تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

داشتن یک دوست عالیه؛ حتی دم مرگ!

 

مری و مکس.‌: سه‌شنبه‌ای که گذشت داشتم تلفنی با آدام الیوت (راست)، انیماتور استرالیایی و کارگردان مری و مکس. حرف می‌زدم که وسط بحث یک دفعه جمله‌ای طلایی گفت. ازش پرسیده بودم که دست آخر هدفش از ساخت انیمیشن‌های خمیری چیست؟ گفت: «دوست دارم فیلمی بسازم که تماشاگرها آخرش گریه کنند؛ نه گریه حاکی از غم، بلکه اشک شادی روی گونه‌هایشان جاری شود.» پریدم وسط حرفش و به‌اش گفتم: «پس در مری و مکس. موفق شده‌اید؛ چون من هر دو باری که تا به امروز فیلم را دیده‌ام، آخرش شادمانه اشک ریخته‌ام.» ان شا‌الله هفته آینده هم با ملانی کومبز (چپ)، تهیه‌کننده مری و مکس.، مصاحبه خواهم کرد و بعد متن کامل آنها را در پرونده‌ مفصلی که با امیر برایش خواهیم رفت، می‌خوانید. اما تا آن روز یادداشت بسیار کوتاهی که درباره فیلم در هفته‌نامه ایران دخت (شماره 37، 30 آبان 1388) نوشته‌ بودم را به شما تقدیم می‌کنم.

 

مری و مکس. / .Mary & Max

کارگردان: آدام الیوت
صداپیشگان: فیلیپ سیمور هافمن، تونی کولت، اریک بانا.
ژانر: انیمیشن/ درام / کمدی
محصول 2009، استرالیا. 90 دقیقه.

داشتن یک دوست عالیه؛ حتی دم مرگ!

پیش زمینه: وقتی آدام الیوت، انیماتور 37 ساله استرالیایی، در سال 2004 به خاطر انیمیشن کوتاه هاروی کرامپت اسکار گرفت، یک موضوع روشن شد؛ این که الیوت خوب می‌تواند ایده‌های ساده و در عین حال عجیب و غریبی که گوشه و کنار ذهنش می‌پلکند را با هنرمندی تمام به تصویر بکشد و دل تماشاگران و منتقدان را یک‌جا به دست بیاورد. پشتوانه‌ام برای ستایش او، اولین فیلم سینمایی‌اش یعنی کِلیمیشن ایست-حرکتی مری و مکس. است؛ یکی از بیست انیمیشنی که برای رقابت در اسکار 2010 به آکادمی هنر و علوم سینمایی امریکا معرفی شده‌اند. 

چرا و چگونه باید دید: در مری و مکس. الیوت با استناد به ماجرایی واقعی، قصه یک دوستی را نشانمان می‌دهد؛ مری 8 ساله، ساکن حومه ملبورنِ استرالیا، هیچ دوستِ درست و درمانی ندارد پس به طور اتفاقی یک شهروند امریکایی را انتخاب می‌کند و نامه‌ای برایش می‌نویسد. همین نامه – و نامه‌های دیگری که در پی‌ آن می‌آید – پل ارتباطی او با مکس، مردی 44 ساله و ساکن نیویورک می‌شود که به سندروم آسپرگر مبتلاست؛ یعنی برقراری ارتباط اجتماعی با دیگران برایش سخت‌ترین کار است. اما نامه‌ها – یا پرده برداشتن از رازهای دل با ثبت آنها بر روی کاغذ – به مری و مکس این شانس را می‌دهد تا سال‌های سال بی آنکه همدیگر را ببینند، با هم دوست باشند و خوشی‌ها و غم‌های زندگی‌شان را با هم قسمت نمایند.

نتیجه کار فیلمی‌ست در ستایش دوستی که آدم را یاد این حرف شازده کوچولو می‌اندازد که حتی اگر آدم دَمِ مرگ هم باشد، باز هم داشتن یک دوست عالی است. و الیوت آن قدر با ظرافت لحظه‌های تراژیک و تلخ فیلم را با شادی‌های نهفته در آن درهم‌می‌آمیزد و چنان راحت شخصیت‌های نامتعارفش را به تماشاگر معرفی می‌کند که همان طور که مری و مکس همدیگر را اهلی می‌کنند‌، فیلم هم ما را اهلی می‌کند. دست آخر هم، پایان سینما پارادیزووار فیلم نشان از آن دارد که اگر آدم گذاشت اهلی‌اش کنند، بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه بکشد.

انتخاب‌های ویژه: 1) تک‌ تک ترانه‌ها و قطعه‌های موسیقی فیلم. 2) چشم‌های مکس. 3) زنگ صدای فیلیپ سیمور هافمن (مکس).

 

خرگوش سفید: موسیقی سایکِدلیک بی‌نظیرست؛ سبکی‌ست که حالا دیگر برای خودش کلاسیک شده و شکی نیست که همین طور دست نخورده و تازه برای نسل‌های آینده باقی خواهد ماند. این موضوع دوباره همین چند وقت پیش به‌ام ثابت شد؛ وقتی داشتم فیلم ترس و نفرت در لاس وگاس را تماشا می‌کردم و رسیدم به آن سکانسی که بنیسیو دل تورو (دکتر گانزو) مواد زیادی مصرف می‌کند و در وان دراز می‌کشد و از جانی دپ (رائول دوک/ هانتر اس. تامپسن) می‌خواهد که وقتی ترانه خرگوش سفید (White Rabbit) به اوج می‌رسد، ضبط صوت را در وان بیندازد تا به این ترتیب بمیرد...

عجب سکانسی‌‌ست در این فیلم محشر تری گیلیام. بعد از تماشای فیلم رفتم نسخه ارژینال رمان را برداشتم و چند صفحه‌ای خواندم و حسابی صفا کردم. این خرگوش سفید را دانلود کنید و ثانیه به ثانیه‌اش را با تمام وجود گوش کنید؛ از یکی از بزرگترین گروه‌های سایکدلیک است: جفرسون ایرپلین.

گور بابای چرچيل!: وینستن چرچيل (نخست وزير سابق بريتانيا) روزی سوار تاکسی شده بود و برای مصاحبه به دفتر BBC می‌رفت. هنگامی که به آن جا رسيد، به راننده گفت: «آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.» راننده گفت: «نه آقا! من می‌خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم.» چرچيل از علاقه‌ اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: «گور بابای چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر می‌مانم!» (مرسی از دوستم ونوس که متن را فرستاده بود.)

سایت هزار کتاب را ببینید: دوستم نوید غضنفری سردبیر این سایت است؛ مرجعی بسیار خوب برای کتاب‌دوستان! این یادداشت کوتاهی‌ست که برای صفحه راه‌نمای هفته‌نامه ایران دخت درباره رمان به خاطر یک فیلم بلند لعنتیِ داریوش مهرجویی نوشته بودم که می‌توانید در آن سایت بخوانیدش: جبر جغرافیایی.

قضاوت صحیح تاریخ: همیشه از ارزش‌گذاری یک اثر هنری فراری بوده‌ام. به نظرم تاریخ بهترین قاضی‌ست و لازم نیست ما خودمان را خسته کنیم تا به دیگران ثابت کنیم که فلان اثر مثلا شاهکار است و دیگری بنجل محض. همیشه هم یاد جلسه‌ای به مدیریت بهار می‌افتم که حمیدی شاعر، شعری که به سبک کهن و در نکوهش شعر نوی نیما یوشیج سروده را با افتخار تمام می‌خواند؛ نیما هم حاضر بوده و بهار پادرمیانی می‌کند و به انتقاد از حمیدی می‌پردازد؛ اما نیما می‌گوید که تاریخ نشان خواهد داد که شعر چه کسی می‌ماند... و چه قدر فرزانه‌وار و ظریف جواب داده؛ این روزها ما حمیدی را به یاد نمی‌آوریم اما شعرهای نیما را بس دوست داریم و گرامی می‌داریم. تمامی اینها را گفتم تا به این حرف برسم که ده سال از ساخت باشگاه مشت‌زنی و اولین باری که آن را بر روی وی‌سی‌دی‌های آن زمان دیدیم، گذشته است. هفته پیش دوباره فیلم دیوید فینچر را دیدم؛ بی‌نهایت بهتر از آن زمان بود، درست مثل قالی کرمان! ده سال بعد، بهتر از روز اولش بود. حالا راحت می‌شود گفت که یک شاهکار مطلق است.

 

یک پیشنهاد: اگر می‌خواهید فیلمی مفرح و سرگرم کننده و در عین حال بسیار خوش‌ساخت درباره ظهور زامبی‌ها ببینید، می‌توانم شانِ مردگان (Shaun of the Dead) را به شما پیشنهاد کنم. 

دیده‌بانی در لب مرز: این عکس را دوستم آرش ایمانی برایم فرستاده بود. فقط ببینید...

... و دسته بندی انسان‌ها از دیدگاه دکتر شریعتی: دکتر شریعتی انسان‌ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است:

دسته اول؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. (مرسی از سید آریا قریشی.)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/14ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

بدرود بیلی جین

 

این یک بازگشت نیست؛ در صفحه موسیقی شماره ۲۳۹ هفته‌ نامه همشهری جوان مطلبی درباره برترین صداهای تاریخ موسیقی نوشته‌ام. پس از مدتها، فقط این را یادآوری کنم که این یک بازگشت به همشهری جوان نیست. 

بدرود بیلی جین: این جلد کتابی‌ست به نام خداحافظ، بیلی جین: مفهوم مایکل جکسون که به زبان انگلیسی در کانادا منتشر شده است. 5۱ نویسنده از گوشه و کنار دنیا و از نقطه نظر خودشان درباره پدیده بی‌بدیل مایکل جکسون نوشته‌اند. من در این کتاب نماینده ایران هستم و درباره آشنایی‌مان با این پدیده و حواشی‌های مربوط به آن نوشته‌ام. لورت، گردآورنده مطالب و ویراستار کتاب، خبر چاپ آن را برایمان فرستاده و نوشته که کتاب ظرف یکی دو هفته دیگر در سایت آمازون به صورت آنلاین به فروش گذاشته می‌شود. برای دیدن نام نویسندگان کتاب و کسب اطلاعات بیشتر درباره‌اش این صفحه را ببینید.

 

فیلم دیدن‌های من: دوباره دارم مثل روزگاران قدیم‌ام، درست مثل خوره‌های سینما، فیلم می‌بینم؛ مرتب و اصولی. همین الان از پای تازه‌ترین کار جیم جارموش بلند شده‌ام: محدوده‌ی کنترل. فیلمی که مدتها بود برای دیدن آن لحظه‌شماری می‌کردم. دهمین فیلم جیم جارموش فقط و فقط برای جارموش‌بازهای اصیل ساخته شده. اگر شیدای جارموش نیستید، نگاهش نکنید! اراذل بی‌آبرو و دشمنان ملت هم با کیفیت خوب دستم رسیده؛ گذاشته‌ام آنها را هم ببینم. اما سوای اینها، انیمیشن مری و مکس. از آدام الیوتِ استرالیایی را دیدم و عاشقش شدم. یک یادداشت کوتاه درباره‌اش برای صفحه راه‌نمای هفته‌نامه ایران‌ دخت نوشته‌ام که امروز (30 آبان 1388) منتشر می‌شود. اما این تازه استارت کار بر روی این فیلم است، ماجرا مفصل‌تر از اینهاست. یکی دو تا از کارهای اولیه میلوش فورمن را هم دیدم؛ به نظرم عشق‌های یک بلوند – همان اولین فیلم‌اش – یکی از بهترین‌هایش است. هنوز یکی دو تا از فیلم‌هایش هست که ندیده‌ام اما در نوبت هستند.   

به افتخار بروبچه‌های پیکسار استودیوز: به سایت روزنامه تهران امروز بروید و در قسمت انتخاب تاریخ مورد نظر (شنبه، 23 آبان 1388) را انتخاب کنید. در بخش فرهنگی و در صفحه‌های 1۱ و 14 مجموعه مطالبی درباره پیکساری‌ها و فیلم‌های بی‌نظیرشان کار کرده‌ام.

هیهات سحابی: مطلب کوتاهی برای صفحه راه‌نمای هفته‌‌نامه ایران دخت نوشتم و این خبر خوش را به کتاب‌دوستان دادم که خوشی‌ها و روزها – بی‌شک یکی از ده کتاب برتر عمرم – از مارسل پروست با ترجمه مهدی سحابی پس از 15 سال به چاپ دوم رسیده و توسط نشر مرکز به بازار آمده است. وقتی مطلب تمام شد و برای چاپ فرستادم‌اش، خبر رسید مهدی سحابی در پاریس درگذشته‌ است. جایی بهتر از پاریس برای چشم فرو بستن از این جهان سراغ دارید؟

دوره‌های سه‌گانه زندگی ما: زندگی ما سه مرحله احمقانه دارد:

۱) دوره نوجوانی: وقت داریم! انرژی داریم! …اما پول نداریم!

۲) دوره اشتغال: پول داریم! انرژی داریم! …اما وقت نداریم!

۳) دوره پیری: وقت داریم! پول داریم! …اما انرژی نداریم!

موافقید؟ (مرسی از ئی‌میل دوستم)

***** 

اگر عمر دوباره داشتم...: دان هرالد(Don Herold) ، كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 چشم از جهان فروبست. هرالد داراى تاليفات بسیاری‌ست اما قطعه كوتاه «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.

اگر عمر دوباره داشتم مى‌كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم.

همه چيز را آسان مى گرفتم.

از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم.

فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم

و اهميت كمترى به بهداشت مى‌دادم.

بیشتر به مسافرت مى‌رفتم، از كوههاى بيشترى بالا مى‌رفتم

و در رودخانه‌هاى بيشترى شنا مى‌كردم.

بستنى بيشتر مى‌خوردم و اسفناج كمتر.

مشكلات واقعى بيشترى مى‌داشتم و مشكلات واهى كمترى.

آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده‌ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز.

اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى‌داشتم.

من هرگز جايى بدون يك دماسنج، يک شيشه داروى غرغره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌‌تر سفر مى‌كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم

و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم.

از مدرسه بيشتر جيم مى‌شدم.

گلوله‌هاى كاغذى بيشترى به سمت معلم‌هايم پرتاب مى‌كردم.

سگ‌هاى بيشترى به خانه مى‌آوردم.

ديرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابيدم.

بيشتر عاشق مى‌شدم.

به ماهيگيرى بيشتر مى‌رفتم.

پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى‌كردم.

سوار چرخ و فلك بيشتر مى‌شدم.

به سيرك بيشتر مى‌رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌كنند، من بر‌پا مى‌شدم و به ستايش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى‌گويد: «شادى از خرد عاقل‌تر است.» (مرسی از آریا قریشی برای ئی‌میل کردن این متن برایم.)

 

این هم به مناسبت ایام ازدواج: کیک مخصوص تبریک طلاق! روی‌ آن نوشته: «بلاخره {تمام شد!} به سلامت هالو!» روی بسته هم نوشته شده که «بلاخره آزادی!» داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که پشت طنز قضیه چه نکته ظریفی پنهان است: واقعا جدایی از بعضی‌ها نه تنها غصه خوردن ندارد بلکه جشنی مفصل و شاد می‌طلبد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت 3:41 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

زندگی سگی ما و قصه‌هایی که شاید تکراری شده واسه ما!

  

این لینک مطالب شماره ۴۰۲ مطالب ماهنامه سینمایی فیلم؛ با بخش اول مطلب من.

شماره تازه دنیای تصویر و شماره ویژه پاییز ماهنامه سینمایی فیلم: شماره 168 مجله دنیای تصویر از روز پنج‌شنبه روی پیشخوان کیوسک‌ها آمده. از همین شماره به بعد، بخش رویدادهای خارجی مجله را من دست گرفته‌ام و دوست دارم خبرها و مطالب خارجی را بخوانید و نظر بدهید. یک سری مطلب هم هست که می‌ماند برای شماره‌های بعدی مجله! شماره 402 ماهنامه سینمایی فیلم هم اواخر همین هفته منتشر خواهد شد و می‌توانید پرونده سامورایی را در آن بخوانید؛ هم‌چنین مطلبی را که درباره شمایل جف کاستلو (آلن دلون) و سلوک سامورایی نوشته‌ام. با امیر که حرف می‌زدم، می‌گفت صفحه ابتدای پرونده از نظر بصری حسابی چشمگیر شده.

سام شپرد در کنار پتی اسمیت (۱۹۷۱)

... تا بتوانم بنوازم: سام شپرد در هفته‌نامه نیویورکر داستان کوتاه تازه‌ای به نام سرزمین زندگان چاپ کرده که در بخشی از آن راوی نقل قول عجیبی از یک نوازنده موسیقی جز می‌آورد. راوی یک بار یک دفعه از یکی از نوازندگان محله‌شان پرسیده چرا مواد مصرف می‌کند و آن هم درآمده که «مواد مصرفم می‌کنم چون تموم وراجی‌های توی سرم را خفه می‌کنه.» و راوی خطاب به خواننده، می‌پرسد که واقعا بی‌نظیر نیست؛ مواد سکوت می‌آفریند و موسیقی‌دان می تواند موسیقی‌اش را بنوازد. من البته بیشتر به اوج هنر نویسندگی شپرد می‌گویم، بی‌نظیر که چنین ایده‌هایی را وسط داستان‌هایش بنگ! می‌کوبد توی صورت آدم. راستی، شاید کرت کوبین هم همین طوری بوده...

دسی دی‌ ناردو و نافه در سرمای تورتنو: دسی دی‌ ناردو، دوست شاعر و نویسنده کانادایی‌ام، ئی‌میلی داده و ماجرای بامزه‌ای را تعریف کرده که حیفم آمد برایتان بازگویش نکنم. اول این را بگویم که دو شعر از او را پیش‌تر ترجمه کرده‌ بودم و مطلب کوتاهی درباره‌شان نوشته بودم و همگی در کنار مصاحبه اختصاصی‌ام با دسی در ماهنامه نافه منتشر شده بودند. ماجرای برای دو سه سال پیش است گمانم! اما دسی نوشته بود که هوای تورنتو خیلی سرد شده و به فکر به راه انداختن شومینه‌اش افتاده. این شده که با متصدیان این کار تماس گرفته؛ طرفی که می‌آید دست بر قضا ایرانی بوده و دسی نوشته که تندی رفتم مجله نافه را که من برایش فرستاده بودم از کتابخانه بیرون کشیده و نشان هم‌وطن ما داده که ببین، در کشورتان شعرهای من ترجمه شده. خلاصه اینکه چند ساعتی درباره ایران و شعر حرف می‌زنند و شومینه همین طور دست‌نخورده باقی می‌ماند... دسی نوشته که در کارگاه‌های شعری که برگزار می‌کند هر وقت می‌گوید شعرهایش در ایران به فارسی ترجمه شده، همه ذوق‌زده می‌شوند و به هیجان درمی‌آیند. حق با آلبر کامو است؛ وقتی در انتهای رمان بی‌همتایش طاعون به ما ثابت می‌کند که هنوز هم می‌شود به انسان امیدوار بود. این را هم البته نباید فراموش کرد که هم‌وطن همین کامو، شارل دوگل گفته: «هر چه بیشتر انسان‌ها را می‌شناسم، علاقه‌ام به سگ‌ها عمیق‌تر می‌شود.»

 

شانتال گویا: یک آلبوم از ترانه‌های شانتال گویا گیرم آمده که این روزها زیاد گوشش می‌کنم. گویا همان بازیگر زن فرانسوی فیلم مذکر، مونثِ ژان لوک گدار است.

«زندگی سگی ما» به روایت شاهین نجفی:‌ تیتری که برای این پست گذاشته‌ام از ترانه «زندگی سگی ما»ی نجفی گرفته شده؛‌ همان ترانه تلخ و تراژیکی که درش می‌گوید: «فمنیست مردونه، حق زن می‌شه بازیچه/ فالاچی با دامن مینی ‌ژوپ و سبیل نیچه». همین برای اثبات هنر نجفی بس است به گمانم. ظرف سه دقیقه و پنجاه و یک ثانیه ناقابل تابلویی دادائیستی از زندگی‌ئی که با تمام وجود می‌شود لحظه به لحظه‌اش را حس کرد، صاف گذاشته جلوی چشمانمان! می‌گویم چشمانمان، بس که شعرش سرشار از ایماژهای ناب است. همین یک تصویری را که مثال زده‌ام یک لحظه در ذهن‌تان مجسم کنید؛‌ چهره اوریانا فالاچی با سبیل فریدریش نیچه که دامن مینی ژوپ هم پاش هست... کمکتان می‌کنم این عکس اوریانا فالاچی و این هم سبیل‌های نیچه!

سایت موسیقی ما یک ساله شد:‌ این مطلبی‌ست که برای یک‌سالگی سایت‌مان و سایت خودتان، موسیقی ما، نوشته‌ام: ای «موسیقی ما» الهی صدساله شوی!

 

عشق یا نفرت: ضدمسیحِ لارس فون تریر را دیدم. اصل حرف را همین اول بگویم؛ یا دیوانه‌اش می‌شوید یا از آن متنفر خواهید شد. شک نکنید! نمی‌شود حد وسطی برای فیلم تازه کارگردان شیدای دانمارکی پیدا کرد. سکانس افتتاحیه خیران‌کننده‌ای دارد. من را فعلا بی‌طرف بدانید تا یک‌ بار دیگر فیلم را ببینم. راستی، یادداشت‌هایی درباره یک رسوایی را دیدم؛ ساندتراک بی‌نظیری از فیلیپ گلس دارد که نفس آدم را بند می‌آورد و بازی‌های طلایی جودی دنچ و کیت بلانشت...

هیچ: شانزدهمین جشنواره و نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری‌ها اواسط همین هفته در اوج بی‌رونقی کیفی به اتمام رسید. این چه جور نمایشگاهی‌ست که نشریات معتبری مثل ماهنامه سینمایی فیلم، دنیای تصویر، گلستانه و تازه‌وارد‌هایی مثل ایران‌دخت در آن حضور ندارند؟ اوضاعی بود، باید خودتان می‌دیدید که اگر دیده باشید، خوب می‌دانید چه می‌گویم. این جشنواره مطبوعات نبود؛ تشییع جنازه‌ آن بود. شاید هم چیزی بی‌ارزش‌تر از آن، چون هیچ‌کسی را هم نمی‌دیدی که بر جسدهای مطبوعاتی این کشور گریه کند و یا خرمایی پخش کند.

حق با اْ. هنری‌ بود:‌ میثم دوست دوران کودکی‌ام را بعد از بیست سال در همین نمایشگاه مطبوعات بی‌رونق دیدم؛ چیزی در حد و اندازه‌های داستان کوتاه پس از بیست سال به قلم طلایی اْ.هنری... شاید باورتان نشود؛ پرونده مردی روی سیم در ماهنامه سینمایی فیلم باعث شد همدیگر را دوباره پیدا کنیم!

از دایره سرخ؛ آلن دلون، جان ماریا ولونته، ایو مونتان: یک شات بی‌نظیر در تاریخ سینما!

زندگی کن!: این مطلب را دوستم کامبیز برایم ئی‌میل کرده بود؛ با شما تقسیم‌اش می‌کنم.

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم...

ویلان پتیاف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن... روز اول ماه و وقتی که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌ راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش. 

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی‌کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ هیچ وقت یادم نمی‌رود؛ همین که این سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم: « همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!» ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که به من زل زده بود، ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»

با درماندگی گفتم: «آره... نه... نمی‌دونم!»

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین... حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد. 

ویلان پرسید: «می‌دونی تا کی زنده‌ای؟»

جواب دادم: «نه!»

ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.»

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

لبخند ژه و خوشبخت‌ترین انسان سرتاسر عالم

 

  

این دو پوستر به افتخار اکران موفقیت‌آمیز فیلم سفر به سرزمین وحشی‌ها (یا دقیق‌تر سرزمین وحشی‌ها) تازه‌ترین کار اسپایک جونز که بعد از بازبینی جان مالکوویچ بودن و اقتباس. دارم برای تماشای آن ثانیه‌شماری می‌کنم. منتقدان فیلم را دوست داشتند و فیلم شماره یک باکس آفیس شد. یک هنرمند بیشتر از این نباید آرزویی داشته باشد. زنده‌باد جونز، موریس سنداک و وحشی‌های جهان خیال ما... به زودی درباره کتاب کودکانه مورد اقتباس جونز می‌نویسم. فعلا خنده‌دار اینکه اسم فیلم را خبرگزاری‌های ما ترجمه کرده بودند جایی که چیزهای وحشی هستند!!! گِل بگیرند درشان را بهتر است...

 

عکسی طلایی؛ میک جاگر (سمت راست) و اندی وارهول (سمت چپ) در همان روزهایی که وارهول پرتره‌های بی‌نظیرش، از جمله پرتره‌های‌ جاگر، را کشید و جهان تازه‌ای در دنیای نقاشی پایه‌گذاری کرد.

-1-

این مطلب من درباره فیلم مردی روی سیم که در روزنامه تهران امروز چاپ شد؛ دانلود کنید و بخوانید.

-2-

اینها نقل قول‌هایی از هومر سیمپسن است که برای پرونده مجموعه خانواده سیمپسن آماده کرده بودم؛ پرونده‌ای که خیلی به آن امید بسته بودم اما مطلب مفصل و اصلی آن در لحظه آخر از زیر چاپ درآمد و فقط مطالب جانبی و ستون‌ها باقی ماند. همیشه خدا که نمی‌شه مطلب‌های آدم کامل از سر تا ته چاپ شود... هر چه باشد این یکی موردهای غیرقابل چاپ داشت.

- «برای شروع هر دکمه‌ای را فشار دهید.» پس این «هر دکمه‌ای» کجاست؟

- اگر انجام دادن کاری سخت است، پس ارزش انجام دادن ندارد.

- بابا، تو کارهای خیلی خوبی انجام داده‌ای، اما حالا دیگر پیر شده‌ای و آدمای پیر به هیچ دردی نمی‌خورند.

- در تمام زندگی‌ام فقط یک رویا داشتم؛ این که به تمامی هدف‌هایم برسم.

- هیچ وقت معلول نخواهم شد. حالم از همیشه سالم بودن به هم می‌خورد.

- آخر چطور قرار است تعلیم و تربیت مرا زرنگ‌تر کند؟‌ تازه، هر وقت چیز جدیدی یاد می‌گیرم، یک سری از آموخته‌های قبلی‌ام از مغزم پرت می‌شه بیرون. یادت می‌آد که وقتی رفتم دوره سرکه‌سازی خانگی و بعد رانندگی یادم رفت؟

- می‌خواهم چیزی را با تو در میان بگذارم: سه جمله جادویی که در طول زندگی کمک به حالت خواهند بود. شماره 1: هوای من را داشته باش. شماره 2: اوه، ایده خیلی خوبیه، رئیس. شماره 3: وقتی من اینجا رسیدم، همین طوری بود. 

- من آدم بدی نیستم!‌ حسابی کار می‌کنم و بچه‌هایم را دوست دارم. پس چرا باید نصف روز یکشنبه‌ام را صرف شنيدن این کنم که چطور قرار است به درک واصل شوم؟

- (در روبه‌رو شدن با موجودات فضایی) تو رو خدا منو نخورید! من زن و بچه دارم!‌ اونا‌رو بخورید. 

- چه نیازی به روانکاو هست؟ ما که می‌دونیم بچه هايمان خُل و رواني هستند.

- وقتی به صورت خندان تمام بچه‌های عالم نگاه می‌کنم، خوب می‌دانم که می‌خواهند سیخونکی به من بزنند. 

- خُب، ساعت یک شبه!‌ بهتر برم خونه و کمی هم پیش بچه‌ها باشم.

- پسرجون، اگر واقعا دنبال چیزی در زندگی هستی باید به خاطرش کار کنی و عرق بریزی. حالا دیگه ساکت باش! الان می‌خوان برنده‌های بلیط بخت آزمایی را اعلام کنند.

- صرف این که اهمیتی نمی‌دهم، دلیل نمی‌شود که سر هم درنمی‌آورم.

- بارت، با ده هزار دلار،‌ ما میلیونر می‌شیم! می‌تونیم همه جور چیزهای درست و حسابی بخریم... مثلا عشق!‌

- اوه، پس حالا توی کامپیوترهاشون، اینترنت هم دارن! 

- اپراتور، لطفا شماره 911 را برایم بگیرید!

- شاید بلاخره روزی برسد که شخصی به من بگوید «آقا»، بدون این که بعدش ادامه بدهد «بازم داری دسته گل به آب می دی!»

-3-

گفت‌و‌گویی که با ایجیل بریلد، فیلم‌بردار فیلم در بروژ انجام داده و تنظیم کرده بودم در فصلنامه فیلم اینترنشنال منتشر شد. به این لینک سری بزنید؛ مقدمه و چند سوال اول آن را در همین لینک می‌توانید بخوانید اما متن کامل آن را فقط در مجله می‌توانید ببینید. خودم به خاطره چاپ این مطلب هم که بود نشستم دوباره در بروژ را دیدم. هر بار زیباتر می‌شود بدمصب! این هم عکس یکی از بامزه‌ترین صحنه‌های فیلم که در اوج پایانی فیلم قرار دارد.

-4-

برای دو فیلم محشر The Hurt Locker و Broken Embraces پرونده‌هایی آماده کرده‌ایم؛ تا چاپ شدند خبرتان می‌کنم. گذشته از آن، در این شماره ماهنامه دنیای تصویر هم سورپرایز‌هایی برایتان دارم...

-5-

این دو متن را دوستی گرامی برایم ای‌میل کرده بود؛ دومی را سال‌ها پیش در دوران کودکی در هفته‌‌نامه کیهان بچه‌ها خوانده بودم. از همان زمان هم در ذهنم بود و دوستش داشتم؛ خیلی زیاد. داستانکی از لئو تولستوی! فقط لطفا به دقت بخوانید. این دو متن هیچ اشاره‌ای به قناعت و یا نکته‌ای در ستایش فقر و کم‌خواهی ندارند. نکته اصلی‌ آنها در لایه‌های دیگرشان نهفته است.

نصیحت لقمان به پسرش

روزی لقمان به پسرش گفت: «امروز به تو سه پند می‌دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه بهترین کاخها و خانه‌های جهان زندگی کنی.

پسر لقمان گفت: «ای پدر، ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می‌توانم این کارها را انجام دهم؟»

لقمان جواب داد: «اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می‌خوری طعم بهترین غذای جهان را می‌دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده‌ای احساس می‌ کنی بهنرین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای بگیری، آن وقت بهترین خانه‌های جهان مال توست.

داستان مرد خوشبخت

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد، گفت: «نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند.» تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می‌شود شاه را معالجه کرد اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر می‌کند می‌تواند شاه را معالجه کند: «اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می‌شود.»

شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد؛ آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد می‌شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید: «شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت.

-6-

 

رمان ژه نوشته کریستین بوبن این طور شروع می‌شود: «ژه، دو هزار و سیصد و چهل و دو روز از مرگش گذشته بود که شروع به لبخند زدن کرد. در ابتدا، هیچ کس این لبخند را نمی دید. بر سر چیزهایی که هیچ کس نمی بیند، چه می آید؟ رشد می کنند.» («ژه»، نوشته کریستین بوبن، ترجمه: فرزین گازرانی. نشر ثالث، چاپ دوم، 1387.)

-7-

در نمایشگاه کتاب امسال وقتی از نشر قطره رمان داریوش مهرجویی را خریدم، خانم فروشنده کتابی به رسم هدیه به من داد. تشکر کردم و از فرط کنجکاوی آمدم گوشه‌ای و بازش کردم تا ببینم چیه. جنس گیلاس از جانت وینترسن با ترجمه تینا حمیدی. در صفحه‌های آغازین چیزی می‌بینم که سرجایم میخکوب می‌شوم: «هوپی‌ها یکی از قبایل سرخپوست‌ها هستند، چون ما زبان پیچیده‌ای دارند، اما در این زبان، زمان‌های گذشته، حال و آینده وجود ندارد. این مسئله درباره‌ی زمان، گویای چیست؟»

-8-

 

داشتم لابه‌لای یادداشت‌های دوران دانشجویی‌ام دنبال مطلبی می گشتم که دست نوشته‌ای پیدا کردم. چند دیالوگ از نسخه دوبله راننده تاکسی که سالها پیش دوستم حجت آن را داد تا ببینم و من هم چند تا دیالوگ توپ آن را نوشتم گوشه ای. اینهاست:

ترویس بیکل (رابرت دنیرو):‌ «آدم همون قدر سالمه که خودش حس می‌کنه.»

از یادداشت‌های ترویس: «تنهایی در تمام زندگی دنبال من بود، همه جا، تو پیاده‌روها، تو مغازه ها، خلاصه همه‌جا. فرار ممکن نیست. من مرد تنهای خدا هستم.»

8 ژوئن: «هر روز فرقی با روز دیگر ندارد.»

«گوش کنید! اینجا یه نفر هست که دیگر طاقت نداره... یه نفر که روی پای خودش وایساده. اینجا یه نفر هست که دیگه طاقت نداره.»

از نامه: «نگران من نباشید، یه روز یه نفر در میزنه و من پشت درم.»

«... و متاسفانه دیگه راه برگشتی برای من وجود نداره.»

-9-

اولین تصویری که از کارل مالدن یادم می‌آید، زمانی است که در اتوبوسی به نام هوس (الیا کازان، ۱۹۵۱) پیش ویوین لی می‌آید و لی به اولین چیزی که گیر می‌دهد این است که یک آقا نباید با صورت اصلاح‌نشده به ملاقات یک خانم بیاید. همین کارل مالدن بود که در مورد کارهایی که در کودکی کرده بود،‌ گفته: «پدرم شیرفروش بود. به همین خاطر، من هم شیر پخش می‌کردم.» مالدن یک حرف قشنگ دیگر هم زده: «مردم به من می‌گویند که من در عصر طلایی سینما وارد این صنعت شده‌ام. اما من در آن دوره به خصوص در دل سینما بودم، که در آن زمان صرفا یک دوره بود.» مالدن چند ماه پیش در 97 سالگی درگذشت. 

- 10-

این یک داستان مینی‌‌مال نیست؛ به خیال‌بافی اثر روبرتا آلن می‌گویند قطعه‌ای جادویی. از بهترین‌ داستان‌هایی‌ست که تا به امروز در عمرم خوانده‌ام. گول سادگی‌اش را نخورید.

خیال‌بافی

خواهر ناتنی‌ام در صندلی جلوی ماشین جیغ می‌زند و شوهرش – قماربازی مثل پدرمان – با‌ نهایت سرعت در میان کوه‌ها ویراژ می‌دهد. این سفر شبیه به سواری با ترن هوایی است. شوهرِ خواهر ناتنی‌ام طاقت ندارد تا به لاس وگاس برسد و پول همسرش را ببازد. پسر و دختر آنها در صندلی عقب ماشین، که من هم آنجا نشسته‌ام، سفت یکدیگر را چسبیده‌اند. دختر خواهر ناتنی‌ام – که از من بزرگ‌تر است! – هم جیغ می‌کشد. من دماغم را به شیشه فشار می‌دهم. من نمی‌ترسم. 

شوهرِ خواهر ناتنی‌ام شادمانه خنده‌ای سر می‌دهد و بی آن که از سرعتش کم کند یا اول بوق بزند، در جاده کوهستانی شیب‌دار، دور تندی می‌زند. سر هر پیچ که دور می‌زنیم، خواهر ناتنی‌ام فریادی می‌کشد و از شوهرش خواهش می‌کند که سرعتش را کم کند. هر چه او بیشتر التماس می‌کند، شوهرش دیوانه‌وارتر می‌راند. خواهر ناتنی‌ام جیغ می‌کشد:‌ «هممون‌رو به کشتن می‌دی!» اما الان آن قدر به شوهرش خوش می‌گذرد که گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست. من هم گوش نمی‌کنم. اجازه نمی‌دهم کسی مزاحم خیال‌بافی‌ام بشود:‌ من با پسری فرانسوی به اسم ژان در خانه‌ام در نیویورک هستم. ما در دریاچه سنترال پارک قایق سواری می‌کنیم. به ما خیلی خوش می‌گذرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 3:4 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

پاییز / آغوش های ازهم گسسته

 

پاییز دوباره آمد؛ پاییز! فصل محبوبم به پایان آمد و پاییز شروع شد. جیم موریسون وصف حال است که می خواند: «کجا خواهیم بود/ تو و من / وقتی که به سر آید تابستان؟»

-1-

 

این تابلویی است از هیرونیموس بوش؛ نامش هست: «Christ Mocked».

-2-

تماشای آغوش‌های ازهم گسسته (Broken Embraces) تازه‌ترین کار پدرو آلمودووار اسپانیایی‌تبار آدم را حسابی آرام می‌کند؛ بس بلد است چطور در دل دنیای مدرن و بعضا پست مدرن ما، کلاسیک و تماشایی داستان مدنظرش را روایت کند و تاثیر دلخواهش را بگذارد. پنه لوپه کروز هم یک سکانس بی‌نظیر در این فیلم از کار درآورده. چند روز است که ضدمسیح/دجال (Antichrist) لارس فون تریر هم جلوی چشمم است؛ برای تماشایش اما دست دست می‌کنم.  

 -3-

یک ئی‌میل درست کردم - و البته فرستادم - برای معرفی درباره الی... به تمامی دوستان فرهنگی انگلیسی زبانم؛ تمامی سینماگران، شاعران و نویسندگانی که در این مدت با آنها آشنا شده‌ام و با بعضی از آنها هم مصاحبه کرده‌ام. از درباره الی... برایشان نوشتم و در کنار پوستر انگلیسی فیلم، چند لینک انگلیسی درباره فیلم هم برایشان ارسال کردم. فعلا لیندا راجرز جوابم را داده، منتظر بقیه واکنش‌ها هستم. لیندا راجرز چند وقت پیش دو تا از کتاب‌هایش و آلبوم جدید گروه «نفت خام شیرین سبک/Light Sweet Crude» که خودش یکی از ترانه‌سرایان آن و شوهرش هم یکی از نوازندگان و خوانندگانش است، را برایم فرستاد که شده یار و یاور موسیقیایی این روزهایم این آلبوم کانتری/فوک! نام آلبوم را هم بسیار دوست دارم: ویرانی و زیبایی «Ruin & Beauty».

-4-

دو صفحه مطلبی که برای مجموعه خانواده سیمپسن تدارک دیده بودم، همین شنبه مورخ چهارم مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت در روزنامه تهران امروز منتشر خواهد شد. تصویری هم که می‌بینید، مغز جناب هومر سیمپسن است.

-5-

فیلم برونو، جدیدترین دسته گل ساشا بارون کوهن، کمدین انگلیسی، را هر کجا که دیدید، نابود کنید. نمی‌دانم کوهن کی می‌خواهد دست از این کارهایش بردارد. فیلمی مشمئزکننده و توهین آمیز. یک رسوایی تمام عیار! گاهی آزادی بیش از حد هم خانمان برانداز می‌شود! جایی خواندم که خنده‌دار و بامزه است اما نباید اطمینان می‌کردم؛ تجربه را تجربه کردن خطاست! 

-6-

راست تصویر: پیر پائولو پازولینی و دست چپ: اورسن ولز.

-7-

این چهار مرحله عمر ماست، بر طبق مصرف مایعات! الان در کدام مرحله آن هستید؟ به گمانم مرحله‌هایمان به هم نزدیک باشد.

-8-

سال‌هاست که دیگر مدرسه که هیچ، دانشگاه هم نمی‌روم. به همین خاطر تا پارسال روز اول مهر دیگر معنایی نداشت برای من یکی دست کم! اما از وقتی که تدریس را شروع کرده‌ام، باز شدن دانشگاه‌ها معنا پیدا کرده. این ترانه مدرسه (School) از گروه سوپرترمپ را اگر نشنیده‌اید، به همین مناسبت از اینجا دانلود کنید و گوش کنید. (فقط یادتان نرود اول کُد دانلود را وارد کنید.)

-۹-

مدتی است که شخصی/اشخاصی کامنت‌های قلابی و بعضا توهین‌آمیز با استفاده از نام دیگران و آدرس وبلاگ یا ئی‌میل آنها در وبلاگم می‌گذارد/می‌گذارند. از این به بعد تصمیم گرفته‌ام همین طور کامنت را فعال بگذارم اما هر کامنتی که اسمی درست و درمان و آدرس ئی‌میل مربوط نداشته باشد و از چارچوب اخلاقی هم دور باشد، حذف کنم تا حق هیچ یک از دوستانم ضایع نشود و از نام آنها هیچ سواستفاده‌ای نشود. یک کامنت بی‌نام و نشان را همین امروز پاک کردم، هر چند توضیح داده بود که بارون کوهن انگلیسی است و نه امریکایی. حق با او بود، تصحیحش کردم. همین جا از تمام کسانی که از این روند دلگیر می‌شوند، معذرت خواهی می‌کنم. چاره‌ای نیست، تا کم بیاورند حسودها از حسودی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

[Vh1 ، MTV ،[V و آخرین بازمانده‌های ویدئوکلیپ‌های نیمه‌ شب

از میانه‌های کابوی نیمه شب؛ جو باک (جان وویت) در جلو و رتسوریزو (داستین هافمن) لنگان در پی او

-0-  

یک ساعت از روز 21 شهریور گذشته و دارم به ترانه‌های محبوبم از گروه «سوپرترمپ» (Supertramp) گوش می‌دهم. روزها و لحظه‌هایی هست که پیش خودم تصور می‌کنم این گروه انگلیسی، شاید بهترین گروه موسیقی تمام دورانِ تمام عالم باشد، به خصوص با همان اولین آلبومی که به بازار دادند و اسم خود گروه را روی آن گذاشتند؛ «سوپرترمپ» (۱۹۷۰). این را دیگر مطمئنم که این آلبوم یکی از بهترین شنیده‌های این عمر بیست و هشت ساله‌ام است. آلبومی‌ست اثیری که شک ندارم در آسمان‌ها خمیرمایه‌‌اش را تهیه کرده‌اند. حتی فاصله تهی بین ترانههای آن را هم دوست دارم.

-1- 

معجزه‌ای رخ داد. با اینترنت دایل-آپ خانه ترانه «My Propeller» از آلبوم تازه گروه «Arctic Monkeys» را دانلود کردم و همین حالا دارم آن را گوش می‌دهم. جوینده یابنده است! این گروه – که لازم است بگویم مارتین اسکورسیزی هم عاشق آن است – چند سالی است که به یکی از گروه‌های محبوبم تبدیل شده! روزگاری این پست را درباره‌اشان گذاشته بودم.    

-2-

هفته‌ای که گذشت، پر از درگیری بود اما بلاخره آن چیزهایی را که می‌خواستم بنویسم، نوشتم؛ مطلبی درباره رمان داریوش مهرجویی، به خاطر یک فیلم بلند لعنتی، برای ژورنال فرهنگی-هنری پسفیک ریم ریویو آو بُکز که در کانادا چاپ می‌شود. و هم چنین یادداشتی درباره مایکل جکسون و نگاهی که ما ایرانی‌ها به این پدیده داشتیم برای ویژه نامه‌ای بین المللی که آن هم قرار است در کانادا منتشر شود. به انگلیسی نوشتن لذت دیگری دارد؛ با این که کاری نیست که تازه شروع کرده باشم و مدتهاست کارم انگلیسی نوشتن بوده اما باز هم اعتراف می کنم هنوز برایم سروکله زدن با جملات فارسی چیز دلچسب تری ست ولی انگلیسی نوشتن را ترجیح می دهم. حالا در کنار مطالب متعددی که منتظر چاپ آنها هستم، در انتظار انتشار این دو مطلب هم می مانم، خصوصا اولی که قرار است در شماره ای منتشر شود که سردبیر افتخاری آن مارگارت اتوود، رمان نویس شهیر کانادایی، است. باورش برایم بسیار سخت است. مطلب من برای رمان به خاطر یک فیلم بلند لعنتی به زبان انگلیسی از زیر چشمان اتوود خواهد گذشت. خدایا، چقدر دنیایی که خلق کردی، کوچک است!

-3-

چند وقت پیش طلاق به سبک ایتالیایی را دیدم؛ یکی از آن شاهکارهای پیترو جرمی با بازی مارچلو ماسترویانی که هنرپیشه تکی است. شاهکاری است برای خودش این فیلم با یک ترانه گوش نواز بر روی عنوان بندی آغازینش. 

-4-

این همان صفحه پیشنهادهای فیلم هفته نامه ایران دخت است که درباره گاوخونی و به همین سادگی در آن یادداشت های مینی مال به عنوان معرفی فیلم نوشته ام. گاوخونی و رمان به خاطر یک فیلم بلند لعنتی دو تا از آثار هنری تازه دیده و خوانده ام هستند که همین طور دارند در ذهنم بیشتر جا می افتند و محبوب تر می شوند.

-5-

حالا که داریم به روزهای پایانی ماه محبوبم، شهریور، و علاوه بر آن فصل دوست داشتنی تابستان نزدیک می شویم و به زودی سروکله پاییز پیدا خواهد شد، دلم می خواهد از این پست یاد کنم: پست پارسالم درباره این روزها و ترجمه ترانه ای بزرگ از گروه بزرگ تر «The Doors».

-6-

و یک پست دیگر که سالها پیش گذاشته بودم؛ یک عکس به مناسبت روز تولدم.

-7-

این مطلب را روزگاری به عنوان کامنت برای دوستم، نوید غضنفری، نوشته بودم؛ آن زمان که هنوز دوست نادیده و مجازی بودیم. حالا که نوید وبلاگ تازه ای زده و دوستی ما هم خیلی جلو رفته، این مطلب را در وبلاگم می گذارم. یادداشتی است از سر دل و خیلی احساسی-تخصصی! احساسی از این لحاظ که خیلی نوستالژیک است و تخصصی از این لحاظ که باید در آن سال هایی که من و نوید خاطرات مشترک زیادی از آنها داریم، مثل ما شبکه های موسیقی ماهواره را دنبال می کردید... شبکه هایی که حالا هر روز بیشتر از دیروز کارکرد خود را از دست می دهند... و حالا که دیگر Vh1 باز نیست...

نوید جان، همین دیروز بود که داشتم شبکه ها را بالا و پایین می کردم که آخر سر مثل همیشه روی شبکه ی رویایی امان،‌ Vh1، ایستادم. کلیپ جدید جیمز بلانت شروع شد که اسم خاطره انگیزی هم دارد: 1973. تمام که شد و کلیپ بعدی که آغاز شد یک دفعه خون در رگهایم یخ زد. می دونی چی بود: «بازی های احمقانه» (Foolish Games) از «Jewel». آره خودشه، همان آخرین تک ترانه ای که از آلبوم «Pieces of You» به بازار داد. حالا این به کنار که خیلی این ترانه غم گرفته و تلخ را دوست دارم، چیزی که حسابی تکان دهنده بود این بود که یک دفعه بی اختیار پرت شدم به نیمه شبی که جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و برای اولین بار این کلیپ را دیدم و ترانه اش را شنیدم... در همان «Non-stop Hits» های نیمه شب «MTV» (به قول خودمان آسیا) که از نیمه شب هندی ها تحویل آسیای شرقی ها می دادندش وگرنه در طول روز که برای تماشای یک کلیپ خوب باید کلی تبلیغ و ترانه هندی و پخش هزارباره «Don’t play games with my heart» از «Back Street Boys» را تحمل می کردی. مجبور بودی بشینی تا صبح کلیپ ببینی و ضبط کنی، ترانه ها را روی نوار بیاری و... این ترانه برایم یادآور تمام آن شب هایی بود که با ذوق و شوق کلیپ ها را دنبال می کردیم. آن هم به روز و تازه از تنور درآمده. اما حالا وضع فرق کرده. همه اشان در دسترس هستند. لازم نیست راه دوری رفت و کار خاصی کرد. کافی است در «Google» تایپ کنید «Foolish Games» و اولین یافته را ببینید: کلیپ ترانه در سایت «Youtube». این ناشکری نیست یک جور احساس تلخ و شیرین است (شاید همان نوستالژی باشد!)، شیرین از این نظر که خب خدا را شکر حالا دیگر لازم نیست کلی رنج و زحمت به خود داد تا کلیپی دید و تلخ و شیرین به این دلیل که آیا دیگر کسی پیدا می شود (اصلا لزومی دارد که پیدا بشود؟) که در ساعت 3 صبح کلیپ ترانه محشر «3 a.m.» از گروه «Matchbox 20» را روی «MTV» ببیند؟ همان که آرم آبی اش بالا سمت راست در گوشه کادر همیشه و همه وقت خودنمایی می کرد. کسی «[V]» را یادش هست؟ کسی می داند «Mtv Fresh» چه ساعتی از «MTV» آسیا پخش می شد؟ به گمانم ما آخرین نسلی بودیم که چنین احساس هایی را تجربه کردیم... حتم دارم نمی شود لذت گوش دادن و دیدن کلیپ های «Semi-Charmed Life» و «How's it gonna be?» از «Third Eye Blind» را در دل شب با کلمات بیان کرد. حالا جلوی تلویزیون در ظهر جمعه همه این فکرها می ریزند سرم و من هم خلع سلاح شده خودم را تسلیم شان می کنم. «Vh1»را که یافتم به دوستی گفتم این شبکه با روح و روان ما کار خواهد کرد و حالا می فههم که زیاد بیراهه نگفته بودم. حالا «Vh1» همه آن چیزی است که از دنیای ویدئو کلیپ می خواستیم داشته باشیم. حالا می توان با هر کلیپش رو کرد به همه و گفت:«اِ این ترانه واسه سال 95 است و هنوز کلیپش سرپاست! یادش بخیر!» آره حالا مطمئنم که، خوب یا بد، ما آخری های آن نسل بودیم... آخرین بازمانده های ویدئو کلیپ های نیمه شب!

-8-

به جز ویدئوکلیپ ها، برنامه ای بود که خیلی چیزها را در زندگی من عوض کرد یا بهتر است بگویم مشخص کرد. این چند خط در معرفی آن برنامه است: 

سه شنبه ها راس ساعت شش عصر، سرویس جهانی رادیوی بی بی سی برنامه ای داشت که مجری اش تیم اسمیت بود. (الان دیگه فکر نمی کنم پخش بشه!) بیست تا آهنگ پرفروش هفته بریتانیا رو معرفی می کرد و شش هفت تایی از آنها را با ارائه توضیحات مختصری خش می کرد. این برنامه راستش یکی از تاثیرگذارترین برنامه های عمرم من است... شاید به لطف همین برنامه بود که نمره های تاپ زبان کلاس رو می گرفتم اما مطمئنم که نصف علاقه ام به زبان با همین برنامه بود. حدود هفت سال (بدون اغراق می گم) شاید فقط به تعداد انگشتان دستم نتونستم این برنامه رو گوش بدم. هرهفته کارم بود... خودم این روزها به پشت کاری که آن زمان داشتم، غبطه می خورم! تازه کل نیم ساعتش را هم ضبط می کردم و تا هفته بعد گوش می دادم. نوار کاست هایش را هنوز هم دارم... همان بی کیفیت هایی که همزمان با آن طرف آب، ترانه های «Oasis»، «Blur» و ... را روی آنها گوش می دادم... کاش می توانستم این تیم اسمیت را پیدا کنم و فقط بگذارم بداند چقدر آدم مهمی در زندگی ام بوده است.

-9-

چند یادآوری از اولین فیلم امیر کاستاریکا، دالی بل را یادت هست؟، که شاهکار بی نظیری است؛ 1) در مهمانی عمه خانم، موسیقی رقص گذاشته می شود و همه در کار رقصند که باران می گیرد. همه به داخل خانه می روند و پدر زیر باران می ایستد و می گوید: «چرا این کشور هیچ وقت رنگ یک آفتاب حسابی را به خودش نمی بیند؟» 2) پایان فیلم با ترانه «بیست و چهار هزار بوسه» و ملاقات با بلوند! 3) مرگ پدر در همین فیلم، که چیزی شبیه به سکانس مرگ مادر در بیمارستان در شاهکاری از فدریکو فلینی، آمارکورد، از کار درآمده! با این حس طنز که جنازه پدر را رو به قبله خوابانده و شوهر عمه جانِ فیلم کاستاریک وارد می شود و می گوید: «بذاریداش توی تختخواب! بابا، این کمونیست بود!»

-10-

نمایی از پشت پنجره اتاقی از خانه ای بزرگ. داخل اتاق سازهای یک گروه راک برپاست. بلیک (مایکل پیت) وارد می شود. به مرور با هر ساز، قطعه سولویی اجرا می کند. قاب بازتر و بازتر می شود. گویی بلیک (که چقدر اسم بامسمایی دارد؛ همانند ویلیام بلیک (مرد مرده جیم جارموش) که هر دو نامشان را از یکی از غول های رمانتیک انگلستان یعنی ویلیام بلیک (1757-1827) وام گرفته اند) یک تنه تمامی گروه هست و هیچ کس نیست. این همان چیزی است که گاس ون سنت می خواهد در فیلم واپسین روزها (Last Days) نشان بدهد. بلیک، کرت دونالد کوبین بود و نبود. نمی دانم چرا با واپسین روزها تا این حد سرخوش می شوم، با تک تک سکانس هایش؛ با زیر لب زمزمه کردن های بلیک، با صعود روحش از نردبان مرگ. خیلی ها از این فیلم خوششان نیامد اما من...

یکی از پروژه هایی که خیلی حیف شد هیچ وقت ساخته نشد مال همین ون سنت است. یک جورهایی داغش موند به دلمون، مثل ناپلئون کوبریک، داوینچی فلینی، تختی حاتمی و دو فیلم بعدی سه گانه مرگ پازولینی. سنت پس از آیداهوی خصوصی من، تصمیم می گیرد زندگی اندی وارهول را بسازد. آن هم با حضور ریور فینکس در نقش اصلی اما مرگ فینیکس همه چیز را خراب می کند. در کامنت های پست قبلی حرف از آیداهوی خصوصی من شد، یکی از فیلم های محبوبم. این یادآوری از دنیای ون سنت بود.

کلام آخر: دوباره پناه برده ام به جاودانه های «سوپرترمپ» در این وقت شب! و تنهایم با این عکس که استنلی کوبریک در سال ۱۹۴۹ از مونتگمری کلیفت گرفته است.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 3:51 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

به خاطر يک فيلم بلند لعنتی

1- از دل طبیعت وحشی برگشتیم. سفر این طور بود که از تهران شروع کردیم و از جاده هراز به آمل و محمود آباد زدیم؛ یک شب آنجا ماندیم و فردا در میان باران به سمت رامسر رفتیم. در میان راه، سری به نمک آبرود زدیم که صف تله کابین آن دیوانه وار طولانی بود. در رامسر دو شب ماندیم. همان جا هم رفتیم تله کابین رامسر که خوشگل بود؛ آن همه جنگل و آن همه آب دریا که هر چقدر دقیق شدیم به هر رنگی بود جز آبی! بعد هم از جاده چالوس برگشتیم تهران. سر و ته شد چهار روز... اما بی نهایت خوش گذشت.

 

2- شماره 398 ماهنامه سینمایی فیلم منتشر شد. در آن مطلبی از اسکات فونداس درباره دنیای مردانه مایکل مان ترجمه کرده ام. برای همین مجله پرونده ای برای فیلم سامورائی‌ ژان پیر ملویل مهیا کرده ایم؛ مطلبی برای آن نوشته ام. اسمش هست: «مرگ کسب و کار من است.» پاییز منتشر خواهد شد، ان شاالله. و پرونده مترسک هم که...

 

3- برای صفحه راه نما در هفته نامه ایران دخت، پیشنهادهای کوتاه فیلم می نویسم. به زودی نمونه های ایرانی و خارجی آن را اینجا می گذارم تا اگر مجله را نمی بینید، بعضی از این مطالب را بخوانید؛ خصوصا یادداشت 400 کلمه ایم برای فیلم گاوخونی که دوستش دارم.

 

4- رمان به خاطر یک فیلم بلند لعنتی از داریوش مهرجویی را خواندم. یکی از بهترین چیزهایی است که این روزها خوانده ام؛ درست مثل فیلم های بزرگ مهرجویی، مثل آقای هالو، هامون، سنتوری و ... شرح لنگ در هوا بودن در آسیا! یک شاهکار تمام عیار. جوانانی که می خواهند نویسنده بشوند، بخوانند این کتاب را! مهرجویی هر چه بیشتر پا به سن می گذارد، درکش از دنیای جوانان – دنیای ما – و حوادث اطرافش بی نهایت دقیق تر می شود. دارم برای هفته نامه ایران دخت و هم چنین ژورنال ادبی-فرهنگی پسفیک ریم ریویو آو بُکز درباره این رمان چیزهایی می نویسم.    

 

5 - بعد از جشنواره فجر پارسال، تصمیم گرفتم در کنار تماشای فیلم های سینمای جهان – چه کلاسیک ها و چه تازه ترها – بیشتر از قبل به سراغ فیلم های ایرانی بروم. خصوصا تصمیم گرفتم بیشتر فیلم های روی پرده را ببینم. حالا تمامی فیلم های اکران شده بعد از عید را دیده ام... همه را. کار سختی است، تماشای بعضی از آنها، اما با خودم قراری گذاشته ام دیگر. داشتن همراه، البته، کار را آسان تر می کند. درباره اِلی... و تهران انار ندارد را حتما توصیه می کنم.

 

6- این خبر را که در سایت موسیقی ما کار کرده ایم، بخوانید. باب ديلن يا ولگرد خيابانی؟ 

 

7- روزنامه تهران امروز هم دارد پا می گیرد. یک مطلب درباره شان پن در آن کار کردم، یک صفحه. حالا دو صفحه در مورد مجموعه خانواده سیمپسن برای آن آماده کرده ام. وقتی درآمد، آدرس اینترنتی آن را می گذارم.

 

8- این دو حکایت موسوم به مسیح تقدیم به شما. اینها حکایت هایی هستند که با تمام وجود به آنها اعتقاد دارم؛ به خصوص به اولی که در دنیای واقعی سرم آمده است. از احمق فقط باید گریخت، چون با حماقتش نه تنها به خود، که به اطرافیانش هم بسیار ضربه خواهد زد.

 

خطر نادانی

 

حضرت عیسی (ع) فرمود:‌ من بیماران را علاج کردم، به فرمان خداوند مردگان را زنده کردم ولی نتوانستم احمق را اصلاح کنم.

 

پرسیدند: احمق چه کسی است؟

 

فرمود: احمق کسی است که همواره نظر خودش را می پسندد و همه فضیلت ها و دانش ها را از خود می داند و تنها حق را برای خود و به سود خود می خواهد نه برای دیگری و این چنین احمقی هیچ گونه راه علاج و اصلاحی ندارد.

 

 

ستایش در برابر نکوهش

 

حضرت عیسی (ع) روزی بر جماعتی عبور می کرد.

 

آنان درباره مقام او سخنان زشت و ناپسند گفتند. حضرت عیسی (ع) در برابر آنان جز ستایش و تعریف چیزی نگفت.

 

یکی از حواریون پرسید: ای پیامبر خدا! چرا در برابر سخنان زشت آنان جز خوبی و سپاس پاسخی ندادی؟

 

حضرت عیسی (ع) فرمود: هر کسی آن چه دارد، خروج می کند. چون سرمایه آنان این سخنان بد بود، بد گفتند و چون در وجود من جز نیکویی نبود، جز نیکویی چیزی نمی توانستم بگویم.

 

9- داستان خیال بافی را که در روزنوشت هایم گذاشته ام، حتما بخوانید و نظرتان را بگویید.

 

10- من از حال و روز این روزهایم گفتم. شما این روزها چه می کنید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

But it was only fantasy

 

Pink Floyd

Hey You

Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, don't help them to bury the light
Don't give in without a fight.

Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.

But it was only fantasy.
The wall was too high,
As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.

Hey you, out there on the road
always doing what you're told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, don't tell me there's no hope at all
Together we stand, divided we fall. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

قصه پیرشدن تو شنیدن داره!

 

* رای ما فقط سبز! به امید ایرانی آبادتر حتی اگر شده یک قدم روبه جلوتر!

* چند ساعتی است که خبر اول سايت ها شده: جسد برهنه ديويد کارادين را در هتلی در بانکوک پيدا کرده اند، آويزان در کمد لباس ها. مي گويند بازيگر ۷۲ ساله (همان بيل در بيل را بکش جلد ۱ و ۲) خودکشی کرده اما نزديکان به او مي گويند مرگش تصادفی بوده... 

در چنگال سرنوشت

درختان شادمانند از آن که به ندرت دستخوش احساسات می شوند

اما تخته سنگان بسی شادترند، آنان هیچ احساسی ندارند.

دردی به بزرگی دردِ زنده بودن

و باری سنگین تر از زندگی هوشیارانه نیست.

 

بودن و هیچ ندانستن و نه حتی راهی روشن پیش رو

و ترسِ بودن و بیم های آتی...

و دهشت بی چون و چرایِ این که فردا مُرداری بیش نخواهی بود

و اسیر رنج بودن در طول زندگی و در گذر از تاریکی،

 

از آن چه نمی شناسیمش و بدان سوءظن نمی بریم...

و جسمی که با چند خوشه انگور ناب به کام وسوسه فرو می رود،

و گور، که با دسته گلهای خاکسپاری، ما را چشم در راه دارد

و نمی دانیم که رهسپار کجاییم

همان طور که نمی دانیم از کجا آمده ایم!

 روبن داریو، شاعر شهیر و دوران ساز نیکاراگوئه ای (1876-1916)، ترجمه: ج.ر.

در شاهکار انجمن شاعران مرده صحنه ای است که معلم ادبیات، آقای کیتینگ (رابین ویلیامز)، برای دانش آموزانش از روزگار جوانی خود می گوید؛ آن وقت ها که شعر – و به خصوص اشعار شاعران بی همتای دوره رمانتیک انگلستان – مثل شیر و عسل بر لبان و زبان های او و همکلاسی هایش جاری بوده است. شعر بالا هم روزگاری برای من این طور بود، و هنوز هم هست. شاید هفت هشت سال پیش باشد که آن را ترجمه کرده ام و حالا لابلای یادداشت های دست نویس آن روزها یافته ام آن را بار دیگر... این هم ترجمه انگلیسی آن

 

* نمی دانم چقدر سینمای لوئیس بونوئل را دوست دارید؛ من شیفته آثار او بوده ام و هستم. اما از زمانی که راه شیری – یکی از سه فیلم سه گانه در جست و جوی حقیقت – را دیده ام احساس می کنم بی نهایت دوستش دارم. اصلا شاید با آلفرد هیچکاک هم عقیده بشوم که بونوئل بهترین کارگردان سینماست. راه شیری را کارگردانی ساخته که قرار است ملحد باشد اما از گوشه و کنار آن نور حقیقت بیرون می زند؛ در اوج توازن است این فیلم و بار دیگر این ایده ام برایم ثابت شد که ملحدان بهترین فیلم های مذهبی را می سازند. اوضاع روبه راه شود، برایش پرونده ای درخواهیم آورد تا عرض ارادتی به استاد مسلم سینما کرده باشیم.

 

* مطلبی نوشته ام به نام «قصه پیرشدن تو شنیدن داره!» برای فیلم بزرگ مورد عجیب بنجامین باتن که در کنار دیگر مطالب پرونده ای که برای فارست گامپ و مورد عجیب بنجامین باتن (فارست/بنجامین) گردآوری کرده ایم، در شماره 395 ماهنامه سینمایی فیلم منتشر شده است... برای این که پی ببرید این عنوان را از کجا آورده ام باید مطلب را بخوانید. فهرست مطالب این شماره.

* روز به روز داریم به نمایشگاه شاهکارهای نقاشی در موزه هنرهای معاصر نزدیک و نزدیک تر می شویم...

* روزنوشت تازه نوشته ام. درباره راننده تاکسی و آلبوم جدید باب دیلن. و بخش جهان سایت خودمان موسیقی ما را هم که حتما ببینید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

در حال و هوای پاپ آرت های اندی وارهول و دیگر شاهکارهای عالم نقاشی

* شماره ۳۹۵ ماهنامه سینمایی فیلم منتشر شد؛ پرونده ای برای مورد عجیب بنجامین باتن/فارست گامپ. فهرست مطالب را اینجا ببینید.

قبل از این که به سراغ مطلب های دیگر بروید، حتما این شعر از برتولت برشت را با صدای بلند و با حفظ لحنش بخوانید؛ ادبیات یعنی این، ترجمه یعنی این... 

نغمه یه عاشق

گاهی وختا که نیش تو وا می کنی و

منو می خندونی،

با خودم فکر می کنم:

حالاست که می تونم بمیرم

بعد از اون دیگه

تا آخر عمرم عاقبت به خیر می شم.

 

وختی که پیر بشی و

به من فکر کنی

مث همین امروز منو می بینی

و تو عشقکی داری

که هنوز جوونِ جوونه.

ب. ب.، ترجمه علی عبداللهی، عاشقانه های آلمانی، انتشارات مروارید.

-1-

نشسته ام پشت کامپیوتر تا برای وبلاگم بنویسم. کارهایم را گذاشتم روی حالت استند بای، چون باید برای خودم هم وقت بگذارم و بنویسم.

روزهای آخر اردیبهشت است و ماهی که گذشت پر از رویدادهای سخت و نفس گیر بود. حالا خرداد هم به همین ترتیب خواهد بود. یکی از کارهای مهم در خرداد ماه ماجرایی است که خبرش را می توانید اینجا بخوانید: تماشای پاپ آرت های اندی وارهول تنها بخش کوچکی از این بزم بصری است.

از قرار معلوم، پرونده فیلم «مورد عجیب بنجامین باتن» هم اول خرداد در ماهنامه سینمایی فیلم منتشر خواهد شد و این که باید بر روی پرونده های «مردی روی سیم» و «مترسک» هم کار کنم که هر دو در کنار هم می شوند همان پروژه مطبوعاتی عمرم.

-2-

کارها که زیاد است، پس بی خیال آنها. برایتان چند تا نقل قول از اسکار وایلد آورده ام:

«یک مرد می تواند با هر زنی شاد و خوشبخت باشد، البته به شرط آن که او را دوست نداشته باشد.»

«باید از بحث و جدل پرهیز کرد؛ همیشه زننده و اغلب متقاعد کننده اند.»

« همیشه دوست دارم همه چیز را درباره دوستان جدیدم بدانم و هیچ چیز از قدیمی ها نفهمم.»

«اگر می خواهی حقیقت را به مردم بگویی، بخندانشان، وگرنه تو را خواهند کشت.»

«نصیحت کردن همیشه کار احمقانه ای است اما خوب نصیحت کردن کار مهلکی است.»

-3-

مدتها پیش بخش کوچکی از ترانه «دوری از من» (Far From Me) از گروه «نیک کیو اند دِ بد سیدز» را در گوشه ای ترجمه کرده بودم؛ حالا اینجا می آورم آن را.

تو گفتی در کنارم می مانی

در گذر از فراز و نشیب ها

این عین گفته هایت بود

ای رفیق روزهای خوشی

تو معشوق شیر دل من

با احساس اولین خطر شتابان به آغوش مادر گریختی

این همه دوری از من

دوری از من

شناور در دریای تهی و خالی از ماهی ات

دوری از من

دوری از من

 

 

You told me you'd stick by me
Through the thick and through the thin
Those were your very words
My fair-weather friend
You were my brave-hearted lover
At the first taste of trouble went running back to mother
So far from me
Far from me
Suspended in your bleak and fishless sea
Far from me
Far from me

 -4-

نامه ای است که به اشتباه به چارلی چاپلین نسبتش می دهند؛ این اصلا مهم نیست که کی آن را نوشته – شما بخوانید روزنامه نگاری قدیمی – مهم این است که همیشه نکته های ساده ولی عمیقی در آن است به خصوص این بخش آن: «تا وقتی قلب عریان كسی را ندیدی، بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای كسی كه معنی نگاهت را نمی فهمد، گریان مكن. قلبت را خالی نگه دار، اگر هم یک روزی خواستی كسی را در قلبت جای دهی، سعی كن كه فقط یك نفر باشد، به او بگو كه تو را بیش تر از خودم و كمتر از خدایم دوست دارم.»

-5-

روزنوشت هایم را مرتب به روز می کنم؛ اگر هر دو جا را بخوانید به یادداشت های یکسان برخواهید خورد اما مطمئن باشید چیزهای تازه در هر دو طرف – وبلاگ و روزنوشت – پیدا خواهید کرد.

-6-

این یکی از چیزهای بامزه ای است که مدتها پیش دیده بودم و حالا آن را با شما تقسیم می کنم.

 

بعدی را باور کنید که از این مدل آدم ها در همین دور و بر ما فراوان هستند؛ آن هایی که... در کاریکاتور ببینید. فقط می توانید حدس بزنید زندگی با چنین آدم هایی چقدر می تواند مشمئزکننده باشد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

اگه ديگه ندیدمت، سلام! *

روزنوشت های جواد رهبر

سلام! از صحت و سقم این متن خبری ندارم؛ دوستم کامبیز آن را برایم فرستاده بود، خواندمش. بی نهایت لذت بردم (راستش خودم هم کمی همین مدلی هستم) و اینجا می گذارمش تا شما هم بخوانید:

«ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش، كه ساختمان بزرگی بود، هزینه می كرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند که آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموران فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان هاست!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.
پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند. پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت: «پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!»

پسر حیران و گیج جواب داد: «پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!! چطور می توانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!»

پدر گفت: «پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ای ست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!»
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی دستگاه ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری، او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.»


با این عبارتش این روزها خیلی کار دارم: « كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت!»

***

این روزها آن قدر اتفاق های هیجان برانگیز برایم رخ می دهد – آن هم پشت سر هم – که خوشبختانه... در یک کلام، شادم. خدا را شکر. البته هنوز نرسیده ام بروم نمایشگاه کتاب اما تا وسط هفته حتما می روم. بخش عمده آن پروژه های مطبوعاتی هم دارد به پایان می رسد، هم شادم و هم به نوعی غمگین. یک غم عجیب! 

* از دیالوگ های فرانسیس – لاین (آل پاچینو) در شاهکاری به نام «مترسک» (1973)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

If I don't see you again, hello

* یکی از خبرهای خوش: روزنوشت های جواد رهبر

***

 برای ایران دخُت!

نمی دانم آیا هفته نامه ایران دخت را که گروهی از بروبچه های شهروند امروز درمی آورند، می بینید یا نه؟ به هر حال، اگر تصمیم دارید آن را ببینید، باید شنبه هر هفته در تهران زود دست به کار شوید، چون در یک چشم به هم زدن از روی کیوسک ها غیب می شود! دو صفحه داستان در این هفته نامه هست که من درمی آورم، ترجمه هایی از پیر پائولو پازولینی، نمونه هایی ناب از فلش فیکشن، مایکرو فیکشن، داستان های کوتاه کلاسیک، مدرن و پست مدرن. امشب دارم داستانی با نام خیال بافی برای شماره هفته بعد ترجمه می کنم؛ یکی از بهترین داستان های کوتاهی که در سراسر عمرم خوانده ام... دو صفحه داستان را از دست ندهید چون هر نوع سلیقه ادبی را ارضا می کند و این آرزوی همیشگی من در همه چیز است. 

*****

 یک ماه از سال جدید گذشت!

روز آخر فروردین 1388، بلاخره یک آفتاب درست و حسابی دیدم. آن قدر منتظر چنین روزی ماندم که بلاخره آمد... یک روز بهاری تمام عیار.

یکی دو هفته پیش که حسابی از دست هوای ابری کلافه شده بودم، عصر از خانه بیرون زدم تا بروم سازمان. آن چنان بارانی گرفت که چتر به دست، مجبور شدم کنار سوپرمارکتی بایستم تا بند بیاید. بعد سوار تاکسی شدم و حرکت کردیم؛ در میان راه – چیزی حدود نیم ساعت – آن چنان رنگین کمانی زد که به عمرم ندیده بودم. سیر تماشایش کردم و به داستایوفسکی خندیدم؛ او می گفت:‌ «آدمی خوشبخت نیست، چون که نمی داند خوشبخت است.» مهم این بود که من می دانستم که خوشبختم؛ این حس را یک بار هم در حین شستن بشقابی پیدا کرده بودم. کی و کجایش بماند برای خودم. 

بیشتر رنگین کمان های عمرم را در دوران کودکی دیده بودم و پیش از آن که آن روز معجزه رنگ ها را در آسمان ببینم، هایکویی برای وبلاگ نوشته بودم که دلم نمی آید، اینجا نگذارمش؛ این برای چارلز بوکوفسکی است؛ اگر با دنیایش آشنا نباشید از هایکوی من هم سر درنمی آورید:

 هایکوواره ای به چارلز بوکوفسکی در زیر باران های ناگهانی این روزها

 به گُه کشیده شده

شیشه عینکم

ز باران بهاران.

*****

باراک اوباما بیش از همه نیازمند تغییر است!

هر روز به انتشار آلبوم جدید باب دیلن نزدیک تر و نزدیک تر می شویم؛ این دم آخری، دیلن جمله ای در مورد باراک اوباما گفته بود که خیلی به دلم نشست؛ این که آقای رئیس جمهور امریکا با شکست کاخ سفید را ترک خواهد کرد.

از همان زمانی که باراک اوباما دوران ریاست جمهوری خودش را آغاز کرد، می خواستم این جا چیزی بنویسم و از این بگویم که این انسان چقدر تصنعی است؛ باراک اوباما خودش نیست، یعنی خودی ندارد. او قرار است هر چه جرج دبلیو بوش نبوده، باشد. این دقیقا اشتباه بزرگی است که باراک اوباما مرتکب آن شده است. این را می شد از همان پیام نوروزی اش فهمید، که مثل طوطی های دست آموز برگشت خطاب به ما گفت: «عید شما مبارک!» تا این جای کار در مورد سیاست داخلی که درمانده و پیام «نیازمند تغییریم» هم که فعلا در زمینه سیاست خارجی – به ویژه در مورد ایران – جواب نداده است. باراک اوباما نمی خواهد تغییری ایجاد کند، او برنامه ای برای تغییر ندارد، او می خواهد کارهای ناپسند بوش را جبران کند. مادامی که باراک اوباما نتواند ماهیتی برای خود دست و پا کند، به جایی نخواهد رسید. این روزها دلم برای جرج دبلیو بوش تنگ شده؛ هر چقدر هم که بد بود، دست کم خودش بود، نه مثل باراک اوباما، انسانی ماشینی و تصنعی، بدون هیچ تعریفِ شخصی. او بیشتر از هر کس دیگری نیاز دارد شعار خود را عملی کند، اوباما باید خود را تغییر بدهد، آن هم به معنای واقعی کلام.

همین الان می دانید چی دیدم؟ وال استریت ژورنال هم نوشته بود که ایران، باراک اوباما را به بازی گرفته است؛ اوباما راه را اشتباه رفته؛ گاهی گاوچران ها بهتر از اوضاع دنیا سر درمی آورند تا دیپلمات های خوش زبان...

*****

* درگیر چند تا پروژه مطبوعاتی هستم، که یکی از آن ها شاید نهایت آروزیم در این وادی باشد؛ یعنی بعد از انجام آن دیگری آرزویی در دنیای مطبوعات نخواهم داشت... فعلا امیدوارم به انجام آن کار.

*****

* برای مورد عجیب بنجامین باتن و فارست گامپ، پرونده ای مفصل برای مجله فیلم آماده کرده ایم. امیدوارم به زودی چاپ شود تا بخوانید و نظر بدهید، به خصوص در مورد مطلبی که در مورد فیلم تازه دیوید فینچر نوشته ام.

 *****

* این نقاشی را تا در میل باکس دوستی دیدم، بدون آن که نقاشش را بشناسم، به او احسنت گفتم. نگاه کنید، هیجان و دلهره در وجود دخترک را می بینید؟ بعد دیدم گشتم در اینترنت اسم تابلو را یافتم:‌ «اولین قرار ملاقات» از نقاشی روسی با سی و اندی سال به نام اسلاوا گروشف. 

 

 *****

* این عکس بالای پست را هم به یاد سهراب سپهری گذاشته ام؛ امروز روز مرگ اوست. دیگر نباید پرسید چرا هنرمندانی از این دست نداریم؟ مثل روز روشن است، چون زمانه عوض شده. عصر ما دیگر چیزی به نام هنرمند ندارد، هر کسی هم هست از نسل قدیمی هاست.  

*****

و نامجو سرانجام حرف همیشگی من را زد!

* راستی محسن نامجو حرف دل همیشگی ام در مورد موسیقی سنتی ایران را زد. دمش گرم! بخوانید!

 *****

* پایان این پست را باز می گذارم، تا هر چیزی که یادم آمد به آن اضافه کنم. این روزها، دارم به کارهای عقب مانده ام هم می رسم، برای همین کمی حواس پرت شده ام. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

عید شد ساقی بیا در گردش آور جام را/ پشت پا زن دور چرخ و گردش ایام را

 

* می دانم دیر کرده ام اما ببخشید دیگر. فعلا شنبه هم هفته نامه همشهری جوان در می آید و هم هفته نامه ایران دخت که دو صفحه داستان ترجمه در آن دارم. یکی از داستان ها مال پیر پائولو پازولینی محبوبم است.

به ساعت رومیزی سرخ رنگم خیره شده ام؛ تنها یک ساعت دیگر از سال 1387 شمسی باقی مانده است. سعی می کنم ذهنم را روی سالی که گذشت، متمرکز بکنم؛ بر روی کارهایی که کرده ام و کارهایی که دلم می خواست انجام بدهم و نتوانستم؛ برنامه هایی که داشتم و چیزهایی از این دست. بعد می بینم که چند سالی است که کارم شده همین. بی خیال می شوم. تصمیم می گیرم هر چیزی که به ذهنم رسید، بنویسم و پرونده سال 87 را ببندم.  

-۰-

شماره ویژه نوروز ماهنامه سینمایی فیلم. پرونده ای برای وال.ئی و گفت و گوهایی با مارتین اسکورسیزی و برناردو برتولوچی برای پرونده خوب بد زشت... فهرست مطالب این شماره!

-1-

سال 87 بلاخره کارت پایان خدمتم را گرفتم. هنوز طعم شیرین در دست گرفتن کارت پایان خدمت برای اولین بار را خوب یادم است. پادگان چکش بود، اگر اشتباه نکنم. ساعت حدود یک بعد از ظهر، یکی از روزهای هفته اول تیرماه. از سربازی که کارت را داد دستم، می پرسم: «کار ما تمومه؟ می تونم برم؟» و او هم جواب می دهد: «آره، دیگه آزادی!»

-2-

وقتی داشتم روی پرونده فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاخته برای ماهنامه سینمایی فیلم کار می کردم، با چند نفر از دوستان و اقوام کن کیسی، از جمله پسرش زین، گفت و گویی کردم. یکی از آنها دیل واسرمن، فیلمنامه نویس معروف امریکایی، بود که رمان کیسی را برای اقتباس تئاتری مایکل داگلاس به صورت نمایشنامه درآورده بود. با وجود کهولت سنش برای ایمیلم جوابی فرستاد که در مجله هم چاپ شد. یکی دو ماه پیش بود که واسرمن درگذشت... یادش به خیر.

-3-

این عکس یکی از بهترین عکس هایی است که در تمام عمرم دیده ام: پل نیومن و همسرش جووان وودوارد. 

-4-

دلا، دلا غمین مباش

دلا، دلا غمین مباش

و تقدیرت را تاب آور،

بهار نو دوباره باز می دهد،

هرچه زمستان از تو ربود.

 

و چه بسیار که بهر تو مانده است!

و چه زیباست جهان هنوز!

و دلا، هرچه خوش اش می داری

همه را، همه را می توانی دوست بداری!

 هاینریش هاینه

-5-

فکر کنم اگر بخواهم از مطالبی که در سال 87 نوشته ام و ترجمه کرده ام، فهرستی تهیه بکنم خیلی طولانی می شود. برای همین بهتر است بگویم در تمامی پست های این یک سال گزارش هایی از نوشته هایم موجود است. وقت کردید به آرشیو وبلاگ نگاهی بیندازید.

 -6-

یکی از بزرگترین درس های سرتاسر عمرم این است؛ لئوناردو داوینچی می گوید: «هیچ کس حق ندارد پیش از دست یابی به شناخت کامل از ماهیت چیزی – یا شخصی – بدان عشق بورزد یا از آن بیزار باشد... در حقیقت عشق بزرگ، ثمره دانش بزرگ است و اگر شیء – یا شخصی – را بشناسید، اما کم و ناقص، علاقه شما نیز بدان بسیار کم است؛ تا حد همان شناخت و نه بیشتر.»

-7-

عمده فعالیت هایم در سال 87 در نشریات زیر بود: ماهنامه سینمایی فیلم، هفته نامه همشهری جوان، ماهنامه تازه، روزنامه اعتماد (تابستان 87) و روزنامه فرهنگ آشتی (زمستان 87).

-8-

سایت موسیقی ما و بخش موسیقی جهان آن که من می گردانمش.

-9-

فئودور داستایوفسکی: «آدمی خوشبخت نیست، چون که نمی داند خوشبخت است.»

-10-

هرمان هسه: «خوشبختی نیز عشق است نه چیزی دیگر. آنکه می تواند عشق بورزد، خوشبخت است.»

ترانه عاشقانه

من گوزن، تو آهو،

تو پرنده، من درخت،

تو خورشید، من برف،

تو روز، من رویا.

 

شب ها از دهان خفته ام

پرنده ای زرین سوی تو می پرد،

صدایش روشن و پر و بالش رنگین،

ترانه عشق برای تو می خواند،

ترانه مرا برای تو می خواند.

هرمان هسه 

سال نو بر همگی مبارک باد!

پست نوروز 87

پست نوروز 86

* ترجمه دو شعر برگرفته از کتاب عاشقانه های آلمانی، گزینش، ترجمه و مقدمه: علی عبداللهی، انتشارات مروارید، چاپ دوم، 1384.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

Together Through Life

1-   نیازی نیست در مورد این عکس توضیحی بدهم. از اینجا آورده امش. فقط می خواهم بگویم که اگر همه چیز همراهی بکند، به زودی پست نهایی امسال را خواهم گذاشت...

2-   شماره 392 ماهنامه سینمایی فیلم، ویژه نوروز 1388، از امروز روی پیشخوان ها آمده است. پرونده ای برای چشم های عاشق وال-ئی رفته ایم و برای پرونده خوب، بد، زشت هم من دو گفت و گو درباره سرجیو لئونه ترجمه کرده ام، یکی با مارتین اسکورسیزی و یکی هم با برناردو برتولوچی. فهرست مطالب این شماره را اینجا ببینید.

3-      آلبوم جديد باب ديلن قرار است روز 28 ماه آوريل (۸ اردیبهشت) به بازار بيايد. اسم اين پست هم همان نام آلبوم جديد ديلن است.

۴-      یک پیشنهاد: حتما به سایت موسیقی ما و بخش موسیقی جهان آن که مدیریتش با من است، به صورت مرتب سر بزنید.

۵-   و دست آخر اینکه شماره ویژه هفته نامه ایران دخت درنیامد چون ماجرای انتشارش منتفی شد. داستان هایی را هم که من برای صفحه داستان مجله تدارک دیده بودم، ماند برای چاپ آن طرف تعطیلات.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

ته يک هفته سخت... (که اميدوارم مشابه اش ديگر هیچ وقت پیش نیاید)

حتی قوی ترين ها هم خسته می شوند. نیچه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

هی، این رسم خداحافظی نیست!

* شماره ۱۹۸ هفته نامه همشهری جوان را ببینید. درباره هارولد پینتر نوشته ام.

* داغ: یک صفحه سینمایی درباره نظرسنجی های امسال ویلج وویس در روزنامه فرهنگ آشتی درآورده ایم که چیز خوشگلی از آب درآمده است...

فایل پی دی اِف صفحه سینمایی امروز (۲۵/۱۰/۱۳۸۷)

*****

* در شماره ۱۹۷ هفته نامه همشهری جوان مطلبی در مورد فیلم های عاشقانه حماسی نوشته ام...

* پیش از آن که مطلب اصلی را بخوانید: حیفم آمد این را نبینید. این بخشی از مقاله مفصلم در مورد حضور لورل و هاردی در دنیای نمایش های ساموئل بکت است که در شماره نوروز ۸۷ ماهنامه سینمایی فیلم منتشر شده است. یکی از خواننده های مطلب یکی از آن بخش های اصلی مطلب را برداشته و در وبلاگش نقل کرده است. تعریف نباشد خودم از متن نوشته ام خوشم آمد و باز انرژی گرفتم... ببینید!

اصلا به روی خودم نیاوردم که امسال چقدر بور شدم؛ چقدر منتظر بارش برف در روز کریسمس بودم و آسمان آفتاب تحویلمان داد و بس!‌ بعد هم که سال نو شروع شد. در این مدت درگیری های کار تدریس و نگارش مطالب گوناگون حسابی گذر زمان را برایم برق آسا کرده بود تا همین الان که آن قدر وقت خالی پیدا کرده ام تا چیزکی برای وبلاگم بنویسم.

 

گرن تورینو؛ آواز قوی بلوندی

اول) امروز با پویان عسگری، نوید غضنفری و یحیی نطنزی صفحه ای در روزنامه فرهنگ آشتی درمورد فیلم جدید کلینت ایستوود یعنی گرن تورینو درآورده ایم. یادداشتی که من نوشته ام درمورد این حرف کلینت ایستوود است که شاید گرن تورینو آخرین حضور او جلوی دوربین باشد. اسم یادداشت را هم گذاشته ام: "هی، این رسم خداحافظی نیست!"

 صفحه اینترنی گرن تورینو

فایل پی دی اِف صفحه سینما

**********

 قدرش را می دانستند! 

دوم) چند وقت پیش سالروز درگذشت هاوارد هاکس بود. مطلب زیر را در نیمه شبی سر کار برای چاپ در هفته نامه همشهری جوان نوشتم که در شماره 194 مجله منتشر شد. مطلب را بخوانید:

 

 فقط  3 صحنه!

هاوارد هاکس (Howard Hawks) کارگردانی همه فن حریف بود؛‌ فیلم های دست اولی در گونه های کمدی، درام، گنگستری، علمی تخیلی، نوار و وسترن ساخته که هر یک از آنها می تواند برای به سر زبان انداختن نامش کافی باشد. هاکس، که در روز 30 ماه مه 1896 در ایالت ایندیانا به دنیا آمد، زیاد در قید و بند ژانر و این جور حرف ها نبود و همیشه در تعریف یک فیلم خوب می گفت: "فیلم خوب یعنی سه تا صحنه بزرگ بدونِ هیچ صحنه بدی." نگاهش به سینما این طوری بود. کارگردانان بزرگ زمان خود او هم دنیای منحصر به فرد هاوکس را درک کرده بودند و قدر رفیق هنرمندشان را می دانستند، مثلا جان فورد همیشه به هاوکس می گفت که جایزه اسکار بهترین کارگردانی سال 1941 باید به خاطر ساخت فیلمی مثل «گروهبان یورک» به او می رسیده یعنی اینکه به نظر فورد فیلم هاوکس نسبت به برنده اسکار آن سال یعنی «خوشه های خشم» (جان فورد، 1940) خیلی خوش ساخت تر بوده است. کارگردان دوران سازی مثل هاوکس – که کوئنتین تارانتینو یکی از مریدان اوست –  هیچ وقت اسکار نبرد و تنها یک بار نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین کارگردانی شد و بس. البته به احتمال زیاد هاوکس خیلی هم از این قضیه شاکی نبوده چون به قول او کارگردان خوب کسی است که کنار دستی هایش را عصبانی نکند. پس با این حساب اسکار را می خواهد چکار؟ هاکس، که در روز 26 سپتامبر 1977 درگذشت، یکی از آن کارگردان های بااصالت سینمای امریکا بود؛ یکی از کارگردان هایی که شاید دیگر هیچ وقت لنگه اش پیدا نشود. اریک رومر در مورد سینمای هاوکس گفته: "اگر کسی فیلم های هاوارد هاکس را دوست نداشته باشد، نمی تواند به سینما عشق بورزد." به عنوان حس ختام یکی دو تا نقل قول دیگر هم از او بخوانید:

-    وقتی (جان) فورد داشت می مُرد، ما مدام با هم سر این موضوع بحث می کردیم که ساختن یک وسترن درست و درمان بدون حضور (جان) وین چقدر کار سختیه.

-    «ریو براو» (1959) برای این ساخته شد که از فیلمی به نام «ماجرای نیمروز» (فرد زینه مان، 1952) خوشم نمی آمد.

شماره جدید «تازه» منتشر شد

سوم) شماره هفتم ماهنامه تازه که درآمد، پرونده ای برای ادبیات و سینمای جاسوسی داشت که با امیر قادری و صوفیا نصراللهی آن را تدارک دیده بودیم. اگر هنوز آن را ندیده اید، روی کیوسک ها را خوب نگاه کنید. روی جلد این شماره را عکس مسعود و پولاد کیمیایی را کار کرده بودند.

 

به این می گویند پدری واقعی!

چهارم) چند هفته پیش داشتم مطلبی درباره مایکل جی. فاکس ترجمه می کردم. یک گفت و گو بود؛ از آن گفت و گوهای صمیمی که از لابلای جملاتش می شود رازهای زندگی را دریافت. جی. فاکس ده سالی است که پارکینسون گرفته. وقتی خبرنگار ازش پرسیده بود که غم انگیزترین لحظه زندگی اش چیست؟ جی. فاکس گفته بود: "وقتی می خواهم دخترم را ببرم مدرسه و یک دفعه پارکینسون لعنتی می آید سراغم و نمی توانم از جایم تکان بخورم. بدترین واقعه این است که شرمنده او می شوم." بعد در رسانه های ما مدام از بنیاد سست خانواده های غرب به خصوص خانواده های هنرپیشه ها حرف می زنند. کاش پدر بودن را از امثال جی. فاکس بیاموزیم.

 موسیقی ما و موسیقی آنها!

 پنجم) با سایت موسیقی ما و بخش موسیقی جهان آن دارم زندگی می کنم. موسیقی جهان شده بخشی از زندگی ام. بخشی رویایی و جذاب. همیشه آن را ببینید!‌

 برنامه های سال نو

 ششم) هی به خودم می گویم که "جواد، سر خودت را خلوت کن!" اما باز هم نمی توانم. به ام گفته اند که شاید دیگر هیچ وقت نتوانی این کار را بکنی. اما استارتش را زده ام. باور کنید... بعدا می گویم چه کار کرده ام. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/15ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

!Tis the Season to be Jolly'

کریسمس مبارک!

* این آن صفحه ای است که با بچه ها در روزنامه فرهنگ آشتی درباره فیلم «ماما میا!» درآورده ایم.

صفحه سینمای جهان روزنامه فرهنگ آشتی

 

* همان طور که تا الان دیگر متوجه شده اید می توانید مطالب بسیاری از من را در بخش موسیقی جهان سایت موسیقی ما بخوانید. توصیه سرآشپز است!

 

هیهات استادِ آوای سکوت!

 

                   

               

 

برای این پست تیتر زده ام "فصل، فصل شادمانی است!". پس خیلی کم لطفی می طلبد که بیایم و خبر از مرگ بدهم و انتظار داشته باشم شما هم غمگین بشوید؛ دلیل اصلی اش این است که خودم هم غمگین و گرفته نشدم. چیزی نشده است. فقط هارولد پینتر (Harold Pinter) در 78 سالگی درگذشته است. چیزی نیست که! راستش وقتی خبر را عصر پنج شنبه روی صفحه اصلی خبرهای سایت گوگل دیدم، پوزخندی زدم و به دوستان گفتم: "شده ام فرشته مرگ! در مورد هر کسی تا چیزکی می نویسم، طرف می میرد!" نوشته ای که برای پینتر و دنیایش نوشته بودم البته بهانه ای سینمایی دارد و اگر خدا بخواهد به زودی در ماهنامه سینمایی فیلم منتشر می شود اما به هر حال همین چند وقت پیش بود که دوباره – مدتها پس از اتمام تحصیلاتم در رشته زبان و ادبیات انگلیسی – به بهانه نوشتن این مطلب به سراغ او و دنیای نابش رفتم. دنیایی که شخصیت های پینتر در آن لحظه های زندگی اشان را پشت سر می گذارند، دنیای در آستانه فروپاشی است؛ در این دنیا شخصیت هر لحظه زیر تیغ تهدید به فنا قرار می گیرد. کمی که در دنیایش دقیق می شوی، می بینی همین دنیای ماست اما سرشار از سکوت های خاص او و دلهره هایی که می آفرینند. پینتر نمایشنامه نویس قهاری بود؛ هنرمندی بود که دیگر ادبیات جهان لنگه اش را نمی بیند. از نسلِ نمایشنامه نویسان کبیری چون ساموئل بکت و اوژن یونسکو بود... مگر از آن نسل چه کسانی باقی مانده اند، که پینتر برایمان بماند؟ آنها می روند و ما را با آثارشان تنها می گذارند و ما لبخند تلخی روی لب می زنیم و می گوییم که تهی دست تر از پیش شده ایم. جایزه نوبلی هم که در سال 2005 به پینتر دادند، ستایشی دیگرهنگام از یکی از غول های ادبیات قرن بیستم جهان بود.

 

داشتم به نمایشنامه «بالابر غذا»ی (The Dumb Waiter) او فکر می کردم و اولین واکنشم مثل همیشه این بود که چرا ما ایرانی ها همیشه عقب هستیم؛ حتی در دنیای ادبیات!؟

 

                                

 

...

 

(گاس چوب کبریت ها را برمی دارد.)

 

بن: حرومشان نکن! برو روشنش کن!

گاس: هان؟

بن: برو روشنش کن!

گاس: چی رو روشن کنم؟

بن: کتری رو.

گاس: منظورت گازه دیگه.

بن: منظور کی؟

گاس: منظور تو دیگه.

بن (پلک هایش را به هم می فشارد): منظورت از اینکه، منظورم گاز است دیگه، چیه؟

گاس: خُب، منظور تو همین بود دیگه، مگه نه؟ گاز.

بن (با صدای بلند): اگه می گم برو کتری رو روشن کن، منظورم اینه که برو کتری رو روشن کن.

گاس: آخه چطوری میشه کتری رو روشن کرد؟

بن: این فقط بازی با کلماته. کتری رو روشن کن. یه جور اصطلاحه.

گاس: من که تا حالا نشنیدم...

 

(از نمایشنامه «بالابر غذا»، ترجمه: جواد رهبر)

 

در دنیای نمایشنامه های پینتر، شخصیت ها با هم صحبت می کنند اما در اصل هیچ ارتباطی بین آنها شکل نمی گیرد؛ با هم حرف می زنند اما حرف یکدیگر را نمی فهمند. شبیه به دنیای ماست، مگر نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/05ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

Happiness

 

* در شماره ۱۹۲ هفته نامه همشهری جوان مطلبی در مورد انیمیشن ماداگاسکار: فرار به افریقا نوشته ام.

 

* در شماره جدید ماهنامه تازه در مورد گروه R.E.M نوشته ام. 

 

 - در زندگی من شب ها و روزهایی هست که دوست ندارم تحت هیچ شرایطی به پایان برسند؛ درست در همان لحظه ای که در اوج لذت بردن از ذره ذره آنها هستم، می دانم که چه بخواهم و چه نخواهم بلاخره به سر می آیند و لجاجت من در کِش دادن آنها سرانجام ختم به شکست خواهد شد... اما چه باک! تا ثانیه آخر و تا جایی که نیرو دارم، از آنها لذت می برم و خاطره ای شیرین از آنها برای آینده رقم می زنم. دیروز و دیشب یکی از آن روزها و شب های به یاد ماندنی بود. گوش شیطان برای همیشه کر باد!‌

 

- فردا صبح در تهران – و شنبه در سراسر ایران – شماره 191 هفته نامه هشمهری جوان روی پیشخوان روزنامه فروشی ها می آید و من هنوز که هنوز است در این مانده ام که چقدر وقت کم آورده ام که حتی دیگر نمی رسم در این وبلاگ بنویسم که در شماره 189 همین هفته نامه با نوید مطالبی در مورد فیلم جدید الیور استون یعنی دبلیو رفتیم و در شماره 190 هم مطلب کوتاهی در مورد مارک والبرگ نوشته بودم... شماره جدید که دربیاید، در آن در مورد غول های بازیگری که در کنار هم نقش آفرینی کرده اند، نوشته ایم... به بهانه حضور آل پاچینو و رابرت دونیرو در کنار هم در فیلمی نا امید کننده به نام قتل موجه.

     

- صرف ناهار دور میزی که مهمانانِ هنرمندی از سراسر دنیا گرد آن نشسته باشند، تجربه بسیار منحصر به فردی است؛ به خصوص که حالا دیگر با مهمان ها آشنا هستی و آنها هم تو را خوب می شناسند. پس از مقدمه ها می کاهی و به سراغ اصل مطلب می روی؛‌ درد دل می کنی و از علایقت می گویی و از طرف دیگر درد دل و علایق می شنوی. اين گوشه ای از تجربه های شخصی ام بود، از ورای حضورم در جشنواره بین المللی فیلم کوتاه تهران... پنج شبانه روز در خواب و بيداری.  

 

- ماما میا!، موزیکال جدیدی که براساس ترانه های گروه سوئدی آبا ساخته شده، را دیدم و خودتان که می دانید، بسیار کیف کردم. دلیلش را دو سال پیش گفته بودم؛‌ اینکه چقدر گروه آبا را دوست دارم... همه آن ترانه های سهل و ممتنع اشان را...

 

- و اینکه به زودی چند خبر خیلی خوب برایتان دارم. برای خودم که خبرهای خوب و دلچسبی هستند. پس لطفا گوش به زنگ باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/06ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

I Was Born To Love You

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

بدرود تلخک دوست داشتنی! (That I Would Be Good)

                           

فوری:  هنوز حکمی به دفتر مجله نرسیده... پس هنوز زنده ایم!

حالا که شماره 179 - و شماره پایانی هفته نامه همشهری جوان - روی پیشخوان ها آمده، می توان این کامنت دوست نادیده ام امیر عزیز را خواند و از آن لذت برد... 

جواد عزیز

اولین باری که مجله دانشجویمان بسته شد خوب یادم است یک مطلبی در مورد سینمای لینچ نوشته بودم. با لپ تاپ خودم در خوابگاه اکثر مطالب را تایپ کردیم؛ چاپ و تصحیح و طرح جلد و به هر حال شوق اولین مجله... و بعد از دو ماه طاقت فرسا اینکه ببینی نوشته هایت چه توانی از تحول دارند ذوق زده ات می کند. یک هفته بعد شورای نظارت بر نشریات توقیفش کرد؛ به علت توهین به صدا و سیما (مطلب یکی از دوستان) نشریه ای که 4 سال قدمت داشت را یک روزه به باد دادیم یا دادند! حسش اصلا جالب نیست، بُهت و غصه و نگرانی. داشتم کم کم پی می بردم به حقایق به یک جور گذر از آرمان به عمل! بگذریم دومی به خاطر ترویج اندیشه های غربی و سومی به دلیل حمایت از حقوق زنان... دیگر هر مجله ای جلویم بگذاری می توانم با یک نگاه سرسری دلایل قاطعی برای توقیفش پیدا کنم! بدی این توقیف ها جدا از قطع شدن سیر یک حرکت فرهنگی و سر خوردگی ناشی از آن، خودسانسوری ناگزیری است که پس از آن می آید. همه مان مجله هایمان را دوست داریم و نمی خواهیم از دست بدهیم و گهگدار کیفیت قربانی مصلحت می شود. عادت کرده ایم دیگر... سکوتمان را هم از سر رضا تعبیر می کنند و دم نمی زنیم. / جوکر لجر جدا عالی از آب در آمده، روی جوکر نیکلسون را خوب سفید کرده و گهگداری قلقلکمان می دهد که این لقب دلقک برای لجر برازنده تر است. بدرود تلخک دوست داشتنی! / در مورد نقد هم من به شدت و با تمام قوا به این نکته اعتقاد دارم که دوستان به این باید توجه کنند که نقد یک نظرگاه شخصی است که بر بستری از داده های مشخص قرار گرفته. مسلما نحوه استخراج این داده ها مختلف است و اگر دیدگاه من با شما متفاوت باشد نشانگر محق بودن من نیست و یا دید بالاتر و برتر! امیدوارم که سرانجام روزی ببینیم توانسته ایم گفتمان (دیالوگ) را در درونمان نهادینه کنیم. اولین گام ها برای حرکت به سوی دنیای مدرن!

* در شماره پایانی همشهری جوان در صفحه سینما حواشی فیلم «وال-ئی» را نوشته ام و مصاحبه ای با کارگردان فیلم اندرو استانتن ترجمه کرده ام... 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

جایزه ای برای امیر قادری (پز می دهم که دوست و همکارش هستم)

                                               

 

* دوتا کامنت علی دوستم با نام "ارتش سایه ها" در بخش نظرها را از دست ندهید که حدیث ما و این گروه خشن است.

 

 

          

 

* خبری جدید: شماره ۱۷۳ هفته نامه همشهری جوان روی پیشخوان ها آمده است و در صفحه موسیقی آن مطالبی خواندنی در مورد گروه انگلیسی کولدپلی و آلبوم جدیدشان "زنده باد زندگی یا مرگ و تمامی دوستان اش" درآورده ایم. از دست اش ندهید که اگر موسیقی باز باشید خوشتان خواهد آمد.

 

و حالا مطلب اصلی: 

     این روزها یک خبر خوشحال کننده شنیده ام و آن هم اینکه امیر قادری، دوست و همکار سرشناس و باسابقه ام، در جشن سه شنبه شب منتقدان به عنوان یکی از ده منتقد برتر سی سال گذشته انتخاب شده. راستش من با وجود اینکه در آن جشن غایب بودم وقتی که خبر را شنیدم حسابی ذوق کردم. با امیر دوست و همکار هستم. این که می گویم همکار بر می گردد به آشنایی نزدیکی که حدود ده ماه است با هم داریم اما از نظر حجم کاری، به نظر خودم البته، بسیار مفید و پُربار بوده: اول پرونده ای برای بازگشت (پدرو آلمودوار) در مجله فیلم درآوردیم، بعد پرونده ای برای راتاتویی در مجله دنیای تصویر، بعد پرونده مفصلی برای فیلم سینمایی خانواده سیمپسن در مجله فیلم کار کردیم، بعدش مقاله ای برای پرونده لورل و هاردی نوشتم و پرونده سیکوی مایکل مور در مجله فیلم هم که خوب شده بود. تازه سه چهارتا پرونده توپ هم در نوبت چاپ داریم که ایشالا به زودی درمی آید. در حال حاضر هم روی دو تا پرونده دیگر کار می کنیم و طرح چندتای دیگر هم در دست اجرا داریم. بین خودمان باشد من چند تا پیشنهاد به نظر خودم خفن برای کار کردن دارم که هنوز پیش امیر لو نداده ام. تمامی اینها به کنار با هم دوست هم هستیم و امیدوارم که رفیق هم بشویم (شاید هم شده باشیم و من خودم بی خبرم) این را نوشتم تا بگویم که من هم به سهم خودم از شنیدن چنین خبری خیلی خوشحال شدم هم برای امیر و بیشتر از او برای خودِ خودم.  

* یادداشت امیر قادری در مورد این جایزه را هم بخوانید.

- توضیح ضروری: ارزش این عکس بالا را من و امیر خیلی خوب می دانیم. اگر بگویم برایمان مقدس است عین حقیقت را گفته ام. ته این گروه خشن است و آخرت سینما...   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

شمارش معکوس (The Final Countdown)

   

                               

                                      

رفقای خوب 

                      

 

شماره 170 هفته نامه همشهری جوان روی پيشخوان دکه ها آمده و صفحه موسيقی آن را من درآورده ام که همان طور که پيش از اين هم نوشته بودم کاری است که در کنار نويد غضنفری آغاز کرده ام و اميدوارم که بتوانيم خيلی زود آن را به فرم ايده آل امان برسانيم. مطلب اين شماره به مستند نوری بتابان ساخته مارتين اسکورسيزی اختصاص دارد که روايتی از دو شب اجرای زنده ی گروه افسانه ای رولينگ استونز است...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

گربه زیر باران (فعلا آنونس ها را داشته باشيد زود راه می اندازم اشان)

 

                     

               

      * نهایت لذت فوتبال! بعد از بازی هلند و فرانسه: آن قدر هیجان زده ام که بعید می دانم بتوانم چیزی در موردش بنویسم.

 

                    مطلب فوری (قبل از اینکه حس شیرین اولیه آن از بین برود) 

 

                                                    هلند ۳   ایتالیا ۰

             

                                زمانی برای له شدن چکمه ها زیر پای لاله ها

 

از کودکی (درست زمانی که تازه فهمیده بودم فوتبال چیست) طرفدار هلند بودم و هستم. فلسفه اش هم بر می گردد به شیوه ی بازی شناورشان... به اینکه بی محابا می زنند به قلب دفاع حریف آن هم با دل و جان... گیرم خیلی وقت ها نتیجه نهایی را واگذار می کنند اما کار خودشان را می کنند و راه خودشان را می روند بدون هیچ پشیمانی... منتظر این برد بودم... با تمام وجود. بد جوری به دلم افتاده بود. عصر با دوستی ایتالیایی (از نوع تیر!) حرف می زدم و با قاطعیتی تعجب برانگیز (البته برای او) گفتم ما دو بر یک می بریم. می دانستم انگار. با این همه وقتی سر کار بودم و بازی را می دیدم و اولین فرصت طلایی هدر رفت فریاد زدم و توجه همه به من جلب شد... ماند تا گل اول ... و برای تقسیم شادی گل دوم همین طوری پریدم تو بغل اولین کسی که داشت از کنارم رد می شد (آخه بیشتر بازی را ایستاده تماشا کردم). از شانس خوبم میثم بود... آرژانتینی... پرسپولیسی... منچستر یونایتدی و حالا هم هلندی... سلیقه ی فوتبالی امان مو نمی زنه با هم! بی خیال خانه رفتن شده بودم... نمی توانستم از تلویزیون چشم بردارم... این هلندی بود که مدتها چشم انتظارش نشسته بودم و حالا خودش را در آغوش من انداخته بود. بی ریا و بی پروا درست همان طور که من وسط تحریریه پریدم بغل میثم و سردبیرمان کمی بعد پرسید: "قرص اکس مصرف کرده اید؟" امیدوارم همین طوری پیش برود تا باز هم مثل الان اکس بزنیم... تازه ده دقیقه است که بازی تمام شده است...    

                                                                              

    

                                                                              

مقدمه

 

* ۱ قبل از خواندن آنونس ها خواهشی دارم. اگر این داستان بزرگ ارنست همینگوی را تا به حال نخوانده اید حتما بخوانید چون به نظرم کسی که اهل هنر باشد و این داستان را نخوانده باشد انگار که بزرگترین داستان عصر خود را از دست داده است. بی نظیر است این داستان! فقط ای کاش نویسندگان نوپا و تازه قلم به دست گرفته ی جامعه ی ما کمی از کلاس درس نویسندگان بزرگ الفبای نویسندگی می آموختند و بعد شروع به سورئال و پست مدرن نوشتن می کردند. گربه زير باران را بخوانید. حديث هنر و درس زندگی ست.

 

* ترجمه لینکی که گذاشتم مال احمد گلشیری است. اگر باز نشد اینجا یک ترجمه دیگر هست.

 

* ۲ خدای من این پست چرا این طوری شده؟ این همه در هم و برهم؟ تازه الان اومدم بگم باز یاد شاعر محبوبم هاینریش هاینه افتادم و تصاویر زیبایی که از عشق برای امان بر جای گذاشته. این پست مال همین وبلاگ است. تجدید خاطره شاید چیز بدی نباشد بعضی از وقت ها: سه شعر از هاینه.

 

* ۳ خب این پست شد معرفی بخش هایی که به زودی قرار است در این وبلاگ راه بیندازم. اولین موردش که شد اشک ها و لبخندها که در مورد سینماست. بخش دوم در مورد موسیقی است و می دانم که اسم خفنی برایش انتخاب کرده ام اما به هر حال این احساسی است که نسبت به موسیقی دارم و گل سر سبد اینها و بخش سوم در مورد ادبیات است. امیدوارم خوشتان بیاید. 

 

آنونس اول: اشک ها و لبخندها

 

یکی از دلایل اصلی راه انداختن این وبلاگ همین بخشِ اشک ها و لبخندهاست که به زودی راه می اندازم و ایده اش را مدتهاست که در ذهنم پروانده ام. می خواستم برای نوروز عملی اش کنم که نشد اما از همین امروز استارت کار را می زنم و همان طور که به احسان جان قول داده بودم با شاهکار بی نظیر لارس فون تریر یعنی شکافتن امواج شروع می کنم. در مورد قالب مطالب هم چیزی نمی گویم تا اولین بخش آن را منتشر کنم فقط مطمئن باشید که این حرکت در امتداد همان تخته گاز به سمت دره رفتن است و به این زودی ها هم از سرعتش کم نخواهد شد. این را هم بگویم که برای موسیقی هم بخشی شبیه به این راه خواهم انداخت و آن را می خواهم از همین الان تقدیم کنم به تمامی خوره های موسیقی تا در کنار هم بزنیم به سیم آخر.  

 

                                       

                           

 

شکافتن امواج

 

ساده لوحانه ترین و سطحی ترین برداشت ممکن از این فیلم بزرگ لارس فون تریر، کارگردان دانمارکی که همین طور فیلم به فیلم بیشتر ته می کشد، این است که آن را فیلمی در مورد عشق، چه از نوع زمینی و چه از نوع آسمانی اش، بدانیم. شکستن امواج، که نزدیک شدن به آن بدون درک کامل از ساندتراک استثنایی اش کاری عبث و بیهوده است، فیلمی است درباب ایمان و جنون شیرین حاصل از آن و در سراسر فیلم هم شواهد زیادی بر این موضوع به چشم می خورد. بس مک نیل آدم را یاد این جمله ی مارلون براندو می اندازد که "ترجیح می دهم بر روی موتورم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه در کلیسا باشم و به موتورم فکر کنم." می بینید در کلیسا در همان ابتدای فیلم وقتی از بس می پرسند از چه چیز خارجی ها خوشش آمده است او چه جوابی می دهد؟ می گوید: موسیقی اشان. و همین نکته کلید حل معمای این فیلم کاملا مذهبی است...  

 

 * مرسی از دوست عزیزم امیر رضا نوری پرتو که نقل قول بزرگ مارلون براندو را برایم اس ام اس کرد

 

   ادامه دارد   

 

آنونس دوم: مولتی اورگاسم موزیکال

 

(هنوز اولین قطعه این بخش را انتخاب نکرده ام.)

 

آنونس سوم: حکایت های آموزنده علی مردان خان

 

گوشه ای از حال و هوای حکایت های این بخش:

 

گول اسمش را از دو جهت نخورید: اول اینکه این علی مردان خان هیچ هویت تاریخی ندارد. خلاص! و دوم اینکه (این یکی مهم تر از اولی است) علی مردان خانِ حکایت های ما نه خصلت های علی وار دارد نه از مردانگی بویی برده و نه چیزی بارش است اما جانم برایتان بگوید که علی مردان خان حکایت های ما توقع دارد طبق طبق. باور نمی کنید؟ چی؟ غیر ممکن است؟ باشد! پس به من گوش بسپارید تا نشان بدهم که می شود تمامی این ویژگی ها را در قالب موجودی به نام علی مردان خان مشاهده کرد...

 

اول اینکه تمام دنیا باید دست به سینه و خدمتگذار او باشند تا شاید او (هنوز ایشان برای انجام مورد آتی تضمینی به کسی نداده اند) از سر کَرم (و بعدش با هزار و یک منت البته) نیم نگاهی به مردم دنیا بیندازد و بگوید آخیش، چقدر من آدم مهمی هستم ها! از شما چه پنهان به نظر می رسد زیادی لوس شده است آن قدر که سعی دارد در هر زمینه ای عقاید (هنوز صفت مناسبی برای توصیف عقاید علی مردان خانِ حکایت های ما پیدا نشده است) خودش را به عنوان رسالت ازلی اش به گوش مردم برساند. این را تا یادم نرفته بگویم که علی مردان خان روزی حتی دست به نگارش فرهنگی زد و در آن معانی حقیقیِ (البته از دید کج و معوج خودش) مفاهیم اساسی زندگی بشر را به رشته تحریر در آورد. یک نمونه را ببینید:

 

عشق: رابطه ای است صد در صد یک طرفه که در آن معشوق هر چه دارد (یعنی به معنای واقعی کلمه هر چه که دارد) به پای آن که دوستش دارد می ریزد و طرف مقابل در ازای تمامی این ها می گوید: "اجازه بده ببینم می توانم کاری کنم که از تو خوشم بیاید؟ راستی قول نمی دهم ها!"

توضیح: البته حالت ذکر شده خیلی صادقانه است و از آن جایی که علی مردان خان با روراستی و صداقت میانه ای ندارد (باور کنید در فرهنگ اش هم این دو کلمه نبود) احتمالا به جای این جمله یک بار خشک و خالی می گوید: "ای من هم دوستت دارم." (با لحن صدقه سری خوانده شود)

 

ادامه دارد   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

درست یک ماهِ پیش +دو خبر تازه

 

                         

* دو خبر تازه

 

اول اینکه این روزها شماره ی جدید مجله ی فیلم ویژه ی بهار (شماره ی ۳۷۸) روی پیشخوان کیوسک ها آمده است که در آن با امیر قادری پرونده ای برای سیکو تازه ترین فیلم مایکل مور درآورده ایم. فهرست مطالب این شماره را هم می توانید اینجا ببینید.

 

و دوم اینکه: "نقطه آغاز تمامی آنچه در ادامه می آید ترانه ی سوزانِ لئونارد کوهن (Suzanne by Leonard Cohen) است. اولین بار یادداشت دسی دی ناردو درباره دیدارش از محل اقامت سوزان و لئونارد را خواندم و به قلم و نگرش اش نسبت به زندگي در اين کره خاکي علاقه مند شدم؛ در جست و جوی اشعارش برآمدم و در مکاتباتی که بعدها با هم داشتیم بارها لطفش شامل حال من شد و در ترجمه ها از او کمک های بسیاری گرفتم. نتيجه اين مکاتبات هم شد این پرونده که شامل مقدمه ای کوتاه بر شعر دسی دی ناردو، ترجمه دو شعر از او و متن گفت و گویی می شود که با او انجام داده ام."

 

                                             

 

این مقدمه ی پرونده ای است که برای شاعره ی معاصر کانادایی یعنی دسی دی ناردو  در آخرین شماره مجله ی نافه در آورده ام. برای دریافت مجله ی نافه می توانید با شماره تلفن هایی که در این صفحه است تماس برقرار کنید.               

                                                      

                     

        در ابتدا توصیه می کنم این قطعه ی شاهکار و این آهنگ  را دانلود کنید و در حین گوش دادن به آنها متن را بخوانید.  

 

- درست یک ماهِ پیش

 

     حتما مرا دیوانه پنداشته اند آنان که درست یک ماه پیش در اولین ساعات روشنایی روز دهم فروردین ماهِ یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت شمسی در کناره های بزرگراه یادگار امام دیدند جوانی را که غرق در افکار خویش مسیری را پیاده طی می کند. با نهایت سرعت در بزرگراهِ سبک و خالی از اتوموبیل های به سفر رفته می راندند و در میان کار رانندگی اشان نیم نگاهی به جوانی می انداختند که مصمم به راه خود می رفت.

شب پیش نخوابیده بودم و روز قبل هم از ساعت شش عصر سرکار بودم. این مواقع و در دل این ساعات سخت احساس می کنم روی ابرها راه می روم. سبک و شاد و سرخوش. رخوتی شیرین تمام بدنم را فرا می گیرد و در هر لحظه به شیرینی غلت زدن زیر پتو فکر می کنم. لعنت به شما افکار شیرین! الان که وقت حضور دلچسب اتان نیست. دست کم شانزده هفده ساعت دیگر به تختم می رسم و از همین حالا دارم به آن احساس نرم و شیرین رها شدن به زیر پتو فکر می کنم. دانته آلیگری راست می گفت که هیچ چیزی دردناک تر از یاد شادی ها و لذت ها در اوج غم ها و سختی ها نیست. عین حقیقت است. اما خب این حقیقتی است که باید با آن مبارزه کنم نه اینکه زود جلوی اش کم بیاورم. مبارزه خواهم کرد.

                

                     

 

و همان وقت بود که تو را دیدم. تو را ای دخترک نوشکفته. ای عروسک مغموم پشت پرده. پرده ی اتاقت را کمی کنار زده بودی و با چشمان خواب آلودت به نقطه ای خیره شده بودی. دست راست خود را بر روی پیشانی ات گذاشته بودی. نمی دانم چرا؟ شاید نمی خواستی نور آفتاب و روشنایی روز چشمان هنوز آغشته به خوابت را بیازارد؟ نمی خواستی رهگذری موهای خرمایی رنگت را بیند. هی تو هنوز آن قدر ظریف و شکننده ای که باید چشمانش بسیار پلید باشد آنکه به منظوری به خرمن گیسوانت نظر بیفکند. اما بین خودمان باشد همه این طور فکر نمی کنند. هشدارت می دهم! نمی گویم فکرم درست است فقط می گویم آگاه باش که برای برخی از پسران و مردان همیشه مسکنی خواهی بود برای فرونشاندن عقده های روحی و روانی اشان. آنان جز خود به چیز دیگری نمی اندیشند. اما اگر صبر کنی برایت خواهم گفت که همه اشان از این قماش نیستند.

 

اجازه بده حدس بزنم به چه چیز فکر می کنی... به این فکر می کنی که اکنون کجاست آن پسری که دوستش می داری (و یا شاید فکر می کنی دوستش می داری). نگرانی مبادا در آن شهر غریب دل به کس دیگری ببندد و زمانی که برگشت دیگر آن دوستدار سابق تو نباشد. می دانم این هم ممکن است. اما در وهله ی اول، اصلا از کجا اطمینان داری که دوستت دارد و دوستش داری؟ مگر چند سال داری؟ خیلی باشی پانزده شانزده ساله بیشتر که نیستی ... گیرم صورتت فریبم دهد با تابِ صورتی رنگی ات چکار می کنی دختر؟ همان که برجستگی سینه های کوچک و نوشکفته ات را از همین فاصله هم نمایان می سازد؟ آنها که دروغ نمی گویند. از کجا اطمینان داری؟ نه نمی خواهم ته دلت را خالی کنم و نمی خواهم نصیحتت کنم چون اهل هیچ کدام از این کارها نیستم. می خواهم کمی به فکر فرو بروی. همین و بس. هی صبر کن! شاید اصلا بحث این حرف ها نیست و شاید داری به این فکر می کنی که یک روز دیگر از تعطیلات نوروزی ات آغاز شد و تازه متوجه شده ای که ای داد بی داد تعطیلات دارد ته می کشد و باز هم باید بروی به مدرسه. به میان آن صندلی های پرسروصدا و به آنجا که عمل نمی بینی و تنها حرف می شنوی. می دانم من هم مانند تو دوست دارم از روی عمل افراد در موردشان قضاوت کنم نه گفته های خودشان یا قضاوت دیگران درباره ی آنها. هر چه باشد حرف باد هواست. باید با عمل نشان بدهی کیستی و چیستی. حیف که از ورای همین عمل هم است که آدم ها بدجوری جلوی روی ات تو زرد از آب در می آیند. می دانم که می گویم. از چی دلخوری؟ از اینکه در مسیر مدرسه پسرک ها برایت با واژه های شنیع اشان عشق را تعبیر می کنند. نظر مرا بشنو همین جا! آن هایی که حاضر می شوند امروز با تو چنین کنند فردا نشده با کس دیگری چنین خواهند کرد. طبل تو خالی اند. پسری که می تواند تو را خوشبخت کند می دانی کیست؟ همان پسری است که تو اصلا متوجه اش نیستی. آرام از کنار هم هر روز می گذرید و او با گوشه چشمی نظری به تو می اندازد. بگذار خیال ات را راحت کنم آنکه برایت سینه چاک می دهد جلوی دبیرستان به درد تو نمی خورد. می دانی چرا؟ چون آمده با تو خوش بخت شود اما آن یکی می خواهد تو و خودش را خوش بخت کند. زمانی که آن پسر نعره های عاشقی می زند، همان پسر سر به زیر به آینده می اندیشد و سعی دارد مقدمات زندگی اش را متعهدانه بسازد. نشنیدم؟ چی؟ آه، نامه برایت می نویسد؟ آه چقدر تو ساده ای دخترک عزیزم. محض نمونه یادت می آید زوجی را که در روزگاران بازنشستگی بنشینند و نامه های نوجوانی را بخوانند. نه! من ندیدم هر چند آرزو داشتم ببینم. اما تو هم بگرد یافتی خبرم کن تا با هم برویم به آن زوج نادر طراوت جوانی امان را هبه کنیم. آخر عزیزم آن نامه ها را دیده ای که یا آتش می زنند یا آخر سر می شود اسباب مضحکه و رنج و درد فراوان به همراه خود می آورند. می دانی چرا؟ می دانی؟ به آن دلیل که فقط پر هستند از کلمات آتشین و وعده های بسیار اما دریغ از عمل به آنها در آینده. خب حرف که به کار تو و من نمی آید. باید عمل در پی اش باشد. ببین چه کسی با عمل اش به تو نزدیک می شود و بعد قضاوت کن. می دانم که تو هم برای او می نویسی. نمی خواهم ناامیدت کنم اما عشق پایدار از میان این تکه کاغذهای رنگارنگ که آکنده از واژگان دلنشین و هوش رباست بیرون نمی زند. عشق پایدار نبردی سهمگین است. اصلا ببین خود مسیر است. شنیده ای که می گویند عشق مقصد نیست. کلیشه نیست این حرف. بدان که عین حقیقت است. عشق را آن پسرکی دارد برای زوج آینده اش می سازد که دائم در این فکر است چگونه می توان در زیر این فشار شکننده ی جامعه دست کسی را بگیرد و ببرد در خانه ای و بگوید ما خوشبخت خواهیم بود! ما نه من یا تو و نه حتی من و تو! نه! فقط و فقط ما!

 

حالا چرا آزرده خاطر شدی؟ ای وای! ببین به حرف آنها هم گوش نکن که می گویند همه ی مردان پلیدند و تمامی زنان مظلوم. نه چنین اشتباهی را تو دست کم تکرار نکن. در گوش ما پر کردند و چوب اش را خوردیم. تو که نسل بعدی دست کم فریب این جملات پوچ را نخور. بگذار خیالت را از این نظر هم راحت کنم. شنیده ای که می گویند هر شهری آدم خوب و بد دارد. هر جنسی هم همین طور است، خواه مذکر، خواه مونث. بگرد خوب اش را پیدا کن و بدان که همان طور که با خوب اش به اوج می روی با بدش گروپ می خوری زمین. اگر با خوب اش هم خوردی زمین شک نکن اشکال از خود توست. به هر حال بپا هدر نری. خیلی مواظب باش.

 

کمی بعد به سر کارم رسیدم و تو را فراموش کردم تا اینکه یک ماه از آن صبح نوروزی گذشت و بار دیگر در یادم آمدی. تمام آنچه امروز نوشتم همان روز از ذهنم گذشت. اصلا آن عکسی را هم که به جای عکس نداشته ی تو گذاشتم بالای نوشته هم مدتها بود داشتم و دنبال بهانه ای بودم تا ازش استفاده کنم که دیدار تو آن فرصت طلایی را در اختیارم گذاشت. کاش اسمت را می دانستم دست کم تا این پست را به تو تقدیم می کردم. با این همه بدان این پست برای توست ای دخترک حقیقی که آن روز پشت پنجره دیدمت و اکنون در ذهن و خاطره ام زندگی می کنی. یک ماه است که دیگر ندیده ام تو را و شاید بمیرم و دیگر تو را نبینم. تو را ترک کردم ای دخترک که پشت پنجره ای در کنار بزرگراه دیدمت. رهایت کردم در دل این شهر. از من که کمکی برنمی آید. باید خودت راهگشای کار خودت باشی. موفق باشی! 

 

 

و یک اعتراف دیگر                                                                                           

 

                                                                                       

                    

 

مختصر و مفید می گویم: از سیگار متنفرم. و تنها تجربه ام در این زمینه به کودکی ام بر می گردد که روزی پدربزرگ پدری ام (نه آن پدربزرگ نازنین مادری ام که در چند پست پیش درباره اش نوشتم) به عنوان ابراز لطف و صمیمیت به نوه اش پکی به سیگارش زد و بعد آن لبان پوشیده شده از سبیل زرد رنگ اش را بر روی لبان باطراوت و گوشت آلودم گذاشت و دود سیگار را در حلق ام فرو کرد. از همان لحظه از سیگار متنفر شدم. هنوز احساس خفگی لحظه ای آن روز را با تمام وجود احساس می کنم. و هنوز هم یادم می آید که از آن روز به بعد با گریه به خانه ی پدربزرگ راهی می شدم و از زمانی هم که سنم اجازه داد دیگر پایم را در خانه اش نگذاشتم. هیچ گاه وسوسه نشدم که سیگار بکشم و از این بابت به خودم افتخار می کنم. نه اینکه بگویم از آنانی که سیگار می کشند، چیز برتری دارم، نه! حرف ام این است که نسبت به آْنها یک خصیصه ی بد و ناپسند کمتر دارم و این خودش نعمتی است. در ضمن بین سیگار و اندیشه هم هیچ نسبتی نمی بینم. حقیقت اش را بخواهید یکی از چیزهایی که همیشه آزارم می داد (تا همین چند سال پیش) این بود که دوستان و اطرافیان با توجه به روحیات متمایل به هنرم می گفتند چطوری شده که تو اهل سیگار نیستی؟ یک بار برای یکی از آنها از جرج برنارد شاو قطعه ای نقل کردم که سکوتی کرد و رفت... جرج برنارد شاو را در ایران زیاد نمی شناسیم چون آدم منظم و مثبت و نرمالی بوده و قشر اهل هنر ما با چنین آدم های صاف و ساده ای زیاد حال نمی کند. برنارد شاو یک نمایشنامه نویس سترگ است که حتی اگر صرفا نمایشنامه هایی مانند سرگرد باربارا و کاندیدا (که این دومی از محبوب هایم است) را نوشته بود باز هم دنیای ادبیات حسابی مدیون اش بود. برنارد شاو در یادداشت هایش نوشته بود: (نقل به مضمون) امروز سر ساعت هفت و سی دقیقه ی صبح بیدار شدم. شست و شو کردم. صبحانه خوردم. رفنم بیرون. به چند کار رسیدگی کردم. مردم را تماشا کردم. به خانه آمدم. نوشتم. ناهار خوردم. استراحتی کوتاه کردم و عصر باز هم نوشتم و زمانی را به دیگران اختصاص دادم. آخر سر هم سر وقت شام خوردم و خوابیدم. می دانید نکته اش کجاست؟ برنارد شاو به طنز می گوید که ببینید می شود آدم معمولی و راحتی بود اما نویسنده و هنرمند بزرگی هم شد. ادا و اصول نیازی ندارد. یا این حرف دیگرش را ببینید. یک نفر از جرج برنارد شاو پرسید: «شما برای رسیدن به چه هدفی می‌نویسید استاد؟» برنارد شاو جواب داد: «برای پول». به طرف فرهنگ دوست، مسئول و اهل تفکر ما برخورد. گفت: «این که خیلی بد است. من شخصا برای فرهنگ می‌نویسم.» آن وقت شاو جواب داد: «عیب ندارد. هر کدام از ما برای چیزی می‌نویسیم که نداریم.» (نقل از این پست روزنوشت امیر قادری عزیزم) از بحث دور نشویم. نکته همین بود الزامی نیست که حتما سیگار گوشه ی لب باشد تا بتوان فکر کرد. بدون سیگار هم می شود و خیلی بهتر هم می شود. این را از دیده ها و شنیده های یک عمر زندگی ام فهمیدم. اینها را که نوشتم با خودم فکر کردم پس چرا در فیلم ها از سیگار کشیدن ها بدم نمی آید و تازه خیلی هم خوشم می آید و با همین فکر کوچک بود که جمله ی بزرگی یادم آمد و آن اینکه "رنج زندگی، زیبایی هنر است." بسیاری از آنچه در هنر (در فیلم ها، رمان ها، نمایشنامه ها و ...) عاشق اشان می شویم، اگر کمی دقت کنیم می بینیم در زندگی تحمل ناپذیرند. کمی فکر کنید و کلاهتان را قاضی کنید. بحث مفصلی است. باشد برای روزی دیگر. بیشتر در این باره حرف خواهیم زد.             

 

به یاد ولز کبیر

 

شانزده اردی بهشت تولد ارسون ولز بود. پست سال گذشته ام را ببینید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

توی این شهر واسه آدمای دریا دلی مثه اون جایی نیست...

                                                                                          

              

... و آنگاه که مرا خواندی، این کتاب را بیفکن و بیرون رو. می خواهم این کتاب میل خروج را در تو برانگیزد – خروج از هر کجا، از شهر و دیارت، از خانواده ات، از اتاقت یا از اندیشه ات. کتابم را همراه خویش مبر! ... امیدوارم این کتاب به تو بیاموزد که به خویشتن بیشتر علاقه بورزی تا به کتاب و سپس به چیزهای دیگر بیشتر از خودت. (آندره ژید، مائده های زمینی)

 

باشد که به چیزهای دیگر بیشتر از خودت علاقه بورزی...

  

   حالا دیگر کوچک ترین شکی ندارم که مائده های زمینی آندره ژید تاثیرگذارترین و سرنوشت سازترین کتاب دوران نوجوانی ام بوده است. کتابی که خواندنش به معنای واقعی کلام تحولی در قلب و جانم پدید آورد. کتابی که دید و نگرشم به زندگی را وامدار آنم و بعدها دیدم ناخواسته از بسیاری از اصول اش پیروی می کنم. و باید اعتراف کنم که چقدر از این موضوع خرسند شدم. اما این پست قرار نیست درباره ی آندره ژید و کتاب جادویی اش باشد. حکایت این پست چیز دیگری است:

 

     مادرم همیشه می گوید: "باید خیلی زودتر از آنچه که فکرش را می کنی دست به کار شوی و خانه تکانی عید را شروع کنی. وای که اگر دیر بجنبی و لفت اش بدی! یک دفعه به خودت می آیی و می بینی که عید اومده پشت در خونه ات و تو هنوز حاضر نیستی. و اون وقت چی می شه؟ هیچی دیگه، هول هولی باید کارهایت را انجام بدهی و از آنجایی که عجله کلا کار شیطونه به هر حال نتیجه ی کارت چندان رضایت بخش نمی شه." مثل اکثر مواقع حق با مامانه. حرف اش هم این است که چند روز مانده به عید باید همه ی کارها را تمام و کمال انجام داده باشی و بعد بشینی چشم به راه عمو نوروز و عید و سال جدید و بهار. من هم حقیقتا داشتم همین کار را می کردم و این مقدمه را نوشتم بوده واسه همون پست خانه تکانی ام که متاسفانه کارهای آخر سال بدجوری گره خورد به هم و نشد که این پست را تمام کنم. به هر حال مامان مثل اینکه زیاد پسر خوب و حرف گوش کنی نبودم. ببخش دیگه به بزرگی خودت اما بدان که عجله نکردم به هیچ وجه! صبر کردم آرام بشم و بعدش یادداشت ها را جمع کنم و بازخوانی کنم و بعد پست را بگذارم روی وبلاگم. این کل ماجرای مطالبی است که در ادامه خواهید خواند. ترجمه و یادداشتی اگر از روزهای سال قبل مانده آورده ام، برخی از کامنت هایم را که در گوشه و کنار این دنیای مجازی ثبت کرده ام اینجا نقل کرده ام و خلاصه اینکه این پست را هدفی قرار دادم برای بستن پرونده ی سال پیش و شروعی مجدد در سال جدید.

 

ترجمه ی دو شعر

 

آن نگاه

سارا تیزدیل

 

استرفن در بهار بوسید مرا،

رابین در پاییز،

کالین تنها نگاهم کرد اما

و هرگز نبوسید مرا.

 

بوسه ی استرفن در لودگی گم شد،

بوسه ی رابین در بازیگوشی،

بوسه ی چشمان کالین اما

برهم زده شب و روز مرا.  

 

                                                                

                                                                                                                                      

 

The Look

Sara Teasdale

 

Strephon kissed me in the spring,

Robin in the fall,

But Colin only looked at me

And never kissed at all.

 

Stephon's kiss was lost in jest,

Robin's lost in play,

But the kiss in Colin's eyes

Haunts me night and day.

 

* یک قطعه شعر از ساپو، شاعره ی غنایی یونان باستان، هم ترجمه کرده بودم که ماند و ماند و ته اش رسید به این پست. مترجم شعر به انگلیسی  بلیس کارمن از شاعران مشهور کاناداست.  

                                                            

                                                               

                                 

 

"اگر مرگ خیر است"                                                

                                                                                              

اگر مرگ خیر است،                              

چرا خدایان نمی میرند؟                                                     

اگر زندگی شر است،

چرا خدایان هنوز زنده اند؟

                                                          

اگر عشق هیچ است،

چرا خدایان هنوز عشق می ورزند؟

اگر عشق همه چیز است،

پس جز عشق بشر را چه سودایی باید؟

 

                                

* و این یادی است از گوته. 

تسلی*

 

      نیمشب نالیدم و گریستم، زیرا که ترا در کنار خویش نیافتم.

     اشباح شبانگاهی بدیدارم آمدند و در من نگریستند، و از دیدنشان سرخی آزرم چهره ام را فرا گرفت. بدانان گفتم: "ای اشباح، پیش از این هر بار که از اینجا می گذشتید در خواب نازم می یافتید، و امشبم می بینید که بیدارم و اشک می ریزم. با این همه مرا که پیش از این بعاقلی می ستودید نکوهش مکنید، زیرا که غمی ناگفتنی بر دلم نشسته است."

     اشباح پریده رنگ نیمشب به من نگریستند و از برابرم گذشتند. نمی دانم دیوانه یا هشیارم پنداشتند، ولی می دانم که برای آنان این هر دو یکسان بود.

 

*از دیوان شرقی گوته

(مجموعه ی آثار تالیف و ترجمه ی شجاع الدین شفا، ص. 1736)      

 

 

* یادداشتی بود که از روی خرابی اعصاب نوشتنش را شروع کرده بودم تا بگذارم روی وبلاگ و مثلا کمی آرام بگیرم. اما خب خشمم را فرو خوردم و ننوشتم اش و نگذاشتم اش روی وبلاگ و حالا این مطلب را می گذارم اینجا تا کمی به خودم بخندم و پیش خودم بگویم: "نونت کم بود آبت کم بود با اعصاب خراب مطلب نوشتنت دیگه چی بود؟»

 

     لعنت به من! ترجمه ای که با اکراه قبول کرده بودم، همین الان تموم شد و رفت پی کارش. فقط کافی است تا دکمه ی ارسال را بزنم تا خیالم از بابت این ترجمه هم راحت شود. حسین جان نمی دانم چرا این جی میل بی عقل من ورداشته ایمیلت را برده انداخته وسط اسپم ها! به هر حال دارم دانلودش می کنم و دارم می نویسم. چرا خودم هم نمی دانم... فکر کنم کمی خسته ام. بعد از ظهر شنبه است. هفتمین روز از هفتمین ماه سال دو هزار و هفت: ۰۷/۰۷/۰۷. اس ام اس اومده که امروز یه سری آرزو کنم... اما چی بخواهم و از کی بخواهم؟

 

* این را راستش زمانی که در فایل های ورد آرشیوم پیدا کردم خیلی شوکه شدم. باید حالم خیلی گرفته بوده باشد آن روز. خیلی هم زیاد! چون اصلا عادت ندارم این طوری بنویسم. اصلا.

 

 بعضی از اوقات خب دل آدم می گیره و گریه می خواد. کاری اش هم نمی شود کرد. همین.

  

* همه ی کامنت های من: اینها برخی از کامنت هایی است که برای مطالب دوستانم نوشته ام. سریع و بلافاصله و بی درنگ. الان هم اینجا گرد هم آورده امشان. کمی دست برده ام در آنها البته نه تا حدی که حس کامنت بودنشان از میان برود. امیدوارم مطالب جالبی بین آنها پیدا کنید.   

 

* این کامنت را برای روزنوشت های امیر قادری گذاشتم. از فیلم سینمایی خانواده ی سیمپسون قسمتی را نقل کرده ام؛ حرف یک عمرم را در همان بخش فیلم یافتم.

 

“A Life Well Spent”                                                  

 

     هر بار دیدن فیلم سینمایی خانواده ی سیمپسون، کلی صفا داره و علاوه بر یافتن نکات جدید، نکته های بامزه ای داره که حتی تکرارشون هم جالبه. اما یکی اش است که بدجوری وصف حال است: آنجا که خبر انهدام اسپرینگفیلد پخش می شود و یکی از اهالی را می بینیم که داره آخرین لحظه ها رو با مجموعه ی کتاب های فکاهی اش می گذرونه. می گه: یه عمر کتاب های فکاهی جمع کردم (تا اینجا حس افسوس داره. با خودمان فکر می کنیم که آره دیدی چه کار بی فایده ای کرده ای) و بعدش یه دفعه فریاد می زنه: "حالا می تونم بگم که زندگیمو به نحو احسن گذروندم." عجیب به دل می شینه... واسه من که این طوری بود. حالا هر وقت کسی ازم بپرسه که چرا این همه کتاب و مجله و فیلم و موزیک جمع می کنی، می گم اون صحنه ی فیلم سینمایی خانواده ی سیمپسون رو دیده ای یا نه؟

 

* چند گریه ی به یاد ماندنی از چند فیلم:

 

- گریه ناخواسته شان پن در رودخانه مرموز وقتی دارد برای تیم رابینز درد دل می کند. همان جا که رابینز بهش می گوید: "...ولی حالا داری گریه می کنی!"

- در آخر حس و حساسیت وقتی اما تامپسون می فهمد هیو گرانت ازدواج نکرده است.

- گریه کردن و حرف زدن جولین مور جلوی در خانه اش در حضور باغبان شان در دور از بهشت

 

"بشر آن قدر رنج کشید تا خنده را اختراع کرد." نیچه 

 

* این اولین کامنتی بود که برای نوید غضنفری  گذاشتم و بعد ها شد نمونه ی یک دوست خوب دنیای مجازی تا اینکه بلاخره طلسم شکست و هم دیگر را دیدیم.

 

"ناگهان، تابستان گذشته"

 

رتسو ریزو: اینجا وسیله ی گرم کننده نداره ولی خب می دونی که تا زمستون سر برسه، من رفتم فلوریدا دیگه.

 

- با این جملات رتسو ریزو (داستین هافمن) جلوی جو باک (جان وویت) پز می دهد که من زمستان ها از سرمای نیویورک فرار می کنم و می روم فلوریدا. در طول فیلم کابوی نیمه شب هم مدام گرمای دلچسب فلوریدا گوشه و کنار ذهن رتسو را قلقلک می دهد. با این اوصاف چقدر تلخه وقتی که از سرمای نیویورک فرار می کنند و به فلوریدا می روند دیگر رتسو (آخ معذرت! آخه در همان سکانس است که از جو می خواهد دیگر او را رتسو صدا نکند) نیست که گرمای فلوریدا را احساس کند و مناظر چشم نواز فلوریدا فقط بر ذهنش سایه می اندازند. به گمانم نمی توان گرمای از دست رفته ای به این تلخی حالا حالا در سینما خلق کرد. کاش می ماند و لباس های پر از نقش و نگارشان را می دید. افسوس...  

 

- دو خواهر، استر و آنا، در کوپه ای از قطاری در حال حرکت. یکی سرد و بی روح (استر)، یکی گرم و پر از شور (آنا). نفسم همیشه پس می رود وقتی سکانس های گرم و دم کرده ی سکوت اینگمار برگمن را می بینم. آنا مدام از گرما شکایت می کند. مدام.

 

- پورت (جان مالکوویچ) و کیت (دبرا وینگر) بر ناکجا آبادی کناره می گیرند در جستجوی آسمان سرپناه. حس کلافه شدن از گرما را با تمام وجود در این فیلم احساس می کنیم. باز هم سینمای برناردو برتولوچی غافلگیرمان می کند.

 

- داشتم به فیلم های دیگری فکر می کردم که یک دفعه آفتاب سوزانی که مستقیما در چشم پاتریس مورسو می تابد را به یاد می آوردم. در بیگانه ی آلبر کامو. آنجا که پاتریس زیر نور آفتاب اختیار از دست می دهد و عرب را می کشد. هر وقت بهش فکر می کنم حس می کنم تمام تنم خیس عرق می شود.  

 

- راستی آقای غضنفری عزیز، خسته نباشید. این بخش درد دل با شماست. انتخاب اسم روزنوشت هایتان عالیه. مثل اسم همین پست. (همان کار تاپ مارتین ریت، اقتباسی از ویلیام فاکنر، با بازی پل نیومن) {خدای من چه ترکیبی می شه!} نام اصلی هم خیلی با حاله. "آسیاب بادی های ذهنت". از همان روزی که نوئل هریسون این ترانه را خواند تا به امروز آن را با اجراهای زیادی شنیده ایم که اجراهای  داستی اسپرینگ فیلد، نیل دایموند افسانه ای،  استینگ و مرحوم فرهاد برایم از همه دلچسب ترند.         

 

"کلیدهایی که در جیبت جرنگ جرنگ می کنند

واژگانی که در سرت قیل و قال می کنند

چرا تابستان بدین زودی به سر آمد؟

تقصیر گفته های تو بود؟

دلدادگان در ساحل قدم می زنند

و جای پاهایشان بر شن ها باقی می ماند

آیا صدای آن طبل دوردست

همان نوای انگشتان تو نیست؟"

 

*  از فیلم آه برادر کجایی؟

 

اولیس اورت: تامی، شیطون جای روحت چی بهت داد؟

تامی جانسون: خب بهم یاد داد درست و حسابی گیتار بزنم.

دلمار اودانل: هی پسر، واسه خاطر همین ورداشتی روح ابدی ات رو دو دستی تقدیم شیطون کردی؟

تامی جانسون: خب به چه دردم می خورد؟ استفاده ای که ازش نمی کردم.

 

* و این کامنتی بود که برای روزنوشت های نیما حسنی نسب گذاشتم.

 

اورسون ولز می گوید: "هر چه می خواهید بگویید اما محاکمه بهترین فیلم من است." راستش منم با این حرف خودش تا حدودی موافقم. البته این علاقه تا حد زیادی هم به عشق عمیقم به فرانتس کافکا برمی گردد و آن رمان تکان دهنده اش. امان از این فیلم و کارگردانی ولز. امان از دست آن فضاهای اکسپرسیونیستی ادموند ریچارد و فیلمبرداری فوق العاده اش. امان از دست آن بازی های پخته. اما خب در تاریخ سینما شهروند کین ماندگارتر است. این چیزی نیست که بتوان انکار کرد. فیلم درس فنون سینماست. از هر بعدی که نگاه کنید در اوج است: کارگردانی، فیلمبرداری، تدوین، بازیگری و ... اما یک نکته خیلی مهم که آن را جاودانه می کند همان روایت جذابش است. آن فلاش بک های جاودانه، آن گزارش خبری افتتاحیه فیلم را که یادتان هست. یکی دیگر از نکاتی که فیلم را اثری ماندگار می کند ارائه شخصیتی جاودان در تاریخ سینماست. یک قهرمان بایرونیک تمام عیار: یاغی، گریزان از قید و بندهای جامعه، با گذشته ای تباه شده، به مرور از دیگران جدا افتاده و... سرانجام فنا شده در تنهایی خویش.

  

* در روزنوشت های امیر قادری، یکی از دوستان، وحید، خواستار لیست بهترین های عمر شده بود.

 

وحید جان مرسی بابت لیستت. این هم لیست من. البته اینها صرفا فیلم هایی هستند که در هر لحظه مشتاق دیدن اشان هستم. فیلم هایی که برایم عزیزند. چون نمی خواستم خیلی از فیلم ها را کنار بگذارم دسته بندی کردم و در هر دسته ده نام انتخاب کردم. (همه بدون ترتیب)

 

سینمای امریکا: کابوی نیمه شب (جان شله زینگر)، این گروه خشن (سام پکین پا)، جویندگان (جان فورد)، رفقای خوب (مارتین اسکورسیزی)، به شیوه ی کارلیتو (برایان دی پالما)، پالپ فیکشن (کوئنتین تارانتینو)، مش (رابرت آلتمن)، پدرخوانده، قسمت اول ( فرانسیس فورد کاپولا)  

   

و سینمای اروپا: زندگی شیرین (فدریکو فلینی)، ماما روما (پیر پائولو پازولینی)، ماجرا (میکل آنجلو آنتونیونی)، هیروشیما عشق من (آلن رنه)، داستان آدل ه (فرانسوا تروفو)، جذابیت پنهان بورژوازی (لویی بونوئل)، فریادها و نجواها (اینگمار برگمان)، ناگهان بالتازار (روبر برسون)، گذران زندگی (ژان لوک گدار)،‌ بهشت بر فراز برلین (ویم وندرس)، محاکمه (اورسن ولز)، روزی روزگاری در غرب (سرجیو لئونه) (این شاهکار آخری محصول ایتالیا و آمریکاست} {در مجموع بیست تا}    

 

سینمای انگلستان {جدا از بقیه به خاطر علاقه ی شدیدم به آثار برتر این سینما}: جداافتاده و مرد سوم (کارول رید)، قوش (کن لوچ)، تنهایی یک دونده ی استقامت (تونی ریچاردسون)، بری لیندون (استنلی کوبریک)، باغ وحش؛ زد و دو صفر (پیتر گرین اوی)، دکتر ژیواگو (دیوید لین)، مردی برای تمام فصول (فرد زینه مان)، قاتلین پیرزن (الکساندر مکندریک)، هنری پنجم (لارنس اولیویر)

 

... و سینمای آسیا: در حال و هوای عاشقی (ونگ کار وای)، هفت سامورایی (اکیرا کوروساوا)، کویدان (ماساکی کوبایاشی)، اوگتسو مونوگاتاری (کنجی میزوگوچی)، آقای هالو و هامون (داریوش مهرجویی)، ناخدا خورشید (ناصر تقوایی)، رگبار (بهرام بیضایی)، گوزنها (مسعود کیمیایی) و سوته دلان (علی حاتمی).   

 

* نوستالژی صرف!

 

عروسی بهترین دوستم را پویا داد ببینم. روی نوار ویدئو با فرمت ان تی اس سی. حالا پویا رفته دانمارک. یادش بخیر!‌ اساسی پایه ی سینما بود. حالا که دوباره اسمی از وی اچ اس و ان تی اس سی اومد وسط یه دفعه یادش افتادم. بعد هم که اسم گزارش فیلم و پرونده ی دیوارِ پینک فلوید. راستش دیوار یکی از آن آثاری است که در لیست هایم هیچ وقت نمی گذارمش. همیشه اون شماره ی صفر لیست بهش تعلق داره. اون هم بر می گرده به اولین دیدارمان باز هم بر روی نوار ویدئو... معجزه ای است این فیلم. چیزی که دیگر تکرار نخواهد شد. همین دیشب زدم دیدم اتفاقی یه شبکه ای داره پخشش می کنه. بی آنکه بفهمم تا آخرش رفتم. جادویم می کند. چه حسی دارد این "ویدیو کلیپ بلند." اون سکانس را،‌ البته فقط محض نمونه ها، یادتون می آد که پینک اومده توی ایستگاه قطار در انتظار پدر... و ترانه ی "کسی ویرا لین رو یادش می آد؟/ کسی یادشه که به من قول داد توی یه روز آفتابی باز همدیگرو می بینیم؟/ ویرا، چه به سرت اومد؟/ اینجا کسی احساس من رو درک می کنه؟" هرچند بار که می بینمش بازم دلم براش تنگه! بین خودمان باشه، گاهی وقت ها هوس تماشایش بدجوری می زنه به سرم... انگار معتادش شدم من!

 

* بحث مرگ که در روزنوشت های امیر قادری داغ شده بود، این کامنت را نوشتم.

 

خب اولین چیزی که از مرگ توی سینما به ذهنم می رسه همین چیزیه که می خواهم ازش حرف بزنم: کارلیتو توقع زیادی نداشت. می خواست خودشو از کار خلاف بازنشسته بکنه و بره یه زندگی آروم راه بندازه. ولی افسوس... یکی از معدود دفعات عمرم بود که با علم به اینکه شخصیت فیلم در آخر تیر می خورد و می میرد، تا لحظه آخر امیدوار بودم بنی بلانکوی اهل برانکس سر نرسه و کار کارلیتو رو نسازه. کارلیتو که تیر می خوره...

 

کارلیتو (ال پاچینو): شرمنده ام رفقا، تموم بخیه های دنیا هم دیگه نمی تونه منو بهم بدوزه. دراز بکش... دراز بکش... به حتم می ذارنم توی محراب کلیسای فرناندز نبش خیابون هان و خیابون نهم. همیشه یه حسی بهم می گفت بلاخره گذرم به اونجا می افته اما گمون می کردم حلوای خیلی ها رو بخورم و بعدش نوبت من بشه... آخرین بازمانده موهیکان ها... شایدم آخریش نباشم. گیل مادر خوبی خواهد شد... واسه یه کارلیتو بریگانتی به روز و جدید... امیدوارم پولارو برداره و فرار کنه. توی این شهر واسه آدمای دریا دلی مثه اون جایی نیست... شرمنده ام عزیزم، من تمام تلاشمو کردم، صادقانه... نمی تونم توی این سفر همرات بیام. کرخت شده ام. حالا دیگه لرزم گرفته، آخرین درخواست نوشیدنی رو بدیم، بارها دارن می بندن... خورشید طلوع کرده، واسه صبحونه کجا بریم؟ نمی خوام جای خیلی دوری بریم. شب سختی رو گذروندم، خسته ام عزیزم...خسته ام...

 

شاهکار برایان دی پالما، به شیوه ی کارلیتو، حالا در آستانه 15 سالگی است. مرگ کارلیتو همیشه برام یه جور مواجه شدن بی غل و غش با تجربه ای است که به قول ویرجینیا وولف "هیچ گاه نخواهیم توانست توصیف اش کنیم." کارلیتو راست و پوست کنده حرف می زنه و با آن تک گویی به یاد ماندنی اش، غزل خداحافظی رو درست و حسابی می خونه. می دونید چیه؟ خوب کلکش کنده می شه، تر و تمیز. یک جورایی سرخوش. خب این سرخوش مردن به نوعی از جمله آروزهایم است: (مرگ سرخوش آلبر کامو را که خوانده اید؟) ژرژ در فیلم روز هشتم یه بسته شکلات می خره و می ره بالای ساختمان محل کار هری. می شینه و با لذتی وصف ناپذیر دانه دانه شکلات ها رو می خوره ( آخه به شکلات حساسیت داره و نباید بخوره چون براش مثل سمه) اما امان از اولین شکلات. همین که آن را در دهانش می گذارد ترانه آغاز می شود و تمامی شخصیت های فیلم به مرور ترانه را لیپ سینک می کنند: "مامان، زیباترین موجود عالم" با صدای لوئیس ماریانو. کلام اول را ژرژ هم می گوید... مرگ ژرژ و آمیزش او با سبزی طبیعت همیشه دلنواز است. (سبزِ آرامش بخش پوستر فیلم را دیده اید؟) ژرژخیلی معصومانه و صاف و ساده می میرد. یه جور عارفانه ای: "نشان مرد مومن با تو گویم/ چو مرگ آید لبخند بر لب اوست (اقبال لاهوری)" آره همینه! هر کسی با راه و روش خودش مومن می شه و همین که به ایمان مدنظرش دست یافت دیگه مرگ آن مفهوم همیشگی اش را از دست می ده و می شه عین شکلات... مرگ شیرین اعضای این گروه خشن را که مطمئنم فراموش نکرده اید و نمی کنید. یا بوچ کسیدی و ساندنس کید را. یه مرگ دیگه هم که حسابی می تکونه آدمو مرگ رتسو ریزو (داستین هافمن) توی سکانس پایانی کابوی نیمه شب است... حیرت جو باک (جان وویت) از مرگ شیرین رتسو هنوز هم شگفت زده ام می کند.  

 

حرف آخر

 

     راستش کامنت ها خیلی زیاد است و بعضی هایش در حد یک مطلب است و ایده و خاطره در دل خودش دارد. آنها را نگه می دارم تا روزی اگر بهانه ای شد و موقعیتی فراهم آمد اینجا بگذارم. (کامنت هایی درباره ی پازولینی، آنجلوپولوس، فلینی، پولانسکی، بیتلز، لینچ، کاستاریکا و ... که می ماند برای فرصتی دیگر). امیدوارم تا همین جا از خواندن این یادداشت ها لذت برده باشید و اگر نبرده اید معذرت می خواهم؛ کافی است موس خود را کمی تکان دهید و پنجره را ببندید. خدای نکرده قصد آزار و اذیت ندارم که. شاد و سربلند باشید.  

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

در جست و جوی زمان از دست رفته (تقدیم به آنکه بر شانه هایم کوبید و پرسید تو چرا مثل بقیه اشان نیستی)

(توازن این عکس را بنده ام: پدربزرگ در آن میان چه حسی داری؟)

     مدتها پیش زمانی که در پیشینه ی خانوادگی ام دقیق شده بودم تا ریشه ی علاقه مندی ام به ادبیات را بیابم به نام انسانی رسیدم که از بخت بدم مدتها پیش از دنیا رفته بود و تنها دو جلد کتاب از کتابخانه ی شخصی اش برایم باقی مانده بود و چند تا عکس. راستش از همان سال های نخستین نوجوانی به یکی از این کتاب ها ارادت خاصی داشتم و آن دیوان کامل ایرج میرزا بود. دیگری اما منتخبی از اشعار قاآنی شیرازی بود. اما آن خدابیامرزی که این کتاب ها را برایم یادگاری گذاشته بود کسی نبود جز پدربزرگ مادری ام که کارمند بهداری شیراز بود و به قول مادرم، که از اوست همه چیزم، انسانی بود سرشار از احساس و منطق؛ آری سید علی اکبر حسینی مرد بود، مرد خانه با روحی چنان ابریشم. خب سخت است از روی تعاریف دست دوم حسی واقعی از شخصی نادیده برای خودت بسازی اما وقتی کاری را که او انجام دیده ببینی می توانی در دلت شور و هیجان خاصی احساس کنی؛ چیزی شبیه به اینکه ته اش را پیدا کرده ای: ته همان سرآغاز خودت را. من هم از اینجا شروع می شوم؛ عکس های زیر را ببینید:

      

و 

      

     منظورم آن حسی است که نسبت به ادبیات دارم، اینکه ادبیات خوب ارزش روحی و روانی بی نهایتی برایم دارد. پدربزرگم، بی شیله و پیله و رها از شعار زدگی و با نیتی خالص و سرشار از احساس و عشق، قیمت کتاب را خط زده و به جای آن نوشته "ملیاردها ارزش دارد/ خوب است." حالا مادرم همیشه می گوید : "شدی مثه بابابزرگ مرحومت!" خدایش بیامرزدش این شب عیدی! اما خب یک سری از چیزهای خوبم هم، دست برقضا و در کمال تعجب، رفته به سمت پدری. یکی اش عشق به سینماست که از بابام رسیده به من، البته در حالتی کاملا معقول و تعدیل شده. آخه بابا آن قدر عشق فیلم و سینما رفتن بوده که مامان دیگه خسته می شه و در مشهد دست به دامن امام رضا می شه که "یا امام رضا پاشو از سینما ببر." البته بنده خدا نیت خیری داشته اما از اون تاریخ تا همین الان بابا پایش را به سالن سینما نگذاشته که نگذاشته. عجیبه اما باور کنید چون حقیقت دارد.

     سال پیش که داشتم همین ساعات یادداشت سال نو برای وبلاگم می نوشتم از نویسنده ای که رموز زندگی و شور و حسش را هر روز از او می آموزم یعنی مارسل پروست نوشتم. (راستی قطعه ی دوستی پروست را دوباره بخوانید ببینید چه صفایی دارد!) نوبتی هم باشد امسال که دارد عید می شود و سال 1386 به پایان می رسد باید بروم سراغ ادبیات خودمان. از همان منتخبی از اشعار قاآنی شیرازی شعری به شما عزیزان هدیه می کنم:

                                عید نوروز

  

عید شد ساقی بیا در گردش آور جام را

                         پشت پا زن دور چرخ و گردش ایام را

سین ساغر بس بود ای ترک ما را روز عید

                   گو نباشد هفت سین رندان درد آشام را  

خلقرا لب بر حدیث جامه نو هست و من

                       از شراب کهنه میخواهم لبالب جام را

هر کسی شکر نهد بر خوان و برخواند دعا

                          من زلعل شکرینت طالبم دشنام را

هر تنی را هست سیم و دانه گندم بمشت

                         مایلم من دانه خال تو سیم اندام را

سیر بر خوانست مردم را و من از عمر سیر

                   بی دلارامی که برده است از دلم آرام را

پسته و بادام نقل روز نوروز است و من

                  با لب و چشمت نخواهم پسته و بادام را

عود اندر عید میسوزد و من نالان چو عید

                      بی بتی کز خال هندو ره زند اسلام را

یکدیگر را خلق میبوسند و من زین غم هلاک

                 کز چه بوسد دیگری آنشوخ شیرین کام را

سرکه بر دستار خوان خلق و همچون سرکه دوست

                         میکند با ما ترش رنگین رخ گلفام را

آسمان دین و دولت کز هلال تیغ شکل

                          گاه کین بر هیئت جوزا کند بهرام را

بانگ رب ارحم برآید از زمین و آسمان

                 هرزمان کآنسام صولت برکشد صمصام را

خلقرا در سال روزی عید و من از چهر شاه

               عید دارم سال و ماه و هفته صبح و شام را

لاجرم این عید خاص من که بادا پایدار

                           کر و فرش بشکند بازار عید عام را

خصم از روی خرد باوی ندارد دشمنی

                       اقتضائی هست آخر علت سرسام را

در دل او نیست کین دشمنان آری بطبع

                               آدمی در دل نگیرد کینه انعام را

کاش پیش از انعقاد نطفه اعدای او

                         ایزد اندر نار نیران سوختی ارحام را

هرکه باوی کینه جوید عقل گوید کای سفیه

                          کین نیاغازیدی ار آگه بدی انجام را

خصم بگریزد زسهمش آری آری اشکبوس

                     چون کشد گرز گران دل بگسلدرهام را

بدرد نیاصدردین ای کاندرایوان میکند

                    گفت جان بخشت مصور معنی الهام را

با تو هر کس کین سکالدنیست هشیارانه مرد

                            تا خرد دارد نخارد گردن ضرغام را

جاودان مانی و خوانی هر صباح روز عید

                 عید شد ساقی بیار در گردش آور جام را

 

* و اگر می خواهید همین غزل را در قالب همان کتاب بخوانید: 1 و 2.

 

    خب بعید است آدم عاقلی دیده باشید که از سوتفاهم خوشش بیاید. چون نمی خواهم برای کسی، خدای نکرده، سوتفاهمی پیش بیاید، رک و پوست کنده دلیل انتخاب این شعر را می گویم چون ماجرای جالبی هم دارد. روزی دوستی از دوست مشترکمان پیام آورد که چرا جواد در وبلاگش همه اش از خارجی ها می نویسد. این حرف خیلی روی ام اثر گذاشت و گذاشتمش ته ذهنم یه جایی همان گوشه کنارها. از شما چه پنهان برای پست نوروزی ام هم می خواستم از ترانه ی جاودانه ی سال نو مبارک! (Happy New Year!) گروه آبا بنویسم و لینک دانلودش را بذارم که یک دفعه یاد آن حرف افتادم و چون قصد داشتم از پدربزرگم یادی کنم غزلی از غزلیات قاآنی شیرازی را نقل کردم که به هر حال به قول مادر شیرازی ام "کاکومه!" خوبی اش اینه که این غزل حسی شبیه به همان ترانه ی گروه آبا دارد: همان حس شروعی دوباره با حالی گرفته و غمی شیرین در دل. این هم از دلیل انتخاب های این پست نوروزی! 

 

... و اما سالی که گذشت

 

     سال 1386 سال خوبی بود. از شما چه پنهان چند اتفاق خوب افتاد که باعث شدند تمامی اتفاق های مزخرف و چرت امسال در نظرم راستی راستی خرد و بی اهمیت جلوه کنند.

     در این سال به لطف دوستی گرامی و عزیز به بسیاری از رازهای نهفته ی درونم پی بردم و ارزش و بهای خیلی از زیبایی های شگفت انگیز زندگی را با تمام وجود حس کردم. و این برایم بسیار ارزشمند بود و دلچسب. از همین جا و  از ورای همین کلمات ساده می گویم: "دوست خوبم، مدیونتم به خاطر تمام خوبی هایت! باشد که فرصتی دست دهد تا بتوانم دست کم قطره ای از آن اقیانوس را جبران کنم."

     از طرف دیگر، آشنایی نزدیک با  امیر قادری و همکاری های شیرینمان سال پیش را بیش از پیش در نظرم به یاد ماندنی تر کرده است: دوتا از آنها در همین شماره ی 367 مجله ی فیلم، ویژه ی نوروز، در آمده است: یکی پرونده ی فیلم خانواده ی سیمپسون که یک سری مطلب به نظر خودم جالب و خواندنی برایش گردآوری و ترجمه کرده ام و دیگری مقاله ای که مدتها بود قصد داشتم بنویسمش و سرانجام نوشتمش: لورل و هاردی در دنیای ساموئل بکت. این هم صفحه ی اول آن مقاله؛ بقیه اش هم خب در مجله فیلم است دیگر.

     راستی از سایت سینمای ما  و بروبچز باحال آنجا هم که قبلا گفته ام. این هم یک اتفاق فرخنده ی دیگر!

     کمر سربازی ام هم در همین سال از وسط شکست و حالا سر هم سه ماه از آن مانده تا اگر خدا بخواهد بتوانم کمی نفس راحت بکشم.

 

     خب فعلا من برم سراغ کارهای عیدم. مهمانی ها، کتاب ها، فیلم ها و ترانه ها دارند چشمک می زنند. گپ های تلفنی و اس ام اس ها که معلومه دیگه جای خود دارند. سال نو بر شما که دارید این جملات را می خوانید مبارک! هر جا که هستید شاد و خرم باشید.                                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

Truth Hurts

                                       

    اگر ازدواج کنیم، خوشبخت نخواهیم بود و اگر ازدواج نکنیم باز خوشبخت نخواهیم بود. چه در عزلت و چه در اجتماع ناراحتیم؛ مانند خارپشتانی هستیم که برای گرم شدن به هم می چسبند، اگر به هم بچسبند نیش خارشان به تن هم فرو می رود و اگر جدا شوند زسرما رنج خواهند برد.

شوپنهاور

تاریخ فلسفه، ویل دورانت،‌ ترجمه عباس زریاب خویی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

جیب بر

               جیب بر

                                       "بازم این فاگین پدر سوخته اومده جیبامونو بزنه!"

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

...و سرانجام مدینه فاضله بنا شد

      روزی که این وبلاگ را راه انداختم با خودم عهد کردم گله و شکایت هایم را در آن منعکس نکنم. اما نشد که نشد. بی حرمتی و توهین را تا آن حد بالا بردند که صبر من هم سر آمد. می دانم که کمی زیاده روی کردم اما بر من ببخشید که دیگر نتوانستم تحمل کنم. یاد آکیرا و ریش قرمزش بخیر! ریش قرمز (توشیرو میفونه) می گفت آدم نباید زیاده روی کنه. پسندیده نیست!    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/11ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

Three Hundred Becomes Us

                                                                                                

                                     

 

   PREPARE FOR GLORY!                                            

    سه شنبه هفته قبل

 

    فیلم 300 را بلاخره می بینم. فیلم توهین آمیز است و بدون شک مغرضانه! اما همذات پنداری بیشتری با اسپارتان ها می کنم تا لشکر خودی. دلیلش هم این است که من در این کشور زندگی کرده ام و می دانم که اتهامات زک اسنایدر و فرانک میلر،‌ اگر کمی غلو شده باشند،‌ بی شک چندان هم بی ربط نیستند.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

Thank You for Smoking

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/23ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

Suicide is Painless

Technological Suicide

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/11ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

هيهات ای نقش بسته بر Playboy

 

خبر فوری : مرگ آنا نيكول اسميت را در آغوش کشید.

Anna Nicole Smith Dies  

نیکول و پسر بیست ساله اش که چند ماه پیش درگذشت.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

سوگ نامه ای برای دو ماه!

 

بازگشتی دوباره به دنیایم!

 

با اتمام دو ماه دوری از زندگی همیشگی ام اینک بازگشته ام! دو ماه در پادگان گذشت و در این دو ماه اتفاق های بسیاری رخ داد. جمعه ای سیاه که به مرخصی آمده بودم، خبر مرگ رابرت آلتمن را شنیدم. برای اینکه عمق فاجعه را با تمام وجود حس کنم، فیلم "انگاره ها" را دیدیم تا مطمئن شوم که داغ بزرگی است از دست دادن رابرت آلتمن! بین خودمون باشه سوزانا یورک دراین فیلم حسابی جذابه!!!

 

 

هیهات آلفردو: فیلیپ نواره هم رفت! جدا از همه نقش هایش، به خصوص بازی خوبش در نقش پابلو نرودا در فیلم "پستچی"، نواره، چه بخواهیم و چه نخواهیم، بخشی از حافظه جمعی  ماست آن هم به دلیل ایفای نقش آلفردو در سینما پارادیزوی جوزپه تورناتوره. راستی کسی را می شناسید که از سینما پارادیزو خوشش نیاید؟

 

بابک بیات و عمران صلاحی ما را تنها گذاشتند و صدها اتفاق ریز و درشت دیگر رخ داد.

 

در یک صبح سرد پاییزی دوره آموزشی خدمت سربازی را شروع کردم و در یک بعد از ظهر سردتر پاییزی آن را به پایان رساندم. اینک هجده ماه دیگرپیش رو دارم که باید در سازمان سمت بگذرد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/17ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  |