تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

زندگی سگی ما و قصه‌هایی که شاید تکراری شده واسه ما!

  

این لینک مطالب شماره ۴۰۲ مطالب ماهنامه سینمایی فیلم؛ با بخش اول مطلب من.

شماره تازه دنیای تصویر و شماره ویژه پاییز ماهنامه سینمایی فیلم: شماره 168 مجله دنیای تصویر از روز پنج‌شنبه روی پیشخوان کیوسک‌ها آمده. از همین شماره به بعد، بخش رویدادهای خارجی مجله را من دست گرفته‌ام و دوست دارم خبرها و مطالب خارجی را بخوانید و نظر بدهید. یک سری مطلب هم هست که می‌ماند برای شماره‌های بعدی مجله! شماره 402 ماهنامه سینمایی فیلم هم اواخر همین هفته منتشر خواهد شد و می‌توانید پرونده سامورایی را در آن بخوانید؛ هم‌چنین مطلبی را که درباره شمایل جف کاستلو (آلن دلون) و سلوک سامورایی نوشته‌ام. با امیر که حرف می‌زدم، می‌گفت صفحه ابتدای پرونده از نظر بصری حسابی چشمگیر شده.

سام شپرد در کنار پتی اسمیت (۱۹۷۱)

... تا بتوانم بنوازم: سام شپرد در هفته‌نامه نیویورکر داستان کوتاه تازه‌ای به نام سرزمین زندگان چاپ کرده که در بخشی از آن راوی نقل قول عجیبی از یک نوازنده موسیقی جز می‌آورد. راوی یک بار یک دفعه از یکی از نوازندگان محله‌شان پرسیده چرا مواد مصرف می‌کند و آن هم درآمده که «مواد مصرفم می‌کنم چون تموم وراجی‌های توی سرم را خفه می‌کنه.» و راوی خطاب به خواننده، می‌پرسد که واقعا بی‌نظیر نیست؛ مواد سکوت می‌آفریند و موسیقی‌دان می تواند موسیقی‌اش را بنوازد. من البته بیشتر به اوج هنر نویسندگی شپرد می‌گویم، بی‌نظیر که چنین ایده‌هایی را وسط داستان‌هایش بنگ! می‌کوبد توی صورت آدم. راستی، شاید کرت کوبین هم همین طوری بوده...

دسی دی‌ ناردو و نافه در سرمای تورتنو: دسی دی‌ ناردو، دوست شاعر و نویسنده کانادایی‌ام، ئی‌میلی داده و ماجرای بامزه‌ای را تعریف کرده که حیفم آمد برایتان بازگویش نکنم. اول این را بگویم که دو شعر از او را پیش‌تر ترجمه کرده‌ بودم و مطلب کوتاهی درباره‌شان نوشته بودم و همگی در کنار مصاحبه اختصاصی‌ام با دسی در ماهنامه نافه منتشر شده بودند. ماجرای برای دو سه سال پیش است گمانم! اما دسی نوشته بود که هوای تورنتو خیلی سرد شده و به فکر به راه انداختن شومینه‌اش افتاده. این شده که با متصدیان این کار تماس گرفته؛ طرفی که می‌آید دست بر قضا ایرانی بوده و دسی نوشته که تندی رفتم مجله نافه را که من برایش فرستاده بودم از کتابخانه بیرون کشیده و نشان هم‌وطن ما داده که ببین، در کشورتان شعرهای من ترجمه شده. خلاصه اینکه چند ساعتی درباره ایران و شعر حرف می‌زنند و شومینه همین طور دست‌نخورده باقی می‌ماند... دسی نوشته که در کارگاه‌های شعری که برگزار می‌کند هر وقت می‌گوید شعرهایش در ایران به فارسی ترجمه شده، همه ذوق‌زده می‌شوند و به هیجان درمی‌آیند. حق با آلبر کامو است؛ وقتی در انتهای رمان بی‌همتایش طاعون به ما ثابت می‌کند که هنوز هم می‌شود به انسان امیدوار بود. این را هم البته نباید فراموش کرد که هم‌وطن همین کامو، شارل دوگل گفته: «هر چه بیشتر انسان‌ها را می‌شناسم، علاقه‌ام به سگ‌ها عمیق‌تر می‌شود.»

 

شانتال گویا: یک آلبوم از ترانه‌های شانتال گویا گیرم آمده که این روزها زیاد گوشش می‌کنم. گویا همان بازیگر زن فرانسوی فیلم مذکر، مونثِ ژان لوک گدار است.

«زندگی سگی ما» به روایت شاهین نجفی:‌ تیتری که برای این پست گذاشته‌ام از ترانه «زندگی سگی ما»ی نجفی گرفته شده؛‌ همان ترانه تلخ و تراژیکی که درش می‌گوید: «فمنیست مردونه، حق زن می‌شه بازیچه/ فالاچی با دامن مینی ‌ژوپ و سبیل نیچه». همین برای اثبات هنر نجفی بس است به گمانم. ظرف سه دقیقه و پنجاه و یک ثانیه ناقابل تابلویی دادائیستی از زندگی‌ئی که با تمام وجود می‌شود لحظه به لحظه‌اش را حس کرد، صاف گذاشته جلوی چشمانمان! می‌گویم چشمانمان، بس که شعرش سرشار از ایماژهای ناب است. همین یک تصویری را که مثال زده‌ام یک لحظه در ذهن‌تان مجسم کنید؛‌ چهره اوریانا فالاچی با سبیل فریدریش نیچه که دامن مینی ژوپ هم پاش هست... کمکتان می‌کنم این عکس اوریانا فالاچی و این هم سبیل‌های نیچه!

سایت موسیقی ما یک ساله شد:‌ این مطلبی‌ست که برای یک‌سالگی سایت‌مان و سایت خودتان، موسیقی ما، نوشته‌ام: ای «موسیقی ما» الهی صدساله شوی!

 

عشق یا نفرت: ضدمسیحِ لارس فون تریر را دیدم. اصل حرف را همین اول بگویم؛ یا دیوانه‌اش می‌شوید یا از آن متنفر خواهید شد. شک نکنید! نمی‌شود حد وسطی برای فیلم تازه کارگردان شیدای دانمارکی پیدا کرد. سکانس افتتاحیه خیران‌کننده‌ای دارد. من را فعلا بی‌طرف بدانید تا یک‌ بار دیگر فیلم را ببینم. راستی، یادداشت‌هایی درباره یک رسوایی را دیدم؛ ساندتراک بی‌نظیری از فیلیپ گلس دارد که نفس آدم را بند می‌آورد و بازی‌های طلایی جودی دنچ و کیت بلانشت...

هیچ: شانزدهمین جشنواره و نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری‌ها اواسط همین هفته در اوج بی‌رونقی کیفی به اتمام رسید. این چه جور نمایشگاهی‌ست که نشریات معتبری مثل ماهنامه سینمایی فیلم، دنیای تصویر، گلستانه و تازه‌وارد‌هایی مثل ایران‌دخت در آن حضور ندارند؟ اوضاعی بود، باید خودتان می‌دیدید که اگر دیده باشید، خوب می‌دانید چه می‌گویم. این جشنواره مطبوعات نبود؛ تشییع جنازه‌ آن بود. شاید هم چیزی بی‌ارزش‌تر از آن، چون هیچ‌کسی را هم نمی‌دیدی که بر جسدهای مطبوعاتی این کشور گریه کند و یا خرمایی پخش کند.

حق با اْ. هنری‌ بود:‌ میثم دوست دوران کودکی‌ام را بعد از بیست سال در همین نمایشگاه مطبوعات بی‌رونق دیدم؛ چیزی در حد و اندازه‌های داستان کوتاه پس از بیست سال به قلم طلایی اْ.هنری... شاید باورتان نشود؛ پرونده مردی روی سیم در ماهنامه سینمایی فیلم باعث شد همدیگر را دوباره پیدا کنیم!

از دایره سرخ؛ آلن دلون، جان ماریا ولونته، ایو مونتان: یک شات بی‌نظیر در تاریخ سینما!

زندگی کن!: این مطلب را دوستم کامبیز برایم ئی‌میل کرده بود؛ با شما تقسیم‌اش می‌کنم.

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم...

ویلان پتیاف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن... روز اول ماه و وقتی که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌ راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش. 

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی‌کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ هیچ وقت یادم نمی‌رود؛ همین که این سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم: « همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!» ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که به من زل زده بود، ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»

با درماندگی گفتم: «آره... نه... نمی‌دونم!»

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین... حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد. 

ویلان پرسید: «می‌دونی تا کی زنده‌ای؟»

جواب دادم: «نه!»

ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.»

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

شاید بعد از مرگ من، همه چیز به سادگی قبل از تولدم باشه!

یک دفعه آمد و برای خودش در ذهنم جایی جاودان دست و پا کرد. کتاب «رگبار شبانه» نوشته میشل لومیو را می گویم. اصلا آن دوشنبه پاییزی قرار نبود پایم به کتابفروشی باز بشود چون پیش خودم فکر می کردم که روزی پرمشغله خواهم داشت اما در میان کارهایم در میدان فلسطین فرصتی حدودا یک ساعته برایم فراهم شد تا سری به کتابفروشی دو طبقه ای که در میدان هست بزنم. راستش رفتم ترجمه جدید «شازده کوچولو» را بخرم اما همین که چند صفحه ای از آن را ایستاده خواندم پشیمان شدم، بس که بد بود. در بین کتاب ها می گشتم که طرح جلدی یک دفعه چشمم را گرفت و در همان نگاه اول با خودم گفتم که این خودشه، اصل جنس است. و به راستی هم بود. 

«رگبار شبانه» از آن دسته کتاب هایی است که معتقدم از فرط سادگی نوشتنشان استعدادی می خواهد که نویسنده هایی انگشت شماری از آن برخوردارند. چیزی در مایه های «شازده کوچولو» که رسما به معجزه ای می ماند، بس که ساده و در عین حال عمیق است؛ یا چیزی شبیه به داستان های شل سیلور استین مثلا داستان «لافکادیو، شیری که جواب گلوله را با گلوله داد». اینها کتاب هایی هستند که به لطف کلام دلنشین خودشان و صد البته همراهی تصاویر به یاد ماندنی همراه متن، به شاهکارهایی ماندگار در ادبیات تبدیل شده اند. حقیقتش را بخواهید باز هم مثل همیشه نمونه داخلی دندان گیری در این زمینه نداریم – در کدام زمینه ادبیات معاصر داشته ایم که این دومی اش باشد؟ - ولی «رگبار شبانه» خانم میشل لومیوی کانادایی یک بار دیگر امیدوارم کرد که این روند هم چنان ادامه دارد...

داستان ساده ای است: در شبی توفانی، دخترکی خوابش نمی برد و یه عالمه سوال جورواجور آمده سراغش. سوال های اگزیستانسیالیستی دخترک البته برای همه امان آشنا هستند؛ چیزی که کتاب را جذاب و ماندگار می کند، هنر لومیو در نحوه بیان آنهاست. هر سوال با طرحی که ایده آن به حتم خواننده – یا بیننده – را به فکر وا می دارد، مطرح شده است.

عکس ها را در کتاب می توانید ببینید؛ این جا چند جمله از کتاب را برایتان می نویسم، هرچند که خواندن این جملات در کتاب و در کنار طرح های هنرمندانه لومیو لذتی بی حد و حساب دارد.

* ما از کجا می آییم؟

* چه کسی برای اولین بار به ظاهر بشر فکر کرد؟

* تصور کن ما هم می تونستیم مثل گیاه، در خاک رشد کنیم.

* آیا سگم خودش را خوشگل می دونه؟

* گاهی خودم را در پوستم مسخره احساس می کنم.

* وقتی غمگینم، حس می کنم تو تنم پر آبه که هی می آد بالا و خفم می کنه.

* راستی، ایده های توی سرم از کجا می آن؟

یا وقتی از سرم بیرون می رن، کجا می رن؟

* بعضی وقتا هیچ فکری تو سرم نیست.

* شایدم استعدادی دارم که از وجودش در درونم خبر ندارم؟

* آخر دنیا – چیزی هست؟

اگه آخر دنیا خیلی دوره،

برای رفتن به اون جا باید بمیرم؟

* مرگ درد داره؟

* شاید بعد از مرگ من، همه چیز به سادگی قبل از تولدم باشه!

* شاید مرگ حافظه ی مارو پاک می کنه که بتونیم دوباره در جای دیگه ای از نو زندگی کنیم!

* اگه آدم تا ابد زنده باشه؟

بعد می تونه همه چیز رو بفهمه؟

* همه ی شگفتی های روی زمین رو

شگفتی کهکشان ها رو.

* می شه من همه جا دوست پیدا کنم!

عالی می شه!

... و دختر قصه خانم لومیو با این فکر شیرین به خواب خوشی فرو می رود؛ با فکر دوست پیدا کردن در هر جای این هستی که خوش آید. 

«رگبار شبانه» را شهلا دانشمند ترجمه و انتشارات کارگاه آموزش و سرگرمی فردا در سال 1385 آن را منتشر کرده است. من گشتم ببینم باز هم از لومیو ترجمه ای شده اما چیزی نیافتم. 

لومیو که به فرانسوی می نویسد اما خبر خوشی در این زمینه دارم. چند کتاب دست اول به همین سبک و سیاق پیدا کرده ام که می خواهم اگر خدا بخواهد ترجمه اشان کنم. چیزهای خوبی از آب درخواهند آمد. انتشارشان برابر خواهد بود با برآورده شدن یکی دیگر از آروزهای کودکی ام: این که بتوانم روزی برای کودکان و نوجوانان کتاب دربیاورم... ان شاالله!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

ترک لاس وگاس

۱۲

تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. ديدار کوتاه بود اما شازده کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.

 

به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت يک مشت بطری خالی و يک مشت بطری پر نشسته بود گفت:     -چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -مِی می‌زنم.
شازده کوچولو پرسيد: -مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شازده کوچولو که حالا ديگر دلش برای او می‌سوخت پرسيد: -چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پايين گفت: -سر شکستگيم را.
شازده کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسيد: -سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.

اين را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شازده کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -اين آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجيبند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

...نقاشی هم می کرد

به یاد صادق هدایت

امروز جسد تو را می یابند. الیوت راست می گفت: "آوریل ظالم ترین ماههاست."

گریزت از این دنیای پلشت همزمان است با مرگ صدایی معصوم و جانسوز.

لورا نیرو هم امروز می میرد.

Photo 

 هر دو برایم عزیزید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/19ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

لس آنجلس تایمز: غول آرام داستان نویسی امریکا

خانه ای تحت محاصره

 

  

  لیدیا دیویس

 

              به مادرم           

 

    در خانه ای تحت محاصره زن و مردی زندگی می کردند. در آشپزخانه که از ترسشان به آن پناه برده بودند، زن و مرد صدای انفجارهای کوچکی شنیدند. زن گفت: "باد." مرد گفت: "شکارچیان." زن گفت: "باران." مرد گفت: "ارتش." زن دلش می خواست به خانه اش بازگردد،‌ اما او از پیش در خانه اش بود،‌ همان جا در میان صحرا در خانه ای تحت محاصره."

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/14ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

گنج مدفون

                                                      خانه روح زده

 

                                       

                                                     ويرجينيا وولف 

 

هر ساعتي كه بيدار مي شدي ،صداي بسته شدن دري مي آمد. دست در دست ، از اتاقي به اتاق ديگر مي رفتند، اين جا بر مي داشتند ، آن جا باز مي كردند، آرام مي گرفتند آن زوج شبح وار.

زن گفت: " اين جا گذاشتيم اش " و مرد افزود: " آه ، ولي اين جا هم گذاشتيم اش " زن زير لب گفت: "در طبقه بالا" مرد نجواكنان گفت: " و در باغ."  گفتند: " آهسته وگرنه بيدارشان خواهيم كرد".

ولي اين گونه نبود كه بيدارمان كرده باشيد. آه ، نه. يكي شايد بگويد: "به دنبال آن مي گردند، پرده را مي كشند" و يك يا دو صفحه ديگر را بخواند. يكي شايد مطمئن باشد و قلم را در حاشيه كتاب بگذارد: "اينك آن را يافته اند." و بعد، خسته از مطالعه، يكي شايد بلند شود و برود تا به چشم خود ببيند، خانه سراسر خالي است، درها بازمانده اند، فقط كبوترهاي جنگلي با خرسندي از ته دل آواي خود را سر مي دهند و صداي ماشين خرمنكوب از مزرعه شنيده مي شود. "براي چه به اين جا پاگذاشتم؟ در جست و جوي چه بودم؟" دست هايم تهي بودند. "در اين صورت شايد در طبقه بالا باشد؟" سيب ها در اتاق زير شيرواني بودند. و باز در آن پايين، باغ مثل هميشه آرام بود، تنها كتاب بر روي چمن افتاده بود.

اما آن را در اتاق پذيرايي يافته بودند. كسي هم نتوانست آن ها را ببيند. شيشه هاي پنجره تصوير سيب ها را منعكس مي كردند، تصوير گل هاي سرخ را؛رنگ تمام برگ ها بر شيشه، سبز بود. اگر به اتاق پذيرايي پا مي گداشتند، تنها سمت زرد رنگ سيب را مي ديدند. ولي لحظه يي بعد اگر در باز مي شد، سيب ها بر كف اتاق پخش مي شدند، بر ديوارها آويزان مي شدند، از سقف مي آويختند-چه ؟ دست هايم تهي بودند. سايه توكايي، عرض قالي را طي كرد؛ از قعر عميق ترين چاه هاي سكوت ، كبوتر جنگلي آواي خود را سر مي داد. "امن، امن، امن" نبض خانه به آرامي مي زند. "گنج مدفون؛ اتاق..." نبض لحظه يي متوقف شد. آه، آيا آن همان گنج مدفون بود؟

لحظه يي بعد ، روشنايي محو شده بود. پس بايد رفت بيرون در باغ؟ ولي درختان به جاي پرتو سرگردان آفتاب، تاريكي را گستردند. چنان لطيف، چنان بي نظير، پرتويي كه هميشه در پشت شيشه خواستار گرمايش بودم، آرام به زير سطح شيشه رفت. شيشه، مرگ بود؛ مرگ در بين ما بود، اول به سراغ زن آمد، صدها سال پيش، خانه را ترك مي كرد، همه پنجره ها را مي بست ؛ اتاق ها تاريك بودند. مرد خانه را ترك كرد، به شمال رفت، به شرق رفت، چرخش ستارگان را در آسمان جنوبي ديد؛ به جست و جوي خانه برآمد، و آن را فرورفته در تپه ماهورها يافت. "امن،امن،امن" نبض خانه شادمانه مي زند، "گنج از آن شماست".

باد در خيابان زوزه مي كشد. درختان به اين سوي و آن سو خم و راست مي شوند. پرتوهاي نور ماه، آشفته و پريشان، در باران فرو مي ريزند و سرازير مي شوند. نور چراغ اما مستقيماُ از پنجره به بيرون مي تابد. شمع ، تند و بي صدا، مي سوزد. زوج شبح وار پرسه زنان در خانه، در حال باز كردن پنجره ها به نجوا با يكديگر سخن مي گويند تا مبادا ما را از خواب بيدار كنند، آن دو در پي شادماني خويش اند.

زن مي گويد: "اين جا خوابيديم." و مرد اضافه مي كند: "بوسه هاي بي شمار" "صبح از خواب برخاستن" "درخشش نقره يي ميان درختان" "طبقه بالا" "در باغ" "وقتي تابستان فرا رسید" "در موسم برف زمستاني" در دور دست، درها همچنان بسته مي شوند، به آرامي مثل ضربان قلبي به صدا در مي آيند.

نزديك تر مي آيند، در آستانه در مي ايستند. باد فرو مي نشيند، باران، نقره را به پايين شيشه فرو مي غلتاند. چشمان مان تار مي شوند، صداي پايي را در كنارمان نمي شنويم؛ هيچ بانويي را نمي بينيم كه شنل شبح گونش را از هم باز كند. دست هاي مرد دور فانوس را مي گيرند. مرد به آرامي مي گويد:"نگاه كن" "انگار خوابيده اند و عشق بر لبان شان جاري ست."

خم مي شوند، فانوس نقره يي شان را بالاي سر ما نگه مي دارند، مدتي با تمام وجود نگاه مي كنند. مدتي طولاني مكث مي كنند. باد بي درنگ مي وزد، شعله به آرامي سر خم مي كند. پرتوهاي پراكنده ماه ، عرض كف و ديوار اتاق را طي مي كنند و صورت هاي خم شده زن و مرد را هاشور مي زنند؛ صورت هاي متفكر را ؛ صورت هايي كه خفتگان را جست و جو مي كنند و در پي شادماني پنهان آن هايند. "امن،امن،امن" قلب خانه،سرافراز،مي تپد. مرد آه مي كشد: "سال هاي طولاني" "دوباره پيدايم كردي." زن زير لب مي گويد:"اين جا مي خوابيديم، در باغي كتاب مي خوانديم، مي خنديديم، سيب هاي اتاق زيرشيرواني را جمع مي كرديم. ما گنج خود را اين جا گذاشتيم" خم مي شوند، نورشان پلك هايم را از هم مي گشايد. "امن،امن،امن،!" نبض خانه ديوانه وار مي زند. در حال بيدار شدن، فرياد مي زنم: "آيا اين گنج مدفون شماست؟ "نور دل."

 

                                 

                                                    (ویرجینیا اثر ونسا بیل)

 

    یادداشت ها:

   

   داستان حاضر را در سال 1381 ترجمه کردم و به نوعی اولین ترجمه جدی ام بود که مهر همان سال در ماهنامه گلستانه منتشر شد: در پرونده ای درباره وولف که دوست گرامی ام محمد رضا فرزاد آن را گردآوری کرده بود.  

    فضای داستان حاضر شباهت بسیاری به فضای یکی از فیلم های همان سال دارد. یادم می آید که همان عصری که داستان را به محمدرضا دادم، به خانه آمدم و آن فیلم را دیدم. فیلم خوبی است. آیا یادتان می آید از چه فیلمی سخن می گویم؟ 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/11ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

به یاد جیمز جویس

Love between man and man is impossible because there must not be sexual intercourse and friendship between man and woman is impossible because there must be sexual intercourse

A Painful Case, James Joyce 

  

       مجموعه داستان دوبلینی ها اثر جیمز جویس داستان های عجیب و غریبی دارد. از عجیب و غریب مرادم بیشتر حسی است که به خواننده القا می کند. یکی از داستان های محبوب من داستان شماره  یازده یعنی "یک مورد دردناک" است. حس گنگی دارد که از همان ابتدا تاکنون با من مانده است. این کاریکاتور بی دلیل (شاید هم دلیلی وجود داشت)‌ مرا به یاد این داستان جویس انداخت. با هم دوباره می خوانیم "یک مورد دردناک" را.

  

                                           

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/08ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

آخرین مطلب سال 85 یا اولین مطلب سال 86 ؟ اشتباه نکنید! مسئله این نیست.

 

 

مارسل پروست حافظ من است و خوشی‌ها و روزهای‌اش همان نقشی را در زندگی‌ام ایفا می‌کند که دیوان خواجه برای خیلی‌‌ها ایفا می‌کند. همان تفال‌های سرمستانه و دلتنگ را می‌گویم. کتاب خوشی ها و روزها را در آستانه سال نو خریدم. چندین سال پیش از این. اما هر سال شب سال نو حتما به آن تفالی می‌زنم تا قطعه‌ای بخوانم.

 

                                     

                     

در گذر روزها هم این اتفاق زیاد رخ می‌دهد، درست حکایت بری لیندنِ کوبریک را برایم دارد که هر وقت دی‌وی‌دی دومش را می‌گذارم تا سکانس محبوبم، یعنی آشنایی ردموند بری با لیدی لیندن را ببینم، متوجه می‌شوم به پایان فیلم رسیده‌ام و سرشار از احساس دی‌وی‌دی را تا دیداری دوباره در فرصتی دیگر از درایور بیرون آمده برمی‌دارم.

 

                         (نمایی از همان سکانس جادویی و استثنایی)

 

اولین کتاب پروست هم دقیقا همین حالت را دارد. قصد خواندن یک قطعه را می‌کنم و به خودم که می‌ آیم می بینم ساعت‌ها مشغول گشت و گذار در هفت شهر عشق پروست بوده‌ام. امشب هم، به رسم هر سال تفالی به دیوان پروست زدم و حیفم آمد که این قطعه زیبا را با دوستانم تقسیم نکنم. ساعت ۰۰:۴۵ است. چیزی تا آغاز سال جدید نمانده. از صمیم قلب برای شما دوستان گرامی سال خوبی را آرزو می‌کنم. تا سال بعد. این شما و این هم قطعه‌ای دلنشین از پروست دلبندم.

 

دوستی

 

چه خوش است هنگامی که غمی به دل داری به گرمای بستر پناه ببری و آنجا، فارغ از هر کوشش و هر مقاومتی، حتی سر به زیر پتوها فرو برده، خود را یکسره رها کنی و، چون شاخه‌ها در باد پاییز، بنالی. اما بستری از این بهتر هست، آکنده از بوهای ملکوتی. و آن بستر نرم و شیرین، بستر ژرف، بستر رخنه‌ناپذیر دوستی ماست. دلم را، وقتی سرد و غمین است، لرزان از سرما بر آن می‌خوابانم. حتی اندیشه‌ام را هم در بستر محبت گرممان دفن می‌کنم، دیگر چیزی از بیرون در نمی‌یابم و دیگر سر دفاع از خود ندارم، خلع سلاحم، اما به معجزه محبتمان در جا دژنشین و شکست ناپذیر می‌شوم، و از دردم و از شادی داشتن اعتمادی که دردم را در آن پنهان کنم می‌گریم.

 

با اجازه از جناب مهدی سحابی عزیز که کتاب حاضر را به نحوی خارق‌ العاده ترجمه کرده‌اند. با آرزوی تندرستی و شادی برای ایشان.

 

                                              سال 1386 بر همگی‌تان مبارک.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/01ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

و خدایی که همین نزدیکی هاست

   روزی روزگاری توی همین دنیای مدرن خودمون پسر کوچولویی بود که حسابی پایه بود خدارو ببینه. چون حدس می زد خونه خدا این نزدیکی ها نیست و سفری دراز در انتظارشه، چمدونش را پر از ساندویچ و دلستر لیمویی کرد و راه افتاد. هنوز خیلی از خونه  دور نشده بود که پیرزنی رو دید که تک و تنها توی پارک سر خیابون نشسته و به کبوترها نگاه می کنه. پسرک گرفت کنار پیرزن نشست و چمدونش رو باز کرد. تا اومد گلویی تازه کنه، احساس کرد پیرزنه گرسنه است. یه ساندویچ به پیرزن تعارف کرد. پیرزن با خوشحالی ساندویچ رو گرفت و لبخندی به پسرک زد. لبخند پیرزن آن قدر زیبا بود که پسرک وسوسه شد دوباره آن را ببیند. به همین خاطر یه دلستر لیمویی به پیرزن تعارف کرد. پیرزن یه بار دیگه لبخند مهربانی زد و پسرک کلی خوشحال شد. سراسر بعدازظهر همان جا نشسته بودند، می خوردند و لبخند می زدند اما هیچ کدام کلمه ای بر زبان نیاوردند. هوا که تاریک شد، خستگی افتاد به جون پسرک. پا شد که بره. چند قدم که رفت برگشت و پیرزن رو محکم بغل کرد. پیرزن هم مهربان ترین لبخند عالم را به او زد.

    

وقتی پسرک رسید خونه، مامانش از چهره شادان او متعجب شد و پرسید: " امروز چکار کردی که این قدر خوشحالی؟" پسرک در اومد که :" با خدا نهار خوردم." هنوز مامانش فرصت پیدا نکرده بود که عکس العملی به حرف پسرش نشون بده، پسرک ادامه داد: "  تازه خدا مهربون ترین لبخندی رو که تا حالا دیده ام بهم زد." از اون طرف قصه اینکه، پیرزن که رفت خونه، پسرش تا اون شادمانی خاص رو در چهره مادرش دید پرسید: " امروز چکار کردی که این قدر خوشحالی؟" پیرزن پاسخ داد: "توی پارک با خدا ساندویچ خوردم."  هنوز پسرش فرصت پیدا نکرده بود که عکس العملی به حرف مادرش نشون بده که پیرزن ادامه داد: " می دونی چیه؟ خدا خیلی جوون تر از اونیه که انتظارشو داشتم."

  * جولی ای منهن،  نویسنده این حکایت، متولد ایالت نوادا است. در دانشگاه سیاتل تحصیل کرده است و حالا هم رئیس بخش الهیات دانشکده سنت وینست در ایالت کالیفرنیاست.

 

  * لحن داستان متعلق به من است. داستان اصلی لحنی رسمی دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  |