If I don't see you again, hello

* یکی از خبرهای خوش: روزنوشت های جواد رهبر
***
برای ایران دخُت!
نمی دانم آیا هفته نامه ایران دخت را که گروهی از بروبچه های شهروند امروز درمی آورند، می بینید یا نه؟ به هر حال، اگر تصمیم دارید آن را ببینید، باید شنبه هر هفته در تهران زود دست به کار شوید، چون در یک چشم به هم زدن از روی کیوسک ها غیب می شود! دو صفحه داستان در این هفته نامه هست که من درمی آورم، ترجمه هایی از پیر پائولو پازولینی، نمونه هایی ناب از فلش فیکشن، مایکرو فیکشن، داستان های کوتاه کلاسیک، مدرن و پست مدرن. امشب دارم داستانی با نام خیال بافی برای شماره هفته بعد ترجمه می کنم؛ یکی از بهترین داستان های کوتاهی که در سراسر عمرم خوانده ام... دو صفحه داستان را از دست ندهید چون هر نوع سلیقه ادبی را ارضا می کند و این آرزوی همیشگی من در همه چیز است.
*****
یک ماه از سال جدید گذشت!
روز آخر فروردین 1388، بلاخره یک آفتاب درست و حسابی دیدم. آن قدر منتظر چنین روزی ماندم که بلاخره آمد... یک روز بهاری تمام عیار.
یکی دو هفته پیش که حسابی از دست هوای ابری کلافه شده بودم، عصر از خانه بیرون زدم تا بروم سازمان. آن چنان بارانی گرفت که چتر به دست، مجبور شدم کنار سوپرمارکتی بایستم تا بند بیاید. بعد سوار تاکسی شدم و حرکت کردیم؛ در میان راه – چیزی حدود نیم ساعت – آن چنان رنگین کمانی زد که به عمرم ندیده بودم. سیر تماشایش کردم و به داستایوفسکی خندیدم؛ او می گفت: «آدمی خوشبخت نیست، چون که نمی داند خوشبخت است.» مهم این بود که من می دانستم که خوشبختم؛ این حس را یک بار هم در حین شستن بشقابی پیدا کرده بودم. کی و کجایش بماند برای خودم.
بیشتر رنگین کمان های عمرم را در دوران کودکی دیده بودم و پیش از آن که آن روز معجزه رنگ ها را در آسمان ببینم، هایکویی برای وبلاگ نوشته بودم که دلم نمی آید، اینجا نگذارمش؛ این برای چارلز بوکوفسکی است؛ اگر با دنیایش آشنا نباشید از هایکوی من هم سر درنمی آورید:
هایکوواره ای به چارلز بوکوفسکی در زیر باران های ناگهانی این روزها
به گُه کشیده شده
شیشه عینکم
ز باران بهاران.
*****
باراک اوباما بیش از همه نیازمند تغییر است!
هر روز به انتشار آلبوم جدید باب دیلن نزدیک تر و نزدیک تر می شویم؛ این دم آخری، دیلن جمله ای در مورد باراک اوباما گفته بود که خیلی به دلم نشست؛ این که آقای رئیس جمهور امریکا با شکست کاخ سفید را ترک خواهد کرد.
از همان زمانی که باراک اوباما دوران ریاست جمهوری خودش را آغاز کرد، می خواستم این جا چیزی بنویسم و از این بگویم که این انسان چقدر تصنعی است؛ باراک اوباما خودش نیست، یعنی خودی ندارد. او قرار است هر چه جرج دبلیو بوش نبوده، باشد. این دقیقا اشتباه بزرگی است که باراک اوباما مرتکب آن شده است. این را می شد از همان پیام نوروزی اش فهمید، که مثل طوطی های دست آموز برگشت خطاب به ما گفت: «عید شما مبارک!» تا این جای کار در مورد سیاست داخلی که درمانده و پیام «نیازمند تغییریم» هم که فعلا در زمینه سیاست خارجی – به ویژه در مورد ایران – جواب نداده است. باراک اوباما نمی خواهد تغییری ایجاد کند، او برنامه ای برای تغییر ندارد، او می خواهد کارهای ناپسند بوش را جبران کند. مادامی که باراک اوباما نتواند ماهیتی برای خود دست و پا کند، به جایی نخواهد رسید. این روزها دلم برای جرج دبلیو بوش تنگ شده؛ هر چقدر هم که بد بود، دست کم خودش بود، نه مثل باراک اوباما، انسانی ماشینی و تصنعی، بدون هیچ تعریفِ شخصی. او بیشتر از هر کس دیگری نیاز دارد شعار خود را عملی کند، اوباما باید خود را تغییر بدهد، آن هم به معنای واقعی کلام.
همین الان می دانید چی دیدم؟ وال استریت ژورنال هم نوشته بود که ایران، باراک اوباما را به بازی گرفته است؛ اوباما راه را اشتباه رفته؛ گاهی گاوچران ها بهتر از اوضاع دنیا سر درمی آورند تا دیپلمات های خوش زبان...
*****
* درگیر چند تا پروژه مطبوعاتی هستم، که یکی از آن ها شاید نهایت آروزیم در این وادی باشد؛ یعنی بعد از انجام آن دیگری آرزویی در دنیای مطبوعات نخواهم داشت... فعلا امیدوارم به انجام آن کار.
*****
* برای مورد عجیب بنجامین باتن و فارست گامپ، پرونده ای مفصل برای مجله فیلم آماده کرده ایم. امیدوارم به زودی چاپ شود تا بخوانید و نظر بدهید، به خصوص در مورد مطلبی که در مورد فیلم تازه دیوید فینچر نوشته ام.
*****
* این نقاشی را تا در میل باکس دوستی دیدم، بدون آن که نقاشش را بشناسم، به او احسنت گفتم. نگاه کنید، هیجان و دلهره در وجود دخترک را می بینید؟ بعد دیدم گشتم در اینترنت اسم تابلو را یافتم: «اولین قرار ملاقات» از نقاشی روسی با سی و اندی سال به نام اسلاوا گروشف.

*****
* این عکس بالای پست را هم به یاد سهراب سپهری گذاشته ام؛ امروز روز مرگ اوست. دیگر نباید پرسید چرا هنرمندانی از این دست نداریم؟ مثل روز روشن است، چون زمانه عوض شده. عصر ما دیگر چیزی به نام هنرمند ندارد، هر کسی هم هست از نسل قدیمی هاست.
*****
و نامجو سرانجام حرف همیشگی من را زد!
* راستی محسن نامجو حرف دل همیشگی ام در مورد موسیقی سنتی ایران را زد. دمش گرم! بخوانید!
*****
* پایان این پست را باز می گذارم، تا هر چیزی که یادم آمد به آن اضافه کنم. این روزها، دارم به کارهای عقب مانده ام هم می رسم، برای همین کمی حواس پرت شده ام.
