تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

زندگی سگی ما و قصه‌هایی که شاید تکراری شده واسه ما!

  

این لینک مطالب شماره ۴۰۲ مطالب ماهنامه سینمایی فیلم؛ با بخش اول مطلب من.

شماره تازه دنیای تصویر و شماره ویژه پاییز ماهنامه سینمایی فیلم: شماره 168 مجله دنیای تصویر از روز پنج‌شنبه روی پیشخوان کیوسک‌ها آمده. از همین شماره به بعد، بخش رویدادهای خارجی مجله را من دست گرفته‌ام و دوست دارم خبرها و مطالب خارجی را بخوانید و نظر بدهید. یک سری مطلب هم هست که می‌ماند برای شماره‌های بعدی مجله! شماره 402 ماهنامه سینمایی فیلم هم اواخر همین هفته منتشر خواهد شد و می‌توانید پرونده سامورایی را در آن بخوانید؛ هم‌چنین مطلبی را که درباره شمایل جف کاستلو (آلن دلون) و سلوک سامورایی نوشته‌ام. با امیر که حرف می‌زدم، می‌گفت صفحه ابتدای پرونده از نظر بصری حسابی چشمگیر شده.

سام شپرد در کنار پتی اسمیت (۱۹۷۱)

... تا بتوانم بنوازم: سام شپرد در هفته‌نامه نیویورکر داستان کوتاه تازه‌ای به نام سرزمین زندگان چاپ کرده که در بخشی از آن راوی نقل قول عجیبی از یک نوازنده موسیقی جز می‌آورد. راوی یک بار یک دفعه از یکی از نوازندگان محله‌شان پرسیده چرا مواد مصرف می‌کند و آن هم درآمده که «مواد مصرفم می‌کنم چون تموم وراجی‌های توی سرم را خفه می‌کنه.» و راوی خطاب به خواننده، می‌پرسد که واقعا بی‌نظیر نیست؛ مواد سکوت می‌آفریند و موسیقی‌دان می تواند موسیقی‌اش را بنوازد. من البته بیشتر به اوج هنر نویسندگی شپرد می‌گویم، بی‌نظیر که چنین ایده‌هایی را وسط داستان‌هایش بنگ! می‌کوبد توی صورت آدم. راستی، شاید کرت کوبین هم همین طوری بوده...

دسی دی‌ ناردو و نافه در سرمای تورتنو: دسی دی‌ ناردو، دوست شاعر و نویسنده کانادایی‌ام، ئی‌میلی داده و ماجرای بامزه‌ای را تعریف کرده که حیفم آمد برایتان بازگویش نکنم. اول این را بگویم که دو شعر از او را پیش‌تر ترجمه کرده‌ بودم و مطلب کوتاهی درباره‌شان نوشته بودم و همگی در کنار مصاحبه اختصاصی‌ام با دسی در ماهنامه نافه منتشر شده بودند. ماجرای برای دو سه سال پیش است گمانم! اما دسی نوشته بود که هوای تورنتو خیلی سرد شده و به فکر به راه انداختن شومینه‌اش افتاده. این شده که با متصدیان این کار تماس گرفته؛ طرفی که می‌آید دست بر قضا ایرانی بوده و دسی نوشته که تندی رفتم مجله نافه را که من برایش فرستاده بودم از کتابخانه بیرون کشیده و نشان هم‌وطن ما داده که ببین، در کشورتان شعرهای من ترجمه شده. خلاصه اینکه چند ساعتی درباره ایران و شعر حرف می‌زنند و شومینه همین طور دست‌نخورده باقی می‌ماند... دسی نوشته که در کارگاه‌های شعری که برگزار می‌کند هر وقت می‌گوید شعرهایش در ایران به فارسی ترجمه شده، همه ذوق‌زده می‌شوند و به هیجان درمی‌آیند. حق با آلبر کامو است؛ وقتی در انتهای رمان بی‌همتایش طاعون به ما ثابت می‌کند که هنوز هم می‌شود به انسان امیدوار بود. این را هم البته نباید فراموش کرد که هم‌وطن همین کامو، شارل دوگل گفته: «هر چه بیشتر انسان‌ها را می‌شناسم، علاقه‌ام به سگ‌ها عمیق‌تر می‌شود.»

 

شانتال گویا: یک آلبوم از ترانه‌های شانتال گویا گیرم آمده که این روزها زیاد گوشش می‌کنم. گویا همان بازیگر زن فرانسوی فیلم مذکر، مونثِ ژان لوک گدار است.

«زندگی سگی ما» به روایت شاهین نجفی:‌ تیتری که برای این پست گذاشته‌ام از ترانه «زندگی سگی ما»ی نجفی گرفته شده؛‌ همان ترانه تلخ و تراژیکی که درش می‌گوید: «فمنیست مردونه، حق زن می‌شه بازیچه/ فالاچی با دامن مینی ‌ژوپ و سبیل نیچه». همین برای اثبات هنر نجفی بس است به گمانم. ظرف سه دقیقه و پنجاه و یک ثانیه ناقابل تابلویی دادائیستی از زندگی‌ئی که با تمام وجود می‌شود لحظه به لحظه‌اش را حس کرد، صاف گذاشته جلوی چشمانمان! می‌گویم چشمانمان، بس که شعرش سرشار از ایماژهای ناب است. همین یک تصویری را که مثال زده‌ام یک لحظه در ذهن‌تان مجسم کنید؛‌ چهره اوریانا فالاچی با سبیل فریدریش نیچه که دامن مینی ژوپ هم پاش هست... کمکتان می‌کنم این عکس اوریانا فالاچی و این هم سبیل‌های نیچه!

سایت موسیقی ما یک ساله شد:‌ این مطلبی‌ست که برای یک‌سالگی سایت‌مان و سایت خودتان، موسیقی ما، نوشته‌ام: ای «موسیقی ما» الهی صدساله شوی!

 

عشق یا نفرت: ضدمسیحِ لارس فون تریر را دیدم. اصل حرف را همین اول بگویم؛ یا دیوانه‌اش می‌شوید یا از آن متنفر خواهید شد. شک نکنید! نمی‌شود حد وسطی برای فیلم تازه کارگردان شیدای دانمارکی پیدا کرد. سکانس افتتاحیه خیران‌کننده‌ای دارد. من را فعلا بی‌طرف بدانید تا یک‌ بار دیگر فیلم را ببینم. راستی، یادداشت‌هایی درباره یک رسوایی را دیدم؛ ساندتراک بی‌نظیری از فیلیپ گلس دارد که نفس آدم را بند می‌آورد و بازی‌های طلایی جودی دنچ و کیت بلانشت...

هیچ: شانزدهمین جشنواره و نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری‌ها اواسط همین هفته در اوج بی‌رونقی کیفی به اتمام رسید. این چه جور نمایشگاهی‌ست که نشریات معتبری مثل ماهنامه سینمایی فیلم، دنیای تصویر، گلستانه و تازه‌وارد‌هایی مثل ایران‌دخت در آن حضور ندارند؟ اوضاعی بود، باید خودتان می‌دیدید که اگر دیده باشید، خوب می‌دانید چه می‌گویم. این جشنواره مطبوعات نبود؛ تشییع جنازه‌ آن بود. شاید هم چیزی بی‌ارزش‌تر از آن، چون هیچ‌کسی را هم نمی‌دیدی که بر جسدهای مطبوعاتی این کشور گریه کند و یا خرمایی پخش کند.

حق با اْ. هنری‌ بود:‌ میثم دوست دوران کودکی‌ام را بعد از بیست سال در همین نمایشگاه مطبوعات بی‌رونق دیدم؛ چیزی در حد و اندازه‌های داستان کوتاه پس از بیست سال به قلم طلایی اْ.هنری... شاید باورتان نشود؛ پرونده مردی روی سیم در ماهنامه سینمایی فیلم باعث شد همدیگر را دوباره پیدا کنیم!

از دایره سرخ؛ آلن دلون، جان ماریا ولونته، ایو مونتان: یک شات بی‌نظیر در تاریخ سینما!

زندگی کن!: این مطلب را دوستم کامبیز برایم ئی‌میل کرده بود؛ با شما تقسیم‌اش می‌کنم.

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم...

ویلان پتیاف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن... روز اول ماه و وقتی که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌ راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش. 

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی‌کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ هیچ وقت یادم نمی‌رود؛ همین که این سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم: « همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!» ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که به من زل زده بود، ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»

با درماندگی گفتم: «آره... نه... نمی‌دونم!»

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین... حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد. 

ویلان پرسید: «می‌دونی تا کی زنده‌ای؟»

جواب دادم: «نه!»

ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.»

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

پاییز / آغوش های ازهم گسسته

 

پاییز دوباره آمد؛ پاییز! فصل محبوبم به پایان آمد و پاییز شروع شد. جیم موریسون وصف حال است که می خواند: «کجا خواهیم بود/ تو و من / وقتی که به سر آید تابستان؟»

-1-

 

این تابلویی است از هیرونیموس بوش؛ نامش هست: «Christ Mocked».

-2-

تماشای آغوش‌های ازهم گسسته (Broken Embraces) تازه‌ترین کار پدرو آلمودووار اسپانیایی‌تبار آدم را حسابی آرام می‌کند؛ بس بلد است چطور در دل دنیای مدرن و بعضا پست مدرن ما، کلاسیک و تماشایی داستان مدنظرش را روایت کند و تاثیر دلخواهش را بگذارد. پنه لوپه کروز هم یک سکانس بی‌نظیر در این فیلم از کار درآورده. چند روز است که ضدمسیح/دجال (Antichrist) لارس فون تریر هم جلوی چشمم است؛ برای تماشایش اما دست دست می‌کنم.  

 -3-

یک ئی‌میل درست کردم - و البته فرستادم - برای معرفی درباره الی... به تمامی دوستان فرهنگی انگلیسی زبانم؛ تمامی سینماگران، شاعران و نویسندگانی که در این مدت با آنها آشنا شده‌ام و با بعضی از آنها هم مصاحبه کرده‌ام. از درباره الی... برایشان نوشتم و در کنار پوستر انگلیسی فیلم، چند لینک انگلیسی درباره فیلم هم برایشان ارسال کردم. فعلا لیندا راجرز جوابم را داده، منتظر بقیه واکنش‌ها هستم. لیندا راجرز چند وقت پیش دو تا از کتاب‌هایش و آلبوم جدید گروه «نفت خام شیرین سبک/Light Sweet Crude» که خودش یکی از ترانه‌سرایان آن و شوهرش هم یکی از نوازندگان و خوانندگانش است، را برایم فرستاد که شده یار و یاور موسیقیایی این روزهایم این آلبوم کانتری/فوک! نام آلبوم را هم بسیار دوست دارم: ویرانی و زیبایی «Ruin & Beauty».

-4-

دو صفحه مطلبی که برای مجموعه خانواده سیمپسن تدارک دیده بودم، همین شنبه مورخ چهارم مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت در روزنامه تهران امروز منتشر خواهد شد. تصویری هم که می‌بینید، مغز جناب هومر سیمپسن است.

-5-

فیلم برونو، جدیدترین دسته گل ساشا بارون کوهن، کمدین انگلیسی، را هر کجا که دیدید، نابود کنید. نمی‌دانم کوهن کی می‌خواهد دست از این کارهایش بردارد. فیلمی مشمئزکننده و توهین آمیز. یک رسوایی تمام عیار! گاهی آزادی بیش از حد هم خانمان برانداز می‌شود! جایی خواندم که خنده‌دار و بامزه است اما نباید اطمینان می‌کردم؛ تجربه را تجربه کردن خطاست! 

-6-

راست تصویر: پیر پائولو پازولینی و دست چپ: اورسن ولز.

-7-

این چهار مرحله عمر ماست، بر طبق مصرف مایعات! الان در کدام مرحله آن هستید؟ به گمانم مرحله‌هایمان به هم نزدیک باشد.

-8-

سال‌هاست که دیگر مدرسه که هیچ، دانشگاه هم نمی‌روم. به همین خاطر تا پارسال روز اول مهر دیگر معنایی نداشت برای من یکی دست کم! اما از وقتی که تدریس را شروع کرده‌ام، باز شدن دانشگاه‌ها معنا پیدا کرده. این ترانه مدرسه (School) از گروه سوپرترمپ را اگر نشنیده‌اید، به همین مناسبت از اینجا دانلود کنید و گوش کنید. (فقط یادتان نرود اول کُد دانلود را وارد کنید.)

-۹-

مدتی است که شخصی/اشخاصی کامنت‌های قلابی و بعضا توهین‌آمیز با استفاده از نام دیگران و آدرس وبلاگ یا ئی‌میل آنها در وبلاگم می‌گذارد/می‌گذارند. از این به بعد تصمیم گرفته‌ام همین طور کامنت را فعال بگذارم اما هر کامنتی که اسمی درست و درمان و آدرس ئی‌میل مربوط نداشته باشد و از چارچوب اخلاقی هم دور باشد، حذف کنم تا حق هیچ یک از دوستانم ضایع نشود و از نام آنها هیچ سواستفاده‌ای نشود. یک کامنت بی‌نام و نشان را همین امروز پاک کردم، هر چند توضیح داده بود که بارون کوهن انگلیسی است و نه امریکایی. حق با او بود، تصحیحش کردم. همین جا از تمام کسانی که از این روند دلگیر می‌شوند، معذرت خواهی می‌کنم. چاره‌ای نیست، تا کم بیاورند حسودها از حسودی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

مامان، بلاخره کار خودمو کردم! *

 

تازه: باید این را همین الان اضافه کنم. «بگذار فرد مناسب وارد شود» را دیدم و خانه خراب شدم.سینما یعنی فیلم هایی از این دست. سینما یعنی این!

بلاخره منتشر شد. پرونده مردی روی سیم در شماره 397 ماهنامه سینمایی فیلم روی پیشخوان ها آمد. کافی ست بر روی جلد آن نگاهی بیندازید. نوشته شده «چهار گفت و گوی اختصاصی با سازندگان مستند اسکاری مردی روی سیم»؛ این چهار گفت و گو را من انجام داده ام: با جیمز مارش، کارگردان فیلم، سایمن چین،‌ تهیه کننده، ایگور مارتینوویچ، مدیر فیلم برداری و جاش رالف، سازنده موسیقی ارژینال آن. شما را نمی دانم، اما تا جایی که خودم خبر دارم، چنین کاری در مطبوعات ایران بی سابقه بوده است؛ این که چهار عضو اصلی يک فیلم که همين اوایل اسفند 1387 جایزه اسکار بهترین مستند را برد – و گذشته از آن یک شاهکار هنری است – با مطبوعات سینمایی ایران مصاحبه اختصاصی انجام بدهند. اما این بار این اتفاق افتاد و خوشحالم که من باعث و بانی آن شدم. به زودی پرونده مترسک را هم آماده می کنیم؛ برای آن دو گفت و گو انجام داده ام: یکی با... نشد دیگر، تا اطلاع ثانوی گوش به زنگ باشید. آن هم کاری ست بی سابقه! خبرهای خوش همين طور در راه است.

 چشم انداز اين شماره ماهنامه سينمايي فيلم

این مقدمه ای است که امیر برای همین پرونده مردی روی سیم نوشته و ماجراهای دلباختن من به آن در تعطیلات نوروز امسال...

مردی روی سیم یکی از مهم‌ترین فیلم‌های سال 2008 بود که همان طور که پیش‌بینی می‌شد، اسکار بهترین مستند سال را گرفت. اما پیش از آن به عنوان یکی از بهترین فیلم‌های سال، در فهرست اغلب منتقدان و نویسندگان سینمایی آمد، جوری که سایت راتن تومیتوز که به جمع‌آوری آرا و نظرهای منتقدان مختلف می‌پردازد، یک بار در پایان سال اعلام کرد که در تاریخ این سایت، سابقه نداشته که فیلمی چنین فهرست پرتعدادی از نقدهای مثبت منتقدان رسانه‌های گوناگون داشته باشد. پس منتظر دیدارش بودم به‌خصوص که داستانش که در دهه‌ی جادویی 1970 می‌گذرد و امیدوار بودم که بتواند بخشی از فلسفه‌ی زندگی آن روزگار را از طریق روایت این داستان واقعی (داستان واقعی هم از آن ترکیب‌های متناقض است ها!) زنده کند. اما پیش از آن‌که این مستند را از طریق برنامه‌ی «مستند چهار» در تعطیلات نوروز ببینم، جواد رهبر نسخه‌ای از آن را دید و خبر داد که عاشقش شده است، و از آن مهم‌تر تعریف کرد که توانسته رد کارگردا‌نش را بگیرد و پیدایش کند. ارتباط آن‌ها از طریق ای‌میل، صمیمی‌تر شد تا این‌که قرار یک گفت‌وگوی تلفنی را گذاشتند و جیمز مارش کمک کرد تا بقیه‌ی آدم‌های اصلی ساخت فیلم هم در گفت‌وگوهای اختصاصی برای ماهنامه‌ی «فیلم» شرکت کنند. به یاد ندارم که در تاریخ مطبوعات ایران، یک فیلم‌ساز برنده‌ی اسکار، به فاصله‌ی کمی پس از دریافت جایزه، در گفت‌گویی با یک رسانه‌ی ایرانی حاضر شود. آن هم چنین گفت‌وگوی مفصلی که تازه برای چاپ، قسمت‌هایی از آن را کوتاه کردیم. و یک گفت‌وگوی جذاب دیگر با تهیه‌کننده‌ی فیلم، که نقش کلیدی تهیه‌کننده را در خلق چنین آثاری ثابت می‌كند که در كشور ما معمولاً دست کم گرفته شده است.

* اين تيتر را برای خودم و مادرم گذاشته ام؛ برای قصه ما و مجله فيلم. روزی شايد در قالب يک کتاب توضيحش دادم. 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/02ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

ویکی کریستینا بارسلونا

بلاخره هفته پیش صورتم را اصلاح کردم. موهای صورتم آن قدر بلند شده بود که حین اصلاح یاد هریسون فورد افتادم توی فیلم فراری (The Fugitive، اندرو دیویس، 1993). آنجایی که رفت توی دستشویی تا ریشش را بزند تا چهره اش کمی تغییر کند. فورد بیچاره و بی گناه به اتهام قتل زنش تحت تعقیب بود و باید برای خودش چهره جدیدی می ساخت. وقتی هم که اول با قیچی ریش هایش را کوتاه کرد دستشویی پر شد از مو. برای من هم تیغ ژیلت به سختی روی صورت پرمویم حرکت می کرد. لامصب یک ضرب یاد آن صحنه ی فیلم افتادم؛ آن هم فیلمی که قریب به دوازده سیزده سال پیش دیده بودم و کلی بهم چسبیده بود. تازه یادش به خیر همین که فورد از دستشویی می آید بیرون و نگران شروع می کند به فرار، ناگهان افسر پلیسی صدایش می کند و دل آدم می آید توی دهنش. فورد که بر می گردد تا ببیند طرف چکارش دارد، افسر پلیس اشاره می کند که آقای عزیز هوای زیپ شلوارت را داشته باش!   

 

*****

یادداشتی را که در ادامه می خوانید، یکی از چند مطلبی است که برای معرفی فیلم های سال 2008 برای مجله تازه نوشته بودم. بقیه چاپ شد، این یکی جا ماند؛ درست وقتی که شاید دیگر برای تازه ننویسم. اگر می بینید خیلی پاستوریزه است، بدانید چاره ای جز این نداشتم.

 

ویکی کریستینا بارسلونا / Vicky Cristina Barcelona

 تاریخ اکران: 15 آگوست 2008

 چه کسی از وودی آلن می ترسد؟

دو دختر امریکایی به نام های ویکی (ربکا هال) و کریستینا (اسکارلت جوهانسون) برای گذراندن تعطیلات تابستان به بارسلونا می روند. در طی این سفر با نقاشی اسپانیایی به نام خوان آنتونیو گونزالو (خاویر باردم) آشنا می شوند؛ زندگی این سه نفر به طرز جالبی به هم گره می خورد. ماجرا اما زمانی جالب تر می شود که سروکله همسر سابق خوان یعنی ماریا النا (پنه لوپه کروز) دوباره پیدا می شود.

این ساده ترین روش برای تعریف کردن طرح داستانی تازه ترین فیلم وودی آلن است. مثل روز روشن است که همین خلاصه داستانی چند خطی وقتی توسط آلن نوشته و کارگردانی بشود، اثری متفاوت از دل آن بیرون خواهد آمد. این دقیقا همان اتفاقی است که در «ویکی کریستینا بارسلونا» افتاده است.

با احتساب این فیلم، آلن چهار فیلم بیرون از کشور امریکا و شهر محبوبش نیویورک ساخته است؛ یعنی واقعا استاد از ساخت فیلم در نیویورک خسته شده؟ سوای این موضوع، با این فیلم سه گانه ای که وودی آلن به قول خودش قصد داشت برای برای اسکارلت جوهانسون بنویسد، تمام می شود و سوال دیگری در ذهن ما شکل می گیرد؛ یعنی واقعا قرار است جوهانسون جانشین میافارو و دایان کیتون بشود؟ البته اگر تا همین حالا نشده باشد.

«ویکی کریستینا بارسلونا» اما پیش از همه چیز به گفته استاد قرار است به شهر بارسلونا و حومه آن ادای دین بکند؛ برای همین فیلم پر است از منظره های جذاب از بارسلونا و شهرهای اطرافش که موسیقی گوش نوازی هم برای آنها را همراهی می کند.

گذشته از این موضوع، مضمون همیشگی آلن – رابطه مرد و زن – اینجا دوباره مثل دیگر شاهکارهای استاد به بهترین شکل ممکن و بسیار شوخ و شنگ از کار درآمده است؛ دلیل هم دارد، در وهله اول به خاطر فیلمنامه درخشان آلن و دیالوگ های به یاد ماندنی اش و در وهله دوم به لطف چهار نقش آفرینی طلایی از خاویر باردم، ربکا هال، اسکارلت جوهانسون و پنه لوپه کروز، که برای همین نقش اسکار هم گرفت.

کار فیلمبرداری «ویکی کریستینا بارسلونا» در سال 2007 در شهر کاتولونیا حواشی جنجال برانگیزی به دنبال داشت چون بخشی از هزینه ساخت فیلم را شهرداری بارسلون (یک میلیون یورو) و دولت کاتالونیا (نیم میلیون یورو) تقبل کرده بودند. ماجرا البته در نهایت ختم به خیر شد. فیلم با بودجه ای 15 میلیون دلاری ساخته شد و در میان نظرات متفاوت منتقدان – که کفه مثبتش سنگینی می کرد – 88 میلیون دلار فروخت تا بار دیگر ثابت کند که دود از کنده بلند می شود.  

 *****

مطلبی را که در ادامه می خوانید، به مناسبت تولد بیلی وایلدر در شماره 217 هفته نامه همشهری جوان منتشر شد. به احتمال قوی، این مطلب آخرین چیزی است که از من در همشهری جوان چاپ می شود، چون دیگر برای این هفته نامه نخواهم نوشت.

  

 حوصله تماشاگر را سر نبرید!

آدولف هیتلر انسان های بی گناه بسیاری را به خاک و خون کشید اما اگر او به قدرت نمی رسید، شاید هیچ وقت بیلی وایلدر اتریشی الاصل و جمعی دیگر از دوستان هنرمند او از برلین پا نمی شدند بروند هالیوود. ورود وایلدر جوان و بااستعداد به هالیوود خیلی زود نتیجه داد و او توانست با فیلم هایی مثل «غرامت مضاعف» (1944) و «تعطیلات از دست رفته» (1945) برای خود شهرت و اعتباری دست و پا کند. شهرت و نفوذ وایلدر در هالیوود آن قدر بود که وقتی خواست با ساخت فیلم «سانست بلوار» (1950) سیستم حاکم بر هالیوود را به چالش بکشد، جمعی از بزرگان سینمای امریکا را گردهم آورد. راز جاودانگی شاهکار منحصر به فرد وایلدر در این است که فیلمی چندلایه درباره هالیوود و روابط حاکم در آن ساخته و در چنین فیلمی از حضور بازیگران و کارگردان هایی استفاده کرده که در دنیای حقیقی هم نمادی از شخصیت خود در این فیلم هستند. به این ترتیب، وایلدر با ساخت شاهکاری سینمایی به جنگ سینما می رود، یعنی خیلی ماهرانه و استادانه زیرآب سینما را می زند.

وایلدر، با آن صورت شیرین، عینک ته استکانی و کلاهش، استاد تسلط بر ژانرهای مختلف سینما بود؛ دستش طلا بود، چون در هر ژانری که فیلم می ساخت، جز شاهکار چیزی تحویل تماشاگران نمی داد: «غرامت مضاعف» در ژانر فیلم نوار، «تعطیلات از دست رفته» در ژانر درام، «بعضی ها داغش را دوست دارند» (1959) در ژانر کمدی و «بازداشتگاه 17» در ژانر سینمای جنگ، هنوز هم تماشاگران را به وجد می آورند.

وایلدر همیشه در عکس هایش قدکوتاه به نظر می آید، اما تازگی ها می گویند که قدش حتی از بازیگر محبوب فیلم هایش، یعنی جک لمون، هم بلندتر بوده است. جل الخالق! وایلدر است دیگر، همه چیزش عجیب است و غیرقابل پیش بینی. باورتان نمی شود، این چند نقل قول را بخوانید:

- بعضی از فیلم ها در جمعی هفت هشت نفره خیلی سروصدا می کنند. اما هدف من در سینما عظیم تر است. من برای تمامی مردم فیلم می سازم.

- هر کسی که به معجزه اعتقاد ندارد، واقع گرا نیست.

- پیام وایلدر به سینماگران است که حوصله تماشاگران را سر نبرید؛ جان آنها را حین تماشای فیلم به لبشان نرسانید.

-  من همان فیلم هایی را ساخته ام که خودم دوست داشتم تماشا کنم.

- انسان باید رویایی در سر داشته باشد تا بتواند صبح از خواب بیدار شود.

- اتریشی ها آدم های باهوشی هستند. آنها به جهان قبولاندند که آدولف هیتلر آلمانی است و لودویگ بتهوون اتریشی.

وایلدر در سال 2002 درگذشت.

 *****

یک روزنوشت تازه هم در صفحه روزنوشت هایم در سایت سینمای ما نوشته ام.

 *****

در سایت موسیقی ما هم که هستیم هم چنان. در بخش جهان سایت هم همراه ما باشید.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

قصه پیرشدن تو شنیدن داره!

 

* رای ما فقط سبز! به امید ایرانی آبادتر حتی اگر شده یک قدم روبه جلوتر!

* چند ساعتی است که خبر اول سايت ها شده: جسد برهنه ديويد کارادين را در هتلی در بانکوک پيدا کرده اند، آويزان در کمد لباس ها. مي گويند بازيگر ۷۲ ساله (همان بيل در بيل را بکش جلد ۱ و ۲) خودکشی کرده اما نزديکان به او مي گويند مرگش تصادفی بوده... 

در چنگال سرنوشت

درختان شادمانند از آن که به ندرت دستخوش احساسات می شوند

اما تخته سنگان بسی شادترند، آنان هیچ احساسی ندارند.

دردی به بزرگی دردِ زنده بودن

و باری سنگین تر از زندگی هوشیارانه نیست.

 

بودن و هیچ ندانستن و نه حتی راهی روشن پیش رو

و ترسِ بودن و بیم های آتی...

و دهشت بی چون و چرایِ این که فردا مُرداری بیش نخواهی بود

و اسیر رنج بودن در طول زندگی و در گذر از تاریکی،

 

از آن چه نمی شناسیمش و بدان سوءظن نمی بریم...

و جسمی که با چند خوشه انگور ناب به کام وسوسه فرو می رود،

و گور، که با دسته گلهای خاکسپاری، ما را چشم در راه دارد

و نمی دانیم که رهسپار کجاییم

همان طور که نمی دانیم از کجا آمده ایم!

 روبن داریو، شاعر شهیر و دوران ساز نیکاراگوئه ای (1876-1916)، ترجمه: ج.ر.

در شاهکار انجمن شاعران مرده صحنه ای است که معلم ادبیات، آقای کیتینگ (رابین ویلیامز)، برای دانش آموزانش از روزگار جوانی خود می گوید؛ آن وقت ها که شعر – و به خصوص اشعار شاعران بی همتای دوره رمانتیک انگلستان – مثل شیر و عسل بر لبان و زبان های او و همکلاسی هایش جاری بوده است. شعر بالا هم روزگاری برای من این طور بود، و هنوز هم هست. شاید هفت هشت سال پیش باشد که آن را ترجمه کرده ام و حالا لابلای یادداشت های دست نویس آن روزها یافته ام آن را بار دیگر... این هم ترجمه انگلیسی آن

 

* نمی دانم چقدر سینمای لوئیس بونوئل را دوست دارید؛ من شیفته آثار او بوده ام و هستم. اما از زمانی که راه شیری – یکی از سه فیلم سه گانه در جست و جوی حقیقت – را دیده ام احساس می کنم بی نهایت دوستش دارم. اصلا شاید با آلفرد هیچکاک هم عقیده بشوم که بونوئل بهترین کارگردان سینماست. راه شیری را کارگردانی ساخته که قرار است ملحد باشد اما از گوشه و کنار آن نور حقیقت بیرون می زند؛ در اوج توازن است این فیلم و بار دیگر این ایده ام برایم ثابت شد که ملحدان بهترین فیلم های مذهبی را می سازند. اوضاع روبه راه شود، برایش پرونده ای درخواهیم آورد تا عرض ارادتی به استاد مسلم سینما کرده باشیم.

 

* مطلبی نوشته ام به نام «قصه پیرشدن تو شنیدن داره!» برای فیلم بزرگ مورد عجیب بنجامین باتن که در کنار دیگر مطالب پرونده ای که برای فارست گامپ و مورد عجیب بنجامین باتن (فارست/بنجامین) گردآوری کرده ایم، در شماره 395 ماهنامه سینمایی فیلم منتشر شده است... برای این که پی ببرید این عنوان را از کجا آورده ام باید مطلب را بخوانید. فهرست مطالب این شماره.

* روز به روز داریم به نمایشگاه شاهکارهای نقاشی در موزه هنرهای معاصر نزدیک و نزدیک تر می شویم...

* روزنوشت تازه نوشته ام. درباره راننده تاکسی و آلبوم جدید باب دیلن. و بخش جهان سایت خودمان موسیقی ما را هم که حتما ببینید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

براي فلينی و يکی ديگر از شاهکارهايش، جوليتای ارواح

* شماره ۵ هفته نامه ایران دخت و صفحه داستانش را حتما بخوانید...

اين پوستر رسمی فيلم به زبان ايتاليايی است. جوليتای ارواح اثر فدريکو فلينی...

يکي از بهترين های تاريخ سينما ساخته يکی از بزرگترين کارگردان هايی که جهان به خود ديده

آرامشی بی بديل در سکانس پايانی اش نهفته است. چيزی در حد و اندازه های آرامش آغشته به طعم دهانِ مرگِ تاکاشی شيمورا در سکانس نهايی شاهکار آکيرا کوروساوا يعنی زيستن (To Live/Ikiru)

اگر جولیتای ارواح را نديده ايد، بی جهت فکر نکنيد فلينی و دنيايش را مي شناسيد...

پيشنهاد من: نسخه کرايتريون کلکشن با زيرنويس خوش ترجمه انگليسی آن

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/16ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

اسکی با فرشته مرگ/ صفحه داستان هفته نامه «ایران دخت»

همیشه عاشق لورل و هاردی بوده ام؛ از همان اولین باری که دیدمشان تا همین حالا که دارم این چند خط را برای مدخل مطلب کوتاه زیر می نویسم. انگار قسمت شده هر سال همین موقع ها چیزی در مورد این زوج جاودان بنویسم؛ پارسال مطلبی برای ماهنامه سینمایی فیلم و امسال هم یادداشتی کوتاه برای هفته نامه همشهری جوان

 

                                              «اسکی با فرشته مرگ»

 

استن لورل چند دقیقه پیش از مرگش در روز 23 فوریه سال 1965، به پرستارش گفته بود که در این حال و روز خیلی پایه اسکی کردن است. پرستارش در عین ناباوری به او می گوید که اصلا خبر نداشته که لورل اهل اسکی هم باشد. آقای لورل هم درمی آید که "نه، اهل اسکی نیستم، ولی ترجیح می دم به جای اینکه این همه سوزن توی بدنم فرو کرده باشند، پاشم برم اسکی." چند دقیقه بعد هم پرستار متوجه می شود که استن لورل با فرشته مرگ به اسکی رفته است. این طوری است که هشت سال پس از مرگ الیور هاردی در سال 1957، استن لورل، دوست و همکار وفادارش، به او می پیوندد تا این دو یار جدایی ناپذیر سینما برای همیشه در کنار هم قرار بگیرند.

 

زوج لورل و هاردی از آن دسته کمدین هایی هستند که خیلی زود با آنها آشنا شدیم؛ هر وقت عیدی چیزی بود، تلویزیون همان فیلم کوتاه برنده اسکار آنها را نشان می داد که در آن، لورل و هاردی کُلی زجر می کشیدند تا پیانویی را از راه پله های ساختمانی بالا ببرند و به دست صاحبش برسانند. آن زمان ها برایمان مهم نبود که اسم این فیلم «جعبه موسیقی» (1932) است و هال روچ آن را تهیه کرده است. یکی دیگر از فیلم هایی که خیلی می دیدیم و دوستش می داشتیم، «احمق ها در آکسفورد» (1939) بود که از آن بیشتر از همه چیز شیفته حرکت گوش های لورل بودیم. بعدها بیشتر از لورل و هاردی دیدیم و قدر و ارزش آنها را بیشتر درک کردیم؛ حالا دیگر سرخوشی بی حد و حساب آنها در «شیاطین پرنده» (1939) حسابی به چشممان می آمد، آن هم درست وقتی که مثلا می خواهند از پادگانی نظامی فرار بکنند اما چنان شیفته صبح دل انگیز آنجا می شوند که هاردی می زند زیر آواز و هر دو رقص تاریخی خود – همان که لورل وسطش مدام گوشه های پالتویش را بالا می گیرد – را اجرا می کنند. ما شیفته دو دلقک اصیل سینما شده بودیم که دلِ‌ ساموئل بکت،‌ نمایشنامه نویس بزرگ ایرلندی، را هم برده بودند؛ بکت حتی یک بار افسوس خورده بود که کاش فرصتی دست می داد تا لورل و هاردی می توانستند «در انتظار گودو» را روی صحنه ببرند.

 

                                  

 

از زوج لورل و هاردی، یکی لاغر بود (لورل) و دیگری چاق (هاردی)؛ لاغره همیشه دست گل به آب می داد و چاقه زل می زد تو دوربین یعنی اینکه "شما شاهد باشید!"، بعد هم که سر دوست لاغرش غُر می زد، مثل همیشه دل گنجشکی او می پُکید و آبغوره می گرفت. دو دلقک ما 106 فیلم مشترک با هم درآوردند اما ادا و اصول هایشان لحظه ای برای ما تکراری نشد چون بین آنها هارمونی شگفت انگیزی برقرار بود، آن هم نه فقط جلوی دوربین. رابطه لورل و هاردی آن قدر یک روح در دو بدنی بود که وقتی به هاردی بازی در فیلم های دیگری را پیشنهاد می کردند، او با دودلی آنها را قبول می کرد؛ انگار که منتظر باشد لورل رخصت بدهد و در این میان فرقی هم نمی کرد که پیشنهاد دهنده جان وین باشد یا فرانک کاپرا. و درست همین طوری بود که پس از مرگ هاردی، لورل گفت که دیگر بازی نخواهد کرد و با وجود اینکه پیشنهادهای زیادی هم داشت، هیچ وقت بازی نکرد که نکرد.

 

باستر کیتن می گفت: "نه من و نه چاپلین بامزه ترین کمدین سینما بودیم؛ استن لورل از همه بامزه تر بود." این را از جمله ای که لورل برای سنگ قبرش نوشته هم می شود فهمید: "دیگه با کسی که تو تشییع جنازه من، لب و لوچه اش آویزون باشه، حرف نمی زنم که نمی زنم." می بینید، پس شما هم به احترام لورل و هاردی همیشه لبخند بزنید.

 

منبع: شماره 204 هفته نامه همشهری جوان

 

                                                          *****

                                                                

                                        «برای هفته نامه ایران دخت»

 

شماره 4 هفته نامه ایران دخت روی پیشخوان ها آمده است؛ در این شماره ستونی باز کرده ایم به عنوان مینی مال. در این ستون و صفحه داستان خارجی این هفته نامه – که مسئولیت تهیه مطالبش با من است – می خواهیم نگرشی بدیع و امروزی به ادبیات داستانی غرب ارائه بدهیم. سوای تمامی این حرف ها، صفحه داستان هفته نامه دربرگیرنده همان نوع داستان هایی خواهد شد که همیشه دوست داشته ام... برای شما ویژه نوروز هم داریم حسابی برنامه ریزی می کنیم... با ما باشید، با ایران دخت!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

تعطیلات کنار دریا / پرونده «در بروژ» (In Bruges) در ماهنامه فيلم منتشر شد

تعطیلات کنار دریا

اینجا آن قدر زیبا و دوست داشتنی هست که آدم دلش نمی آید به جای کنار دریا رفتن و تماشای امواج، تمام وقتش را پشت کامپیوتری توی یک کافی نت کوچک و ساکت گوشه میدان شهر بگذراند... ما که توی این چند روزه یکی دو ساعت از وقتمان را پای مونیتور گذاشتیم اما به شما توصیه می کنیم که اگر گذرتون به این شهر افتاد، هیچ وقت اشتباه ما را تکرار نکنید.

**********

(به همراه مصاحبه اختصاصی من با مدیر فیلمبرداری فیلم، ایجیل بریلد/ و مطلبی که درباره جهان ادبی فیلم نوشته ام)

لینک فهرست شماره ۳۹۱ ماهنامه سینمایی فیلم

**********

* برای آن هایی که پرسیده بودند چرا درباره فیلم های جشنواره فجر نمی نویسم (به زودی همین مطلب و دو یادداشت در مورد دو فیلم جشنواره هم بر روی همین وبلاگ قرار می گیرد)

گزارش من از جشنواره فجر

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

... و باز هم سینما فلسطین؛ این بار به بهانه جشنواره فیلم فجر

* شماره ۲۰۱ هفته نامه همشهری جوان روی پیشخوان هاست! مطلبی به نام قهقهه های آقای نویسنده برای فرانتس کافکای دلبند و عزیزم نوشته ام...

این بار به بهانه دیگری به سینما فلسطین می روم. این بار می روم که همراه دوستان و رفقايم فیلم ببینیم و در مورد آنها بنویسیم و گپ بزنیم. اما مثل سری قبل – چیزی در حدود دو ماه پیش که برای کار ترجمه همزمان به جشنواره فیلم کوتاه تهران رفته بودم – باز هم اوضاع و احوال زمانی چندان تعریفی نیست؛ یعنی اینکه در این ده دوازه روز باز همه چیز درهم و برهم خواهد شد، همه چیز می ماند برای لحظه نود و از این جور ماجراها... پس فعلا تا 22 بهمن ما رفتیم سینما!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/10ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

شما با فرهنگ هستيد

در عمق هر افتخاری یک چیز نهفته است و آن شهامت اقدام و شروع به کار است. «گوته»

  

* و امروز شماره جديد ماهنامه فيلم با پرونده کلود سوته با ترجمه هايی از من منتشر شد

* شماره ۱۹۴ هفته نامه همشهری جوان درآمد و صفحه کريسمسی من...

* بخش موسیقی جهان سایت موسیقی ما را نادیده نگذارید که شک ندارم پشیمان خواهید شد...

نگفته بودم که کارهای دیگری هم شروع کرده ام. نگفته بودم که خبرهای خوشی برای خودم و شما دارم. گفته بودم. و این دومین خبر خوشی است که برای خودم و شما در این چند هفته اخیر دارم. کار با روزنامه فرهنگ آشتی شروع شد. هر چند سرم خیلی شلوغ است و وقت نخواهم کرد زیاد مطلب بنویسم ولی به یاد همکاری دلچسب تابستانی ام با نوید در روزنامه اعتماد، خواهید دید که باز هم به فیلم های خوب و جدیدی خواهیم پرداخت. فعلا برای شروع این صفحه جیمز باند را ببینید که گفت و گویی با دانیل کریگ را ترجمه کرده ام تا هفته بعد که اگر خدا بخواهد براي ماما ميا! کاري خواهيم کرد کارستان! 

* و اينکه يک صفحه سينمايي براي شماره ۱۹۴ (پنجشنبه همين هفته) هفته نامه همشهري جوان درآورده ام در مورد فيلم هاي کريسمسي. و دو پرونده هم در شماره آينده ماهنامه تازه...

یک صفحه درباره جیمز باند

 

سایت روزنامه فرهنگ آشتی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/26ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

* Goin' To Movies

* بامداد سه شنبه (۲۸/۸/۸۷): خب تمام شد و برگشتم. حالا فقط با خودم می گویم: "جواد، سری بعد دیگر از این جور کارها قبول نمی کنی ها!" 

     هر دفعه پیش خودم می گویم:‌ "جواد، سری بعد دیگر از این جور کارها قبول نمی کنی ها! عقلت پاره سنگ می بره مگه پسر که کار به این سختی را قبول می کنی؟‌" اما باز هم که پاي کار ترجمه شفاهی، چه‌ همزمان و چه غیرهمزمان، در جشنواره بین المللی فیلم کوتاه تهران يا جلساتِ اتحاديه فيلمسازان کوتاه کشورهاي مسلمان وسط مي آيد، بی خیال همه کارهایم می شوم و شال و کُلاه می کنم برای جشنواره و جلسه ها. امسال هم دارم می روم. از چهارشنبه (فردا) صبح ان شاالله استارت می زنیم تا دوشنبه هفته بعد آخر وقت که اختتامیه را ببندیم و سر زندگی عادی امان برگردیم؛ تا باز پیش خودم بگویم: "جواد، سری بعد دیگر از این جور کارها قبول نمی کنی ها!"‌ این چند روز نیستم. تا روزي که برگردم، فقط می گویم: "به امید دیدار!"

 * نام این پست را از داستان کوتاهی به همین نام از سوزان آلن توث گرفته ام که به نظرم از لحاظ تکنیک و ایده یکی از شاهکاری سال های اخیر داستان کوتاه نویسی جهان است. داستان در چهار بخش روایت می شود و حکایت زنی را از زبان خودش می شنویم که در مقاطع مختلف زندگی اش با سه مرد به سینما می رود و به تماشای فیلم هایی مثل آثار لوئیس بونوئل، اینگمار برگمان، مستندهای عهد بوق و فیلم های متفاوت و پرفروش روز می نشیند. هر سه تا مرد هم آن قدر در خود غرق هستند که اصلا نمی فهمند که بابا طرفشان حالش از این جور فیلم ها به هم می خورد ولی هیچی به روی خودش نمی آورد. این طوری اند دیگر. کاری اش هم نمی شوند کرد. بعضی از مردها چنان دغدغه های بزرگ بشری دارند و رسالت حل تمامی معضلات روحی و روانی انسان ها روی دوششان سنگینی می کند که حتی از درک ساده ترین ولی اساسی ترین احساسات بشری مثل محبت و عاطفه و درک طرف مقابل عاجزند. داستان با تنها سینما رفتن زن تمام می شود و آن وقت می فهمیم که او عاشق سینمای کلاسیک امریکا آن هم از نوع کمدی رمانتیک و موزیکال است... پانویس از خود پست بیشتر شد! حالا در مورد این داستان بیشتر برایتان خواهم گفت. بادش بخیر برای ماهنامه نافه ترجمه کردمش و سال ها پیش چاپ شد...  

* رفقا در سایت موسیقی ما مطالب پرونده برایان آدامزم را روی سایت گذاشته اند. بخوانید پرونده موسیقی جهان سایت را.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

جا مانده از گذر روزها

 

* شماره ۱۸۸ هفته نامه همشهری جوان را دیدید؟ صفحه موسیقی اش را نوشته بودم.

* رفقا در سایت موسیقی ما مطالب پرونده برایان آدامزم را روی سایت گذاشته اند. بخوانید پرونده موسیقی جهان سایت را.

دیگر باور کردنش برای خودم هم ممکن نیست؛ اینکه چنین از گذر روزها جا بمانم و اینکه دو شماره از هفته نامه هشمهری جوان و شماره پنجم ماهنامه تازه درآمده باشد و من از یاد برده باشم که اینجا مطلب کوتاهی در موردشان بنویسم. این کاری است که برای جمع و جور نگه داشتن نوشته های مطبوعاتی ام و هم چنین معرفی آنها به خوانندگانم انجام می دهم و صد البته می دانم که همیشگی بودن چنین کاری چندان خوب و جالب نیست و باید لابه لای چنین مطالبی، برای وبلاگ هم به صورت اختصاصی بنویسم. ایده برای نوشتن زیاد است البته اگر وقت اجازه بدهد. اما این را می توانم قول بدهم که بیشتر برای وبلاگ خواهم نوشت، چون عزیزی از من چنین خواسته و من کیستم که به او نه بگویم. 

روی جلد شماره جدید ماهنامه تازه (یعنی همین شماره پنجم آن) عکس محسن چاووشی خورده است و در آن پرونده ای برای ماشین بازی ها و تعقیب و گریزهای سینمایی رفته ایم. عمده مطالب شامل چهار مطلب از من و دو مطلب از رفیقم نوید غضنفری می شود. مقدمه ای کوتاه بر تاریخچه تعقیب و گریزهای فیلم ها رفته ام، بیست ماشین به یاد ماندنی فیلم های سینمایی را معرفی کرده ام،‌ از ده سکانس تعقیب و گریز فراموش نشدنی یاد کرده ام و مطلبی هم در مورد تولید و ساخت سکانس تعقیب و گریز فیلم بولیت ترجمه و تالیف کرده ام که خواندنش حسابی می چسبد. نوید هم دو مطلب خوشگل در مورد پل نیومن و عشق سرعت بودنش و هم چنین ماشین های فیلم ضد مرگ نوشته است. پرونده را هم به پل نیومن تقدیم کرده ایم که در حین تهیه این پرونده از بین ما رفت. این وصف پرونده ما بود؛ این شماره ماهنامه تازه مطالب جذاب دیگری هم دارد. از دست ندهیدش!

اما در شماره 186 هفته نامه همشهری جوان برای صفحه سینما از پنج برادر فیلمساز نوشته بودم که با همکاری هم فیلم می سازند و خوب فیلم هایی هم می سازند: برادران واچوفسکی، برادران تاویانی، برادران داردن، برادران پنگ و برادران نولان. امیدوارم دیده باشید این مطلب را. 

در شماره 187 هفته نامه همشهری جوان هم در مورد فیلم در بروژ مطلبی کار کرده بودیم که البته در آینده به این فیلم بیشتر خواهم پرداخت. محض اطلاع می گویم من در مورد مثلث شخصیت های فیلم نوشته بودم.

این پست نبود. فقط خواستم خبرها را به شما رسانده باشم. پست درست و حسابی در راه است. فعلا.

پ.ن.: - هفته نامه شهروند امروز هم توقیف شد. و هم چنین ماهنامه ارژنگ درهمان شماره اولش.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/17ساعت 2:52 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

مردی که با احساسش زندگی می کرد

تقدیم به تو که می دانم مطلبم را می خوانی

 

پیش از آن که مطلب اصلی را بخوانید: یادتان می آید که چند پست پیش نوشتم در هفته نامه همشهری جوان پرونده ای چهار صفحه ای برای کت استیونس/یوسف اسلام عزیزم درآورده ام که خیلی دوستش دارم و با آن حال می کنم؟ اگر یادتان هست حالا وقت آن است که به سراغ لینک های زیر بروید و کل مطالب را ببینید. لینک های زیر مربوط به وبلاگ های فارسی طرفدار استیونس/اسلام است: وبلاگ فارسی یوسف اسلاموبلاگ موسیقی اسلامی - وبلاگ فارسی سامی یوسف.

*****

«مردی که با احساسش زندگی می کرد»

خبر را نوید به ام داد. عصر اولین شنبه مهر ماه بود، اگر اشتباه نکنم. اس ام اس داد که "پل نیومن هم رفت." فوری در جواب خبری از این دست، که حالا دیگر چندان غافل گیر کننده هم نبود، نوشتم: "پس حالا باید بزنیم بریم بولیوی." چند هفته بعد هم که یادبودی برای پل نیومن در هفته نامه همشهری جوان درآوردیم، نوید به یاد این اس ام اس، که از دل شاهکاری مثل بوچ کسیدی و ساندنس کید درآمده بود، تیتر مطلب را گذاشت: "دیدار به بولیوی، بوچ!" 

همان روز لحظاتی بعد امیر زنگ زد و قرار شد برای شماره آبان ماهِ ماهنامه سینمایی فیلم پرونده ای به یاد پل نیومن دربیاوریم و همان جا تصمیم گرفتیم که مطالبی شاد و سرخوش تهیه کنیم و گریه و زاری راه نیندازیم که این کارها اصلا در مرام استاد نبوده است. 

وسط آن همه گرفتارهای مربوط به کارهای روزمره ام، سرگرم نگارش چند مطالب و ترجمه کردن چندین متن دیگر درباره پل نیومن شدم. هر روز مطالبِ جدیدی را که در مورد پل نیومن روی وب می آمد، درو می کردم و عکس ها را می بلعیدم. اما این وسط شاید دلچسب ترین چیزهایی که یافتم عکس هایی بود که از پل نیومن و همسرش جوآن وودوارد می دیدم. عکس ها را ذخیره کردم و برای دوستان نزدیکم فرستادم تا آنها هم در لذت تماشای چنین تصاویر شکوهمندی با من شریک بشوند. اما قبل از هر چیزی باید پیش خودم مشخص می کردم که پل نیومن چه طوری وارد زندگی من شده. داشتم به این فکر می کردم که مثل هر خوره فیلم دیگری، هنرپیشه هایی مثل نیومن، مک کوئین و ... از دنیای نوارهای پر از نویز ویدئو وارد زندگی من شده اند. تا جایی که یادم می آید اولین فیلمی که از او دیدم، آسمان خراش جهنمی بود؛ گیرم فیلم را درست به جا نیارم اما خوب یادم است که اسم پل نیومن را هم مثل نام بازیگران بسیار دیگری اولین بار از زبان پدرم شنیدم، وقتی که رو به روی استیو مک کوئین ایستاد و ... نه، دلم نمی خواهد بازی اشک باری به راه بیندازم. هیچ وقت هم هدفم این نبوده که پس از مرگ هنرمندی پای غم و غصه را وسط بکشم. هنرمندان واقعی به نظرم همیشه شاد هستند، حتی افسرده ترین آنها مثل ویرجینیا وولف و شوپنهاور. رسالت هنرمند شاد بودن و شادی بخشیدن است،‌ گیرم بخواهد از ورای تیره و تارترین وقایع زندگی حرف دلش را بزند. پل نیومن هم برای من هنرمندی تمام عیار بود؛ از آن دسته از هنرمندانی که لنگه اشان را در کشورمان خیلی کم داریم. درست مثل دیگر جنبه های هنری ایران که در برابر نمونه های جهانی بدجوری لنگ می زند و تازه هیچ وقت هم نمی خواهیم این حقیقت نه چندان خوشایند را بپذیریم. این بحث باشد برای بعد. فعلا می خواهم از این بگویم که چرا پل نیومن هنرمندی واقعی بود. 

هنرمند یعنی کسی که با هنرش معجزه می کند و روح و روان انسان ها را تسخیر می نماید. اما یک هنرمند چطور چنین کاری را انجام می دهد؟ همیشه احساس می کردم که هنرمندان باید روراست ترین انسان های روی کره زمین باشند، یعنی اینکه با خودشان و دیگران تعارف نداشته باشند و به ضعف ها و نقاط قوت خودشان کاملا واقف باشند؛ ضعف ها را به حداقل برسانند و نقاط قوت را تکیه گاه روزهای زندگی اشان بکنند. یکی از مهم ترین وی‍ژگی های هر هنرمندی هم بدون شک باید جنبه داشتن باشد. حالا مثال می زنم تا متوجه بشوید.

سالی فیلد، که در فیلم بدون سوء نیت با نیومن همبازی بود، در وصف او گفته بود: "گاهی خدا انسان های کاملی روی زمین می فرستد و پل نیومن یکی از آنها بود." این را داشته باشید تا به این برسیم که پل نیومن در اوج جوانی و شهرت با جوآن وودوارد ازدواج کرد و خُب همان طور که در ایران زیاد شنیده می شود (و انگار اصلا دیگر باور عمومی کوته فکران شده) ازدواج هالیوودی محکوم به فناست. زنان و هنرپیشه های زیبارو نیومن جوان و خوش سیما را دوره می کنند و زمانی که از او می پرسند "آیا وسوسه نشدی با آنها گرم بگیری" استاد درآمده بود که "نه، وقتی در خانه به آدم استیک می دهند پا نمی شوی بروی بیرون همبرگر بخوری." اهل اغراق نیستم اما همین نگرش کافی است تا نیومن را هنرمندی واقعی بنامم. چطور می شود انسانی در دل آن دنیای به اصطلاح پوشالی از نظر خیلی از ماها، این چنین درس وفاداری می دهد و مهم تر از آن، به حرفی که می زند وفادار می ماند و به آن عمل می کند؟ نیومن صاف و ساده بوده؛ گفته بود که وقتی بین او و جوآن مشکلی پیش می آمده عادت داشته اند که آن را زودی حل و فصل کنند و بروند دنبالِ ادامه زندگی اشان. جان من می بینید، روح و روان نیومن درست مانند چشمانِ آبی اش بی نهایت زیبا بوده است... حتی یکی از دوستان قدیمی اش ارتباط این دو را فراتر از زندگی زناشویی توصیف کرده بود: "وقتی جوآن سرصحنه مشغول بازی بود، هیچ کس مثل نیومن محو تماشای او نمی شد. وقتی به نیومن نگاه می کردی، مردی را می دیدی که کاملا از خود بی خود شده، لب هایش از شگفتی نیمه باز مانده و چشمان آکنده از قطراتِ اشکی است که هیچ گاه روی گونه هایش جاری نمی شدند. "

آخر چطوری می شود بر مرگ چنین انسانی گریست؛ الحق که باید همیشه به یادش دست افشاند و پایکوبی کرد. نیومن بی شیله پیله بود و هیچ گاه خود را تافته جدا بافته به حساب نمی آورد. سند چنین ادعایی هم فعالیت های بشردوستانه ای است که انجام داده است. مطلب زیر به دلیل کمبود جا از پرونده فیلم جا ماند، این را بخوانید تا کمی متوجه بشوید دقیقا از چه چیزهایی حرف می زنم.

 *****

فعالیت های جانبی پل نیومن

* شرکت سس مخصوص نیومن (Newman's Own)

یک زوج تجاری بی نظیر؛ پل نیومن از عالم بازیگری و ای ئی هاچنر از دنیای نویسندگی در سال 1982 کنار هم قرار گرفته اند و شرکت تولید فرآورده های غذایی به راه انداخته اند. همه چیز خیلی ساده و اتفاقی شروع می شود و وقتی کار نتیجه می دهد، نیومن کُل سود مالیات در رفته حاصل از فروش محصولات شرکت را به امور خیریه اختصاص می دهد. اوایل تنها محصول شرکت سس سالاد است و زمانی که سوددهی شرکت بسیار زیاد می شود محصولاتی از قبیل سس اسپاگتی، لیموناد، آب میوه با طعم های مختلف، پاپ کورن، شیرینی، قهوه و حتی غذای مخصوص سگ و گربه هم به تولیدات شرکت اضافه می شود. طرح روی شیشه ها و بسته های محصولات غذایی را هم یکی از طرفدارنِ نیومن سرصحنه فیلمبرداری رای نهایی (1982) به او نشان می دهد و پس از آن تصویر نیومن در لباسی که با نوع محصول تطابق دارد، روی هر فرآورده ای دیده می شود. طبق آمار رسمی سایتِ شرکت، کمپانی سس مخصوص نیومن تا پایان فوریه 2008، بیش از 250 میلیون دلار به امور خیریه کمک کرده است. پس از درگذشت نیومن، قرار شده است نل نیومن مسئولیت اداره شرکت را بر عهده بگیرد.

 

* اردوی دارودسته سوراخ تو دیوار (Hole in the Wall Gang Camp)

پل نیومن و ای ئی هاچنر این اردوی تابستانی را، که تمام خدمات آن به صورت رایگان ارائه می شود، در سال 1988 و برای کمک به کودکانی که بیماری ها صعب العلاج دارند به راه انداختند. نام اردو را هم از اسم گروه دو شخصیت سرشناس فیلم بوچ کسیدی و ساندنس کید (1969) گرفتند. اردو در شهر اَشفوردِ ایالت کانکتیکات واقع شده است و بخشی از هزینه های خود را از شرکت سس مخصوص نیومن و بخش دیگر آن را از کمک های خیرخواهانه حدود شش هزار سازمان و شرکت دیگر تامین می کند.  

* آقای نویسنده

خُب از همان اول باید تکلیف خودتان را با کتابی به نام سوء استفاده بی شرمانه در جست و جوی خیر عموم (2003) که پشت جلد آن چنین جمله ای نوشته شده است، مشخص کنید: "اداره کردن هر پروژه بازرگانی سه قانون دارد؛ خوشبختانه ما هیچ کدام از آنها را بلد نیستیم." کتاب خاطرات نیومن و هاچنر در مورد تاسیس شرکت سس مخصوص نیومن و هم چنین روند برگزاری اردوهای دارودسته سوراخ تو دیوار را در برمی گیرد. این دو پیش تر در سال 1998 هم به صورت مشترک کتاب آشپزی شرکت سس مخصوص نیومن را به بازار داده اند.

*****‌

خُب حالا قضاوت می کنیم. بازیگر درجه اولی باشی، همسری فوق العاده ایده آل برای جوآن وودوارد باشی و با تمام وجود به همسرت عشق بورزی، به عمل به یاری نیازمندان بشتابی و در عین حال افتاده و فروتن هم باشی! ببینید چقدر سخت است. در همین کشور خودمان هستند کسانی که فریاد روشنفکری اشان گوش عالم را کر کرده و مثلا پایبندی به یک زن (تازه زنی که همسرشان است) را نشانه تحجر و عدم رشد فکری می دانند؛ همان هایی که هنر برایشان وسیله اسم در کردن جلوی آقایان و خانم های به اصطلاح روشن فکر و امروزی است، همان هایی که مجموعه شعر زیر 100 صفحه ای اِشان دست آویزی برای بالا بردن تعداد دوست دخترهایشان از سه تا به سی تا می شود و بس. به اصطلاح هنرمندان و روشنفکرنماهایی که چیزی جز بیماران روانی نیستند و خلق آثار هنری اشان فقط و فقط تخلیه عقده های روانی اشان است و در دفاع از این کار مدام عقاید فروید را بلغور می کنند بی آنکه بدانند فروید واقعا چه می گفته است و منظورش چیست.

متاسفانه این روزها زمانه آن قدر بد شده که حتی نمی خواهیم انگ خوب بودن را بپذیریم؛‌ درست خواندید! می گویم انگ چون اگر حالا جایی حرف از وفاداری به سبک نیومن (آن هم وقتی فرصت های زیادی برایت جور می شود) بزنی، بدون شک خودت را ضایع کرده ای. این طوری شده دیگه زمانه ما، کاری اش هم نمی شود کرد چون آنهایی که روزگارمان را این طوری کرده اند آن قدر در خود و نگرش های ابلهانه اشان غرقند که هیچ امیدی به هدایت آنها نیست. ببینید میزانِ ناامیدی چقدر است که منِ همیشه خوش بین، به اوج بدبینی رسیده ام. 

درگیر انجام کارها بودم و حسابی سرم شلوغ بود که امیر دوباره زنگ زد و گفت که بخش عمده ای از پرونده پل نیومن در ماهنامه فیلم به معرفی بیست نقش بزرگ نیومن در قالب تک نگاری های کوتاهی اختصاص دارد. فیلم لوک خوش دست هم به من رسید. خُب موهبتی بود که باید در مورد فیلم دست اولی مثل لوک خوش دست می نوشتم. از ساعت سه تا پنج بامداد، باز به تماشای لوک خوش دست نشستم... حالا ماهنامه سینمایی فیلم روی پیشخوان ها آمده است و این هشت مطلب را در آن نوشته ام و ترجمه کرده ام، مطالبی که صرفا ادای دین کوچکی به پل نیومن بزرگ است و بس. 

نوشته ها:

-          رستگار بالفطره (تک نگاری در مورد فیلم لوک خوش دست)

-          تا پای جان (مطلبی در مورد پل نیومن در مقام کارگردان)

ترجمه ها:

-          پالین کیل از نیومن و بیلیاردباز می گوید

-          یک دفعه می زد زیر خنده! (یادداشت رابرت ردفورد پس از مرگ نیومن)

-          منتقدِ خویش (نظر پل نیومن در مورد آثار خودش)

-          سربزنگاه (مصاحبه گراهام فولر با پل نیومن)

-          آخرین گفت و گوی باربارا والترز با پل نیومن

-          بی همتا؛ درست مثل بوگارت (نظر منتقدان و دوستان نیومن در مورد اسطوره بازیگری)

و این هم لینک فهرست مطالب شماره ۳۸۵ ماهنامه سینمایی فیلم.

پلک هایم دیگر یاری نمی کند. باید به خانه بروم و کمی استراحت کنم. من که همیشه هنرجو بوده ام و به این عنوان افتخار می کنم. نه می خواهم هنرمند باشم و نه روشنفکر که آن قدر از این دو واژه سواستفاده شده که دیگر در حد لکه ننگ شده اند... همین چند دقیقه پیش دسی دی ناردو، شاعره و دوست کانادایی ام، ایمیل داده بود که می خواهد مقدمه ای بر مجموعه شعرش بنویسد و می خواهد نام من را به عنوان مترجم آثارش به فارسی در آن ذکر کند. پرسیده بود که چه عنوانی برای من به کار ببرد. خواهش کردم که بنویسد Freelance Art Journalist. خلاص! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 5:18 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

The Original Hustler Gone at 83

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

باید که دوباره ببینمت

   

* تا ویژه نامه عید فطر که قرار است دو روز مانده به عید دربیاید همشهری جوان منتشر نخواهد شد.

* این هم لینک صفحه ای که برای فیلم شب های زغال اخته یی من در روزنامه اعتماد درآوردیم.

  باید که دوباره ببینمت *

(یادداشتی بر شب های زغال اخته ئی من)

جواد رهبر

دست آخر گذر بیشتر شخصیت های «شب های زغال اخته ئی من» به عالم پر رمز و راز اشک می افتد. الیزابت (نورا جونز) که از طریق جرمیِ کافه دار (جود لا) به خیانت یارش پی برده، پشت پیشخوانِ کافه با همراهی تِم فیلم «در حال و هوای عشق» (ونگ کار وای، 2000) می گرید؛ آرنی (دیوید استراتیرن) حالا که زنش سو لین (راشل وایز) تیر خلاص را به او زده، در گوشه ای می نشیند و زار می زند. لسلی (ناتالی پورتمن) با دیدن لباس های برجا مانده از پدر بر روی تختِ بیمارستان، مرگ او را باور می کند و به جز گریه تسکینی برای دردش نمی یابد. «شب های زغال اخته ئی من»، با تمامی بازیگران سرشناسش و حضور نورا جونز در اولین نقش سینمایی اش و حتی با وجود اینکه به زبان انگلیسی ساخته شده، یک فیلم ونگ کار وایی تمام عیار است.

فیلم با صدای لطیف و گوش نواز نورا جونز شروع می شود که در ترانه «قصه» می خواند که نمی داند داستانش را از کجا شروع کند چون قصه ای را که می خواهد تعریف کند بارها روایت شده است. بعد عنوان بندی فیلم بر روی نماهایی از غرق شدن پایِ زغال اخته در خامه رقیق و بستنی آب شده ظاهر می شود. کم کم گرمای صدای جونز و حرارت رنگ های گرم درهم می آمیزد و در این میان ناگهان نام فیلم با حروف بزرگ و به رنگ آبی بر روی پس زمینه ای تیره ظاهر می شود. بی درنگ تصویر به حرکت سریع و پرسر و صدای قطاری شهری کات می خورد. از همان سکانس های ابتدایی فیلم مولفه های سینمای کار وای هویدا می شوند. دوربین کار وای به شیوه های بدیع خودش به جاهایی سرک می کشد که گذر کمتر کسی به آنجاها می افتد. سینمای کار وای دغدغه بررسی روابط و احساسات انسان هایی را دارد که در دل مظاهر تمدن عصر مدرن – و یا شاید هم عصرهای پس از آن – زندگی می کنند و هنوز شدیدا درگیر احساسات اشان هستند. همین عشق و علاقه کار وای به این دو موضوع است که باعث می شود فیلم هایش هر از گاهی یادآور سینمای میکل آنجلو آنتونیونی باشند. حرف اول و آخر اغلب فیلم های اسم و رسم دار کار وای را احساس و فرایند به وجود آمدن آن می زند. مثلا در «سریع السیر چانگ کینگ» ( 1994) و «در حال و هوای عشق» قدم به قدم و مرحله به مرحله شکل گرفتن احساسات متقابل در وجود دو انسان را به تصویر می کشد. در «شب های زغال اخته ئی من» هم سوای نوآوری های سمعی و بصری سینمای کاروای – که حالا دیگر برای تماشاگران ثابت اش کمی تکراری به نظر می رسد– روابط احساسی بین انسان ها حرف اصلی ماجراست. پس حق با جونز است که در ترانه اش می خواند قصه ای را که می خواهد بگوید بارها تعریف شده؛ کار وای می خواهد باز هم از عشق و احساس سخن بگوید.

الیزابت (نورا جونز) غم خیانت یار را با درددل کردن و گذران شب هایش در کافه جرمی التیام می بخشد اما به قول خودش از ترس اینکه به این روند عادت کند – و یا شاید از هراس وابستگی عاطفی به جرمی – از نیویورک می گریزد و شهر را به مقصد هرکجا که خوش آید ترک می کند. پیش از عزیمتش، ایستاده پای پنجره محبوب سابق چنین می گوید: "چه جوری می شود به کسی که نمی توانی زندگی ات را بدون او تصور کنی، بگویی خداحافظ؟ من نگفتم خداحافظ! هیچی نگفتم. راهم را کشیدم و رفتم." الیزابت اول به ممفیس می رسد و در کافه محل کارش با آرنی، پلیس الکی شهر، آشنا می شود که زنش سو لین او را ترک کرده و آرنی هم چنان در طلب بازگرداندن اوست. اما سو لین آب پاکی را روی دست او می ریزد که دیگر برنخواهد گشت. تنها پس از مرگ تراژیک آرنی است که متوجه می شویم سو لین از او متنفر نبوده و تنها خواسته اش این بوده که آرنی او را به حال خودش رها کند تا او بتواند زندگی تازه ای آغاز کند. الیزابت، که از طریق کارت پستال های بی آدرسش ارتباطش را با جرمی حفظ کرده، به آریزونا می رود و در آنجا با دختری قمارباز به نام لسلی آشنا می شود. لسلی از پدرش فراری و پدر در طلب دیدار اوست. پدر تمام بدی ها و نافرمانی های دختر را می بخشد و او را می خواهد و دختر از دست او می گریزد و تنها زمانی که مرده به سراغش می رود. الیزابت قدم در اودیسه ای گذاشته که طی آن و در برخورد با این دو رابطه درس های بسیاری می گیرد. اول اینکه از رابطه آرنی و زنش می فهمد که زمانی که کسی تو را نمی خواهد باید رهایش کنی تا برود و بعد خودت زندگی جدیدی آغاز کنی. این کاری است که آرنی از پس انجام آن برنمی آید. لسلی هم به واسطه اعتیادش به قمار و قولی که به او می دهد، درس هایی در باب شانس و اعتماد به او می آموزد. زندگی الیزابت به سه مرحله تقسیم می شود: ترک نیویورک، در جست و جوی مفهوم زندگی در سفر و بازگشت به نیویورک؛ بازگشتِ الیزابتی که دیگر الیزابتِ سابق نیست. وقتی الیزابت به نیویورک برمی گردد با آپارتمان خالی یار سابقش رو به رو می شود. حالا بخشی از وجودش تخلیه شده و پذیرای مهمان جدیدی است. جرمی، که او هم روزگاری با یار روس اش احساس مشابه ای را تجربه کرده، جای الیزابت را در کافه اش رزو کرده است. حالا این دو یکدیگر را یافته اند.

طرح داستانی فیلم، همراه با دیالوگ های جذاب و دوست داشتنی اش، مدور است و به سفری می ماند که از نیویورک آغاز و به همان جا هم ختم می شود و طی آن الیزابت به مکاشفه ای در باب روابط انسانی دست می زند. حتی کار وای در مورد استفاده از صدای جونز هم شیطنتی می کند و فقط در عنوان بندی های آغازین و پایانی از ترانه های جونز استفاده می کند و در حین مکاشفه الیزابت از ترانه های بلوز و سول و حتی نوای موسیقی گوش نواز گوستاوو سانتائولالا استفاده می کند انگار که الیزابت محو جهان شگفت انگیز اطرافش است و نمی تواند بخواند. این بار هم کار وای در استفاده از موسیقی گُل کاشته و فقط اوست که می تواند این قدر خوب از صدای جونز استفاده کند. هر چه باشد کار وای عاشق موسیقی کلاسیک و مدرن غربی است و از این نظر یادآور ویم وندرس است. کار وای – که اسم فیلم اولش یعنی «همین طور که اشک ها جاری می شود» (1988) را از اسم ترانه گروه انگلیسی رولینگ استونز  گرفته – این بار صدای ارژینال و نوای موسیقی جز نورا جونز را که یادآور خوانندگان قدیم است، به خوبی در فیلمش می گنجاند و از شمایل خواننده جوان و به دور از حاشیه عصر ما در نقش الیزابت بهترین بهره را می برد؛ دختری معصوم که با حقایق دنیای وحشی رو به رو می شود و به مرور توانایی مقابله با زندگی و پذیرش رویدادهای آن را کسب می کند.

اما کار وای با همکاران جدیدش فیلمی ساخته که کمی هم نگران کننده از آب درآمده؛ آن هم به دلیل تکنیک های تصویر برداری و تدوین اش است که حالا، پس از تماشای بیشتر آثار او، راحت می شود آنها را پیش بینی کرد. می ماند محتوای داستانی فیلمش که به لطفِ شرقی بودن مولفش هنوز لطیف و سرشار از احساس است. محض نمونه ببینید: جرمیِ کافه دار، انسان ها را با غذایی که سفارش داده اند می شناسد نه با اسمشان؛ جرمی دلش نمی آید میز و صندلی های جدیدی برای کافه اش بخرد چون به قول یار سابقش احساساتی است. همین جرمی است که دوربین محافظ کافه اش در حکم دفتر خاطراتش است و نوار آخرین شب حضور الیزابت را آن قدر دیده که دیگر قابل استفاده نیست. یا باز هم همین جرمی است که کلیدهای تمام دلشکستگان را نگه می دارد تا مبادا درهایی برای همیشه بسته بمانند و فقط زمانی آنها را دور می ریزد که دیگر انگار تمام درها به روی او – و شاید هم دیگران - باز شده اند.

الیزابت و جرمی این چنین یکدیگر را می یابند؛ یکی می رود و برمی گردد و دیگری می ماند و انتظار بازگشت او را می کشد. این دو می آموزند که برای کنار آمدن با گذشته و پذیرش آینده باید که یکسره مهیا شوی. الیزابت در پایان قصه اش، ارزش حضور جرمی در آن طرف خیابان را می فهمد و از گذشته می گذرد و حال – و شاید آینده – را در آغوش می کشد. در «شب های زغال اخته ئی من»، کار وای زوجی عاشق و محجوب، درست مثل زوج های عاشقانه های کلاسیک تاریخ سینما، خلق می کند؛ همان زوج هایی که مدتها بود دلتنگ اشان بودم. شاید وقتش شده باشد که ما هم کمی ماجراجویی کنیم. دفعه بعد که گذرمان به کافی شاپ افتاد بهتر است به جای پایِ سیب، پایِ زغال اخته سفارش بدهیم.

* نام ترانه ای از نورا جونز با ترجیع بند: "دست خودم نیست / باید که دوباره ببینمت."

 منبع: روزنامه اعتماد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

طعم تلخ «شیرین» در کام تماشاگران

  * نکته: صفحه سینمای امروز دوشنبه در روزنامه اعتماد را از دست ندهید که ضرر خواهید کرد..

از قضا مثل اینکه سایت روزنامه مشکل پیدا کرده و بالا نمی آید. برای همین نمی توانم لینک مطلب های صفحه سینمای جهان روز دوشنبه (۱۸ شهریور) را اینجا برایتان بگذارم. اما قول می دهم اگر سایت تا آخر هفته روبه راه نشد خودم کل صفحه را اسکن کنم و لینکش را برایتان بگذارم تا مطالب را بخوانید: یادداشت من و یادداشت نوید غضنفری بر فیلم شب های زغال اخته یی من (وونگ کاروای، ۲۰۰۷) و دو گفتگو با نورا جونز و کاروای که خودم ترجمه کرده ام... 

                  

از عباس کیارستمی زیاد گفته ایم و درباره اش زیاد هم شنیده ایم. این روزها «شیرین»، تازه ترین ساخته اش، در شصت و پنجمین دوره از جشنواره معتبر ونیز سروصدای بی سابقه ای به پا کرده است؛ تا آنجا که تماشاگران تابلویی تحت عنوان "پول ما را پس بدهید!" در حاشیه جشنواره نصب و پول خود را طلب کرده اند. این اتفاق، که یک مرتبه مرا یاد واکنش تماشاگران تئاترهای روزهای  اوج مکبت دادائیسم در فرانسه انداخت، از چند بُعد قابل بررسی است؛ اول اینکه آیا کیارستمی تماشاگرها را (که روزی از علاقه مندان فیلم های او بودند) از یاد برده است و دوم اینکه اصلا اثری مثل «شیرین» را باید با چه معیارهایی سنجید و بررسی کرد. (در این باره ایده ای دارم که به زودی در یادداشتی درباره کیارستمی مطرح اش خواهم کرد) «شیرین» فیلمی است به مدت زمان نود و چند دقیقه که در طول آن شما چهره مبهوت و گریان صد و خرده ای از هنرپیشگان زن سینمای ایران (و استثنائا ژولیت بینوش) را می بینید که در حال تماشای فیلمی براساس قصه خسرو و شیرین هستند که ما هیچ گاه حتی یک نما از آن را هم نمی بینیم و تنها صدای راویان قصه را می شنویم...

                                 

در شماره 62 هفته نامه شهروند امروز (که از امروز روی پیشخوان ها آمده) یادداشت کوتاهی درباره واکنش های تماشاگران و منتقدان به ساخته جدید کیارستمی در جشنواره ونیز نوشته ام که حاوی ترجمه نظر چند منتقد سرشناس درباره این اثر هم هست. عنوان یادداشت هم همین است که اینجا نوشته ام: طعم تلخ «شیرین» در کام تماشاگران.

*****

من «هنکاک» ابرقهرمانی الکلی هستم

        

هفته نامه همشهری جوان هم که شکر خدا هنوز پابرجاست و در شماره 182 آن (که چند روزی است روی پیشخوان ها آمده) مطلبی درمورد ویل اسمیت نوشته ام و یک فیلم شناسی جمع و جور برای این ابرستاره سینمای امریکا درآورده ام. نوید غضنفری هم یاداشتی جذاب و شیرین برای فیلم تازه اسمیت یعنی «هنکاک» نوشته که نیمه اول آن را خیلی دوست دارم خصوصا افتتاحیه فیلم را که فقط باید ببینید و تعریف پذیر نیست...

 

* راستی اگر یادتان باشد چند وقت پیش در هفته نامه همشهری جوان با دوستان پرونده ای برای «شوالیه تاریکی» و پدیده بت من درآورده بودیم. حالا بچه ها مطالب را به اضافه یک سری مطلب دیگر در بخش سینمای جهان سایت سینمای ما گذاشته اند. این هم لینک های دو مطلبی که من نوشته بودم: بت من های تاریخ سینماجوکری که خالقش را کشت  

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

بنوش به سلامتی "مرگ یک دلقک"

... به سلامتی "توقيف همشهری جوان"  

روزی روزگاری جان فرانكن‌هایمر از یول براینر نقل قول می‌كرد كه می‌گفت: روزهای خوبی توی دنیا داری و روزهای بدی. ولی یك چیز را همیشه مطمئن باش: هیچ كدام‌اش دوام چندانی ندارد.

               

                               «حالا کوهستان بروکبک تنها چیزئه که داریم...» *

هیث لجر بازیگر خیلی خوبی است؛ با همین پرونده جمع و جور هنری اش هم می شود به استعداد شگرف او در بازیگری پی برد. (یک صحنه در کوهستان بروکبک است که همیشه دلم می خواسته برای دوستانم تعریفش کنم و هیچ وقت هم این کار را نکرده ام. این بار هم نمی گویم) در موردش یک بار مفصل نوشتم؛ زمانی که مُرد و انصافا چقدر هم راحت و قشنگ مُرد... (همان مطلب هیهات یاغی آرام! را می گویم که خیلی هم دوستش دارم) در شماره 178 هفته نامه همشهری جوان به همراه دوستانم نوید غضنفری و صوفیا نصرالهی پرونده ای چهار صفحه ای در مورد شوالیه سیاهپوش (یا شوالیه تاریکی) درآورده ایم و من علاوه بر بت من شناسی، مطلب کوتاهی هم در مورد لجر و شاه نقشش در آخرین نقش کامل سینمایی اش یعنی جوکر نوشته ام. اول کار نوشتم که لجر بازیگر خیلی خوبی است؛ نوشتم است چون معتقدم حالا حالاها نقش آفرینی هایش در یادها باقی خواهد ماند. برای همین هم که شده به سلامتی بازي او در نقش جوکر (همان دلقک شيطان صفتِ فیلم شوالیه سیاهپوش) و مرگش، ترانه بزرگ Death of a Clown از گروه انگلیسی The Kinks را برایتان می گذارم تا دانلودش کنید و حین گوش دادن به آن همگی بنوشیم به سلامتی "مرگ یک دلقک".   

                         

شماره چهارمِ دوره جدید ماهنامه تازه {شماره مرداد و شهریور ۸۷ به سردبیری بهروز افخمی) روی پیشخوان ها آمده است و در این شماره با امیر قادری پرونده ای در مورد "تیتراژهای برتر تاریخ سینما" درآورده ایم. مطالبی که من برای این پرونده نوشته ام و یا ترجمه کرده ام از این قرارند:

-          تیتراژ فیلم: آغاز تا به حال

-          تیتراژهایی برای تمام فصول

-          تیتراژسازان بزرگ؛‌ سائول باس

-          تیتراژسازان بزرگ؛ موریس بایندر

-          مقایسه سائول باس و موریس بایندر

-          تیتراژسازان بزرگ؛ کایل کوپر

-          تیتراژسازان بزرگ؛ ریچارد موریسون

 

به نظر خودم که پرونده خوبی شده. از دستش ندهید.

 

* از دیالوگ های فیلم کوهستان بروکبک

 

* جدید: آرش حقیقی امروز در روزنامه اعتماد به قول خودش نقدی بر نقد من بر فیلم «یک بار» نوشته است. حیفم آمد این مطلب را نخوانید چون خیلی چیزها را روشن می کند. با اینکه از این کار متنفرم اما در حال تهیه جوابیه ای کاملا مودبانه و منطقی هستم که به امید خدا در صفحه سینمای جهان روزنامه اعتماد منتشر خواهد شد. تا آن زمان برای اینکه خودتان مطالب و موضع گیری ها را مقایسه کنید لازم است اول فیلم را ببینید و بعد این دو مطلب را بخوانید: 

- مطلب من در مورد فیلم «یک بار»

-مطلب آرش حقیقی در مورد نقد من بر فیلم «یک بار» 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

جانِ من حواس اتان به حيوان های انسان نمای اطرافتان باشد

نکته اول: شماره ۵۳ هفته نامه وزین "شهروند امروز" را ببینید که شش مطلب در مورد شش مجری پرسابقه شبکه های تلویزیون امریکا یعنی جانی کارسون، مایک والاس، دیوید لترمن، لری کینگ، اُپرا وینفری و جان استوارت در آن نوشته ام. (این شماره از هفته نامه یکشنبه ۱۶ تیر منتشر شد.)  

 

نکته دوم: سرانجام نسخه ای تر و تمیز از آگوئیره، خشم پروردگار شاهکار بی بدیل ورنر هرتزوگ یافتم تا بار دیگر فرصت دیدار مجددش فراهم شود. خوشحالم و شاد! و دلیل این شادی و خوشحالی را تنها کسانی می فهمند که یا قبلا این فیلم را دیده باشند یا بدانند این زوج هرتزوگ-کینسکی در دهه هفتاد چه شاهکارهایی که تحویل ما نداده اند... اگر این فیلم را ندیده اید فقط می توانم بگویم فیلم بسیار مهمی را از دست داده اید مثل این می ماند که اینک آخر الزمان را ندیده باشید. هر دو تا فیلم هم بدجوری بیننده را به قلب تاریکی روح و روان بشر می برند و در دل آن ظلمت نشان می دهند که انسان می تواند چه موجود هولناک و حیوان صفتی باشد. این روزها این دو شاهکار بيش از پيش برای ام محترم هستند چون به ام ثابت شده که در ته وجود بعضی از انسان ها خصایصی است که مجبورمان می کند از شر آن انسان نماها به آغوش حیوانات درنده پناه ببریم. آگوئیره، خشم پروردگار را ببینید تا متوجه بشوید چه می گویم و آن زمان شما هم مثل من بیشتر مراقب حیوان های انسان نمای اطراف خود خواهید بود تا کمتر از دست آنها آسیب ببینید. یادتان باشد که حیوان های انسان نما رحم و مروت ندارند و هم خود و هم شما را ویران خواهند کرد...

* برای یافتن اطلاعات بیشتر در مورد فیلم اینجا را هم ببینید بد نیست. 

 

نکته سوم: در شماره 173 هفته نامه همشهری جوان (که همین شنبه درآمد) در مورد آلبوم های گروه کولدپلی نوشته ام و همين جا دلم می خواهد بگويم که عاشق ترانه 42 از آلبوم جديد گروه يعنی زنده باد زندگی يا مرگ و تمامی دوستان اش شده ام. شما هم اين ترانه را بشنويد شايد که خوش اتان بيايد. ترانه ۴۲ از گروه کولدپلی         

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

مگر آنها به اسب ها شلیک نمی کنند؟

              

به جای مقدمه: (يکشنبه/ساعت سه بامداد پشت ميز اداره)

لستت (تام کروز) حالا که لویی (براد پیت) را خون آشام کرده از او می خواهد برخیزد و با چشمان خون آشامی اش این دنیا را ببیند. لویی بلند می شود و نظاره می کند: مسحور شده... جهانی را که می بیند در نظرش به طرز آشنایی بیگانه و غریب است. این بخشی از یکی از محبوب ترین فیلم های عمرم، مصاحبه با خون آشام: تاریخچه خون آشام (نیل جوردن، 1991)، است که هر جایی در موردش صحبت نمی کنم و امشب بلاخره در موردش حرف زدم و تکه ای از آن را رو کردم... صرف این که از این به بعد با چشمانم دنیایی را می بینم که در آن دیگر هلندی در جام ملت های اروپایش بازی نخواهد کرد...

 

باخت امشب هلند در برابر روسیه چندان دور از انتظار نبود. با تماشای آن بازی توفانی شاگردان گاس هیدینگ در برابر تیم سوئد می شد حدس زد که روسیه برای هلند مشکل ساز می شود به خصوص اگر هلند زمام بازی را در دست نمی گرفت (که نگرفت.) تمام آن شور و شوق تیم هلند برباد رفته بود و تیم هایی که بی در و پیکر بازی می کنند ته اش همین می شوند. شکست هلند (که نتیجه بازی بد بازیکنانش بود) مرا یاد داستان مردگان از جیمز جویس در مجموعه دوبلینی ها انداخت. (اصلا ولش کنید نمی خواهم از این داستان چیزی بگویم. باشد برای فرصتی دیگر. فعلا بقیه مطالب را ببیند.) فقط اين را بدانيد که هلند هميشه برای من هلند است بدون هيچ کم و بيش!    

***

۱ شماره 171 هفته نامه همشهری جوان از امروز روی پیشخوان دکه ها آمده. در صفحه سینمای این شماره به همراه نوید غضنفری مطالبی در مورد فیلم مایکل کلایتون درآورده ایم. من دو مطلب نوشته ام: یکی درمورد حاشیه های ساخت فیلم و دیگری در مورد سیدنی پولاک، بازیگر و یکی از تهیه کننده های فیلم. این چند خط صرفا آگهی ست وگرنه تماشای مایکل کلایتون آن قدر تجربه شیرینی بود که می شود خیلی بیشتر از اینها در موردش نوشت.

۲ سرانجام شمارش معکوس به ته اش رسید و سربازی ام، شکر خدا، تمام شد! این روزها سخت درگیر تکمیل کردن مدارک و کارهای تسویه حساب ام هستم تا کارت پایان خدمت را بگیرم. زود خبرهای تکمیلی را به اطلاع شما می رسانم و یادداشتی هم درباره این دوره خواهم نوشت. قول می دهم. از تمام دوستانم هم متشکرم که خیلی به ام لطف داشتند و از هر طریقی که ممکن بود پایان این دوره را به ام تبریک گفتند. مرسی.   

۳ راستی امروز روز اول فصل محبوب ام یعنی تابستان است. درباره این فصل هم حسابی خواهم نوشت... هر چه باشد فصل خودم است و در آن به دنیا آمده ام...   

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

برای نوید غضنفری آن هم در آستانه یک سالگیِ دوستی امان + خبری تازه

و این تازه اول راه است...

                         

شماره جدید هفته نامه همشهری جوان (شماره ۱۶۸) را از دست ندهید که همین دیروز درآمد و در آن یادداشتی به نام اشک ها و فریادها در مورد شان پن نوشته ام و در صفحه سینمای هفته نامه در کنار مطلب نوید غضنفری درباره شان پن منتشر شده است. این هم دومین میوه این دوستی است که داریم به یک سالگی اش نزدیک می شویم...  

                

               

 

اشک ها و فریادها

 

]جواد رهبر[

 

ترکیب کردن اعتراض و احساس یکی از ویژگی های خاص شان پن است. انگار دست خودش هم نیست و هر چقدر هم که تلاش کند باز نمی تواند وسط اعتراض هایش احساساتش را مهار کند. فراز و نشیب های احساسی اش غیر قابل پیش بینی است. در «رودخانه میستیک» (2003) به کارگردانی کلینت ایستوود، صحنه ای هست که شاید بهترین نمونه برای توصیف این ویژگی اخلاقیِ پن باشد. جیمی مارکوم (شان پن) کمی پس از پیدا شدن جسد دخترش، مغموم روی صندلی در حیاط پشتی نشسته است. دیو بویل (تیم رابینز) با احتیاط تمام می آید و برای نشستن کنار او اجازه می گیرد – از قرار معلوم در دنیای واقعی هم آدم وقتی کنار پن می پلکد باید خیلی احتیاط به خرج بدهد- و روی صندلی کناری می نشیند. جیمی سر درددل را باز می کند و با لحنی که نوک حمله اش به سوی خودش است می گوید: "دیو، دیگه راستی راستی داره از خودم بدم می آد. اون دختر کوچولوی من بود و من حتی نمی تونم واسه مرگش گریه کنم." و همین جاست که دیو با همان حجب و حیای همیشگی اش می گوید: "جیمی، حالا داری گریه می کنی." پن در زندگی شخصی و حرفه ای اش هم همین طوری رفتار می کند...

 

                  

                            

نمی دانم تیتری را که هفته نامه همشهری جوان برای افشین قطبی و در ستایش آن قهرمانی به یاد ماندنی اش با پرسپولیس زده بود دیدید یا نه؟ آره همان امپراشیر! را می گویم. جدا از این نوید غضنفری هم مطلب کوتاه و دلچسبی در مورد باب دیلن نوشته که اگر بروید اینجا (که روزنوشت هایش را در آن منتشر می کند) می توانید بخوانیدش. راستش همین جا بود که برای اولین بار به صورت مجازی با هم ارتباط برقرار کردیم. از قبل می شناختمش، از زمانی که یادداشتی بر فیلم تصادف در ماهنامه فیلم نوشته بود (شماره ویژه نوروز 1385) و در آن از ترانه شاید فردا از گروه استریوفونیکس (که روی تیتراژ پایانی فیلم است) یاد کرده بود... آغاز آشنایی ام آنجا بود و دلیل اش هم واضح بود چون تا آن روز هنوز به کسی برنخورده بودم که این گروه ولزی را که من از اولین آلبوم کارشان را دنبال کرده بودم بشناسد و حرفی در موردش بزند؛ این بود که شاد شدم و کلی هم ذوق کردم. سال پیش همین روزها بود که در سایت سینمای ما اولین کامنت ام را برای نوید گذاشتم. (دقیقا می شود ۳۱ خرداد ۱۳۸۶)

 

                                

 

این هم دلی مجازی حالا به لطف خدا ثمر داده است و میوه اش برای من گوارا و لذت اش افتخار برانگیز است. در همین شماره 167 همشهری جوان با نوید دو صفحه مطلب برای انیمیشن هورتون صدای یک هو می شنود! در آورده ایم که امیدوارم آغاز همان کاری باشد که مدنظر داریم... که اگر خدا یاری کند و ما هم حرکتی پیوسته، شک ندارم روزهای پرباری در انتظارمان است. هر چه باشد از قدیم گفته اند که بهترین راه پیش بینی آینده ساختن آن است. گوش شیطان کر و چشم حسود ترکیده، می سازیمش!

 

* یک چیز دیگر هم می خواستم بگویم که جایش همین جاست و وقتش هم همین الان است و آن هم این است که با پست قبلی و کامنت هایش خیلی صفا کردم (پست را بخوانید و کامنت هایش را ببینید لطفا) تا آن حد که روزی چند بار خدا را شکر کردم که این وبلاگ را دارم که در آن دوستان دیده و نادیده ام می آیند و نظرشان را حالا چه موافق و چه مخالف در مورد نوشته هایم می گویند. به همه اتان افتخار می کنم. دستت همه اتان درد نکند رفقای خوب من. پاینده باشید.        

 

* باز داشت یادم می رفت! دوستی چند وقت پیش این نکته ها را برایم فرستاده بود که چند باری آنها را خواندم و اینجا نوشتم تا شما هم بخوانید. همه اش در طول زندگی نه چندان طولانی مدتم به من ثابت شده است بی چون و چرا! به خصوص شماره اول و دوم و سوم...   

 

ياد گرفتم که

۱. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنيای احمقانه خويش خوشبخت زندگی کند.

۲. با وقيح جدل نکنم چون چيزی براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند.

۳. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود.

۴. تنهايی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجيح دهم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/09ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

تخته گاز! پیش به سوی پرتگاه!

 

مقدمه

     حقیقت اش را بخواهید تاکنون در این وبلاگ مراعات کرده ام و خیلی شور و شوق نسبت به آثار هنری و تجربیات زندگی نشان نداده ام. شاید بگویید این طور نیست و تا همین جایش هم خیلی زیاده روی کرده ام. باید بگویم اگر چنین نظری دارید پس لطفا باز هم همراه من باشید و ببینید قصد دارم از این به بعد چکار کنم. قرار است بزنم به سیم آخر و تخته گاز برم جلو. مثل هارولد که ته فیلم هارولد و ماد اثر هال اشبی از بیمارستان تا خود پرتگاه را تخته گاز و بدون کوچکترین وقفه ای راند و یک ضرب رفت ته پرتگاه. این جنون و انرژی سرشار حاصلِ خروج از یک تراژدی بشری و کنار آمدن با خودم است؛ این انرژی حاصل از رو راست بودن با خودم است که چنین بر در و دیوار اینجا کوبیده می شود؛ فریادی است سهمگین که پشت هر کسی را می لزراند هر چند ته اش کمی دل شکستگی و اندوه است؛ اما خب چه باک از آن دل شکستگی و اندوه که هر کسی که با موسیقی راک و به خصوص سبک گرانژ آشنا باشد می داند که احساس و منطق انسان به دو کفه ی ترازو می مانند که می توانند توازنی شیرین در جان و روان شخص به وجود بیاوردند. (بحث این توازن در عشق را هم در چند پست قبل نوشته ام.) از این به بعد نیروی سرشار و حاصل از این توازنِ همیشه حاضر است که این وبلاگ را می نویسد و برای ادای دین به موسیقی راک (که از پایه های وجودم است)، عکس کرت دونالد کوبین را برایتان گذاشتم، خواننده ی گروه نیروانا که در یادداشت خودکشی اش در ۲۷ سالگی، که سالگردش همین چند روز پیش بود، نوشت که "کورتنی، می دانم شوهر خوبی نبوده ام و برای دخترمان هم پدر خوبی نخواهم بود. این کار را می کنم تا شماها راحت باشید." و بنگ! خودش را ترکاند. همیشه به آنان که چنین صادقانه با خود کنار می آیند و مشکل اصلی را حل می کنند، غبطه می خورم هر چند با خودکشی موافق نیستم. سال پیش از کوبین نوشتم و هم چنین یادی کرده بودم از یکی دیگر از آن روراستان با خود، یعنی صادق هدایت. امسال نشد یادداشتی بهتر بنویسم هرچند هر دو بزرگ مرد بی نیازند از این چیزها. 

حالا از چندین آزمایش سر بلند بیرون آمده ام و جواب پاکی و صداقت و روراستی با خودم را گرفته ام و ضربه های روحی و روانی حاصل از یک اعتماد نابخردانه ام را کاملا کنار گذاشته ام. از این به بعد بری لیندون شما می گازد و می رود تخته گاز و می زند به سیم آخر. پس کمربندهایتان را ببندید و برای شروع قطعه ی "مسابقه ی نهایی" ساخته ی جک نیچه را بگذارید و گوش کنید. لازم است! آره خودش است همان موسیقی تیتراژ شاهکار اخیر کوئنتین تارانتینو یعنی ضد مرگ را می گویم.

 

این مقدمه قرار نبود چنین باشد و بیایم و از خودم تعریف کنم و راستش داشتم چند روز هم با خودم کلنجار می رفتم که این ایده را اینجا بگویم یا نه؟ بعد به این نتیجه رسیدم که آدم حق دارد هر از گاهی هم کمی از خودش تعریف کند و ارج و قرب خودش را بشناسد و بتواند به کارهای گذشته اش نظری بیفکند و آن وقت که دید اشتباهاتش جزئی است و تقصیرش کم، از کارهای مثبت و خوبی که کرده نهایت لذت را ببرد و برسد به زندگی اش که قبلا داشته. آدم به هر حال باید رو راست باشد با خودش. اصلا اگر نتوانی از خودت لذت ببری و با خودت کنار بیایی، چطور قرار است و انتظار داری دیگران از تو لذت ببرند؟ اول خودت و بعد بیشتر از خودت دیگران. مقدمه ی پست قبلی را ببینید. آندره ژید دقیقا همین را در مائده های زمینی اش می گوید. همه چیز از خودت شروع می شود و بعد به دیگران می رسد. خودت که خراب باشی فقط و فقط اسباب دردسر دیگرانی. همین و بس. و در نهایت خوش حالم که با خودم روراست بودم و هستم و اگر مددی از حضرت حق باشد که همیشه هست، خواهم بود. چون گفته اند که بدترین گناه آن است که به کسی که تو را راستگو می پندارد، دروغ بگویی. آدمی که خودش را راستگو می پندارد به خودش که دروغ نمی گوید. نه شما بگویید، می گوید؟

 

خب مدتها بود که چیزی ننوشته بودم و پست قبلی وبلاگ هم که جمع آوری یادداشت های قبلی بود. حالا چند وقتی است بهتر شده ام. یکی از دلایل اش موج مثبت انتشار پرونده ی فیلم سینمایی خانواده ی سیمپسون و مقاله ی شکوهِ تراژیک و کمیکِ زوج بودن در مجله ی فیلم بود که خب مجله ی تمام عمرم است و باید بی اغراق بگویم از کودکی تا به امروز با آن بزرگ شده ام. و هر دو هم کاری هم در کنار دوست گرامی ام، امیر قادری عزیز، بود. از آن موج های مثبت بود که حال آدم را خوب می کند. همین جا هم از تمامی دوستانی که به من لطف داشتند و یا به هر طریقی در مورد این دو کار ابراز نظر کردند، حسابی تشکر می کنم. دستتان درست رفقای من!     

 

یک اعتراف

 

     خب باز کمی حرف و حدیث پیش آمد و باز داشت زخم قدیمی سر باز می کرد اما نگذاشتم. باور کنید. آدم از یک سوراخ فقط یک بار گزیده می شود. خودم را کنترل کردم و در نطفه خفه اش نمودم اساسی. ببینید همین که دارم می نویسم نشانه ی آن است که به هیچ چیز دامن نزدم و باز هم نقشه ها نقش بر آب شد. عادت ندارم که حرفی را کش بدم، حرفم را می زنم و قضاوت را می گذارم به عهده ی شنونده. لزومی ندارد دنبال اش راه بیفتم و خودم را توجیه و حرف هایم را تفسیر کنم. شنونده ام باید عاقل باشد. این را هم که می نویسم دلیل اش این بود که یکی از خوانندگان وبلاگم، که کیلومترها دورتر از تهران زندگی می کند، خیلی سریع با اس ام اس واکنش نشان داد و از انر‍ژی فراوانی که مقدمه دارد حرف زده بود. هم خوشحال شدم و هم سریع رفتم دوباره مقدمه را خواندم. اگر دیگران از آن انرژی گرفته اند، به کار خودم هم باید بیاید و از شما چه پنهان حسابی هم به دادم رسید. این را نوشتم تا از خودم تشکر کنم بعد از یک عمر زندگی و آن هم برای اولین بار. مرسی بری لیندون. ایام به کامت باد رفیق!      

 

و حالا خود پست

 

* این مطلب را در سایت سینمای جهان (از مجموعه سایت های سینمای ما) بخوانید.      

 

 

                           چارلتون هستون (بن حور)

 

                                      لشکر ال سید بی فرمانده نمی مونه

  

     همین چند روز پیش بود که داشتم به دوستی که زنده و مرده بودن سینماگران برایش چندان توفیری نمی کند، می گفتم خدا رحم کند به ما امسال که از همین بهارش ته اش پیداست و او هم با تعجب به من نگاه کرد که یعنی مگه چی شده؟ خب برای اینکه کمی عمق فاجعه را نشان بدهم و از دلتنگی های این روزها بگویم، تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که رویدادهای حدود یک ماه پیش را دوره کنم.

 

هنوز سال جدید ما شروع نشده بود که آنتونی مینگلا در 54 سالگی و یک هفته پس از عمل جراحی اش خونریزی کرد و رفت. تا آمدیم خبر را هضم کنیم و به خودمان بیاییم و سکانسی از «بیمار انگلیسی» (1996) را به یادش دوباره تماشا کنیم، آرتور سی کلارک در 90 سالگی رفت تا دلمان هوای همکاری جاودانه اش با استنلی کوبریک سر فیلم «2001: یک اودیسه ی فضایی» (1968) را بکند. درست در همان روز بود که مرگ حتی دست از سر مردی برای تمام فصول هم برنداشت و پل اسکافیلد را در 86 سالگی از ما گرفت. داشتیم خودمان را به این روند عادت می دادیم و به نبودن نقش آفرین یکی از ستودنی ترین شخصیت های عمرمان خو می کردیم که خبر آمد جیب بر خیابان جنوب، ریچارد ویدمارکِ 93 ساله، را هم از دست دادیم. گفتیم خوب دارد اوضاع کمی آرام می شود اما نه مثل اینکه قرار نبود به این زودی ها روی آرامش را ببینیم؛ این بار نوبت رسید به نویسنده ی فیلم نامه ی اسکار برده ی فیلم «دادگاه نورنبرگـ» (1961) یعنی ابی مان 80 ساله که دست بر قضا، ویدمارک هم در آن فیلمِ استنلی کریمر بازی می کرد. مان را به خاطر یک چیز دیگر هم می شناختیم و آن شخصیت تلویزیونی معروف زمان های قدیم یعنی کوجک است که نقشش را تلی ساوالاس بازی می کرد. مان نویسنده و تهیه کننده ی بخش هایی از این مجموعه ی تلویزیونی بود. مجموعه ای که اگر حتی بخشی از آن را ندیده باشیم، تعریف اش را از مردان و زنان قدیم زیاد شنیده ایم. دیگر کمی عادت کرده بودیم ولی خوب نفر بعدی خیلی ملموس تر از آنچه بود که فکر می کردیم. خبر رسید ژول داسن، کارگردان «توپکاپی» و «ریفی فی»، هم از بین ماها رفته که خب محض نمونه در فیلم «شب و شهر» او، ریچارد ویدمارک نقش اول را دارد. چه تصادفاتی! کار دنیاست دیگر. البته به جز مینگلا، بقیه سنشان بالای 80 بود و مرگشان چندان دور از انتظار نبود و چندان هم غافلگیر نشدیم ولی باز هم یکی دیگر رفت و این بار یکی از آنهایی رفت که چه بخواهیم و چه نخواهیم حسابی با فیلم هایش خاطره داریم. دوستی می گفت هنگام تماشای بخش یادبود درگذشتگان در مراسم اسکار همیشه اشک در چشمانش جمع می شود. از حق نگذریم واکنش این دوستمان خیلی هم بی ربط نیست، هر چه باشد برای آنان که روزگارانی را با این چهره ها سپری کرده اند، همین که بدانند آنها دیگر نیستند، غم انگیز است.     

 

****

 

کلاس دوم راهنمایی که بودم به اصطلاح نماینده ی مدرسه ای که می رفتم شدم تا در مسابقه ی علمی مدارس در سطح شهرستان شرکت کنم. روز قبل از امتحان، آقای تاجیک ناظم امان (که هر کجا هست خدا حفظش کند) آخرین توصیه های لازم را به من کرد و خیلی تاکید کرد که می توانم برای مدرسه امان افتخار آفرین باشم. راستش من هم برای شرکت در مسابقه بسیار هیجان زده و کمی هم جو گیر شده بودم و البته این حس فقط تا زمانی دوام داشت که رسیدم خانه و دیدم برادرم مسعود فیلم «بن حور» را کرایه کرده و آورده خانه. آن زمان ها تازه ویدئو آزاد شده بود و فیلم راحت تر پیدا می شد و تماشای آنها خیلی می چسبید و حسابی مزه می داد. من هم که مدتها بود تعریف فیلم را از این طرف و آن طرف به ویژه از سمت پدر و مادرم، که دومی همیشه از تعداد دفعات زیادی که مجبور شده بود فیلم را در سینما ببیند گله می کرد، شنیده بودم، چشم شما روز بد نبیند قید امتحان را زدم و با هیجانی وصف ناپذیر یک بار فیلم را شب با خانواده دیدم و یک بار هم صبح، دقیقا زمانی که رقیبانم در حال پاسخ دادن به سوالات مسابقه ی علمی بودند، محو تماشای این شاهکار ویلیام وایلر شدم. فردا البته چهره ی ناظم امان دیدنی بود زمانی که به او گفتم "حالمان خوب نبود، آقا! نتونستیم بریم مسابقه." خوب دروغ هم که نگفته بودم، حالم خوب نبود دیگه! راستش از اوج هیجان و شادی هیچ حالم خوب نبود. حالا سال ها از آن روز گذشته و نسخه ی دی وی دی فیلم آمده و به زودی هم احتمالا نسخه ی بلو ری اش را در دست خواهیم گرفت اما وقتی می شنوی، چارلتون هستون از دنیا رفته، بی مقدمه و یک ضرب می افتی یاد آن روز و چهره ات می شود مانند چهره ی آنتون ایگو وقتی که راتاتویی رمی را خورد و  پرت شد به دنیای کودکی اش. هستون که می میرد یاد آن روز در نوجوانی ات می افتی و یک دفعه غم تمام وجودت را می گیرد.

 

بابا هنوز هم وقتی جلویش مثلا می گویم چارلتون هستون و لی ماروین، یک جوری نگاه می کند به آدم که یعنی تو را چه به این اسم ها! اینها مال ما هستند، هنرپیشه های عصر ما هستند، ستارگان روزهای جوانی امان. حق با اوست. هستون و ماروینی که او و هم عصرانش شناخته اند ما هیچ زمان نخواهیم شناخت. بر روی پرده، بزرگ و استوار. حالا که می فهمد هستون هم مرده است، فقط آهی می کشد و حسابی می رود تو فکر. ته چهره اش می شود خواند که دارد به چی فکر می کند؛ به روزی که باز دست مادرم را گرفته بوده و خدا می ماند برای بار چندم، دوتایی رفته بودند به تماشای چارلتون هستون و یول براینر در «ده فرمان»، به «بن حور» فکر می کرد و رفقایی که با هم بارها آن را از سر تا ته تماشا کرده اند، به سکانس ارابه رانی و به دوبله ی عالی فیلم، یاد «ال سید» می افتد که حتی پس از مرگ هم اجازه نداد لشکرش بی فرمانده بماند. کمی که دقیق نگاه کنیم متوجه می شویم که همه امان همین طوری هستیم. تا می شنویم کسی از اهالی سینما و هنر رفته بی درنگ یاد خاطراتی می افتیم که با آن آثار هنری داشته ایم و رنگی که آن آثار بر زندگی امان زده اند. مثلا هستون می دانی یاد چی می اندازد من را؟ یاد «ده فرمان» که در ویدئوی فیلم کوچیک دیده ام آن را و هنوز هم دی وی دی اش را نگذاشته ام ببینم تا مبادا روی آن خاطره ی شیرینش که در ذهنم دارد خط بیفتد. یاد آن روزی که برادر دیگرم سعید از مهمانی یکی از دوستانش برگشت و گفت آنجا فیلم «سیاره ی میمون ها» (1968) را دیده اند و من که از نظر آنها سن کمی داشتم تمام غم دنیا ریخت روی دل و جانم که چرا نتوانسته ام ه آن مهمانی بروم و آن فیلم را ببینم. به یاد «رنج و سرمستی» (1965) که کارول رید عزیز آن را  ساخته و هستون در آن میکل آنژ است و در همین حال مزه ی شیرین خواندن رمان ایروینگ استون هم دوباره می آید زیر زبانم. یاد «سرگرد دندی» (1965) پکین پا و هستون اش؛ «نشانی از شر» (1958) که مثلث دوست داشتنی اورسون ولز، چارلتون هستون و جانت لی اش همیشه در این شاهکار نوار محترم و شامخ است. یاد خیلی چیزهای دیگر می افتد آدم اما به هر حال روزگار است دیگر و از قدیم گفته اند مرگ حق است. هر چند این وسوسه های بودن و نبودن چیزی از آن خاطرات کم نخواهد کرد. آن خاطرات گوشه و کنار ذهن امان پرسه می زنند و با وجودشان قلبمان را روشن می سازند. هر چه باشد به قول شازده کوچولو دانستن اینکه آدم یک دوست روباه دارد هم خودش خیلی عالی و فوق العاده است. حالا گیرم ما هیچ وقت این آدم ها را ندیده باشیم و یا حتی دیده باشیم اصلا چه فرقی می کند؟ جای آنها در گنجینه ی خاطراتمان جاودانه است و نکته اش صد البته همین است دیگر.

 

هستون مثل یک کوه بود، استوار و با چهره ی عقاب وارش صلابتی بی نظیر داشت. انگار فقط برای خلق این نقش ها روی پرده ی سفید بزرگ به این دنیا آمده بود. آمده بود تا تصویری جاودان از خود بگذارد و برود. کارهای سیاسی و اجتماعی به او نمی آمد و برازنده اش نبود. کاش هیچ وقت هم سراغ این جور چیزها نمی رفت. حالا هم که رفت مهم نیست هنوز هم نیست، تصاویری که از هستون در ذهنمان نقش بسته و در آینده آنها را به یاد خواهیم آورد، موسی (ع)، بن حور، ال سید، سرگرد دندی و میکل آنژ است.

 

****

 

راضی نشد که نشد. با اینکه دیر وقت بود و هر دو حسابی خسته بودیم، بابا باید خیال اش از این موضوع راحت می شد که هنوز حال کرک داگلاس خوب است و فعلا مشکل خاصی وجود ندارد. بعد از اینکه آن عکس داگلاس میان سال را در گوشه صفحه ی آی ام دی بی دید، لبخندی بر لبان اش نقش بست و آرام رفت. خیال اش راحت شد که هنوز اسپارتاکوس هست، هنوز ونگوگ هست و از همه مهم تر هنوز راه های افتخار جلوی چشم داگلاس و تمام انسان ها گشوده شده است... راه هایی که ختم به گور می شود...     

 

مطمئن نیستم، شاید چندتا از اسامی را هم من جا انداخته ام و شاید هم در چند روز آتی خبرهای بیشتری بیاید ولی هرچه هست همین دیروز خبر آمد که باب دیلن کبیر پولیتزر افتخاری دریافت کرده. خبری بود شادی آور و ما هم شاد شدیم به رسم روزگار. رسم روزگار که همه اش غم نیست. شادی هم دارد طبیعتا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/21ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

برگمان را بکش! (چه فرقی می کند در چند جلد؟)

                                      

  

 صحنه هایی از پیوند اینگمار برگمان و هالیوود

 یا

بخشی از آنچه که همیشه می خواستید درباره ی «تخم مار» بدانید ولی از پرسیدنش طفره می رفتید

 

     پرسونا: «تخم مار» (1977) حاصل یک اپیدمی است؛ اپیدمی قماری که دامن بیشتر کارگردانان بزرگ اروپایی را گرفته است. منظورم همان قمار ورود به دنیای انگلیسی زبان و یا استفاده از بازیگران خارجی ست. طبیعتا در این قمار دسته ای پیروز می شوند و گروه دیگر بدجوری می خورند زمین. در این میان بعضی ها هم می بازند ولی دست کم از این خوشحالند که بازنده ی بزرگی نبوده اند؛ مثلا فیلم انگلیسی میکل آنجلو آنتونیونی، «اگراندیسمان»، از آن قمارهای درخشان تاریخ سینماست؛ یا حضور جک نیکلسون در «حرفه: خبرنگار» هم برگ زرین هم کاری هایی از این دست است. اما خب در اکثر مواقع فیلم هایی که به این ترتیب ساخته می شوند فاصله ی محسوسی از دنیای اصلی و شاهکارهای فیلم ساز اروپایی دارند. حتی ورود یک بازیگر خارجی هم ممکن است بر کیفیت کار تاثیر بگذارد مثل ریچارد هریس در «صحرای سرخ» آنتونیونی، که بیشتر از آنکه به ارتقای فیلم کمک کند به آن ضربه می زند یا حضور دونالد ساترلند در «کازانوا»ی فلینی که هر چقدر هم که بخواهیم با سعه ی صدر در مورد بازی اش قضاوت کنیم به این نتیجه می رسیم که در حد و اندازه های مارچلو ماسترویانی نیست. در حین مواجه شدن با «تخم مار» هم چنین اندیشه هایی به ذهنمان هجوم می آورد. با خودمان می گوییم نکند فیلم وسوسه ای باشد هوس آلود برای ورود به دنیای پر مخاطب انگلیسی زبان که البته حاصلی جز فرزندی ناخوانده نداشته که حالا وبال گردن پدر و مادرش شده است. یا با یادآوری این نکته که اینگمار برگمان مجبور بوده چنین قراردادی را قبول کند پیش خود می گوییم که «تخم مار»‌ فیلمی است که از سر اجبار و درماندگی ساخته شده. با این نگرش می شود نقاط ضعف فیلم را توجیه کرد و حتی می توانیم از کنار این نکته هم بگذریم که فیلم ماکس فون سیدو و ارلاند یوزفسون ندارد.

 

فریادها و نجواها: اگوست استریندبرگ فعلا رفته تعطیلات. برگمان در همان بدو ورودش به دنیای انگلیسی زبان، برای طبیعی تر شدن کل ماجرا سنگ تمام گذاشته است. شاید هم می خواسته از پوسته ای که در سوئد دور خودش کشیده بود بیرون بیاید. از شکسپیر سوئد به ویلیام شکسپیر انگلیسی می رسد و نام فیلم را از نمایشنامه ی سترگ او یعنی ژولیوس سزار می گیرد؛ از همان خطابه ی مشهور بروتوس درباب ژولیوس سزار: " پس او را چنان تخم ماری پندارید / که شکسته شده و لطافتش زیان آور گشته است؛ / و در همان پوسته او را بکشید."

 

فلوت سحرآمیز: فیلم با موسیقی جز شروع می شود. اما نگران نشوید شما در حال تماشای فیلمی از برگمان هستید که شاید نغزترین استفاده ها از موسیقی باخ را در آثار او شنیده ایم.  

 

سکوت: پس از جست و جوهای متعدد بلاخره نقش آبل روزنبرگ به دیوید کارادین می رسد. سر راست ترین تصویری که از او به یاد می آوریم در هیبت بیل در دو فیلم «بیل را بکش» (جلد اول و دوم) ساخته ی کوئنتین تارانتینو است. در مورد حضور کارادین در فیلم، از هر چه بگذریم از آن حکایت ِ معروف درباره ی ناسازگاری های بازیگران امریکایی نمی توان رد شد. اول که قرار بوده داستین هافمن برای ایفای نقش آبل روزنبرگ دعوت شود که نپذیرفته است. حالا که به فیلم نگاه می کنیم و هافمن را به جای کارادین متصور می شویم، با خود می گوییم: "خوب شد داستین هافمن نیامد." ناسازگاری ها و بداخلاقی های هافمن هم که بر کسی پوشیده نیست و حتی در چند مورد هم گویا کارادین دم از ناسازگاری زده است که به سلامتی حل و فصل شده است. یکی از آن موارد زمانی است که طبق برنامه مجبور می شوند اسبی را جلوی دوربین بکشند تا درماندگی مردم آلمان را در بحران تورم جمهوری ویمار در سال 1923 به نمایش بگذارند. دیوید کارادین می گوید که اگر این کار بکنید دیگر نه من و نه شما. برگمان کوتاه می آید و اسب را دور از چشم دوربین می کشند اما در فیلم جسد اسب و دستان مرد فقیری را می بینیم که  دل و جگر اسب را به سمت کارادین دراز می کند. از همه چیز که بگذریم بازی روزگار گویی با برگمان سر شوخی داشته است. کارادین از قضا متولد هالیوود واقع در ایالت کالیفرنیا است. ای دل غافل.

 

مصائب آنا: در سال 1976، اینگمار برگمان از دست ماموران مالیاتی سوئد فرار می کند و یک راست می رود کالیفرنیا سراغ تهیه کننده ی سرشناس دینو دو لورنتیس. از قرار معلوم از دل همین دیدار است که برگمان کارگردانی «تخم مار» را می پذیرد و قراردادی در همین زمینه امضا می شود. به این ترتیب «تخم مار» تبدیل می شود به تنها فیلم هالیوودی برگمان و پس از «تماس» می شود دومین فیلم انگلیسی زبان او.  

 

توت فرنگی های وحشی: خود برگمان هم زمانی که با حسرت از قدم زدن آندری تارکوفسکی در دل رویاها یاد می کند،‌ در مورد خودش چنین می نویسد: "فقط چند بار موفق شده ام به درون بخزم. اغلب تلاش های آگاهانه ی من با شکست گیج کننده ای پایان یافته است – تخم مار، تماس، چهره به چهره و امثال آن. (اینگمار برگمان، فانوس خیال،‌ ترجمه ی مهوش تابش و مسعود فراستی؛ هرمس، 1385)  

 

شرم: اکثر طرفدارانش معتقدند که «تخم مار» به اصطلاح برگمانی نیست و برخی هایشان هم از آوردن نام چنین فیلمی در پرونده ی برگمان شرم دارند. اما قضیه خیلی ساده تر از این حرف هاست. شاید فیلم از شاهکارهای برگمان فاصله ی زیادی داشته باشد اما باید به این نکته هم توجه کرد که اگر به انتظار فیلمی چون «پرسونا» یا هر کدام از فیلم های سه گانه ی «سکوت خدا» به سراغ فیلم بروید، تماشای «تخم مار» برای شما تجربه ای ناامید کننده خواهد بود. فیلم را باید مستقل و رها از قید و بند دیگر آثار برگمان دید. لیو اولمان در دفاع از فیلم می گوید که سال ها پس از ساخت آن همراه با اینگمار به تماشای فیلم نشسته اند و به این نتیجه رسیده اند که فیلم چندان بدی هم نیست.

 

لبخند های یک شب تابستانی: خب همه ی اینها را که گفتم حواشی بود و جنجال. بهتر است بیشتر از این وقتتان را با خواندن این یادداشت هدر ندهید و یک راست بروید سراغ خود فیلم. هر قدر هم که از شاهکارهای استاد فاصله داشته باشد باز هم فیلمی است از اینگمار برگمان. بجنبید تا دیر نشده.

 

* این مطلب در سایت سینمای ما هم منتشر شده است.

 

مطالبی که پیش از این درباره ی اینگمار برگمان نوشته بودم:

وداع با آنتونیونی و برگمان در سالمرگ بونوئل

در ستایش برگمان

 

* و این هم نامزدهای هشتادمین دوره ی جوایز اسکار

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/13ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

هیهات یاغی آرام!

آخه وقتش نبود لامصب! می فهمی، وقتش نبود!                                                    

    

                    هیت لجر هم به کوبین، موریسون، جاپلین، دریک و ... پیوست.

هیهات یاغی آرام!

 

یادداشتی بر مرگ تراژیک هیت کلیف اندرو لجر

(1979 - 2008 )

 

     تا به امروز مفهوم شوکه شدن را تا این حد با تمام وجودم حس نکرده بودم. شروع ماجرا ساده بود. مثل هر روز دیگری صفحه ی اصلی سایت یاهو را باز کردم و داشتم به گوشه و کنار صفحه نگاه می کردم که ناگهان یک چیزی نظرم را به خودش جلب کرد. در فهرست اسامی کسانی که بیشترین مورد جست و جو را به خود اختصاص داده بودند،‌ نام هیت لجر (Heath Ledger) در رده ی اول قرار داشت. بی مقدمه رفتم سراغ بخش اخبار سایت گوگل. بله، در بهبوهه ی اعلام نامزدهای هشتادمین دوره از جوایز اسکار، شماره اول شدنِ نام هیت لجر در فهرست جست و جو شده ها بی مناسبت نبود. جمله ای که از جست و جوی نام او در بخش خبری سایت گوگل جلوی چشمانم نقش بست ساده و روان بود: هیت لجر در 28 سالگی از دنیا رفت. شوکه شدم. کار دیگری از دستم بر نمی آمد.

    

     راستش یک ضرب پرت شدم به آن روزی که مصاحبه ای از لجر درباره ی ایفای نقش باب دیلن در فیلم «آنجا نیستم» خواندم. در آن مصاحبه لجر گفته بود که چندان هم به بازی در نقش دیلن افتخار نمی کند و حتی درآمده بود که شاید بازی در نقش نیک دریک (Nick Drake، 1948- 1974،‌ خواننده ی انگلیسی که با مصرف بیش از حد قرص خواب خودکشی کرد) برای اش لذت بخش تر بوده است. قضیه زمانی جالب تر می شود که به یاد ویدئو کلیپ سیاه و سفید و ته دل خالی کن لجر می افتیم که به یاد نیک دریک ساخته. در این ویدئو کلیپ که لجر خودش به عشق خواننده ی محبوب اش فیلم برداری و تدوین کرده،‌ در حین اینکه ترانه ی "سگ چشم سیاه" (Black Eyed Dog) از نیک دریک را می شنویم، لجر دوربین را روشن و تنظیم می کند؛ دوربین فیلم می گیرد و در پایان ویدئو هم می بینیم که لجر خود را در وان حمام غرق می کند. خب ترانه ای که لجر بر روی ویدئو کلیپ گذاشته (یا به عبارتی برای آن ویدئو کلیپی ساخته) آخرین ترانه ی دریک به حساب می آید. انگار همه چیز بوی مرگ می داده. انگار حالا که پرده ها کنار رفته می فهمیم. آن وقت حواس امان نبود.   

 

     جسدش را در آپارتمانش یافتند. در منهتنِ نیویورک، نیویورک. مستخدم خانه و ماساژوری که به سراغ هنرپیشه ی جوان آمده بود اولین کسانی بودند که پیکرش را دیدند. می گویند قرص های خواب آور در اتاقش بوده. و اینکه مدتها بوده خواب درست و حسابی نداشته. خودش هم از مشکل بی خوابی اش گله کرده بوده و در ضمن گفته که بازی در نقش جوکر در بتمن جدید کریستوفر نولان با عنوان «شوالیه ی سیاهپوش» وضع جسمی و روحی اش را حسابی به هم ریخته است. حتی می گویند گوشه گیرتر از سابق شده بوده و کمتر به سراغ دوستانش می رفته.

 

     خبر می پیچد. همه شوکه می شوند و هر کسی به نوعی واکنش نشان می دهد. خانواده اش مرگ او را نابهنگام و غم انگیز اما تصادفی می خوانند. اعضای خانواده اش معتقدند که هیتی که ما می شناختیم دست به خودکشی نمی زند. جک نیکلسون می گوید که درباره ی بازی در نقش جوکر و عواقب آن به او هشدار داده است و میشل ویلیامز، نامزد سابق هیت که با هم دختری به نام ماتیلدا دارند، اذعان می دارد که نگران اش بوده است. خب به هر تقدیر کار از دست شده است. من هم قصد ندارم برایش زبان بگیرم یا از او اسطوره ای بسازم. همه می دانیم هیت لجر در آغاز کارش بود و هنوز راهی طولانی پیش روی داشت. اما نکته ی مهم این بود که مرگ نابهنگامش باعث می شود افسوس بخوریم. از همان جنس افسوسی که برای مرگ زود هنگام ریور فینیکس خوردیم. استعدادی در همان اولین پله های نردبان موفقیت پودر می شود و بر باد می رود. و همین نکته افسوس خوردن دارد. دلیلش هم این است که تا نسل جوان ما می آید بازیگری برای خود دست و پا کند انگار همه چیز خراب می شود و تمامی محاسبات به هم می ریزد. منظورم از بازیگری برای نسل خودمان، هنرپیشه ای است که با هر فیلمش ما هم یک سال بزرگ تر شویم و در یک کلام با او و فیلم هایش پا به سن بگذاریم. نه اینکه بازیگری برای نسل خودمان نداریم اما خب تعدادشان زیاد نیست. هر چند تا هم که باشند هنوز جلوی پدرانمان که لیست بلند بالایی از اسامی هنرپیشه های نسل خودشان را برای ما ردیف می کنند کم می آوریم. هیت لجر ظرفیت اش را داشت ولی انگار روحش تاب نیاورد. یک نشانه اش اینکه از همان انتخاب هایی که کرده مشخص است که دلش نمی خواست به جوان تو دل بروی فیلم های معمولی و تماشاگر پسند سینمای امریکا تبدیل شود. دغدغه های جدی و خاص خودش را داشت. از حرف های آنگ لی یادم مانده که پس از اکران «کوهستان بروکبک»، که آن قدر به حواشی اش پرداختند که کم دیده شد، زبان به ستایش لجر و بازی اش در نقش انیس دلمار گشود و او را هنرپیشه ای جوان با ویژگی های مارلون براندویی نامید. شاید همین نقش هم یکی از کلیدی ترین نقش های عمر کوتاه اش بود. اصلا حالا به نظر می رسد شباهت هایی با دلمار هم داشت؛ اینکه همه چیز را در خودش بریزد، دم نزند و اگر حرفی و احساسی هم دارد در پای دیواری با اشک ریختن و مشت بر دیوار کوبیدن آن را به زبان بیاورد و تخلیه کند.     

 

     شاید خیلی نمونه ی نزدیکی نباشد، شاید چندان هم مرتبط نباشد اما وقتی توصیف وضعیت پیکر بی جانش را خواندم بلافاصله به یاد شخصیت بزرگ هم نامش در رمان «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته ی انگلیسی یعنی هیت کلیف افتادم. اینکه در تخت بوده و اینکه شاید به مرگ هم لبخند می زده. اینکه آدمی رئوف و مهربانی بوده ولی روحی سرکش داشته و اینکه پس از جدایی از ویلیامز حال و روزش چندان تعریفی نداشته. حق بدهید که یاد هیت کلیف و عشقش کاترین بیفتم. رسانه ها اصلا ملاحظه ی حال آدم را نمی کنند؛ یک دفعه تیتر می زنند: جسد برهنه ی هیت لجرِ 28 ساله را در آپارتمانش یافته اند. محو جلوی مانیتور، بلیک در «واپسین روزها» ی گاس ون سنت را به یاد می آوری که برهنه از پنجره نردبان گونه صعود می کند. انگار سرنوشت لجر هم این چنین رقم خورده بود.

 

     حالا این همه هیاهو برای چیست؟ دیگر چه فرقی می کند که کالبد شکافی چهارشنبه فعلا بی نتیجه بوده است؟ چه اهمیتی دارد که تصادفا بر اثر مصرف بیش از حد قرص های خواب آور مرده یا خودکشی کرده است؟ چه فرقی می کند با آن اسکناس بیست دلاریی که در اتاقش یافته اند چه کار می کرده است؟ به هر حال لجر را از دست داده ایم. از این به بعد دو راه روبروی قرار گرفته است: یا با گذشت زمان فراموشش می کنیم یا نقش های اندک اش را گرامی می داریم و نامش را برای آیندگان در ذهن امان حفظ می کنیم.

 

     اولین نقش مهم لجر، گابریل مارتین در فیلم «میهن پرست» (2000) بود. مل گیبسون او را از بین 500 جوان حاضر در تست بازیگری برای نقش پسر خودش در این فیلم انتخاب کرد. پس از مرگ تراژیکش، گیبسون هم گفت که به آینده ی هیت دل بسته بوده. بعد لجر شد سر ویلیامز تاچر در «داستان یک شوالیه» (2001). فیلم های بعدی اش هم انتخاب هایی خوبی بودند: «ضیافت هیولا» (2001)، «چهار پر» (2002)، «ند کلی» (2003) {که در آن نقش به اصطلاح جسی جیمز استرالیا را بازی کرد} و ... سال 2005 هم که با چند کارگردان نامدار کار کرد: با تری گیلیام در فیلم «برادران گریم»، بعد شد انیس دلمار جلوی دوربین آنگ لی و کمی بعد از آن هم در هیبت کازانوا مقابل دوربین لاسه هالستروم نقش آفرینی کرد. حالا تا در هیبت باب دیلن ببینمش حالمان گرفته می شود و حس عجیبی خواهیم داشت. از همه بدتر نقش پر از شیطنت اش است که از قضا شد نقش آفرینی آخرش. تابستان آینده ما خواهیم بود و لجر در نقش جوکر... 

 

پ. ن. : این یادداشت در سایت سینمای ما هم منتشر شده است. 

... و یک قطعه موسیقی تا کمی دلمان باز شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

یادداشت ها و ترجمه های این روزهایم

                                                    

      

عکسِ محبوبم از جیمز دین

فوری: نامزدهای هشتادمین دوره ی جوایز اسکار

 آخرش همیشه تنها می مونی

یادداشتی بر فیلم دوست امریکایی (ویم وندرس، ۱۹۷۷)

جواد رهبر

    هر زمان که ویم وندرس،‌ فیلم ساز پرآوازه ی آلمانی، درباره ی موسیقی حرف می زند بر این نکته تاکید می کند که موسیقی ناجی اش بوده و به نوعی او را رستگار کرده است. از طرف دیگر، علاقه اش به امریکا و فرهنگ این کشور هم بر کسی پوشیده نیست. نمایش «رفیق امریکایی» (1977) در این میان فرصتی پدید می آورد تا از این دو منظر به این فیلم به یاد ماندنی وندرس نگاهی بیندازیم.

     آنهایی که اهل موسیقی راک هستند در حین تماشای آثار وندرس لذتی را تجربه خواهند کرد که، خالی از هر تعارفی، کلمات از وصف آن عاجزند. وندرس شیفته و سودا زده ی موسیقی راک است؛ به قول خودش از همان کودکی و پس از آن در نوجوانی، دغدغه ی اصلی اش همین موسیقی راک بوده است. دقیقا به همین دلیل است که اولین فیلم بلندش یعنی «تابستان در شهر» (1970) را به گروه انگلیسی The Kinks تقدیم می کند یا چند سال بعد برای همین فیلم «رفیق امریکایی» از ترانه ی " یه دنیا فکر به سرمه" {{Too Much on My Mind ساخته ی همان گروه استفاده می کند. اگر کمی بیشتر در ترانه های انتخابی فیلم دقیق شویم به حتم از حسن انتخاب وندرس بسیار ذوق زده خواهیم شد. سه ترانه ای که ارتباط تنگاتنگی با رویدادها و مفاهیم فیلم دارند عبارتند از ترانه ی " یه دنیا فکر به سرمه" از گروه The Kinks و دو ترانه ی دیگر که تام ریپلی (دنیس هاپر) آنها را زمزمه می کند: یکی ترانه ی " دلم به حال اون مهاجر بینوا می سوزه" {I Pity the Poor Immigrant} از باب دیلن که تام ریپلی در آخر کار می خواند و دیگری ترانه ی شیطنت بار "می تونی ماشینم را برونی" {Drive My Car}  از گروه The Beatles.

 

     یافتن ردپای باب دیلن در این فیلم چندان کار دشواری نیست. کافی است دنیس هاپر را ببینیم تا به یاد «ایزی رایدر» اش و صدای باب دیلن بیفتیم. کافی است در زمزمه ی ترانه ی دیلن توسط تام دقیق شویم و یا، حتی اگر هم تصادفی باشد، می توان به نام خانوادگی جاناتان زیمرمن فکر کرد. هر چه باشد اسم واقعی باب دیلن، رابرت آلن زیمرمن است، مگر نیست؟‌ ترانه ی "می تونی ماشینم را برونی" هم کارکرد خاصی در این فیلم دارد و سازنده ی فیلم قصد دارد نشان دهد که امریکا تا چه حد از فرهنگ کشورهای دیگر تاثیر می پذیرد و حتی سعی در اشاعه و یا احیای آنها دارد. شنیدن یکی از کارهای اولیه ی The Beatles از زبان تام حاکی از چنین نگرشی است؛ هرچه باشد این فیلم سه سال قبل از ترور جان لنون و دوازده سال پس از به بازار آمدن ترانه ی گروه The Beatles ساخته شده است. در ترانه ی " یه دنیا فکر به سرمه" جمله ای است که می تواند وصف حال جاناتان زیمرمن (برونو گانتز) باشد: "به نظر می آد در زندگی چیزی فراتر از زیستن آن هم وجود داره."‌ جاناتانِ قاب ساز فیلم هم کم و بیش از این جمله درس می گیرد. جاناتان زندگی اش را می کند و کارش هم در این راه به او کمک می کند. برای آثار هنری دیگران قاب درست می کند و به نوعی زندگی آنها را تزئین می کند. اما مثل روز روشن است که زندگی اش خیلی بیشتر از اینها حرف برای گفتن دارد به خصوص در زمانی که به دلیل بیماری خونی اش فرصتی زیادی برای کشف جوهر اصلی زندگی ندارد. این است که جدا از فاکتور مالی قضیه،‌ حالا در روزهای آخر عمرش تصمیم می گیرد آدمکشی حرفه ای شود. ورود یک اروپایی به دل دنیای آدمکش ها به رهبری تام ریپلی (با آن کلاه کابویی به یاد ماندنی اش که به قول خودش عاشق اش است) انجام می شود. جاناتان در اولین برخوردش با تام ریپلی چندان مودبانه رفتار نمی کند و به نوعی به حضور و توجه او به خودش واکنش نشان می دهد. فرهنگ اروپایی جلوی ورود فرهنگ امریکایی مقاومت می کند اما انگار حق با The Kinks است و زندگی خیلی فراتر از این محاسبات است. حالا که جاناتان واپسین روزهای زندگی اش را می گذراند شاید بتواند آنچه را که تاکنون ارزشهای اخلاقی می خوانده است کنار بگذارد و یک آدمکش حرفه ای شود. از نظر امریکایی ها هم، جاناتان گزینه ی خوبی است چون هم کسی به او شک نمی کند و هم اینکه او آماده است تا به سیم آخر بزند چون چیزی برای باختن ندارد. همین طور هم می شود. فقط بحث سر این است که جاناتان اول فیلم با جاناتان آخر فیلم یک تفاوت اساسی دارد. به قول دامیل در پایان «بر فراز برلین» که چیزی را تجربه کرده بود که هیچ فرشته ای نتوانسته تجربه کند، حالا جاناتان هم حالتی را تجربه می کند و طوری می میرد که محال بود با ادامه ی زندگی عادی اش به آن دست پیدا کند. از طرف دیگر، دوستی زیبای این دو مرد باعث می شود در انتهای فیلم تک گویی تام چنان ژرف و تاثیرگذار شود و مرگ جاناتان در نظر ما بی شیله و پیله و صادقانه بیاید، یک جور مرگ قطعی اما همراه با آرامش و سرخوشی. هر چه باشد به قول تام آنها در انجام کارشان موفق شده اند اما این بیماری لعنتی به هر حال جاناتان را می کشد. خب پس ارزش این همه دردسر در چه بود؟ همین دوستی. همین رفاقت. مثل دوستی شازده کوچولو و روباه که محض خاطر رنگ گندم بود.

 

     جاناتان را می توان به نوعی یک مهاجر به حساب آورد. اصلا سفرهای چندگانه اش به کنار،‌ هر چه باشد او این روزهای آخر از دنیای صاف و بی غل و غش اش بریده و وارد دنیای آدمکش ها شده است. حرف دل وندرس به نوعی در همان ترانه ی دیلن یعنی " دلم به حال اون مهاجر بینوا می سوزه" نهفته است که تام ریپلی در رثای رفیق آلمانی اش زمزمه می کند؛ اصولا مهاجر بینوای دیلن انسانی است که همیشه روزگار وصل خویش را باز می جوید و تمام نیروی اش را برای انجام کاری خلاف به کار می گیرد اما دست آخر همیشه تنها می ماند. هر چه باشد انگار آخر ماجرا، فرهنگ اروپایی یک جوری جلوی فرهنگ امریکایی کم می آورد و برای همین دل تام برای جاناتان مهاجر می سوزد و از زبان دیلان می گوید که تلاش های مهاجر ما بر باد شد. به نظر می رسد وندرس هم وضعیت مشابهی با جاناتان دارد. در فرهنگ امریکا غرق شده است و می پرستدش اما در عین حال نمی تواند چشم بر روی بدی ها و تاثیرات منفی اش نمی بندد. عاشق امریکاست اما عاشقی است هوشیار. همین نگاه دقیق او در زمینه ی سینماست که باعث شده سینمای ویم وندرس به یکی از ناب ترین و موفق ترین نمونه های پیوند سینمای اروپا و امریکا تبدیل شود.

 

     «رفیق امریکایی»، که بر مبنای رمانی از پاتریشیا های اسمیتِ امریکایی ( 1921- 1995) ساخته شده است، با حضور نیکلاس ری شروع می شود و با زمزمه ی ترانه ای از باب دیلن با صدای دنیس هاپر تمام می شود. «رفیق امریکایی» نگاه خیره، لیکن رنگارنگ، یک فیلم ساز اروپایی به دنیای اطرافش و ارتباط آن با فرهنگ امریکایی است.

 

پرونده ای برای راتاتویی

مائده های زمینی (یادداشتی بر راتاتویی)

حواشی راتاتویی

پیکسار از زبان جان لاسه تر

* تمامی مطالب در سایت سینمای ما منتشر شده اند.

* این ترانه را هم گوش کنید. خالی از لطف نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

محفلی به نام سینمای ما

 

به گمانم دیگر لازم نیست که مقدمه ای مفصل بنویسم و بگویم که چقدر سایت سینمای ما را دوست دارم. گذشته از لذتی که از خواندن مطالب این سایت می برم، حالا به لطف این سایت، هم دوستانِ جدید بسیار خوبی یافته ام (که دلمشغولی های مشترک زیادی داریم. از این بهتر هم چیزی مگه پیدا می شه؟) و هم اینکه مدتی است مطالبی برای سایت می نویسم و ترجمه می کنم که چندی قبل هم لینک های آن را همین جا قرار دادم. این چند جمله را هم بابت معرفی بخش جدید سایت یعنی سینما در تلویزیون نوشتم که برای اولین بخش آن نقدی بر روی "نامه هایی از ایوو جیما" ترجمه کرده ام.

 

                           

                                   "ایوو جیمای" ایستوود آشنا به نظر می رسد

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

وداع با آنتونیونی و برگمان در سالمرگ بونوئل

        July is the cruelest month

                        

        هیهات ای آخرین بازمانده عصر طلایی سینمای ایتالیا           

                          

                                   مرگ میکل آنجلو آنتونیونی را دربرگرفت              

   

               

 

     صاحب سینما از پایین داد می زنه: "توتو! این فیلمه خیلی دیگه روشن فکرانه اس! از سطح سواد ما خارجه! همین یه روز بسشه!"و این در حالی است که لحظاتی پیش تیتراژ فیلم را دیده بودیم: فیلمی از میکل آنجلو آنتونیونی. با شرکت آلیدا والی. ( منظورش فیلم "فریاد" است!) این بخش سینما پارادیزو بدجوری می خندونه و اشک آدمو در میاره. دیگه حسی برای امروز ندارم. هنوز در فکر و خیال برگمان بودم که خیلی ساده خبر رسید: " میکل آنجلو آنتونیونی" در سن 94 سالگی تسلیم مرگ شد." باز هم همان جمله کلیشه ای. آنتونیونی از بزرگترین کارگردان های سینمای جهان بود. یادش همیشه بخیر! یاد فیلمنامه "شب" که توی نوجوانی خوندمش و کلی دیدمو نسبت به سینما عوض کرد. یاد فریاد و تلخی بی پایانش. یاد سه گانه اش. راستی یه توصیه: اگر "آگراندیسمان" را دیده اید، دوباره ببینید و اگر ندیده اید، بجنبید! آن سکانس پایانی اش را که جادوی صرف است از دست ندهید. هنوز باورم نمی شود برگمان و آنتونیونی رفته اند. هر چند که کم و بیش وقت کوچشان بود. با این همه چه تلخ بود ژوئیه 2007.

 

 

                         با تبسمی تلخ و شیرین بر لب می گویم: بدرود برگمان!

 

                                   

     کجا بود که برای آخرین بار دیدمش؟‌ یادم نمی آید در ضمائم دی وی دی کدام فیلم بود. مصاحبه ای بود که در آن ارلاند یوزفسون هم حضور داشت. اینگمار پیر، سخت دلش جوان بود. خوب زندگی کرده بود و  مردن هم آموخته بود. می گفت مشکلی با مرگ ندارد، این مسئله را برای خودش حل کرده است و هراسی در کار نیست. همین طور هم شد. آرام و بی دغدغه و غرق در خوابی شیرین در جزیره فارو،‌ در بازی شطرنج با مرگ مات شد. برگمان با مرگ غریبه نبود؛ مگر نه اینکه سالها مرگ را برهنه و عریان پیش رویمان به نمایش گذاشت و در گوشهایمان نجوا کرد که ببینید این است مرگ. بر مرگش گریه نخواهم کرد چرا که آرام رفت و آرامش را دوست داشت. اینک برگمان آنچه در آثارش جستجو می کرد را می بیند اما افسوس که به قول ویرجینیا وولف، مرگ تجربه ای است که قادر به بیانش نیستیم... نمی شود نوشت. گفتم گریه نخواهم کرد اما نمی شود نمی شود... نمی خواهم چهره او را به دستمالی فرو پوشند، تا به مرگی که در اوست خو کند. برگمان همه چیز بود! اینگمار برگمان صبح روز سی ژوئیه در 89 سالگی در جزیره فارو در گذشت. چقدر از این جملات کلیشه ای خبرگزاری ها متنفرم! شاید تقصیر من بود که حدود شانزده روز پیش برایش تولد گرفتم. شاید مانند بس مک نیل در شکستن امواج، من هم در رفتنش مقصرم. اینگمار برگمان همیشه با ماست. مرگش هم فقط بهانه است تا در بین این فریادها و نجواهای هرروزی بهانه ای پیدا کنیم تا باز از او سخن بگوییم. آدیوس مائسترو!

 

 

                                           Thank God, I'm an atheist

      آلفرد هیچکاک چنین از او یاد می کند: "لوئیس بونوئل؛ بزرگترین کارگردان تاریخ سینما."

         پرتره لویس بونوئل اثر سالوادور دالی 

     یک لانگ شات: شش بورژوا در جاده ای سرسبز قدم می زنند. این ترجیع بند فیلم جذابیت پنهان بورژوازی (1972) است. در میان این ترجیع بند شاهدیم که این شش بورژوا در تلاشند در دنیایی خیالی با هم یک وعده غذا بخورند. توقع خیلی زیادی هم نیست، اما همیشه خدا یک جای کار می لنگد. یک بار وقتی به محل قرارشان می رسند، بحث بر سر نحوه نوشیدن مارتینی آغاز می شود. برای اینکه تفاوت بین خودشان و طبقه کارگر جامعه را نشان بدهند، شوفر را به داخل فرا می خوانند و یک گیلاس مارتینی می دهند دستش. شوفر هم یک نفس آن را سر می کشد. اما در دنیای بورژواها چنین کاری پسندیده نیست. باید مارتینی را مزه مزه کرد. خب بلاخره باید یک فرقی بین بورژواها و طبقه کارگر جامعه باشد.

              جذابیت پنهان بورژوازی

     "جذابیت پنهان بورژوازی" (1972) پر است از این طنزهای تلخ و گزنده. خود لوئیس بونوئل درمورد این فیلم گفته است: "جذابیت پنهان بورژوازی فیلمی است در مورد بورژواها ،کشیش ها و آژان های فرانسه که به نظر من حماقتشان از بقیه بورژواها کمتر است. علت آن هم واضح است چون بورژوازی فرانسه از تمامی بورژوازی ها قدیمی تر می باشد و انقلاب فرانسه آن را پخته کرده است." بونوئل با طنزهای سیاه و گزنده اش در سه اثر شاخص پایانی عمر خویش، یعنی "جذابیت پنهان بورژوازی" (1972)، "شبح آزادی" (1974) و "میل مبهم هوس" (1977)، پرونده درخشانش را تکمیل می کند. پرونده ای که با فیلمی کوتاه و هفده دقیقه ای به نام "سگ آندلسی" (1929) باز می شود. تماشای این فیلم تجربه ای است که هیچ گاه از ذهن شما پاک نخواهد شد. چه آن را بپسندید و یا اینکه اصلا از آن خوشتان نیاید. بخش عمده ای از این ماجرا بر می گردد به همان سکانس افتتاحیه که تیر خلاص را یک ضرب شلیک می کند وسط سر تماشاگر. ماجرای ساخت این فیلم هم بسیار جالب است: لوئیس به دوست صمیمی اش، سالوادور دالی، می گوید که در خواب دیده است ماه توسط ابرها از میان بریده می شود درست مانند اینکه تیغی از روی چشمی بگذرد. سالوادور هم در خواب، دستی دیده است که مورچه ها در اطرافش می پلکند. (بعدها حشرات از موتیف های تابلوهای دالی و فیلم های بونوئل می شوند. حتی خود بونوئل گفته است: "حشرات همیشه مرا به هیجان در می آورند.") نطفه سگ آندلسی به این ترتیب بسته می شود. فیلمی که با آن سینمای سوررئالیستی یکی از پرچمداران و شاهکارهای خود را یافت.

       

    سگ آندلسی فیلمی است مملو از ارجاعات هنری و ادبی. یکی از آنها تابلویThe Lace Maker از یوهان ورمیر (1632-1675)، نقاش هلندی، است که دالی شیفته آثارش بود.

            The Lace Maker

    اشارات آشکاری هم به شاعر شهیر آندلسی، فدریکو گارسیا لورکا، در فیلم و به ویژه در عنوان آن دیده می شود. کافی است که بدانیم لورکا شیفته دالی بود اما بعدها راه او از دالی و بونوئل جدا شد. یکی دیگر از ارجاعات ادبی در صحنه ای است که لاشه دو الاغ بر روی دو پیانو قرار دارد و توسط شخصیت اصلی فیلم کشیده می شوند. الاغ های در حال فساد اشاره به داستان " پلاترو و من" اثر "خوان رامون خمینز" دارد که در آن راوی از خاطراتش با یک الاغ می گوید. دالی و بونوئل از این کتاب متنفر بودند.

 

    لوئیس بونوئل اصولا هنرمندی آنارشیست است، به این معنا که علیه همه چیز شورش می کند و هیچ چیز از زیر تیغ تیز انتقادش بیرون نمی ماند. و این خیلی برایش دردسر ساز بود. چه در زمان اولین شب نمایش سگ آندلسی که مجبور شد جیب هایش را پر از سنگ کند که بتواند در برابر حمله احتمالی تماشاگران گیج و منگ ایستادگی کند و چه در آن هنگام که اثر دومش با همکاری دالی به نمایش درآمد: "عصر طلایی" که یک تنه طغیانی است علیه تمامی باورهای اجتماعی بشر. فیلمی که آغازگر تبعید بونوئل شد. بعدها کلیسای کاتولیک شدیدا "ویریدیانا" را محکوم کرد اما لوئیس بونوئل بادی نبود که از این بیدها بلرزد. امروز سالگرد مرگش است. یادش همیشه جاودان!  

 

پ.ن.خدایا این سایت آی ام دی بی را از ما مگیر!

باز هم مطلب تمام شد و کلی حرف از فیلم های بونوئل ماند برای بعدها: "ال"، "بلندیهای بادگیر"، "زندگی جنایت بار آرچیبالدو کروز"، "ویریدیانا"، "خاطرات یک مستخدمه" (با همان ژان موروی دوست داشتنی اش)، "زیبای روز" (با کاترین دونوو سردرگم و معصومش) و "تریستانا". چقدر هم فیلم مانده از بونوئل که ببینم. ای کاش هر روز چهل و هشت ساعت بود.

 

سگ آندلسی (1929) را ببینید

بیوگرافی بونوئل 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/07ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

یادی از بری لیندون در روز تولد استنلی کوبریک

بری لیندون

      بری لیندون (استنلی کوبریک، 1975) محبوب ترین اثر هنری تمامی زندگی من است. تا این لحظه هیچ اثر دیگری نتوانسته آن لذت دلچسبی را که از این فیلم می برم نصیبم کند. این فیلم تمامی نیازهای هنری ام را ارضا می کند: ادبیات (رمان " اقبال بری لیندون " اثر ویلیام میکپیس تاکری)، موسیقی (گئورگ فردریش هاندل، یوهان سباستین باخ، فرانتس شوبرت، آنتونیو ویوالدی، ولفگانگ آمادئوس موتسارت و یک سری موسیقی گوش نواز محلی ایرلند)، سینما (کارگردانی استنلی کوبریک، فیلمبرداری جان آلکات، بازی رایان اونیل و ماریسا برنسون) و نقاشی (که این یکی را فقط باید دید). بری لیندون، مخلوق تاکری، زیر قلم کوبریک جانی تازه می یابد و رنگ و بوی دیگر شخصیت های کوبریک را به خود می گیرد. رمان تاکری به صورت اول شخص مفرد و با لحنی شوخ و شنگ روایت می شود و پایانش به تلخی فیلم کوبریک نیست. اما کوبریک، کوبریک است. همه چیزش منحصر به فرد است. اقتباس هایش هم چنین حالتی دارند.

                                  

                                        

 

    پس از اتمام 2001: اودیسه فضایی، کوبریک مدت مدیدی به مطالعه در مورد ناپلئون بناپارت پرداخت تا فیلمی درباره او بسازد. وقتی که پروژه با مشکل مواجه شد، کوبریک تصمیم گرفت برمبنای رمان "بازار مکاره" اثر ویلیام میکپیس تاکری، نویسنده عصر ویکتوریای انگلیس، فیلمی بسازد اما رمان مفصل بود و مدت زمان فیلم بسیار طولانی می شد. شاید چیزی در این میان از دست می رفت و همین نکته بود که با طبع تکامل گرای کوبریک به هیچ وجه جور در نمی آمد. و به این ترتیب بود که قرعه به نام رمان اول تاکری افتاد: "اقبال بری لیندون" (1844). قصه جوانی ایرلندی که دست روزگار او را به دل دنیای اشراف زادگان انگلیس پرتاب می کند، روایت مسیر حرکت ردموند بری از حضیض به اوج و سپس بازگشت به قعر دنیای خویش. 

        

    بری لیندون را اولین بار روی فیلم وی اچ اس دیدم. اکثر فیلم های کوبریک را دیده بودم اما خیلی مشتاق بودم که این اثر را ببینم. گذشت و گذشت تا اینکه یک روز دوست عزیزم، پدرام، در حین یکی از تماس های تلفنی بلند مدتمان خبر داد نسخه ای از این فیلم با دوبله فارسی بر روی نوار وی اچ اس گیر آورده است اما باید آن را زود به صاحبش برگرداند. تعلل جایز نبود. سریعا فیلم را از او گرفتم و در یک روز تعطیل، بری لیندون را دوبار پشت سرهم تماشا کردم. یعنی حدود شش ساعت و نیم غرق جادوی کوبریک بودم. همان روز آرزو کردم فیلم را به زبان اصلی ببینم. وای از آن روزی که دی وی وی دابل بری لیندون را دیدم. جادوی این فیلم در خون و پوستم نفوذ کرد و ماند. حالا شدم مثل معتادها. هر از گاهی باید بروم کمی از فیلم را ببینم. البته این زیاد چیزی بدی هم نیست فقط نکته این است که وقتی یک دی وی دی از این فیلم را می گذارم ببینم تا به خودم بیایم رسیده به سکانس دوئل، که هر دفعه هیجانش بیشتر می شود. البته خیلی سخت است که یک فیلم را انتخاب کنی برای همه عمرت و بعدش بخواهی از دل آن یک سکانس در بیاوری و از آن سکانس فقط یک نما. اما با بری لیندون می شود این کار را کرد. در یادداشت نوروزی ام نوشتم که سکانس آشنایی بری و لیدی لیندون محبوب ترین سکانس من از این فیلم است و حالا می خواهم بگویم نمای اولین بوسه این زوج، غریب ترین نمایی است که دیده ام. همین الان هم وسط این جمع شلوغ و پرسروصدایی که نشسته ام و این یادداشت را می نویسم، می توانم نوای موسیقی شوبرت را برروی این سکانس جادویی بشنوم.

 

    بری لیندون، بدون هیچ شکی، یکی از شاهکارهای تاریخ سینماست. در وادی هنر، آثاری هستند که روح و روان ما را شیفته خود می کنند. این آثار عمدتا آثار بزرگی هستند اما به نظر من اینکه برخی برایمان عزیز می شوند دلیلش این است که این آثار تبدیل به آینه ای از دغدغه ها و دلمشغولی های ما می شوند. تمامی متن هایی که در این وبلاگ در ستایش و تمجید از هنرمندانی بزرگ می بینید، عمدتا به منظور گرامی داشتن این آثار هنری هستند. تولدها و مرگ ها بهانه است؛ قصد معرفی یا نقد و بررسی این آثار را هم ندارم؛ فقط می خواهم آن احساس سرخوشی حاصل از این آثار هنری را با دیگران تقسیم کنم چون معتقدم تحمل شادی در تنهایی بسیار سخت است.

حتما بشنوید: GeorgFriedrichHandel-Sarabanda-Barry.mp3   

 

پ. ن. : در حین آماده کردن این مطلب بودم که برادرم مسعود پدر شد و خانمش مادر. بهش گفتم: "چه جالب! پسرت حتما فیلم باز تیری می شه." پرسید: "چرا؟" گفتم: "چون روز تولد استنلی کوبریک به دنیا اومد!" 

 

نکته اول: برای هر یک از آثار کوبریک می شود با همین شور و حال نوشت. بری لیندون انتخاب شخصی بود. همین و بس! 

 

نکته دوم:درست بیست روز پیش تاریخ میلادی ۰۷/۰۷/۰۷ بود. چندتا پیامک(!) ازدوستانم دریافت کردم مبنی بر اینکه هرچی دلت می خواهد آرزو کن. اون روز آروزهای همیشگی کردم. حالا که این یادداشت رو نوشتم دلم می خواد یه آروزی حسابی کنم؛ "کاش می شد تمامی زیبایی بری لیندون را بکشم توی یه سرنگ و اون قدر باهاش خون بازی کنم که سنکوب کنم و درست و حسابی کلکم کنده بشه!" (حیف که نمی شه!)

 

نکته سوم: به یاد کوبریک در وبلاگ "شبهای روشن"  

 

ادامه مطلب را به هیچ وجه از دست ندهید! (حتی اگر اینترنت سرعت پایین دارید).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

در ستایش اینگمار برگمان

"از سالن سینما بیرون آمدم،‌ تلو تلو خوران مثل یک دائم الخمر، بی آنکه توان سخن گفتن داشته باشم. فیلم به دیواره رگهایم می کوبید؛ نشئه بودم با طپش قلبی شدید."  

    گانل لیندبلوم (بازیگر نقش آنا در سکوت) {اولین تماس با سینمای برگمان، 1949}

 

           مهر هفتم

     * مهر هفتم 

     آنتونیوس بلاک خسته از جنگ های صلیبی باز می گردد. مرگ حاکم مطلق زادگاهش شده است. او مانده است و تنها دارایی اش: ایمان. اما دیری نمی پاید که همان اطمینان هم بازیچه دست طوفان شک و تردید می گردد. مرگ بر او ظاهر می شود ولی بلاک سعی می کند با بازی شطرنج از سرنوشت مقدر خویش بگریزد یا دست کم رویارویی با آن را به تاخیر بیندازد. با خانواده ای آشنا می شود که در میان آماج سهمگین طاعون و مرگ، شاد،سرزنده و امیدوار به زندگی ادامه می دهند. حال که به برکت همنشینی با این خانواده بلاک بار دیگر به یقین قلب رسیده است، چه باکش از اینکه دست در دست مرگ بنهد و رقص مرگ آغاز کند.

 

        توت فرنگی های وحشی

     * توت فرنگی های وحشی

      در پایان راه زندگی خویش پرفسور بورگ مفتخر به دریافت مدرکی در ستایش از فعالیت هایش شده است. اما آنچه در سفر اودیسه وارش در هزارتوی عمر خویش می یابد بسی گرانبهاتر از مدرک دریافتی است. سفری در دل عشق، شیرینی زندگی، تولد، مرگ و یاد ایام گذشته. سفری برای نائل شدن به مفهوم ژرف زندگی.

 

                   همچون در یک آینه

             ( خدا بگم چه کار نکنه این طراح های کرایتریون رو به خاطر این منوهای جاودان) 

     * همچون در یک آینه   

      در همان جزیره ای که استاد امروز در آن پناه گرفته است، خانواده ای دور هم گرد می آیند: پدر، پسر، دختر و شوهرش. هریت آندرسون همه چیز فیلم است: یکسر شوریدگی، یکسر پریشانی و یکسر زنانگی. هنوز هیچ سکانسی در سینما مانند سکانسی که خواهر، برادرش را در کشتی شکسته اغوا می کند عرق سرد بر تمام بدنم ننشانده است. اثری که استاد برایمان پدید آورده است، نقبی می زند به روح انسان. به میل فطری اش به قادری متعال و ماحصل این جستجوی تلخ. دریچه ای می گشاید از عشق و تمامی تلاش عاشق در کمک به معشوق. به زیر ذره بین می برد روابط خانوادگی را و از همه مهم تر از دلمشغولی کلیدی استاد می گوید: چرا با اینکه جسم هایمان تا این حد به هم نزدیک می شود باز هم روح هایمان فرسنگ ها از هم دور است. هرگاه پاسخ این سوال را بیابم، از تماشای همچون در یک آینه دست خواهم شست.

 

                      نور زمستانی

    * نور زمستانی

     استاد اصرار دارد که این سه فیلم پی در پی (همچون در یک آینه، نور زمستانی، سکوت) سه گانه نیستند اما به هر حال عادت کرده ایم بگوییم سه گانه استاد. قسمت دوم: نور زمستانی. کشیشی اسیر دام تردید است. سکوت خداوند او را هراسان ساخته است. مانند مسیح مصلوب در این اندیشه است که خدایا چرا فرزندانت را فراموش کرده ای؟ تازیانه وسوسه مانند برف های انباشته بر زمین و سوز جاری در هوا بر او فرود می آید. چه کند؟ خود راه را گم کرده... ازاین روست که وقتی ایمان باخته ای نزدش می آید نمی تواند به او یاری برساند. چرا و چگونه استاد همه آن ایمان متزلزل را برایمان به یقین تبدیل می کند؟ عشق به دام می اندازد و رهایی می بخشد. نور زمستانی همان سوسوی ایمان در انتهای قلب تیره و گناه گرفته من است. سکوت خداوند هم می تواند رهگشای باشد. می توان گام اول را در جستجوی پاسخ این سوال برداشت: چرا ما زنده ایم؟

 

                           

    سکوت   

     دیگر نامی از او نیست. تنها تصویری نمادین از او می بینم. سکوت پیشه کرده است. دو خواهر به جان هم افتاده اند. اما نبردشان در سکوت است. اسیر چنگال مادیات و لذات دنیوی شده اند استر و آنا. دو خواهر؛ دو دنیای دورافتاده از هم؛ دو جزیره متروکه. استر غرق در خویش و مشروب، آنا یکسر در طلب لذت های جسمانی دنیای بیرون. یکدیگر را شکنجه می کنند و از یکدیگر فاصله می گیرند. فاصله ای که در آثار استاد به این راحتی ها پرنخواهد شد. سکوت خداوند را چه زمانی پایان خواهد بود؟ فرجام کار کجا خواهد بود؟ پاسخی ما را نشاید.

 

           پرسونا

    * پرسونا

     مرز بین من و تو کجاست؟ آلما کیست و الیزابت کدام است؟ غرق در دنیایی حقیقی هستیم یا شناور در عالمی خیالی؟ ظاهریم یا باطن؟ چه وقت من و تو ما می شویم؟ و آیا اصلا من و تویی وجود دارد. شاید فقط منم که گمان می برم دو نفرم. شاید آنچه در ظاهر فردی است که روبرویم نشسته خود من باشم. شاید دارم از خاطراتم برای خودم می گویم. نمی دانم. هراسی مرا در بر گرفته است. یک دل نگرانی عمیق. باید کوله بار سفر ببندم و برگردم به همان جا که بودم. همان جایی که دست کم آن را حقیقی می دانستم. توان تحمل این راز را ندارم....

 

                     فریادها و نجواها

     * فریاد ها و نجواها  

      گاهی باید درد را فریاد کرد؛ ‌گاهی باید زیر لب زمزمه اش کرد. باید میانه رو باشی چون این دو مکمل یکدیگرند. سه خواهر. یکی در بستر بیماری؛ امیدی به زنده ماندنش نیست. دیگری در حسرت ذره ای توجه از سوی شوهر و خانواده اش. و سومی هنوز سرشار از زندگی. دو شوهر. پزشک خانواده و مستخدم دلسوز این جمع. و باقی همدلی و تقابل این افراد و سرانجام کار یکی از لطیف ترین سکانس های عمرم. و ای دل غافل باز هم هریت آندرسون... آنجا که صدایش را می شنویم که از دنیای مردگان برایمان از کمال و سعادت مطلق می گوید. خوشا آن دم که در کنار شما گذشت خواهران گرامی ام.

 

                                   اینگمار برگمان

    تولدش صرفا یک بهانه است. بهانه ای برای گفتن و باز گفتن از او. اینگمار برگمان یکی از چند نامی است که وقتی حرف سینما می شود فورا فیلم هایش به ذهنم هجوم می آورند و مرا به جنون می کشانند. آنچه هم که خواندید حاصل چند لحظه فکر کردن به فیلم هایش بود. آن هم به بهانه تولدش. برگمان امروز هشتاد و نه ساله می شود. افسوس که دیگر قرار نیست فیلم بسازد...

 

        

پ.ن. از استاد کلی فیلم دارم که هنوز ندیده ام. یه بخش این قضیه بر می گرده به اینکه یه کمی تنگ وقتم! و اینکه یه سری کارگردان محبوب دارم که هی به آثارشون پاتک می زنم. اما یه بخشش برمی گرده به یه جور جاذبه جادویی که آثارش برایم ایجاد می کنند. یه جور هول و هراس دلچسب. مثل تماشای پرسونا در دل شب که پاک هوش از سرم برد. فانی و الکساندر رو هم می ترسم نگاه کنم. نمی دونم چرا. قداست خاصی واسم داره. آخه آخرین اثر سینمایی برگمان است. نگهش داشتم واسه روز مبادا شاید!

 

              برگمان و اولمان

                  ( ده فیلم و یک فرزند حاصل همکاری مشترک برگمان و لیو اولمان)  

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/23ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

زمانی برای مستی سینمای ایران

      

    ترا می پذیریم! تو یکی از ما هستی! 

                    بهمن قبادی

  

One of Us! We Accept You One of Us!

 

     بهمن قبادی دستیار افتخاری برناردو برتولوچی می شود. چه دلنشین است این خبر. برتولوچی، که خود دستیار پیر پائولو پازولینی در فیلم اول او به نام "باج خور" بوده است، یکی از بزرگترین کارگردان های در قید حیات سینمای جهان است. و من چقدر آثارش را دوست می دارم. 

                   برناردو برتولوچی

     برناردو برتولوچی (متولد سال 1940 در شهر رم) پرونده ای بلند بالا و پربار دارد. برخی از آثار او عبارتند از: پیش از انقلاب، دنباله رو، استراتژی عنکبوت، آخرین تانگو در پاریس، 1900، آخرین امپراتور، آسمان سرپناه، بودای کوچک، زیبایی ربوده شده، در محاصره و خیالبافان.   ‌    

   

     قبادی دستیار افتخاری برتولوچی (به نقل از سایت سینمای ما)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

جایزه ای برای تمامی ایرانیان

                                      زنی که قلبش برای ایران و ایرانیان می تپد

                                     

        مرجان ساتراپی به طور مشترک (با کارگردانی مکزیکی) برنده جایزه هیئت داوران کن شد.

 

    نخل طلای شصتمین دوره از جشنواره فیلم کن رهسپار رومانی شد و جایزه ای هم به نحوی نصیب ایران شد. حسن انتخاب جشنواره کن را همیشه دوست می دارم. از آکادمی بسیار منصفانه تر عمل می کند. این را می شود با یک نگاه کلی به برندگان سالهای پیش متوجه شد. در این مورد بعدها سخن خواهم گفت. اکنون نوبت مرجان است. ادامه مطلب فراموش نشه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/07ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

به یاد ارسون ولز

     خیلی کوچک بودم که توی فیلم مرد سوم‌ کارول رید دیدمش. در همان نقش پررمزو رازش (هری لایم). و آن هم برای اولین بار. خاطره اش چنان پررنگ در ذهنم نقش بسته که دیگر دلم نمی آید شاهکار کارول رید را ببینم مبادا که به آن حس ستایش اولیه ام از ولز لطمه ای وارد شود. بعدها همین طور که با کارهایش پیش آمدم او را چیزی بیش از یک هنرپیشه یا کارگردان یافتم. ارسون یک اندیشمند بود و برای همین هم بود که وقتی پشت دوربین می رفت چنین آثار بزرگ و ماندگاری خلق می کرد. امروز تولدش است. تولد ولز بهانه ای شد تا کمی پای درد دل یکی از بزرگان سینما بنشینیم.  

  

                            اورسون ولز

 

"هیچ فیلمی خوب از کار در نمی آید مگر اینکه دوربین چشمی باشد که در سر یک شاعر قرار گرفته است."

 

"یک هنرمند خوب باید از مردم جدا باشد. اگر چنین نباشد،‌ یک جای کار می لنگد."

 

"نپرس واسه کشورت چه کاری می تونی انجام بدی. بپرس ناهار چیه."

 

"همه انکار می کنند که من نابغه ام- اما نکته اینه که تا حالا کسی به من نگفته که نابغه ام."

 

"پرخوری نقطه ضعفی است نه چندان سری."

 

"دعا نمی کنم چرا که نمی خواهم حوصله خدا را سرببرم. "

 

             

 

"از تلویزیون متنفرم. به همان اندازه هم از بادام زمینی متنفرم. اما نمی توانم از خوردن بادام زمینی دل بکنم."

 

"عشق و احترام عمیقی نسبت به دین دارم،‌ عشق و احترامم نسبت به الحاد هم عمیق است. از آنچه نفرت دارم مسلک لاادریه است، یعنی مردمی که بین این دو انتخاب نمی کنند."

 

"اگر به خاطر زنان نبود،‌ ما هنوز در غاری چمباتمه زده بودیم و گوشت خام می خوردیم چون که تمدن را به وجود آوردیم که جلوی دوست دخترهایمان پز بدهیم."

 

"هیچ کس روی عدالت را نمی بیند. فقط بدشانسی یا خوش شانسی قسمتان می شود. "

 

"عدم وجود محدودیتها دشمن هنر است."

 

"ما تنها به دنیا می آییم،‌تنها زندگی می کنیم،‌ تنها می میریم. تنها از طریق عشق و دوستی است که برای لحظه ای این توهم را در خود پدید می آوریم که تنها نیستیم. "

 

                             دریغ از آن همه سالها

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

So Kiss Me

          دادگاهی در هندوستان حکم توقیف ریچارد گیر،‌هنرپیشه معروف امریکایی، را صادر کرد.

 

                  

                                                      

    قصه از آنجا شروع می شه که آقای گیر روز پانزده آوریل در مراسم خیریه ای برای مبارزه با بیماری ایدز در دهلی نو حاضر می شه. دست برقضا سرکار خانم شیلپا شتی،‌ آره همون برنده جنجالی بیگ برادر، هم در برنامه حضور داره. آقا ریچارد هم که می دونسته به شیلپا جون خیلی توی بیگ برادر بد گذشته با خودش میگه بذار از دلش دربیارم. هی می گیره شیلپا رو میچلونه و ماچ می کنه. اون هم جلوی چشم هندی ها که هنرپیشه هاشون واسشون مثه خدا مقدس هستن. خب دیگه آقا ریچارد حواسش نبود که بعدش چی می شه! مردم می ریزن بیرون و آدمک گیر را درست می کنن و حالا نسوزون کی بسوزون! پوستر های شیلپا هم می گیرن به شعله های آتش. آخه رسم هندی هاست که اگه شوهر بمیره زن هم همراش باید سوزانده بشه. دادگاه جایپور هم که می بینه اوضاع حسابی خیطه ور می داره حکم توقیف واسه این زوج عاشق صادر می کنه. می گم زوج عاشق چون شتی هم بعد از جاروجنجال ها زبونش باز شد و گفت از کاه کوه نسازید. کاری نکرده. چندتا ماچم کرد. چرا شلوغش می کنید؟ فعلا آقای گیر به غلط کردن افتاده، شتی ابراز تاسف می کنه از اینکه ریچارد باید به خاطر آش نخورده دهنش بسوزه! اما مردم هند می گن این دو عفت عمومی را لکه دار کرده اند. باس ادب بشن! جالبه که  گیر از اوایل دهه هشتاد به آیین های بودایی علاقه مند شد و اندکی بعد رسما بودایی شد. ریچارد حتی کمک های مالی زیادی هم به دالایی لاما می کنه. اما مثه اینکه حالا این آقای زجر کشیده فیلم "بی وفا" حسابی به دردسر افتاده است. 

 

                                              

    نتیجه اخلاقی: اگر احیانا شما مجری برنامه ای شدید که در آن نیکول کیدمن،‌ شارون استون و اسکارلت جوهانسون حضور داشتند مبادا آنها را ببوسید. خیلی آرام و با لحن برادرانه می گویید: "خواهرم حجاب تو زینت توست." اما اگه فرداش پشیمون شدید به من ربطی نداره ها چون...

آخه کدوم آدم عاقلی رو دیدید که نیکول و شارون و اسکارلت کنارش باشه بعد ورداره از این حرفهای چرت بهشون بزنه!‌ همش که نباید به توصیه اخلاقی ماجراها توجه کنید. توصیه من را به یاد بسپارید.

     توصیه من به شما: فرصت را از دست ندهید! برای عذرخواهی یک عمر وقت است اما واسه ماچ کردن این خانم ها همیشه فرصت مهیا نیست. یه کم از ریچارد گیر یاد بگیرید.      

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/09ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

Say Hello To My Little Friend

 تولدت مبارک!

    

     بیست و پنجم آوریل سالروز تولد آل پاچینو ، بازیگر افسانه ای سینماست. پاچینو بی نیازی از هر گونه مقدمه ای است. قصد دارم با یادکردن از چند نقش بی همتایش خاطرات شیرینی که از تماشای بازی او دارم برای خودم و شما زنده کنم. دیالوگ های جاودانه ای هم دارد. سعی ام این بوده که برخی از آنهایی را که بسیار دوست می دارم انتخاب کنم. همان دیالوگ هایی که هیچ گاه از یادم نخواهم برد. شما هم نظرتان را درباره این بازیگر بزرگ بگویید. چه وقتی بهتر از روز تولدش. بجنبید!

سرپیکو (1973)

(Given a detective's gold badge)

Frank Serpico: What's this for? For bein' an honest cop? Hmm? Or for being stupid enough to get shot in the face?

 

                                           پدرخوانده:قسمت دوم (1974) 

                                                             

                               

                                                                    

 Michael Corleone: I know it was you Fredo. You broke my heart. You broke my heart!

 

                                                                   

                                                   بعد از ظهر سگی (1975) 

 

                              

 

     تمامی دیالوگ های این فیلم به یادماندنی است. پدرام یادت می آد چقدر با این فیلم حال کردیم؟ خصوصا اول فیلم که رفیقشون تو زرد از آب در می آد و می خواد ماشینو با خودش ببره. تازه می پرسه پس جوری برم خونه.

 

Sonny: Attica! Attica!

 

Sonny: Kiss me. When I'm being fucked, I like to get kissed a lot.

 

                                                                       

                                                        صورت زخمی (1983) 

 

                     

                                                                     

Tony Montana: I'm Tony Montana! You fuck with me, you fuckin' with the best!

 

Tony Montana: In this country, you gotta make the money first. Then when you get the money, you get the power. Then when you get the power, then you get the women.

 

Tony Montana: Look at that: a junkie... I got a junkie for a wife... Her womb is so polluted... I can't even have a fucking little baby with her!

 

 اختصاصی پدرام: هلو دیس ایز مارتا. مارتا. هلو!

 

                                                   بوی خوش زن (1992)

 

                                                                 

                      

Lt. Col. Frank Slade: Women! What can you say? Who made 'em? God must have been a fuckin' genius. The hair... They say the hair is everything, you know. Have you ever buried your nose in a mountain of curls... just wanted to go to sleep forever? Or lips... and when they touched, yours were like... that first swallow of wine... after you just crossed the desert. Tits. Hoo-ah! Big ones, little ones, nipples staring right out at ya, like secret searchlights. Mmm. Legs. I don't care if they're Greek columns... or secondhand Steinways. What's between 'em... passport to heaven. I need a drink. Yes, Mr Sims, there's only two syllables in this whole wide world worth hearing: pussy. Hah! Are you listenin' to me, son? I'm givin' ya pearls here.

  

Lt. Col. Frank Slade: Out of order, I show you out of order. You don't know what out of order is, Mr. Trask. I'd show you, but I'm too old, I'm too tired, I'm too fuckin' blind. If I were the man I was five years ago, I'd take a FLAMETHROWER to this place! Out of order? Who the hell do you think you're talkin' to? I've been around, you know? There was a time I could see. And I have seen. Boys like these, younger than these, their arms torn out, their legs ripped off. But there isn't nothin' like the sight of an amputated spirit. There is no prosthetic for that. You think you're merely sending this splendid foot soldier back home to Oregon with his tail between his legs, but I say you are... executin' his soul! And why? Because he's not a Bairdman. Bairdmen. You hurt this boy, you're gonna be Baird bums, the lot of ya. And Harry, Jimmy, Trent, wherever you are out there, FUCK YOU TOO!

 

                                                    شیوه کارلیتو (1993)

                                                                                                                           

                            

                 

           همه دیالوگ های فیلم. و قطعه محبوب من از آل: مرگ کارلیتو!

 

Carlito: Sorry boys, all the stitches in the world can't sew me together again. Lay down... lay down. Gonna stretch me out in Fernandez funeral home on Hun and Ninth street. Always knew I'd make a stop there, but a lot later than a whole gang of people thought... Last of the Moh-Ricans... well maybe not the last. Gail's gonna be a good mom... New improved Carlito Brigante... Hope she uses the money to get out. No room in this city for big hearts like hers... Sorry baby, I tried the best I could, honest... Can't come with me on this trip, Loaf. Getting the shakes now, last call for drinks, bars closing down... Sun's out, where are we going for breakfast? Don't wanna go far. Rough night, tired baby...Tired...

 

 

خب اولین چیزی که از مرگ توی سینما به ذهنم می رسه همینه! کارلیتو توقع زیادی نداشت. می خواست خودشو از کار خلاف بازنشسته بکنه و بره یه زندگی آروم راه بندازه اما... یکی از معدود دفعات عمرم بود که با علم به اینکه شخصیت فیلم در آخر تیر می خورد و می میرد، تا لحظه پایانی امیدوار بودم بنی بلانکوی اهل برانکس سر نرسه و کار کارلیتو رو نسازه. کارلیتو که تیر می خوره...

 

کارلیتو (آل پاچینو): شرمنده ام رفقا، تموم بخیه های دنیا هم دیگه نمی تونه منو بهم بدوزه. درازکش... درازکش... به حتم درازکش می ذارنم توی خونه ی تشییع جنازه فرناندز نبش خیابون هان و خیابون نهم. همیشه یه حسی بهم می گفت بلاخره گذرم به اونجا می افته اما گمون می کردم حلوای خیلی ها رو بخورم و بعدش نوبتم شه... آخرین بازمانده ی موهیکان ها... شایدم آخریش نباشم. گیل مادر خوبی می شه... واسه یه کارلیتو بریگانتی به روز و جدید... امیدوارم پولارو برداره و فرار کنه. توی این شهر واسه آدمای دریا دلی مثه اون جایی نیست... شرمنده ام عزیزم، من تمام تلاشمو کردم، صادقانه... نمی تونم توی این سفر همرات بیام. کرخت شده ام. حالا دیگه لرزم گرفته، آخرین نوشیدنی رو هم سفارش بدیم، بارها دارن تعطیل می کنن... خورشید طلوع کرده، واسه صبحونه کجا بریم؟ نمی خوام جای خیلی دوری باشه. شب سختی رو گذروندم، خسته ام عزیزم...خسته...

 

مرگ کارلیتو همیشه برام یه جور مواجه شدن بی غل و غش با تجربه ای است که به قول ویرجینیا وولف "هیچ گاه نخواهیم توانست تجربه اش را توصیف کنیم." آل راست و پوست کنده حرف می زنه و از طریق همین نریشن عالی غزل خداحافظی رو درست و حسابی می خونه. می دونید چیه خوب کلکش کنده می شه. تر و تمیز.

                                                                        

                                                         مخمصه (1995)

                                                                                                                  

                                          

                                                                                                                   

Vincent Hanna: Empathy was yesterday. Today, you're wasting my motherfucking time.

  

                                                       دانی براسکو (1997)

                                                                      

                           

 

Donnie Brasco: You think I'm a rat...?

Lefty: How many times have I had you in my house? If you're a rat, then I'm the biggest mutt in the history of the Mafia.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/05ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

میان دو هیچ

 

از قصیده کبوتران تاریک

 

بر شاخساران درخت غار

دو کبوتر عریان دیدم.

یکی دیگری بود

و هر دو هیچ نبودند.

 

فدریکو گارسیا لورکا، ترانه شرقی و اشعار دیگر. برگردان: احمد شاملو

 

    جناب پیتر گریناوی عزیز. بلاخره فیلمی از فیلم های شما را دیدم و باید به عرضتان برسانم که حسابی مرا غافلگیر کردید. مدتها بود که شما را می شناختم و درباره آثارتان مطالب چندی خوانده بودم. اما امان از بازار فیلم آن زمان. حسرت تماشای آثار شما بر دل ما مانده بود حسابی. باز خدا پدر و مادر دی وی دی را بیامرزد که به واسطه آن موفق به پیدا کردن آثار شما شدیم. از شما سه فیلم به دست آورده ام و چندتای دیگر هم در دسترس است. اما دیروز که فیلم "باغ وحش؛ یک زد و دو صفر" را دیدم، کلی فحش جانانه نثار خویش ساختیم که چرا زودتر آثار شما را ندیده ایم. برایتان بگویم که قریب یک سال است که فیلم "آشپز،‌ دزد،‌ همسرش و معشوقه اش" را بر روی دی وی دی دارم لیکن از تماشای آن به دلیل کمبود وقت محروم مانده ام. هرچند اکنون مصمم هستم تا حتما تمامی آثارتان را به دقت ببینم. قربان شما،‌ بری لیندن.

 

 

          

                       

 

 

 

 

به نظرم  همین چند عکس به خوبی عظمت این فیلم را آشکار می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/19ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

...در باب اسکار

 

* اول برنامه الن دجنرس چنین نتیجه گیری کرد: " دیگه باید اسکارو گذاشت برای سیاه ها و یهودی ها و همجنس بازها!" (حتما می دانید که سرکار خانم دجنرس لزبین تشریف دارند.این هم این زوج خوشبخت.)

*خب بنده خدا راست می گفت چون ملیسا اتریج که دست برقضا او هم لزبین است برنده بهترین ترانه شد و سر راهش برای دریافت جایزه جلوی چشم دنیا لبان شریک زندگیش را بوسید. بعد از مراسم هم گفت:"آره! لبهاشو بوسیدم." تازه مجسمه اسکار را بالا گرفت و گفت:" این مجسمه تنها مرد برهنه ای است که وارد اتاق خوابم خواهد شد." اما حسابی دلم خنک شد که "دختران رویایی" از این شاخه دست خالی برگشتند هرچند که سه ترانه فیلم نامزد اسکار بود.

Tammy Lynn Michaels and Melissa Etheridge at the 2002 Power Premiere

* جک بلک به همراه ویل فارل و جان سی ریلی در مورد کم توجهی به کمدین ها در اسکار برنامه اجرا کردند. هرچند این موضوع حسابی دیگر کلیشه شده است اما خودمانیم کسی مثل جیم کری با دو نقش آفرینی درخشان در "نمایش ترومن" و "درخشش ابدی یک ذهن شفاف" حتی یک بار هم نامزد اسکار نشده است.

* مارتین اسکورسیزی از رفقای خوبش که اسکار را بهش داده بودند خواست تا پاکت را دوباره نگاه کنند تا مطمئن شود نامش برروی کاغذ نوشته شده است.

* خانم میلنا کانونرو که جایزه بهترین طراحی لباس را برد از استنلی کوبریک هم یادی کرد و او را در این جایزه سهیم دانست. چرا؟ چون که خانم کانونرو قبلا برای طراحی لباس فیلم بری لیندن اسکار برده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/09ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

اسکار برای مارتین

 

...و سرانجام مارتین اسکورسیزی اسکار گرفت.

  

 

    هفتاد و نهمین دوره از مراسم اسکار برگزار شد. امسال مجری مراسم الن دجنرس، مجری سرشناس امریکایی بود. الن به خوبی از عهده اداره مراسم برآمد و حسابی همه را سر حال آورد.

 

Photo 

 

     یکی از بامزه ترین شوخی هایش به ال گور و جنیفر هادسن مربوط می شد. الن از جنیفر هادسن می گفت که مردم امریکا در برنامه "امریکن ایدولز" به او رای نداده اند اما امشب کاندید اسکار شده در حالی که مردم امریکا به ال گور رای دادند ولی نمی دونیم چی شد .... بازی های سیاسی این دوره از اسکار هم بسیار با نمک بود. جورج کلونی که برای اعطای جایزه بهترین هنرپیشه مکمل زن روی صحنه آمده بود گفت: : من و جک نیکلسون و ال گور با هم داشتیم پشت صحنه مشروب می خوردیم، به گمانم ال گور خیال نداره که نامزد ریاست جمهوری بشه. اسکار امسال مثل سالهای پیش پرماجرا بود. یک سری اتفاق های جالبش را بعدا سر فرصت تعریف می کنم. اما لیست برنده ها: 

 

بهترین فیلم: مردگان (گراهام کینگ، تهیه کننده)

بهترین کارگردانی: مارتین اسکورسیزی (مردگان)( ... بلاخره پس از ساختن چندتا شاهکار اساسی مارتین هم اسکار گرفت.)

بهترین فیلمنامه(اقتباسی): ویلیام موناهان(مردگان)

بهترین فیلمنامه(ارژینال): مایکل ارنت(خانم سان شاین کوچولو)

بهترین بازیگر نقش اول مرد: فارست ویتاکر (آخرین پادشاه اسکاتلند)

بهترین بازیگر نقش اول زن: هلن میرن (ملکه)

بهترین بازیگر نقش مکمل مرد: الن آرکین (خانم سان شاین کوچولو)

بهترین بازیگر نقش مکمل زن: جنیفر هادسن (دختران رویایی)

بهترین فیلمبرداری: گیلرمو ناوارو (هزارتوی پن)

بهترین تدوین: تلما شون میکر (مردگان)

بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان: زندگی دیگران {آلمان}

بهترین میکس صدا: مایکل مینکلر، باب بیمر، دیلی دی برتون (دختران رویایی)

بهترین تدوین صدا: آلن رابرت موری، باب آسمن(نامه های ایوو جیما) {متاسفانه کامی عسگر صدابردار ایرانی مقیم آمریکا که نامزد دریافت این جایزه بود برنده نشد.}

بهترین موسیقی: گوستاوو سانتائوللا (بابل) {سال قبل برای "کوهستان بروکبک" همین جایزه را برد.}

بهترین کارگردان هنری: یوجینیو کابالرو، پیلار روئلتا (هزارتوی پن)

بهترین ترانه: "باید که بیدار شوم" ملیسا اتریج (حقیقت تلخ)

بهترین فیلم مستند: دیوید گاگنهایم (حقیقت تلخ)

بهترین فیلم مستند کوتاه: روبی یانگ، توماس لنون (خون منطقه یینگ ژائو)

بهترین گریم: دیوید مارتی ، مونتسه ریبه (هزارتوی پن)

بهترین طراحی لباس: میلنا کانونرو (مری آنتوانت)

بهترین انیمیشن کوتاه: توریل کوف (شاعر دانمارکی)

بهترین فیلم کوتاه: آری ساندل (داستان کرانه باختری)

بهترین انیمیشن: پاهای رقصان (جورج میلر)

بهترین جلوه های ویژه: دزدان دریای کارائیب: سینه مرد مرده (جان نول، هال هی کل، چارلز گیبسون، آلن هال)

اسکار افتخاری: انیو موریکونه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

همه چیز مثل روز روشن بود!

 

اعطای جوایز گلدن گلوب: جوایز انجمن منتقدین خارجی هالیوود

شرح درست و حسابی در لینک سایت آی ام دی بی 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  |