمگیر باشد دست یابد. یکی از محققان (درکتاب دنیای شاعرانه ی بودلر) چکیده فکر او را چنین توصیف می کند: اراده ی از نو ساختن خلقتی که به نظر ناکامل می آید. بودلر را، به خصوص به لحاظ فلسفه و درونمایهء آثارش می توان با شعرا و عرفای بزرگی همچون حافظ، مولانا و به ویژه خیام مقایسه کرد. (از مقدمه ی کتاب ملال پاریس و گلهای بدی ترجمه ی محمدعلی اسلامی ندوشن.)

 

                           

 

 چند جمله قصار از شارل بودلر:


- ادبیات، یعنی گناهان اعتراف شده. 

La literature, c`est le mal avoue.

 

- شعر، یک طریقت زندگی ست.                                                

La poesie est une facone de vivre.

 

- می توان سه روز بدون نان زیست، ولی بدون شعر هرگز.

On peut vivre 3 joures sans pain, mais sans poesie jamais.

 

زیباترین حیله ی ابلیس این است : شما را متقاعد می کند که وجود ندارد.

 

"La plus belle des ruses du diable est de vous persuader qu'il n'existe pas."

 

- ابلیس، براستی مجبورم به او ایمان بیاورم، زیرا در درونم وجودش را احساس می کنم!

 

"Le diable, je suis bien obligé d'y croire, car je le sens en moi !" 
 

- خنده امری شیطانی ست، پس در حقیقت عمیقا انسانی ست.

Le rire est satanique, il est donc profondément humain.

- امر زیبا همواره شگفت آور است. 

"Le beau est toujours bizarre."

 

- مکتب خیال پروری مکتبی ماورایی و اسرارآمیز است: زیرا از طریق رؤیاست که انسان با دنیای وهم آلودی که احاطه اش کرده ارتباط برقرار می کند.

La faculté de rêverie est une faculté divine et mystérieuse ; car c'est par le rêve que l'homme communique avec le monde ténébreux dont il est environné. 

- دوگانگی هنر پیامد ویرانگر دوگانگی انسان است. جوهر جاودانه ثابت انسان به مثابه روح هنر، و عنصر متغیرش همچون جسم آن.

La dualite du l`art est une consequence fatal de la dualite de l`home. La partie eternellement subsistante comme l`ame de l`art, et l`element variable comme son corps.

 

- ‌هنرچیست؟ خودفروشی. 

Qu`est – ce que l`art? Prostitution.

 

- عشق به خداوند دشوارتر از ایمان به اوست. درعوض، برای مردمان این عصر باور به وجود شیطان دشوارتر از دوست داشتن اوست.

Il est plus difficile d`aimer Dieu que de croire en lui. Au contraire, il est plus difficile pour les gens de ce siecle de croire au diable que de l`aimer.

 

- خداوند تنها موجودی ست که برای فرمانروایی حتی نیاز به وجود داشتن ندارد.

 

Dieux est le seul etre qui, pour regner, n`ait meme pas besoin d`exister.

                               

چند منبع فارسی درباره ی بودلر:

1-      بودلر نوشته ی ژان پل سارتر، ترجمه ی دل آرا قهرمان (انتشارت سخن)

2-       مقاله والتر بنیامین (ترجمه مراد فرهادپور) در ارغنون ویژه شعر (شماره 14)

3-       مقدمه کتاب ملال پاریس و گلهای بدی ترجمه ی محمدعلی اسلامی ندوشن

4-       تجربه مدرنیته مارشال برمن، ترجمه ی مراد فرهادپور {فصل سوم}

5-       گلهای شر ترجمه محمدرضا پارسایار - انتشارات هرمس.      

 

و این سه عکس هم به عنوان حسن ختام.

شارل

بودلر

ش. ب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

اینک پاییز

              پاییز

 پاییز آمد، با لیسَک‌های سفید و کوچکش
 با خوشه‌های ابر و قُله‌های درهمش

    در این عصر خنک، پاییز هنوز جوان است. شاعر کم سن و سال در اتاقی که به تازگی اجاره کرده نشسته است؛ تنها با اندیشه های رنگارنگ خویش. در اتاق کناری، دختر صاحبخانه سخت غرق مشق ویولن است. شاعر از صدای موسیقی کلافه می شود و از اتاق بیرون می زند. به پشت ساختمان دانشگاه وینچستر می رود و مدتی در آنجا قدم می زند و تفکر می کند؛ سپس باز می گردد و یکی از نغزترین قطعات ادبیات جهان در توصیف پاییز را می سراید.

 

              لازمه ظهور شاعران بزرگ وجود مخاطبین بزرگ است.  ناشناس

 

    در ادبیات انگلیس شاید مجنون ترین ها، شاعران عصر رمانتیک باشند. از ویلیام بلیک تا ویلیام وردزورث و ساموئل تایلور کولریج، از پرسی شلی تا لرد بایرون... اما در میان تمامی این نام های پرشور و ملتهب نامی همیشه برایمان طپش قلب به همراه می آورد: جان کیتس. 

 

To Autumn

 

John Keats

 

1.

 

Season of mists and mellow fruitfulness,

Close bosom-friend of the maturing sun;

Conspiring with him how to load and bless

With fruit the vines that round the thatch-eves run;

To bend with apples the moss’d cottage-trees,

And fill all fruit with ripeness to the core;

To swell the gourd, and plump the hazel shells

With a sweet kernel; to set budding more,

And still more, later flowers for the bees,

Until they think warm days will never cease,

For Summer has o’er-brimm’d their clammy cells.

 

2.

 

Who hath not seen thee oft amid thy store?

Sometimes whoever seeks abroad may find

Thee sitting careless on a granary floor,

Thy hair soft-lifted by the winnowing wind;

Or on a half-reap’d furrow sound asleep,

Drows’d with the fume of poppies, while thy hook

Spares the next swath and all its twined flowers:

And sometimes like a gleaner thou dost keep

Steady thy laden head across a brook;

Or by a cyder-press, with patient look,

Thou watchest the last oozings hours by hours.

 

3.

 

Where are the songs of Spring? Ay, where are they?

Think not of them, thou hast thy music too,—

While barred clouds bloom the soft-dying day,

And touch the stubble plains with rosy hue;

Then in a wailful choir the small gnats mourn

Among the river sallows, borne aloft

Or sinking as the light wind lives or dies;

And full-grown lambs loud bleat from hilly bourn;

Hedge-crickets sing; and now with treble soft

The red-breast whistles from a garden-croft;

And gathering swallows twitter in the skies.

 

    جان کیتس (1795-1821) یکسر شور بود و جنون؛ دیوانه درک و شناخت زیبایی بود. در میان شاعران رمانتیک انگلستان شاید نام او بیش از بقیه با مفهوم زیبایی عجین شده باشد. در طول بیست و پنج سال عمر کوتاه لیکن پربارش، همیشه از طبیعت و زیبایی سخن گفت. شعر "قطعه ای برای پاییز" یکی از لطیف ترین توصیفات او در روایت حس ناب درک حضور خنکی پاییز در رگ هایمان است...

 

    ترجمه کردن اشعار کیتس کاری است بس دشوار. نمی توان جان کلام را به دلایل تفاوت های موجود میان دو زبان حفظ کرد. مرا ببخشید که فرصتی دست نداد شعر حاضر را برایتان ترجمه کنم. به جای آن این شعر را که یکی دیگر از شاهکارهای کیتس است حتما بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/01ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

دریغا عشق که شد و بازنیامد

 

من، تو

 

به کلیشه ها خو کرده ام.

"تو رفتی،‌ من تنها ماندم.

می توانستیم ما شویم، من و تو!"

می بینی،‌ جز کلیشه ها هیچ ندارم

برای بیان احساساتم.  

  من، تو 

Me, You

 

I’m used to clichés.

“You gone, I alone.

We could make it happen, me and you!”

See, I know nothing but clichés

To express myself.

 

Javad Rahabr  

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/03ساعت 5:30 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

زادنش به دیر خواهد انجامید - خود اگر زاده تواند شد -

          به یاد احمد شاملو

                                                   دریا نیز می میرد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

شعری از سونات لابه

             عشق

   

می کوشم که تنها سونات لابه

خویشتن ویراسته خود را

به مکان های عمومی ببرم.

 

خسته نشدی

از چرک نویس های

هر روزی؟

 

در چشمان کوفته ات

تمامی کلمات

قلم خورده ام،‌ هنوز خواناست.

 

در درخششت

تمامی آن فضای سپید پابرجاست

همان جا که می توانم پدیدار شوم.

                                                                                                                                      

                                                                                       

                                سونات لابه 

 

 

Sonnet L’Abbe (1973-)

 

Love

 

I try to take only

my edited self

to public places.

 

Aren’t you tired

of the rough draft

every day?

In your hurt eyes

all my crossed-out

words, still legible.

 

In your glow

all the white space

where I can unfold.

   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/15ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

In The Mood For Love

ریچارد براتیگان

 

انتظار

 

در نظرم

سالها طول کشید

تا  

یه دسته

بوسه

از لباش

بچینم

و

توی گلدونی به رنگ سپیده دم

در

قلبم بذارم.

 

اما

این انتظار

ارزشش را داشت.

 

چون که

من

عاشق

بودم. 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/01ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

پایان هالیوودی

 

برتولت برشت از هالیوود می گوید...

"حکایت ب.ب. بخت برگشته خودمان"

هر روز صبح دنبال یک لقمه نان حلال

پا می گذارم به بازار دروغ ها

و سرشار از امید سر جای خود می نشینم

در کنار دیگر فروشنده ها.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

شعر رمانتیک آلمان

 

آنچه در ادامه می آید ارمغان هایی است که از " کتاب آوازها" به ترجمه شجاع الدین شفا برگرفته ام. 

 

هاینریش هاینه، شاعری آلمانی

 

                                       

                                              

1

 

    مردم چه بد زبان شده اند. می گویند تو که دلدار منی، دلی هر جایی داری.

    مردم چه بد زبان شده اند. از تو بد می گویند بی آنکه از لذت بوسه های آتشینت باخبر باشند.

 

2

 

    نمی خواهم دوستم داشته باشی، زیرا از عشق من بدبخت خواهی شد. مگر نمی بینی که من می کوشم تا آتش عشقم در دلت شعله نیفروزد؟

    اما نمی دانی چه سخت است که ببینم بدین آسانی به منظور خود رسیده ام. گاه با خویش می گویم: "با این همه، کاش هنوز یک ذره مرا دوست داشت!"

 

3

 

    دلم می خواست مدتی دیگر در کنار تو بمانم و هیچ کاری نکنم. اما تو کار زیادی داشتی و شتابان از نزد من رفتی. وقتی که می رفتی، به تو گفتم که دلم در گرو عشق تو است. بقهقهه خندیدی و از روی شوخی، زانوان خود را به عنوان تشکر خم کردی. بدتر از همه، بر زخم دلم نمک پاشیدی، زیرا وقت رفتن حتی بوسه ای نیز به رسم خداحافظی بمن ندادی.                                         

اما گمان مبر که از جفای تو خودم را خواهم کشت. راست است که اوقاتم خیلی تلخ است، اما خودم را نمی کشم، زیرا این بلای عشق یکبار دیگر بر سرم آمده است. حالا دیگر چندان هم تازه کار نیستم.

   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/08ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

ترانه ای پاییزی

 

آدرین ریچ

 

    در 16 می 1929 در بالتیمور مریلند دیده به جهان گشودی. از همان کودکی و در سایه رهنمون های پدر، مطالعه اشعار آرنولد،بلیک،تنیسون،کیتس و استیونز را آغاز کردی. شعر که گفتی خیلی زود نامت بر سر زبان ها افتاد. یادت می آید که دبلیو اچ اودن چقدر از مجموعه "تغییر دنیا" تعریف کرد. حالا خیلی از آن روزها گذشته و تو مانده ای و یک دنیا شعر فراموش نشدنی . باید اعتراف کنم تو برایم همانی که فروغ است. شاعره ای مقدس! از عشق سخن گفتنت را دوست می دارم و اینکه چه زیبا از دل مردگی ها و تلخی های زندگی حرف می زنی.

 

  

 

درختان

 

درختان درون، عزم جنگل کرده اند،

همان جنگل که تمامی این روزها تهی بود

نه پرنده ای جایی برای نشستن در آن داشت

نه حشره ای جایی برای پنهان شدن

نه خورشید می توانست در زیر سایه ای آرام گیرد

جنگلی که سراسر این شب ها تهی بود

صبح هنگام پر از درخت خواهد شد.

 

سراسر شب ریشه ها در کارند

تا بگشایند راهی برای خویش

از منافذ کف ایوان.

برگ ها می کشند خود را به سوی شیشه

ترکه های شکننده سخت در تلاش  

شاخه های گره خورده در هم می آمیزند زیر سقف

بسان بیماران تازه مرخص شده

مبهوت،در حرکت

به سوی درهای درمانگاه.

 

                     *

                    

در داخل نشسته ام، درها گشوده بر ایوان

نامه های بلند بالایی می نویسم

بی آنکه چیزی از مهاجرت

جنگل از خانه در آنها ذکر کنم.

شب باطراوت است، ماه شب چهارده می درخشد

در آسمانی آرام و به فراخی گشاده.

بوی برگ و گل سنگ

همچنان بسان نوایی وارد اتاق ها می شود.

سرم پر است زنجواهایی

که فردا خاموش خواهد شد.

 

گوش کن. صدای شکستن شیشه را می شنوی.

درختان لنگان پیش می روند

به دل شب. باد شتابان به پیشوازشان می آید.

ماه درهم شکسته است همچون آینه ای،

تکه هایش اینک برق می زد در تاجی

بر سر بلندترین بلوط.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/17ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

متنفر از شب!

     

تقدیم به شوخ طبع ها! 

   

     داگلاس آدامز(1952-2001) همان طور بود که دوست می دارم. جمع اضداد. جدی و در عین حال شوخ طبع. همان گونه که همیشه دوست دارم باشم. نه اهل تظاهرهای پوشالی بود ، نه اهل فخرفروشی. ترجمه شعر "لالایی های ماروین" را به همه آنها تقدیم می کنم که دوست دارند چنین باشند.

 

 

لالایی های ماروین

 

حالا که دونیا رفته تو رختخواب،

ظلمت شب دیگه نمی تونه منو تو تاریکی نگه داره،

اشعه مادون قرمز که دارم،

چقده بدم می آد از شب.

 

حالا که می خوام کپه مرگمو بذارم،

باس گوسپندان کهربایی رو بشمورم،

هی باس بگم خوابای خوش بیبینی، خوابای خوش بیبینی،

چقده بدم می آد از شب.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/17ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

... و در آغاز تنها کلمه بود...

     به این میگن یه اسباب کشی درست و حسابی! خداحافظ پرشن بلاگ، سلام بلاگفا! در طی این تغییر مکان، تعدادی از مطالب پیشین را هم با خود آورده ام! 

  

                               Joseph A. Dandurand

     در بخش "شعر دیگران" در مجله آزما (شماره 30) سه شعر ترجمه از من چاپ شد. دو شعر از ژوزف ای دان دوراند و شعری از لوییز هالف. هدفم از این ترجمه ها آشنایی بیشتر با شعر سرخ پوستان کانادا بود. اما یکی از شعرهای اصلی ــ به دلایلی که همه به آنها آگاهیم ــ چاپ نشد. ترجمه شعر دان دوراند

(1964)، که هرگز چاپ نشد، را با هم می خوانیم:

 

شهبانوی ماهیان آزاد  

 

شهبانو مرد.

چون باد ناپدید شد.

 

درون آب شیرجه زد

و کشیده شد بینی اش

به آرامی بر

کف نرم دریا.

 

شهبانوی ماهیان آزاد شد.

 

بانوی زیبارویی که هرگز

با صدای بلند سخنی نگفت.

بچه هایش، حشرات آبزی را دنبال می کنند

و در جشن تولد خویش

می رقصند:

 

دم هایشان می رود

این سو و آن سو.

این سو و آن سو.

 

ماه فرا می خواند تمامی

شب زنده داران را:

 

بوف را

موش ها را

کایوت را

به کنار آب بیایید

و شهبانو را به تماشا بنشینید

که مهیای

جفت گیری می شود.

 

بسته می شوند چشم هایش

می پذیرد جفت نر مکار خویش را:

دندان های جفتش

بدن نرم شهبانو را می گزد.

 

تخم ها پخش می شوند و در هم می آمیزند

با حیات سپیدفام جفتش

 

ماه لبخند می زند

بوف چشمک

موش ها می دوند

و کایوت

می جود با ولع

شهبانوی محتضر را.                                            

 

Salmon Queen

 

She died.

 

Went like the wind.

 

Into the water she dove

till her nose brushed

lightly against the soft

underworld.

 

She became the Salmon Queen.

 

A beautiful lady who never

spoke loudly.

 

Her children chase the water-bugs

and they dance their spring

celebration:

 

their tails going

side to side  

side to side.

 

The moon calls out to all

night people:

 

the owl

the mice

the coyote

come to the water

and watch the queen

as she prepares

to mate.

 

Her eyes close and she

accepts the treacherous male:

 

his teeth biting her soft

flesh.

 

The eggs spread and mix

with his milky life.

 

The moon smiles

the owl blinks

the mice run

and the coyote

chews hungrily

on the dying queen

 

   

* And here is another translation:

 

     *یکی دیگر از ترجمه های دلچسب همین ترجمه از نیچه است. قطعه ای است خاطره انگیز! روزی یکی از استادهایم سر کلاس آن را نقل کرد وشش سال طول کشید تا اصل آن را پیدا کنم:

 

 

 

"سعادت من"

 

از آن دم که خسته و درمانده شدم ز تعقیب

و جستجو ، یافتن آموختم:

و از آن دم که باد به صورتم می وزد،

بازیچه دست هر بادی شده ام.

 

نیچه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/10ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  |