داشتن یک دوست عالیه؛ حتی دم مرگ!

مری و مکس.: سهشنبهای که گذشت داشتم تلفنی با آدام الیوت (راست)، انیماتور استرالیایی و کارگردان مری و مکس. حرف میزدم که وسط بحث یک دفعه جملهای طلایی گفت. ازش پرسیده بودم که دست آخر هدفش از ساخت انیمیشنهای خمیری چیست؟ گفت: «دوست دارم فیلمی بسازم که تماشاگرها آخرش گریه کنند؛ نه گریه حاکی از غم، بلکه اشک شادی روی گونههایشان جاری شود.» پریدم وسط حرفش و بهاش گفتم: «پس در مری و مکس. موفق شدهاید؛ چون من هر دو باری که تا به امروز فیلم را دیدهام، آخرش شادمانه اشک ریختهام.» ان شاالله هفته آینده هم با ملانی کومبز (چپ)، تهیهکننده مری و مکس.، مصاحبه خواهم کرد و بعد متن کامل آنها را در پرونده مفصلی که با امیر برایش خواهیم رفت، میخوانید. اما تا آن روز یادداشت بسیار کوتاهی که درباره فیلم در هفتهنامه ایران دخت (شماره 37، 30 آبان 1388) نوشته بودم را به شما تقدیم میکنم.
مری و مکس. / .Mary & Max
کارگردان: آدام الیوت
صداپیشگان: فیلیپ سیمور هافمن، تونی کولت، اریک بانا.
ژانر: انیمیشن/ درام / کمدی
محصول 2009، استرالیا. 90 دقیقه.
داشتن یک دوست عالیه؛ حتی دم مرگ!
پیش زمینه: وقتی آدام الیوت، انیماتور 37 ساله استرالیایی، در سال 2004 به خاطر انیمیشن کوتاه هاروی کرامپت اسکار گرفت، یک موضوع روشن شد؛ این که الیوت خوب میتواند ایدههای ساده و در عین حال عجیب و غریبی که گوشه و کنار ذهنش میپلکند را با هنرمندی تمام به تصویر بکشد و دل تماشاگران و منتقدان را یکجا به دست بیاورد. پشتوانهام برای ستایش او، اولین فیلم سینماییاش یعنی کِلیمیشن ایست-حرکتی مری و مکس. است؛ یکی از بیست انیمیشنی که برای رقابت در اسکار 2010 به آکادمی هنر و علوم سینمایی امریکا معرفی شدهاند.
چرا و چگونه باید دید: در مری و مکس. الیوت با استناد به ماجرایی واقعی، قصه یک دوستی را نشانمان میدهد؛ مری 8 ساله، ساکن حومه ملبورنِ استرالیا، هیچ دوستِ درست و درمانی ندارد پس به طور اتفاقی یک شهروند امریکایی را انتخاب میکند و نامهای برایش مینویسد. همین نامه – و نامههای دیگری که در پی آن میآید – پل ارتباطی او با مکس، مردی 44 ساله و ساکن نیویورک میشود که به سندروم آسپرگر مبتلاست؛ یعنی برقراری ارتباط اجتماعی با دیگران برایش سختترین کار است. اما نامهها – یا پرده برداشتن از رازهای دل با ثبت آنها بر روی کاغذ – به مری و مکس این شانس را میدهد تا سالهای سال بی آنکه همدیگر را ببینند، با هم دوست باشند و خوشیها و غمهای زندگیشان را با هم قسمت نمایند.
نتیجه کار فیلمیست در ستایش دوستی که آدم را یاد این حرف شازده کوچولو میاندازد که حتی اگر آدم دَمِ مرگ هم باشد، باز هم داشتن یک دوست عالی است. و الیوت آن قدر با ظرافت لحظههای تراژیک و تلخ فیلم را با شادیهای نهفته در آن درهممیآمیزد و چنان راحت شخصیتهای نامتعارفش را به تماشاگر معرفی میکند که همان طور که مری و مکس همدیگر را اهلی میکنند، فیلم هم ما را اهلی میکند. دست آخر هم، پایان سینما پارادیزووار فیلم نشان از آن دارد که اگر آدم گذاشت اهلیاش کنند، بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه بکشد.
انتخابهای ویژه: 1) تک تک ترانهها و قطعههای موسیقی فیلم. 2) چشمهای مکس. 3) زنگ صدای فیلیپ سیمور هافمن (مکس).

خرگوش سفید: موسیقی سایکِدلیک بینظیرست؛ سبکیست که حالا دیگر برای خودش کلاسیک شده و شکی نیست که همین طور دست نخورده و تازه برای نسلهای آینده باقی خواهد ماند. این موضوع دوباره همین چند وقت پیش بهام ثابت شد؛ وقتی داشتم فیلم ترس و نفرت در لاس وگاس را تماشا میکردم و رسیدم به آن سکانسی که بنیسیو دل تورو (دکتر گانزو) مواد زیادی مصرف میکند و در وان دراز میکشد و از جانی دپ (رائول دوک/ هانتر اس. تامپسن) میخواهد که وقتی ترانه خرگوش سفید (White Rabbit) به اوج میرسد، ضبط صوت را در وان بیندازد تا به این ترتیب بمیرد...

عجب سکانسیست در این فیلم محشر تری گیلیام. بعد از تماشای فیلم رفتم نسخه ارژینال رمان را برداشتم و چند صفحهای خواندم و حسابی صفا کردم. این خرگوش سفید را دانلود کنید و ثانیه به ثانیهاش را با تمام وجود گوش کنید؛ از یکی از بزرگترین گروههای سایکدلیک است: جفرسون ایرپلین.

گور بابای چرچيل!: وینستن چرچيل (نخست وزير سابق بريتانيا) روزی سوار تاکسی شده بود و برای مصاحبه به دفتر BBC میرفت. هنگامی که به آن جا رسيد، به راننده گفت: «آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.» راننده گفت: «نه آقا! من میخواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم.» چرچيل از علاقه اين فرد به خودش خوشحال و ذوقزده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: «گور بابای چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اينجا منتظر میمانم!» (مرسی از دوستم ونوس که متن را فرستاده بود.)

سایت هزار کتاب را ببینید: دوستم نوید غضنفری سردبیر این سایت است؛ مرجعی بسیار خوب برای کتابدوستان! این یادداشت کوتاهیست که برای صفحه راهنمای هفتهنامه ایران دخت درباره رمان به خاطر یک فیلم بلند لعنتیِ داریوش مهرجویی نوشته بودم که میتوانید در آن سایت بخوانیدش: جبر جغرافیایی.

قضاوت صحیح تاریخ: همیشه از ارزشگذاری یک اثر هنری فراری بودهام. به نظرم تاریخ بهترین قاضیست و لازم نیست ما خودمان را خسته کنیم تا به دیگران ثابت کنیم که فلان اثر مثلا شاهکار است و دیگری بنجل محض. همیشه هم یاد جلسهای به مدیریت بهار میافتم که حمیدی شاعر، شعری که به سبک کهن و در نکوهش شعر نوی نیما یوشیج سروده را با افتخار تمام میخواند؛ نیما هم حاضر بوده و بهار پادرمیانی میکند و به انتقاد از حمیدی میپردازد؛ اما نیما میگوید که تاریخ نشان خواهد داد که شعر چه کسی میماند... و چه قدر فرزانهوار و ظریف جواب داده؛ این روزها ما حمیدی را به یاد نمیآوریم اما شعرهای نیما را بس دوست داریم و گرامی میداریم. تمامی اینها را گفتم تا به این حرف برسم که ده سال از ساخت باشگاه مشتزنی و اولین باری که آن را بر روی ویسیدیهای آن زمان دیدیم، گذشته است. هفته پیش دوباره فیلم دیوید فینچر را دیدم؛ بینهایت بهتر از آن زمان بود، درست مثل قالی کرمان! ده سال بعد، بهتر از روز اولش بود. حالا راحت میشود گفت که یک شاهکار مطلق است.

یک پیشنهاد: اگر میخواهید فیلمی مفرح و سرگرم کننده و در عین حال بسیار خوشساخت درباره ظهور زامبیها ببینید، میتوانم شانِ مردگان (Shaun of the Dead) را به شما پیشنهاد کنم.
دیدهبانی در لب مرز: این عکس را دوستم آرش ایمانی برایم فرستاده بود. فقط ببینید...

... و دسته بندی انسانها از دیدگاه دکتر شریعتی: دکتر شریعتی انسانها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است:
دسته اول؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. (مرسی از سید آریا قریشی.)








































%20House%20of%20Small%20Cubes%20-%20Roozneveshte%20Javad%20Rahbar.jpg)

























