<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Strangers in the Night</title>
<link>http://barrylyndon.blogfa.com/</link>
<description>دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 21:20:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زندگی سگی ما و قصه‌هایی که شاید تکراری شده واسه ما!</title>
<link>http://barrylyndon.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 496px; HEIGHT: 454px&quot; height=458 src=&quot;http://buddiespecial.googlepages.com/delon.jpg&quot; width=502&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;این &lt;A href=&quot;http://www.film-magazine.com/archives/view.asp?magid=32&quot; target=_blank&gt;لینک مطالب شماره ۴۰۲ مطالب ماهنامه سینمایی فیلم&lt;/A&gt;؛ با بخش اول مطلب من.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;شماره تازه دنیای تصویر و شماره ویژه پاییز ماهنامه سینمایی فیلم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;: شماره 168 مجله &lt;STRONG&gt;دنیای تصویر &lt;/STRONG&gt;از روز پنج‌شنبه روی پیشخوان کیوسک‌ها آمده. از همین شماره به بعد، بخش رویدادهای خارجی مجله را من دست گرفته‌ام و دوست دارم خبرها و مطالب خارجی را بخوانید و نظر بدهید. یک سری مطلب هم هست که می‌ماند برای شماره‌های بعدی مجله! شماره 402 &lt;STRONG&gt;ماهنامه سینمایی فیلم&lt;/STRONG&gt; هم اواخر همین هفته منتشر خواهد شد و می‌توانید پرونده &lt;STRONG&gt;سامورایی&lt;/STRONG&gt; را در آن بخوانید؛ هم‌چنین مطلبی را که درباره شمایل جف کاستلو (آلن دلون) و سلوک سامورایی نوشته‌ام. با &lt;A href=&quot;http://amirghaderi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;امیر&lt;/A&gt; که حرف می‌زدم، می‌گفت صفحه ابتدای پرونده از نظر بصری حسابی چشمگیر شده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG src=&quot;http://buddiespecial.googlepages.com/withsam2patti.jpg&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;سام شپرد در کنار پتی اسمیت (۱۹۷۱)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;... تا بتوانم بنوازم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;: سام شپرد در &lt;A href=&quot;http://www.newyorker.com/&quot; target=_blank&gt;هفته‌نامه نیویورکر&lt;/A&gt; داستان کوتاه تازه‌ای به نام &lt;A href=&quot;http://www.newyorker.com/fiction/features/2009/09/21/090921fi_fiction_shepard&quot; target=_blank&gt;سرزمین زندگان&lt;/A&gt; چاپ کرده که در بخشی از آن راوی نقل قول عجیبی از یک نوازنده موسیقی جز می‌آورد. راوی یک بار یک دفعه از یکی از نوازندگان محله‌شان پرسیده چرا مواد مصرف می‌کند و آن هم درآمده که «مواد مصرفم می‌کنم چون تموم وراجی‌های توی سرم را خفه می‌کنه.» و راوی خطاب به خواننده، می‌پرسد که واقعا بی‌نظیر نیست؛ مواد سکوت می‌آفریند و موسیقی‌دان می تواند موسیقی‌اش را بنوازد. من البته بیشتر به اوج هنر نویسندگی شپرد می‌گویم، بی‌نظیر که چنین ایده‌هایی را وسط داستان‌هایش بنگ! می‌کوبد توی صورت آدم. راستی، شاید کرت کوبین هم همین طوری بوده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG src=&quot;http://buddiespecial.googlepages.com/Kurt-Cobain-Poster-C11737522.jpg&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;دسی دی‌ ناردو و نافه در سرمای تورتنو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;: دسی دی‌ ناردو، دوست شاعر و نویسنده کانادایی‌ام، ئی‌میلی داده و ماجرای بامزه‌ای را تعریف کرده که حیفم آمد برایتان بازگویش نکنم. اول این را بگویم که دو شعر از او را پیش‌تر ترجمه کرده‌ بودم و مطلب کوتاهی درباره‌شان نوشته بودم و همگی در کنار مصاحبه اختصاصی‌ام با دسی در ماهنامه نافه منتشر شده بودند. ماجرای برای دو سه سال پیش است گمانم! اما دسی نوشته بود که هوای تورنتو خیلی سرد شده و به فکر به راه انداختن شومینه‌اش افتاده. این شده که با متصدیان این کار تماس گرفته؛ طرفی که می‌آید دست بر قضا ایرانی بوده و دسی نوشته که تندی رفتم مجله &lt;B&gt;نافه&lt;/B&gt; را که من برایش فرستاده بودم از کتابخانه بیرون کشیده و نشان هم‌وطن ما داده که ببین، در کشورتان شعرهای من ترجمه شده. خلاصه اینکه چند ساعتی درباره ایران و شعر حرف می‌زنند و شومینه همین طور دست‌نخورده باقی می‌ماند... دسی نوشته که در کارگاه‌های شعری که برگزار می‌کند هر وقت می‌گوید شعرهایش در ایران به فارسی ترجمه شده، همه ذوق‌زده می‌شوند و به هیجان درمی‌آیند. حق با آلبر کامو است؛ وقتی در انتهای رمان بی‌همتایش&lt;STRONG&gt; طاعون&lt;/STRONG&gt; به ما ثابت می‌کند که هنوز هم می‌شود به انسان امیدوار بود. این را هم البته نباید فراموش کرد که هم‌وطن همین کامو، شارل دوگل گفته: «هر چه بیشتر انسان‌ها را می‌شناسم، علاقه‌ام به سگ‌ها عمیق‌تر می‌شود.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;IMG src=&quot;http://buddiespecial.googlepages.com/goyaf.jpg&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;شانتال گویا&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;:&lt;B&gt; &lt;/B&gt;یک آلبوم از ترانه‌های شانتال گویا گیرم آمده که این روزها زیاد گوشش می‌کنم. گویا همان بازیگر زن فرانسوی فیلم &lt;STRONG&gt;مذکر، مونثِ&lt;/STRONG&gt; ژان لوک گدار است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;«زندگی سگی ما» به روایت شاهین نجفی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;:‌ تیتری که برای این پست گذاشته‌ام از ترانه «زندگی سگی ما»ی نجفی گرفته شده؛‌ همان ترانه تلخ و تراژیکی که درش می‌گوید: «فمنیست مردونه، حق زن می‌شه بازیچه/ فالاچی با دامن مینی ‌ژوپ و سبیل نیچه». همین برای اثبات هنر نجفی بس است به گمانم. ظرف سه دقیقه و پنجاه و یک ثانیه ناقابل تابلویی دادائیستی از زندگی‌ئی که با تمام وجود می‌شود لحظه به لحظه‌اش را حس کرد، صاف گذاشته جلوی چشمانمان! می‌گویم چشمانمان، بس که شعرش سرشار از ایماژهای ناب است. همین یک تصویری را که مثال زده‌ام یک لحظه در ذهن‌تان مجسم کنید؛‌ چهره اوریانا فالاچی با سبیل فریدریش نیچه که دامن مینی ژوپ هم پاش هست... کمکتان می‌کنم &lt;A href=&quot;http://buddiespecial.googlepages.com/oriana-fallaci.jpg&quot; target=_blank&gt;این عکس اوریانا فالاچی&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://buddiespecial.googlepages.com/portrait.jpg&quot; target=_blank&gt;این هم سبیل‌های نیچه!&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;سایت موسیقی ما یک ساله شد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;:‌ این مطلبی‌ست که برای یک‌سالگی سایت‌مان و سایت خودتان، &lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/&quot; target=_blank&gt;موسیقی ما&lt;/A&gt;، نوشته‌ام: &lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-13-pid-121.html&quot; target=_blank&gt;ای «موسیقی ما» الهی صدساله شوی!&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG src=&quot;http://buddiespecial.googlepages.com/notes.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;عشق یا نفرت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;: &lt;STRONG&gt;ضدمسیحِ&lt;/STRONG&gt; لارس فون تریر را دیدم. اصل حرف را همین اول بگویم؛ یا دیوانه‌اش می‌شوید یا از آن متنفر خواهید شد. شک نکنید! نمی‌شود حد وسطی برای فیلم تازه کارگردان شیدای دانمارکی پیدا کرد. سکانس افتتاحیه خیران‌کننده‌ای دارد. من را فعلا بی‌طرف بدانید تا یک‌ بار دیگر فیلم را ببینم. راستی، &lt;STRONG&gt;یادداشت‌هایی درباره یک رسوایی&lt;/STRONG&gt; را دیدم؛ ساندتراک بی‌نظیری از فیلیپ گلس دارد که نفس آدم را بند می‌آورد و بازی‌های طلایی جودی دنچ و کیت بلانشت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;هیچ&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;: شانزدهمین جشنواره و نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری‌ها اواسط همین هفته در اوج بی‌رونقی کیفی به اتمام رسید. این چه جور نمایشگاهی‌ست که نشریات معتبری مثل &lt;STRONG&gt;ماهنامه سینمایی فیلم&lt;/STRONG&gt;، &lt;STRONG&gt;دنیای تصویر&lt;/STRONG&gt;، &lt;STRONG&gt;گلستانه&lt;/STRONG&gt; و تازه‌وارد‌هایی مثل &lt;STRONG&gt;ایران‌دخت&lt;/STRONG&gt; در آن حضور ندارند؟ اوضاعی بود، باید خودتان می‌دیدید که اگر دیده باشید، خوب می‌دانید چه می‌گویم. این جشنواره مطبوعات نبود؛ تشییع جنازه‌ آن بود. شاید هم چیزی بی‌ارزش‌تر از آن، چون هیچ‌کسی را هم نمی‌دیدی که بر جسدهای مطبوعاتی این کشور گریه کند و یا خرمایی پخش کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;حق با اْ. هنری‌ بود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;:‌ میثم دوست دوران کودکی‌ام را بعد از بیست سال در همین نمایشگاه مطبوعات بی‌رونق دیدم؛ چیزی در حد و اندازه‌های داستان کوتاه &lt;STRONG&gt;پس از بیست سال&lt;/STRONG&gt; به قلم طلایی اْ.هنری... شاید باورتان نشود؛ پرونده &lt;STRONG&gt;مردی روی سیم&lt;/STRONG&gt; در &lt;STRONG&gt;ماهنامه سینمایی فیلم&lt;/STRONG&gt; باعث شد همدیگر را دوباره پیدا کنیم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 514px; HEIGHT: 272px&quot; height=292 src=&quot;http://buddiespecial.googlepages.com/montand-volonte-delon.jpg&quot; width=540&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;از &lt;STRONG&gt;دایره سرخ&lt;/STRONG&gt;؛ آلن دلون، جان ماریا ولونته، ایو مونتان: یک شات بی‌نظیر در تاریخ سینما!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;زندگی کن!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;: &lt;EM&gt;این مطلب را دوستم کامبیز برایم ئی‌میل کرده بود؛ با شما تقسیم‌اش می‌کنم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ویلان پتیاف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن... روز اول ماه و وقتی که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌ راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی‌کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ هیچ وقت یادم نمی‌رود؛ همین که این سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم: « همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!» ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که به من زل زده بود، ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم: «نه!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم: «نه!» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت: «تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم: «نه!» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم: «نه!» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم: «نه!» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با درماندگی گفتم: «آره... نه... نمی‌دونم!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین... حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ویلان پرسید: «می‌دونی تا کی زنده‌ای؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جواب دادم: «نه!» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://buddiespecial.googlepages.com/image005.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 21:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barrylyndon&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>barrylyndon</dc:creator>
<guid>http://barrylyndon.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لبخند ژه و خوشبخت‌ترین انسان سرتاسر عالم</title>
<link>http://barrylyndon.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG height=652 src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/where_the_wild_things_are_poster_01.jpg&quot; width=450&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG height=755 src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/where_the_wild_things_are_poster2.jpg&quot; width=493&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;این دو پوستر به افتخار اکران موفقیت‌آمیز فیلم &lt;STRONG&gt;سفر به سرزمین وحشی‌ها&lt;/STRONG&gt; (یا دقیق‌تر &lt;STRONG&gt;سرزمین وحشی‌ها&lt;/STRONG&gt;) تازه‌ترین کار اسپایک جونز که بعد از بازبینی &lt;STRONG&gt;جان مالکوویچ بودن&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;اقتباس.&lt;/STRONG&gt; دارم برای تماشای آن ثانیه‌شماری می‌کنم. منتقدان فیلم را دوست داشتند و فیلم شماره یک باکس آفیس شد. یک هنرمند بیشتر از این نباید آرزویی داشته باشد. زنده‌باد جونز، موریس سنداک و وحشی‌های جهان خیال ما... به زودی درباره کتاب کودکانه مورد اقتباس جونز می‌نویسم. فعلا خنده‌دار اینکه اسم فیلم را خبرگزاری‌های ما ترجمه کرده بودند &lt;STRONG&gt;جایی که چیزهای وحشی هستند&lt;/STRONG&gt;!!! گِل بگیرند درشان را بهتر است...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG height=269 src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/2-mick_jagger_andy_warhol.jpg&quot; width=400&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;عکسی طلایی؛ &lt;STRONG&gt;میک جاگر&lt;/STRONG&gt; (سمت راست) و &lt;STRONG&gt;اندی وارهول&lt;/STRONG&gt; (سمت چپ) در همان روزهایی که وارهول پرتره‌های بی‌نظیرش، از جمله پرتره‌های‌ جاگر، را کشید و جهان تازه‌ای در دنیای نقاشی پایه‌گذاری کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-1-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این مطلب من درباره فیلم &lt;STRONG&gt;مردی روی سیم&lt;/STRONG&gt; که در روزنامه &lt;A href=&quot;http://www.tehrooz.com/&quot; target=_blank&gt;تهران امروز&lt;/A&gt; چاپ شد؛ &lt;A href=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/2-ManonWireJavadRahbar.doc&quot; target=_blank&gt;دانلود کنید و بخوانید.&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;-2-&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینها نقل قول‌هایی از هومر سیمپسن است که برای پرونده &lt;STRONG&gt;مجموعه خانواده سیمپسن&lt;/STRONG&gt; آماده کرده بودم؛ پرونده‌ای که خیلی به آن امید بسته بودم اما مطلب مفصل و اصلی آن در لحظه آخر از زیر چاپ درآمد و فقط مطالب جانبی و ستون‌ها باقی ماند. همیشه خدا که نمی‌شه مطلب‌های آدم کامل از سر تا ته چاپ شود... هر چه باشد این یکی موردهای غیرقابل چاپ داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- «برای شروع هر دکمه‌ای را فشار دهید.» پس این «هر دکمه‌ای» کجاست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- اگر انجام دادن کاری سخت است، پس ارزش انجام دادن ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- بابا، تو کارهای خیلی خوبی انجام داده‌ای، اما حالا دیگر پیر شده‌ای و آدمای پیر به هیچ دردی نمی‌خورند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- در تمام زندگی‌ام فقط یک رویا داشتم؛ این که به تمامی هدف‌هایم برسم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- هیچ وقت معلول نخواهم شد. حالم از همیشه سالم بودن به هم می‌خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آخر چطور قرار است تعلیم و تربیت مرا زرنگ‌تر کند؟‌ تازه، هر وقت چیز جدیدی یاد می‌گیرم، یک سری از آموخته‌های قبلی‌ام از مغزم پرت می‌شه بیرون. یادت می‌آد که وقتی رفتم دوره سرکه‌سازی خانگی و بعد رانندگی یادم رفت؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- می‌خواهم چیزی را با تو در میان بگذارم: سه جمله جادویی که در طول زندگی کمک به حالت خواهند بود. شماره 1: هوای من را داشته باش. شماره 2: اوه، ایده خیلی خوبیه، رئیس. شماره 3: وقتی من اینجا رسیدم، همین طوری بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- من آدم بدی نیستم!‌ حسابی کار می‌کنم و بچه‌هایم را دوست دارم. پس چرا باید نصف روز یکشنبه‌ام را صرف شنيدن این کنم که چطور قرار است به درک واصل شوم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- (در روبه‌رو شدن با موجودات فضایی) تو رو خدا منو نخورید! من زن و بچه دارم!‌ اونا‌رو بخورید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 422px; HEIGHT: 292px&quot; height=303 src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/14665-bigthumbnail.jpg&quot; width=392&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- چه نیازی به روانکاو هست؟ ما که می‌دونیم بچه هايمان خُل و رواني هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- وقتی به صورت خندان تمام بچه‌های عالم نگاه می‌کنم، خوب می‌دانم که می‌خواهند سیخونکی به من بزنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- خُب، ساعت یک شبه!‌ بهتر برم خونه و کمی هم پیش بچه‌ها باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- پسرجون، اگر واقعا دنبال چیزی در زندگی هستی باید به خاطرش کار کنی و عرق بریزی. حالا دیگه ساکت باش! الان می‌خوان برنده‌های بلیط بخت آزمایی را اعلام کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- صرف این که اهمیتی نمی‌دهم، دلیل نمی‌شود که سر هم درنمی‌آورم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- بارت، با ده هزار دلار،‌ ما میلیونر می‌شیم! می‌تونیم همه جور چیزهای درست و حسابی بخریم... مثلا عشق!‌&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اوه، پس حالا توی کامپیوترهاشون، اینترنت هم دارن! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اپراتور، لطفا شماره 911 را برایم بگیرید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- شاید بلاخره روزی برسد که شخصی به من بگوید «آقا»، بدون این که بعدش ادامه بدهد «بازم داری دسته گل به آب می دی!» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-3-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت‌و‌گویی که با ایجیل بریلد، فیلم‌بردار فیلم &lt;STRONG&gt;در بروژ&lt;/STRONG&gt; انجام داده و تنظیم کرده بودم در فصلنامه&lt;STRONG&gt; فیلم اینترنشنال&lt;/STRONG&gt; منتشر شد. &lt;A href=&quot;http://www.film-international.com/archives/articles.asp?id=121&quot; target=_blank&gt;به این لینک سری بزنید&lt;/A&gt;؛ مقدمه و چند سوال اول آن را در همین لینک می‌توانید بخوانید اما متن کامل آن را فقط در مجله می‌توانید ببینید. خودم به خاطره چاپ این مطلب هم که بود نشستم دوباره &lt;STRONG&gt;در بروژ&lt;/STRONG&gt; را دیدم. هر بار زیباتر می‌شود بدمصب! این هم &lt;A href=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/UNSET.jpg&quot; target=_blank&gt;عکس یکی از بامزه‌ترین صحنه‌های فیلم &lt;/A&gt;که در اوج پایانی فیلم قرار دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-4-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/1441_the-hurt-locker.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای دو فیلم محشر &lt;STRONG&gt;The Hurt Locker&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;Broken Embraces&lt;/STRONG&gt; پرونده‌هایی آماده کرده‌ایم؛ تا چاپ شدند خبرتان می‌کنم. گذشته از آن، در این شماره &lt;STRONG&gt;ماهنامه دنیای تصویر&lt;/STRONG&gt; هم سورپرایز‌هایی برایتان دارم... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-5-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این دو متن را دوستی گرامی برایم ای‌میل کرده بود؛ دومی را سال‌ها پیش در دوران کودکی در هفته‌‌نامه &lt;STRONG&gt;کیهان بچه‌ها&lt;/STRONG&gt; خوانده بودم. از همان زمان هم در ذهنم بود و دوستش داشتم؛ خیلی زیاد. داستانکی از لئو تولستوی! فقط لطفا به دقت بخوانید. این دو متن هیچ اشاره‌ای به قناعت و یا نکته‌ای در ستایش فقر و کم‌خواهی ندارند. نکته اصلی‌ آنها در لایه‌های دیگرشان نهفته است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#669900&gt;نصیحت لقمان به پسرش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روزی لقمان به پسرش گفت: «امروز به تو سه پند می‌دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه بهترین کاخها و خانه‌های جهان زندگی کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر لقمان گفت: «ای پدر، ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می‌توانم این کارها را انجام دهم؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لقمان جواب داد: «اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می‌خوری طعم بهترین غذای جهان را می‌دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده‌ای احساس می‌ کنی بهنرین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای بگیری، آن وقت بهترین خانه‌های جهان مال توست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#669900&gt;&lt;STRONG&gt;داستان مرد خوشبخت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پادشاهی پس از اينكه بیمار شد، گفت: «نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند.» تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می‌شود شاه را معالجه کرد اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر می‌کند می‌تواند شاه را معالجه کند: «اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می‌شود.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد؛ آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد می‌شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید: «شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-6-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 372px; HEIGHT: 617px&quot; height=666 src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/2akseposteavalGeai.jpg&quot; width=400&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رمان &lt;STRONG&gt;ژه&lt;/STRONG&gt; نوشته کریستین بوبن این طور شروع می‌شود: «ژه، دو هزار و سیصد و چهل و دو روز از مرگش گذشته بود که شروع به لبخند زدن کرد. در ابتدا، هیچ کس این لبخند را نمی دید. بر سر چیزهایی که هیچ کس نمی بیند، چه می آید؟ رشد می کنند.» &lt;FONT size=1&gt;(«ژه»، نوشته کریستین بوبن، ترجمه: فرزین گازرانی. نشر ثالث، چاپ دوم، 1387.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;-7-&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در نمایشگاه کتاب امسال وقتی از نشر قطره رمان داریوش مهرجویی را خریدم، خانم فروشنده کتابی به رسم هدیه به من داد. تشکر کردم و از فرط کنجکاوی آمدم گوشه‌ای و بازش کردم تا ببینم چیه. &lt;STRONG&gt;جنس گیلاس&lt;/STRONG&gt; از جانت وینترسن با ترجمه تینا حمیدی. در صفحه‌های آغازین چیزی می‌بینم که سرجایم میخکوب می‌شوم: «&lt;EM&gt;هوپی‌ها یکی از قبایل سرخپوست‌ها هستند، چون ما زبان پیچیده‌ای دارند، اما در این زبان، زمان‌های گذشته، حال و آینده وجود ندارد. این مسئله درباره‌ی زمان، گویای چیست؟&lt;/EM&gt;»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-8-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG height=353 src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/2-TAXIDRIVER.jpg&quot; width=300&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داشتم لابه‌لای یادداشت‌های دوران دانشجویی‌ام دنبال مطلبی می گشتم که دست نوشته‌ای پیدا کردم. چند دیالوگ از نسخه دوبله &lt;STRONG&gt;راننده تاکسی&lt;/STRONG&gt; که سالها پیش دوستم حجت آن را داد تا ببینم و من هم چند تا دیالوگ توپ آن را نوشتم گوشه ای. اینهاست:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ترویس بیکل (رابرت دنیرو):‌ «آدم همون قدر سالمه که خودش حس می‌کنه.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از یادداشت‌های ترویس: «تنهایی در تمام زندگی دنبال من بود، همه جا، تو پیاده‌روها، تو مغازه ها، خلاصه همه‌جا. فرار ممکن نیست. من مرد تنهای خدا هستم.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;8 ژوئن: «هر روز فرقی با روز دیگر ندارد.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«گوش کنید! اینجا یه نفر هست که دیگر طاقت نداره... یه نفر که روی پای خودش وایساده. اینجا یه نفر هست که دیگه طاقت نداره.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از نامه: «نگران من نباشید، یه روز یه نفر در میزنه و من پشت درم.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«... و متاسفانه دیگه راه برگشتی برای من وجود نداره.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-9-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اولین تصویری که از کارل مالدن یادم می‌آید، زمانی است که &lt;STRONG&gt;در اتوبوسی به نام هوس&lt;/STRONG&gt; (الیا کازان، ۱۹۵۱) پیش ویوین لی می‌آید و لی به اولین چیزی که گیر می‌دهد این است که یک آقا نباید با صورت اصلاح‌نشده به ملاقات یک خانم بیاید. همین کارل مالدن بود که در مورد کارهایی که در کودکی کرده بود،‌ گفته: «پدرم شیرفروش بود. به همین خاطر، من هم شیر پخش می‌کردم.» مالدن یک حرف قشنگ دیگر هم زده: «مردم به من می‌گویند که من در عصر طلایی سینما وارد این صنعت شده‌ام. اما من در آن دوره به خصوص در دل سینما بودم، که در آن زمان صرفا یک دوره بود.» مالدن چند ماه پیش در 97 سالگی درگذشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;- 10-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/girl_daydreaming.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این یک داستان مینی‌‌مال نیست؛ به &lt;STRONG&gt;خیال‌بافی&lt;/STRONG&gt; اثر روبرتا آلن می‌گویند قطعه‌ای جادویی. از بهترین‌ داستان‌هایی‌ست که تا به امروز در عمرم خوانده‌ام. گول سادگی‌اش را نخورید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#669900&gt;خیال‌بافی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خواهر ناتنی‌ام در صندلی جلوی ماشین جیغ می‌زند و شوهرش – قماربازی مثل پدرمان – با‌ نهایت سرعت در میان کوه‌ها ویراژ می‌دهد. این سفر شبیه به سواری با ترن هوایی است. شوهرِ خواهر ناتنی‌ام طاقت ندارد تا به لاس وگاس برسد و پول همسرش را ببازد. پسر و دختر آنها در صندلی عقب ماشین، که من هم آنجا نشسته‌ام، سفت یکدیگر را چسبیده‌اند. دختر خواهر ناتنی‌ام – که از من بزرگ‌تر است! – هم جیغ می‌کشد. من دماغم را به شیشه فشار می‌دهم. من نمی‌ترسم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شوهرِ خواهر ناتنی‌ام شادمانه خنده‌ای سر می‌دهد و بی آن که از سرعتش کم کند یا اول بوق بزند، در جاده کوهستانی شیب‌دار، دور تندی می‌زند. سر هر پیچ که دور می‌زنیم، خواهر ناتنی‌ام فریادی می‌کشد و از شوهرش خواهش می‌کند که سرعتش را کم کند. هر چه او بیشتر التماس می‌کند، شوهرش دیوانه‌وارتر می‌راند. خواهر ناتنی‌ام جیغ می‌کشد:‌ «هممون‌رو به کشتن می‌دی!» اما الان آن قدر به شوهرش خوش می‌گذرد که گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست. من هم گوش نمی‌کنم. اجازه نمی‌دهم کسی مزاحم خیال‌بافی‌ام بشود:‌ من با پسری فرانسوی به اسم ژان در خانه‌ام در نیویورک هستم. ما در دریاچه سنترال پارک قایق سواری می‌کنیم. به ما خیلی خوش می‌گذرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 23:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barrylyndon&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>barrylyndon</dc:creator>
<guid>http://barrylyndon.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز / آغوش های ازهم گسسته</title>
<link>http://barrylyndon.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/Fall20Leaves.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پاییز دوباره آمد؛ پاییز! فصل محبوبم به پایان آمد و پاییز شروع شد. &lt;STRONG&gt;جیم موریسون&lt;/STRONG&gt; وصف حال است که می خواند: «کجا خواهیم بود/ تو و من / وقتی که به سر آید تابستان؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-1-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 509px; HEIGHT: 676px&quot; height=700 src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/HieronymusBosch-ChristMocked.jpg&quot; width=543&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;این تابلویی است از &lt;STRONG&gt;هیرونیموس بوش&lt;/STRONG&gt;؛ نامش هست: «&lt;STRONG&gt;Christ Mocked&lt;/STRONG&gt;». &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-2-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تماشای &lt;STRONG&gt;آغوش های ازهم گسسته &lt;/STRONG&gt;(Broken Embraces) تازه ترین کار &lt;STRONG&gt;پدرو آلمودووار&lt;/STRONG&gt; اسپانیایی تبار آدم را حسابی آرام می کند؛ بس بلد است چطور در دل دنیای مدرن و بعضا پست مدرن ما، کلاسیک و تماشایی داستان مدنظرش را روایت کند و تاثیر دلخواهش را بگذارد. پنه لوپه کروز هم یک سکانس بی نظیر در این فیلم از کار درآورده. چند روز است که &lt;STRONG&gt;ضدمسیح&lt;/STRONG&gt;/&lt;STRONG&gt;دجال &lt;/STRONG&gt;(Antichrist) &lt;STRONG&gt;لارس فون تریر&lt;/STRONG&gt; هم جلوی چشمم است؛ برای تماشایش اما دست دست می کنم.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; -3-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک ای میل درست کردم - و البته فرستادم - برای معرفی &lt;STRONG&gt;درباره الی...&lt;/STRONG&gt; به تمامی دوستان فرهنگی انگلیسی زبانم؛ تمامی سینماگران، شاعران و نویسندگانی که در این مدت با آنها آشنا شده ام و با بعضی از آنها هم مصاحبه کرده ام. از &lt;STRONG&gt;درباره الی...&lt;/STRONG&gt; برایشان نوشتم و در کنار پوستر انگلیسی فیلم، چند لینک انگلیسی درباره فیلم هم برایشان ارسال کردم. فعلا لیندا راجرز جوابم را داده، منتظر بقیه واکنش ها هستم. لیندا راجرز چند وقت پیش دو تا از کتاب هایش و آلبوم جدید گروه «&lt;STRONG&gt;نفت خام شیرین سبک/&lt;/STRONG&gt;Light Sweet Crude» که خودش یکی از ترانه سرایان آن و شوهرش هم یکی از نوازندگان و خوانندگانش است، را برایم فرستاد که شده یار و یاور موسیقیایی این روزهایم این آلبوم کانتری/فوک! نام آلبوم را هم بسیار دوست دارم: &lt;STRONG&gt;ویرانی و زیبایی&lt;/STRONG&gt; «Ruin &amp; Beauty».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-4-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/homerbrain.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو صفحه مطلبی که برای مجموعه &lt;STRONG&gt;خانواده سیمپسن&lt;/STRONG&gt; تدارک دیده بودم، همین شنبه مورخ چهارم مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت در روزنامه &lt;A href=&quot;http://www.tehrooz.com/&quot; target=_blank&gt;تهران امروز&lt;/A&gt; منتشر خواهد شد. تصویری هم که می بینید، مغز جناب هومر سیمپسن است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-5-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیلم &lt;STRONG&gt;برونو&lt;/STRONG&gt;، جدیدترین دسته گل &lt;STRONG&gt;ساشا بارون کوهن&lt;/STRONG&gt;، کمدین انگلیسی، را هر کجا که دیدید، نابود کنید. نمی دانم کوهن کی می خواهد دست از این کارهایش بردارد. فیلمی مشمئزکننده و توهین آمیز. یک رسوایی تمام عیار! گاهی آزادی بیش از حد هم خانمان برانداز می شود! جایی خواندم که خنده دار و بامزه است اما نباید اطمینان می کردم؛ تجربه را تجربه کردن خطاست! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-6-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/s.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;راست تصویر: &lt;STRONG&gt;پیر پائولو پازولینی&lt;/STRONG&gt; و دست چپ: &lt;STRONG&gt;اورسن ولز&lt;/STRONG&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-7-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/ShowLetter.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این چهار مرحله عمر ماست، بر طبق مصرف مایعات! الان در کدام مرحله آن هستید؟ به گمانم مرحله هایمان به هم نزدیک باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-8-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سال هاست که دیگر مدرسه که هیچ، دانشگاه هم نمی روم. به همین خاطر تا پارسال روز اول مهر دیگر معنایی نداشت برای من یکی! اما از وقتی که تدریس را شروع کرده ام، باز شدن دانشگاه ها معنا پیدا کرده. این ترانه &lt;STRONG&gt;مدرسه &lt;/STRONG&gt;(School) از گروه &lt;STRONG&gt;سوپرترمپ &lt;/STRONG&gt;را اگر نشنیده اید، به همین مناسبت از &lt;A href=&quot;http://beemp3.com/download.php?file=5767411&amp;song=SCHOOL&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; دانلود کنید و گوش کنید. &lt;FONT size=1&gt;(فقط یادتان نرود اول کُد دانلود را وارد کنید.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-۹-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مدتی است که شخصی/اشخاصی کامنت های قلابی و بعضا توهین آمیز با استفاده از نام دیگران و آدرس وبلاگ یا ای میل آنها در وبلاگم می گذارد/می گذارند. از این به بعد تصمیم گرفته ام همین طور کامنت را فعال بگذارم اما هر کامنتی که اسمی درست و درمان و آدرس ای میل مربوط نداشته باشد و از چارچوب اخلاقی هم دور باشد، حذف کنم تا حق هیچ یک از دوستانم ضایع نشود و از نام آنها هیچ سواستفاده ای نشود. یک کامنت بی نام ونشان را همین امروز پاک کردم، هر چند توضیح داده بود که بارون کوهن انگلیسی است و نه امریکایی. حق با او بود، تصحیحش کردم. همین جا از تمام کسانی که از این روند دلگیر می شوند، معذرت خواهی می کنم. چاره ای نیست، تا کم بیاورند حسودها از حسودی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 23:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barrylyndon&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>barrylyndon</dc:creator>
<guid>http://barrylyndon.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>[Vh1 ، MTV ،[V و آخرین بازمانده های ویدئوکلیپ های نیمه شب</title>
<link>http://barrylyndon.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 508px; HEIGHT: 294px&quot; height=311 src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/MidnightCowboy6.jpg&quot; width=524&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;از میانه های &lt;STRONG&gt;کابوی نیمه شب&lt;/STRONG&gt;؛ جو باک (جان وویت) در جلو و رتسوریزو (داستین هافمن) لنگان در پی او&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-0-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک ساعت از روز 21 شهریور گذشته و دارم به ترانه های محبوبم از گروه «&lt;STRONG&gt;سوپرترمپ&lt;/STRONG&gt;» (Supertramp) گوش می دهم. روزها و لحظه هایی هست که پیش خودم تصور می کنم این گروه انگلیسی، شاید بهترین گروه موسیقی تمام دوران تمام عالم باشد، به خصوص با همان اولین آلبومی که به بازار دادند و اسم خود گروه را روی آن گذاشتند؛ «&lt;STRONG&gt;سوپرترمپ&lt;/STRONG&gt;» (۱۹۷۰). این را دیگر مطمئنم که این آلبوم یکی از بهترین شنیده های این عمر بیست و هشتاد ساله ام است. آلبومی ست اثیری که شک ندارم در آسمان ها خمیرمایه اش را تهیه کرده اند. حتی فاصله تهی بین ترانه های آن را هم دوست دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/Supertramp_-_Supertramp.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;-1-&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;معجزه ای رخ داد. با اینترنت دایل آپ خانه ترانه «&lt;STRONG&gt;My Propeller&lt;/STRONG&gt;» از آلبوم تازه گروه «&lt;STRONG&gt;Arctic Monkeys&lt;/STRONG&gt;» را دانلود کردم و همین حالا دارم آن را گوش می دهم. جوینده یابنده است! این گروه – که لازم است بگویم مارتین اسکورسیزی هم عاشق آن است – چند سالی است که به یکی از گروه های محبوبم تبدیل شده! &lt;A href=&quot;http://barrylyndon.blogfa.com/post-77.aspx&quot; target=_blank&gt;روزگاری این پست را درباره اشان گذاشته بودم.&lt;/A&gt;    &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;-2-&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هفته ای که گذشت، پر از درگیری بود اما بلاخره آن چیزهایی را که می خواستم بنویسم، نوشتم؛ مطلبی درباره رمان داریوش مهرجویی، &lt;STRONG&gt;به خاطر یک فیلم بلند لعنتی&lt;/STRONG&gt;، برای ژورنال فرهنگی-هنری &lt;A href=&quot;http://www.ekstasiseditions.com/prrb/index.html&quot; target=_blank&gt;پسفیک ریم ریویو آو بُکز&lt;/A&gt; که در کانادا چاپ می شود. و هم چنین یادداشتی درباره مایکل جکسون و نگاهی که ما ایرانی ها به این پدیده داشتیم برای ویژه نامه ای بین المللی که آن هم قرار است در کانادا منتشر شود. به انگلیسی نوشتن لذت دیگری دارد؛ با این که کاری نیست که تازه شروع کرده باشم و مدتهاست کارم انگلیسی نوشتن بوده اما باز هم اعتراف می کنم هنوز برایم سروکله زدن با جملات فارسی چیز دلچسب تری ست ولی انگلیسی نوشتن را ترجیح می دهم. حالا در کنار مطالب متعددی که منتظر چاپ آنها هستم، در انتظار انتشار این دو مطلب هم می مانم، خصوصا اولی که قرار است در شماره ای منتشر شود که سردبیر افتخاری آن مارگارت اتوود، رمان نویس شهیر کانادایی، است. باورش برایم بسیار سخت است. مطلب من برای رمان &lt;STRONG&gt;به خاطر یک فیلم بلند لعنتی&lt;/STRONG&gt; به زبان انگلیسی از زیر چشمان اتوود خواهد گذشت. خدایا، چقدر دنیایی که خلق کردی، کوچک است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-3-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/286_divorce.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند وقت پیش &lt;STRONG&gt;طلاق به سبک ایتالیایی&lt;/STRONG&gt; را دیدم؛ یکی از آن شاهکارهای پیترو جرمی با بازی مارچلو ماسترویانی که هنرپیشه تکی است. شاهکاری است برای خودش این فیلم با یک ترانه گوش نواز بر روی عنوان بندی آغازینش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-4-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این &lt;A href=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/irandokht.jpg&quot; target=_blank&gt;همان صفحه پیشنهادهای فیلم هفته نامه ایران دخت&lt;/A&gt; است که درباره &lt;STRONG&gt;گاوخونی&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;به همین سادگی&lt;/STRONG&gt; در آن یادداشت های مینی مال به عنوان معرفی فیلم نوشته ام. &lt;STRONG&gt;گاوخونی &lt;/STRONG&gt;و رمان &lt;STRONG&gt;به خاطر یک فیلم بلند لعنتی&lt;/STRONG&gt; دو تا از آثار هنری تازه دیده و خوانده ام هستند که همین طور دارند در ذهنم بیشتر جا می افتند و محبوب تر می شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-5-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا که داریم به روزهای پایانی ماه محبوبم، شهریور، و علاوه بر آن فصل دوست داشتنی تابستان نزدیک می شویم و به زودی سروکله پاییز پیدا خواهد شد، دلم می خواهد از این پست یاد کنم: &lt;A href=&quot;http://barrylyndon.blogfa.com/post-81.aspx&quot; target=_blank&gt;پست پارسالم درباره این روزها و ترجمه ترانه ای بزرگ از گروه بزرگ تر «The Doors».&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;-6-&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و یک پست دیگر که سالها پیش گذاشته بودم؛ &lt;A href=&quot;http://barrylyndon.blogfa.com/post-78.aspx&quot; target=_blank&gt;یک عکس به مناسبت روز تولدم.&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;-7-&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/mtv.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;این مطلب را روزگاری به عنوان کامنت برای دوستم، نوید غضنفری، نوشته بودم؛ آن زمان که هنوز دوست نادیده و مجازی بودیم. &lt;A href=&quot;http://barfly.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;حالا که نوید وبلاگ تازه ای زده&lt;/A&gt; و دوستی ما هم خیلی جلو رفته، این مطلب را در وبلاگم می گذارم. یادداشتی است از سر دل و خیلی احساسی-تخصصی! احساسی از این لحاظ که خیلی نوستالژیک است و تخصصی از این لحاظ که باید در آن سال هایی که من و نوید خاطرات مشترک زیادی از آنها داریم، مثل ما شبکه های موسیقی ماهواره را دنبال می کردید... شبکه هایی که حالا هر روز بیشتر از دیروز کارکرد خود را از دست می دهند... و حالا که دیگر Vh1 باز نیست...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نوید جان، همین دیروز بود که داشتم شبکه ها را بالا و پایین می کردم که آخر سر مثل همیشه روی شبکه ی رویایی امان،‌ Vh1، ایستادم. کلیپ جدید جیمز بلانت شروع شد که اسم خاطره انگیزی هم دارد: 1973. تمام که شد و کلیپ بعدی که آغاز شد یک دفعه خون در رگهایم یخ زد. می دونی چی بود: «بازی های احمقانه» (Foolish Games) از «Jewel». آره خودشه، همان آخرین تک ترانه ای که از آلبوم «Pieces of You» به بازار داد. حالا این به کنار که خیلی این ترانه غم گرفته و تلخ را دوست دارم، چیزی که حسابی تکان دهنده بود این بود که یک دفعه بی اختیار پرت شدم به نیمه شبی که جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و برای اولین بار این کلیپ را دیدم و ترانه اش را شنیدم... در همان «Non-stop Hits» های نیمه شب «MTV» (به قول خودمان آسیا) که از نیمه شب هندی ها تحویل آسیای شرقی ها می دادندش وگرنه در طول روز که برای تماشای یک کلیپ خوب باید کلی تبلیغ و ترانه هندی و پخش هزارباره «Don’t play games with my heart» از «Back Street Boys» را تحمل می کردی. مجبور بودی بشینی تا صبح کلیپ ببینی و ضبط کنی، ترانه ها را روی نوار بیاری و... این ترانه برایم یادآور تمام آن شب هایی بود که با ذوق و شوق کلیپ ها را دنبال می کردیم. آن هم به روز و تازه از تنور درآمده. اما حالا وضع فرق کرده. همه اشان در دسترس هستند. لازم نیست راه دوری رفت و کار خاصی کرد. کافی است در «Google» تایپ کنید «Foolish Games» و اولین یافته را ببینید: کلیپ ترانه در سایت «Youtube». این ناشکری نیست یک جور احساس تلخ و شیرین است (شاید همان نوستالژی باشد!)، شیرین از این نظر که خب خدا را شکر حالا دیگر لازم نیست کلی رنج و زحمت به خود داد تا کلیپی دید و تلخ و شیرین به این دلیل که آیا دیگر کسی پیدا می شود (اصلا لزومی دارد که پیدا بشود؟) که در ساعت 3 صبح کلیپ ترانه محشر «3 a.m.» از گروه «Matchbox 20» را روی «MTV» ببیند؟ همان که آرم آبی اش بالا سمت راست در گوشه کادر همیشه و همه وقت خودنمایی می کرد. کسی «[V]» را یادش هست؟ کسی می داند «Mtv Fresh» چه ساعتی از «MTV» آسیا پخش می شد؟ به گمانم ما آخرین نسلی بودیم که چنین احساس هایی را تجربه کردیم... حتم دارم نمی شود لذت گوش دادن و دیدن کلیپ های «Semi-Charmed Life» و «How&apos;s it gonna be?» از «Third Eye Blind» را در دل شب با کلمات بیان کرد. حالا جلوی تلویزیون در ظهر جمعه همه این فکرها می ریزند سرم و من هم خلع سلاح شده خودم را تسلیم شان می کنم. «Vh1»را که یافتم به دوستی گفتم این شبکه با روح و روان ما کار خواهد کرد و حالا می فههم که زیاد بیراهه نگفته بودم. حالا «Vh1» همه آن چیزی است که از دنیای ویدئو کلیپ می خواستیم داشته باشیم. حالا می توان با هر کلیپش رو کرد به همه و گفت:«اِ این ترانه واسه سال 95 است و هنوز کلیپش سرپاست! یادش بخیر!» آره حالا مطمئنم که، خوب یا بد، ما آخری های آن نسل بودیم... آخرین بازمانده های ویدئو کلیپ های نیمه شب! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/VH1logo2.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-8-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;به جز ویدئوکلیپ ها، برنامه ای بود که خیلی چیزها را در زندگی من عوض کرد یا بهتر است بگویم مشخص کرد. این چند خط در معرفی آن برنامه است:&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سه شنبه ها راس ساعت شش عصر، سرویس جهانی رادیوی بی بی سی برنامه ای داشت که مجری اش تیم اسمیت بود. (الان دیگه فکر نمی کنم پخش بشه!) بیست تا آهنگ پرفروش هفته بریتانیا رو معرفی می کرد و شش هفت تایی از آنها را با ارائه توضیحات مختصری خش می کرد. این برنامه راستش یکی از تاثیرگذارترین برنامه های عمرم من است... شاید به لطف همین برنامه بود که نمره های تاپ زبان کلاس رو می گرفتم اما مطمئنم که نصف علاقه ام به زبان با همین برنامه بود. حدود هفت سال (بدون اغراق می گم) شاید فقط به تعداد انگشتان دستم نتونستم این برنامه رو گوش بدم. هرهفته کارم بود... خودم این روزها به پشت کاری که آن زمان داشتم، غبطه می خورم! تازه کل نیم ساعتش را هم ضبط می کردم و تا هفته بعد گوش می دادم. نوار کاست هایش را هنوز هم دارم... همان بی کیفیت هایی که همزمان با آن طرف آب، ترانه های «Oasis»، «Blur» و ... را روی آنها گوش می دادم... کاش می توانستم این تیم اسمیت را پیدا کنم و فقط بگذارم بداند چقدر آدم مهمی در زندگی ام بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-9-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند یادآوری از اولین فیلم امیر کاستاریکا، &lt;STRONG&gt;دالی بل را یادت هست؟&lt;/STRONG&gt;، که شاهکار بی نظیری است؛ 1) در مهمانی عمه خانم، موسیقی رقص گذاشته می شود و همه در کار رقصند که باران می گیرد. همه به داخل خانه می روند و پدر زیر باران می ایستد و می گوید: «چرا این کشور هیچ وقت رنگ یک آفتاب حسابی را به خودش نمی بیند؟» 2) پایان فیلم با ترانه «&lt;STRONG&gt;بیست و چهار هزار بوسه&lt;/STRONG&gt;» و ملاقات با بلوند! 3) مرگ پدر در همین فیلم، که چیزی شبیه به سکانس مرگ مادر در بیمارستان در شاهکاری از فدریکو فلینی، &lt;STRONG&gt;آمارکورد&lt;/STRONG&gt;، از کار درآمده! با این حس طنز که جنازه پدر را رو به قبله خوابانده و شوهر عمه جانِ فیلم کاستاریک وارد می شود و می گوید: «بذاریداش توی تختخواب! بابا، این کمونیست بود!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-10-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/277_box_348x490.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمایی از پشت پنجره اتاقی از خانه ای بزرگ. داخل اتاق سازهای یک گروه راک برپاست. بلیک (مایکل پیت) وارد می شود. به مرور با هر ساز، قطعه سولویی اجرا می کند. قاب بازتر و بازتر می شود. گویی بلیک (که چقدر اسم بامسمایی دارد؛ همانند ویلیام بلیک (&lt;STRONG&gt;مرد مرده&lt;/STRONG&gt; جیم جارموش) که هر دو نامشان را از یکی از غول های رمانتیک انگلستان یعنی ویلیام بلیک (1757-1827) وام گرفته اند) یک تنه تمامی گروه هست و هیچ کس نیست. این همان چیزی است که گاس ون سنت می خواهد در فیلم &lt;STRONG&gt;واپسین روزها&lt;/STRONG&gt; (Last Days) نشان بدهد. بلیک، کرت دونالد کوبین بود و نبود. نمی دانم چرا با &lt;STRONG&gt;واپسین روزها&lt;/STRONG&gt; تا این حد سرخوش می شوم، با تک تک سکانس هایش؛ با زیر لب زمزمه کردن های بلیک، با صعود روحش از نردبان مرگ. خیلی ها از این فیلم خوششان نیامد اما من... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی از پروژه هایی که خیلی حیف شد هیچ وقت ساخته نشد مال همین ون سنت است. یک جورهایی داغش موند به دلمون، مثل &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;ناپلئون&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; کوبریک، &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;داوینچی&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; فلینی، &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;تختی&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; حاتمی و دو فیلم بعدی سه گانه مرگ پازولینی. سنت پس از &lt;STRONG&gt;آیداهوی خصوصی من&lt;/STRONG&gt;،&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;تصمیم می گیرد زندگی اندی وارهول را بسازد. آن هم با حضور ریور فینکس در نقش اصلی اما مرگ فینیکس همه چیز را خراب می کند. در کامنت های پست قبلی حرف از &lt;STRONG&gt;آیداهوی خصوصی من&lt;/STRONG&gt; شد، یکی از فیلم های محبوبم. این یادآوری از دنیای ون سنت بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;کلام آخر&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;: دوباره پناه برده ام به جاودانه های «&lt;STRONG&gt;سوپرترمپ&lt;/STRONG&gt;» در این وقت شب! و تنهایم با این عکس که &lt;STRONG&gt;استنلی کوبریک&lt;/STRONG&gt; در سال ۱۹۴۹ از &lt;STRONG&gt;مونتگمری کلیفت&lt;/STRONG&gt; گرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 509px; HEIGHT: 327px&quot; height=342 src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/kubrick-clift1949.jpg&quot; width=525&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 00:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barrylyndon&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>barrylyndon</dc:creator>
<guid>http://barrylyndon.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به خاطر يک فيلم بلند لعنتی</title>
<link>http://barrylyndon.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG hspace=10 src=&quot;http://www.musicema.com/images/cache/dylan1251135017.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;1- از دل&lt;FONT color=#000000&gt; طبیعت وحشی&lt;/FONT&gt; برگشتیم. سفر این طور بود که از تهران شروع کردیم و از جاده هراز به آمل و محمود آباد زدیم؛ یک شب آنجا ماندیم و فردا در میان باران به سمت رامسر رفتیم. در میان راه، سری به نمک آبرود زدیم که صف تله کابین آن دیوانه وار طولانی بود. در رامسر دو شب ماندیم. همان جا هم رفتیم تله کابین رامسر که خوشگل بود؛ آن همه جنگل و آن همه آب دریا که هر چقدر دقیق شدیم به هر رنگی بود جز آبی! بعد هم از جاده چالوس برگشتیم تهران. سر و ته شد چهار روز... اما بی نهایت خوش گذشت.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;2- &lt;A href=&quot;http://film-magazine.com/archives/view.asp?magid=27&quot; target=_blank&gt;شماره 398&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://film-magazine.com/&quot; target=_blank&gt;ماهنامه سینمایی فیلم&lt;/A&gt; منتشر شد. در آن مطلبی از اسکات فونداس درباره دنیای مردانه مایکل مان ترجمه کرده ام. برای همین مجله پرونده ای برای فیلم&lt;STRONG&gt; سامورائی‌&lt;/STRONG&gt; ژان پیر ملویل مهیا کرده ایم؛ مطلبی برای آن نوشته ام. اسمش هست: «مرگ کسب و کار من است.» پاییز منتشر خواهد شد، ان شاالله. و پرونده&lt;STRONG&gt; مترسک&lt;/STRONG&gt; هم که...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;3- برای صفحه راه نما در هفته نامه ا&lt;STRONG&gt;یران دخت&lt;/STRONG&gt;، پیشنهادهای کوتاه فیلم می نویسم. به زودی نمونه های ایرانی و خارجی آن را اینجا می گذارم تا اگر مجله را نمی بینید، بعضی از این مطالب را بخوانید؛ خصوصا یادداشت 400 کلمه ایم برای فیلم &lt;STRONG&gt;گاوخونی&lt;/STRONG&gt; که دوستش دارم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;4- رمان &lt;STRONG&gt;به خاطر یک فیلم بلند لعنتی&lt;/STRONG&gt; از داریوش مهرجویی را خواندم. یکی از بهترین چیزهایی است که این روزها خوانده ام؛ درست مثل فیلم های بزرگ مهرجویی، مثل &lt;STRONG&gt;آقای هالو&lt;/STRONG&gt;، &lt;STRONG&gt;هامون&lt;/STRONG&gt;، &lt;STRONG&gt;سنتوری &lt;/STRONG&gt;و ... شرح لنگ در هوا بودن در آسیا! یک شاهکار تمام عیار. جوانانی که می خواهند نویسنده بشوند، بخوانند این کتاب را! مهرجویی هر چه بیشتر پا به سن می گذارد، درکش از دنیای جوانان – دنیای ما – و حوادث اطرافش بی نهایت دقیق تر می شود. دارم برای هفته نامه ایران دخت و هم چنین ژورنال ادبی-فرهنگی &lt;A href=&quot;http://www.ekstasiseditions.com/prrb/index.html&quot; target=_blank&gt;پسفیک ریم ریویو آو بُکز&lt;/A&gt; درباره این رمان چیزهایی می نویسم. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;5 - بعد از جشنواره فجر پارسال، تصمیم گرفتم در کنار تماشای فیلم های سینمای جهان – چه کلاسیک ها و چه تازه ترها – بیشتر از قبل به سراغ فیلم های ایرانی بروم. خصوصا تصمیم گرفتم بیشتر فیلم های روی پرده را ببینم. حالا تمامی فیلم های اکران شده بعد از عید را دیده ام... همه را. کار سختی است، تماشای بعضی از آنها، اما با خودم قراری گذاشته ام دیگر. داشتن همراه، البته، کار را آسان تر می کند. &lt;STRONG&gt;درباره اِلی... &lt;/STRONG&gt;و &lt;STRONG&gt;تهران انار ندارد&lt;/STRONG&gt; را حتما توصیه می کنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;6- این خبر را که در &lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/world.html&quot; target=_blank&gt;سایت موسیقی ما&lt;/A&gt; کار کرده ایم، بخوانید. &lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-17-pid-252.html&quot; target=_blank&gt;باب ديلن يا ولگرد خيابانی؟&lt;/A&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;7- روزنامه &lt;A href=&quot;http://www.tehrooz.com/&quot; target=_blank&gt;تهران امروز&lt;/A&gt; هم دارد پا می گیرد. یک مطلب درباره شان پن در آن کار کردم، یک صفحه. حالا دو صفحه در مورد مجموعه &lt;STRONG&gt;خانواده سیمپسن&lt;/STRONG&gt; برای آن آماده کرده ام. وقتی درآمد، آدرس اینترنتی آن را می گذارم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;8- این دو حکایت موسوم به مسیح تقدیم به شما. اینها حکایت هایی هستند که با تمام وجود به آنها اعتقاد دارم؛ به خصوص به اولی که در دنیای واقعی سرم آمده است. از احمق فقط باید گریخت، چون با حماقتش نه تنها به خود، که به اطرافیانش هم بسیار ضربه خواهد زد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;خطر نادانی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;حضرت عیسی (ع) فرمود:‌ من بیماران را علاج کردم، به فرمان خداوند مردگان را زنده کردم ولی نتوانستم احمق را اصلاح کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;پرسیدند: احمق چه کسی است؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;فرمود: احمق کسی است که همواره نظر خودش را می پسندد و همه فضیلت ها و دانش ها را از خود می داند و تنها حق را برای خود و به سود خود می خواهد نه برای دیگری و این چنین احمقی هیچ گونه راه علاج و اصلاحی ندارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ستایش در برابر نکوهش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;حضرت عیسی (ع) روزی بر جماعتی عبور می کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;آنان درباره مقام او سخنان زشت و ناپسند گفتند. حضرت عیسی (ع) در برابر آنان جز ستایش و تعریف چیزی نگفت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;یکی از حواریون پرسید: ای پیامبر خدا! چرا در برابر سخنان زشت آنان جز خوبی و سپاس پاسخی ندادی؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;حضرت عیسی (ع) فرمود: هر کسی آن چه دارد، خروج می کند. چون سرمایه آنان این سخنان بد بود، بد گفتند و چون در وجود من جز نیکویی نبود، جز نیکویی چیزی نمی توانستم بگویم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;9- داستان خیال بافی را که در &lt;A href=&quot;http://www.cinemaema.com/javad.html&quot; target=_blank&gt;روزنوشت هایم &lt;/A&gt;گذاشته ام، حتما بخوانید و نظرتان را بگویید.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;10- من از حال و روز این روزهایم گفتم. شما این روزها چه می کنید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 22:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barrylyndon&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>barrylyndon</dc:creator>
<guid>http://barrylyndon.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>John Cipollina, Fillmore East, New York, 1968</title>
<link>http://barrylyndon.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339933&gt;* تا اوايل هفته آينده؛ زده ايم به دل طبيعت وحشی * &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=701 src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/3587.jpg&quot; width=457&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN class=darkColor&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;John Cipollina, Fillmore East, New York, 1968&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;Platinum photograph by &lt;SPAN class=darkColor&gt;Linda McCartney&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.cinemaema.com/javad.html&quot; target=_blank&gt;روزنوشت تازه نوشته ام.&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 22:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barrylyndon&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>barrylyndon</dc:creator>
<guid>http://barrylyndon.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مامان، بلاخره کار خودمو کردم! * </title>
<link>http://barrylyndon.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/3972thumb.jpg&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تازه&lt;/FONT&gt;: باید این را همین الان اضافه کنم. &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt1139797/&quot; target=_blank&gt;«بگذار فرد مناسب وارد شود»&lt;/A&gt; را دیدم و خانه خراب شدم.سینما یعنی فیلم هایی از این دست. سینما یعنی این!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بلاخره منتشر شد. پرونده &lt;STRONG&gt;مردی روی سیم&lt;/STRONG&gt; در &lt;A href=&quot;http://film-magazine.com/&quot; target=_blank&gt;شماره 397 ماهنامه سینمایی فیلم&lt;/A&gt; روی پیشخوان ها آمد. کافی ست بر روی جلد آن نگاهی بیندازید. نوشته شده «چهار گفت و گوی اختصاصی با سازندگان مستند اسکاری &lt;STRONG&gt;مردی روی سیم&lt;/STRONG&gt;»؛ این چهار گفت و گو را من انجام داده ام: با جیمز مارش، کارگردان فیلم، سایمن چین،‌ تهیه کننده، ایگور مارتینوویچ، مدیر فیلم برداری و جاش رالف، سازنده موسیقی ارژینال آن. شما را نمی دانم، اما تا جایی که خودم خبر دارم، چنین کاری در مطبوعات ایران بی سابقه بوده است؛ این که چهار عضو اصلی يک فیلم که همين اوایل اسفند 1387 جایزه اسکار بهترین مستند را برد – و گذشته از آن یک شاهکار هنری است – با مطبوعات سینمایی ایران مصاحبه اختصاصی انجام بدهند. اما این بار این اتفاق افتاد و خوشحالم که من باعث و بانی آن شدم. به زودی پرونده &lt;STRONG&gt;مترسک&lt;/STRONG&gt; را هم آماده می کنیم؛ برای آن دو گفت و گو انجام داده ام: یکی با... نشد دیگر، تا اطلاع ثانوی گوش به زنگ باشید. آن هم کاری ست بی سابقه! خبرهای خوش همين طور در راه است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;A href=&quot;http://film-magazine.com/archives/view.asp?magid=26&quot; target=_blank&gt;چشم انداز اين شماره ماهنامه سينمايي فيلم&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این مقدمه ای است که امیر برای همین پرونده &lt;STRONG&gt;مردی روی سیم&lt;/STRONG&gt; نوشته و ماجراهای دلباختن من به آن در تعطیلات نوروز امسال...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;مردی روی سیم&lt;/STRONG&gt; یکی از مهم‌ترین فیلم‌های سال 2008 بود که همان طور که پیش‌بینی می‌شد، اسکار بهترین مستند سال را گرفت. اما پیش از آن به عنوان یکی از بهترین فیلم‌های سال، در فهرست اغلب منتقدان و نویسندگان سینمایی آمد، جوری که سایت راتن تومیتوز که به جمع‌آوری آرا و نظرهای منتقدان مختلف می‌پردازد، یک بار در پایان سال اعلام کرد که در تاریخ این سایت، سابقه نداشته که فیلمی چنین فهرست پرتعدادی از نقدهای مثبت منتقدان رسانه‌های گوناگون داشته باشد. پس منتظر دیدارش بودم به‌خصوص که داستانش که در دهه‌ی جادویی 1970 می‌گذرد و امیدوار بودم که بتواند بخشی از فلسفه‌ی زندگی آن روزگار را از طریق روایت این داستان واقعی (داستان واقعی هم از آن ترکیب‌های متناقض است ها!) زنده کند. اما پیش از آن‌که این مستند را از طریق برنامه‌ی «مستند چهار» در تعطیلات نوروز ببینم، جواد رهبر نسخه‌ای از آن را دید و خبر داد که عاشقش شده است، و از آن مهم‌تر تعریف کرد که توانسته رد کارگردا‌نش را بگیرد و پیدایش کند. ارتباط آن‌ها از طریق ای‌میل، صمیمی‌تر شد تا این‌که قرار یک گفت‌وگوی تلفنی را گذاشتند و جیمز مارش کمک کرد تا بقیه‌ی آدم‌های اصلی ساخت فیلم هم در گفت‌وگوهای اختصاصی برای ماهنامه‌ی «فیلم» شرکت کنند. به یاد ندارم که در تاریخ مطبوعات ایران، یک فیلم‌ساز برنده‌ی اسکار، به فاصله‌ی کمی پس از دریافت جایزه، در گفت‌گویی با یک رسانه‌ی ایرانی حاضر شود. آن هم چنین گفت‌وگوی مفصلی که تازه برای چاپ، قسمت‌هایی از آن را کوتاه کردیم. و یک گفت‌وگوی جذاب دیگر با تهیه‌کننده‌ی فیلم، که نقش کلیدی تهیه‌کننده را در خلق چنین آثاری ثابت می‌كند که در كشور ما معمولاً دست کم گرفته شده است.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;* اين تيتر را برا&lt;EM&gt;ی&lt;/EM&gt; خودم و مادرم گذاشته ام؛ برا&lt;EM&gt;ی&lt;/EM&gt; قصه ما و مجله فيلم. روز&lt;EM&gt;ی &lt;/EM&gt;شايد در قالب يک کتاب توضيحش دادم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 22:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barrylyndon&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>barrylyndon</dc:creator>
<guid>http://barrylyndon.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه راهها به اصفهان ختم می شود</title>
<link>http://barrylyndon.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;  &lt;IMG hspace=10 src=&quot;http://www.musicema.com/images/cache/michael1247767404.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;تازه:&lt;/FONT&gt; دشوارشدن متن هيچ افتخاری ندارد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;فتح الله بی نياز، منتقد کهنه کار، مقاله بی نظيری در &lt;STRONG&gt;روزنامه اعتماد&lt;/STRONG&gt; نوشته. &lt;A href=&quot;http://etemaad.ir/Released/88-04-31/214.htm&quot; target=_blank&gt;بخش اول آن را بخوانيد.&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://etemaad.ir/Released/88-05-04/214.htm&quot; target=_blank&gt;بخش پايانی مطلب در همان روزنامه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*****&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-۰-&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این طرحی است که اندی وارهول از مایکل جکسون کشیده؛ مال دهه هشتاد است. این روزها مدام دلم برای تابلوهای اندی وارهول تنگ می شود؛ برای تمامی پاپ آرت هایش، برای میک جاگر و مریلین مونرو اش و برای تابلوی بی نظیر «خودکشی». &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-1-&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی &lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-17-pid-174.html&quot; target=_blank&gt;خبر مرگ مایکل جکسون&lt;/A&gt; را روی &lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/world.html&quot; target=_blank&gt;بخش جهان سایت موسیقی ما &lt;/A&gt;کار کردیم، پرونده ای هم برای او درآوردیم. اینها لینک های همان پرونده است؛ بخوانید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-11-pid-39.html&quot; target=_blank&gt;دنیای ما را تکان داد؛ جواد رهبر&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-11-pid-35.html&quot; target=_blank&gt;اسطوره ای که بلاخره مرد؛‌ نوید غضنفری&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-11-pid-38.html&quot; target=_blank&gt;زندگی نامه مایکل جکسون&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-11-pid-37.html&quot; target=_blank&gt;نقل قولهایی از سلطان پاپ&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-11-pid-36.html&quot; target=_blank&gt;اوباما مدیون مایکل جکسون است&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-11-pid-34.html&quot; target=_blank&gt;وقایع شمار درگذشت مایکل جکسون به روایت سایت موسیقی ما&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; -2-&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این شعر ای. ای. کامینگز بزرگ و محبوبم از کتاب &lt;STRONG&gt;ای. ای. کمینگز و شعرهایی از او&lt;/STRONG&gt;، جمع‌آوری و ترجمه سیروس شمیسا گرفته شده؛ در روزنامه «اعتماد ملی» نوشته بود که شعر محبوب محمد حقوقی فقید بوده است. چقدر عجیب است که حقوقی که عمری درباره شعر فارسی تحقیق کرده و نوشته، دل به شعری ترجمه از یک شاعر مدرن و هنجارگریز امریکایی ببندد. باید خیلی دید ادبی آدم باز باشد – مثل شاملو – که متوجه بشوی ادبیات غرب چقدر عمیق است، گاهي خيلي عميق تر از ادبيات کلاسيک ما. روزگاری چند شعری از اشعار اولیه کامینگز ترجمه کرده بودم که در ماهنامه «آزما» منتشر شد. به زودی آنها را اینجا هم می گذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مردی بزرگ رفته است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مردی بزرگ رفته است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که چونان حقیقت رشید بود: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و زندگی خود را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(کوهستان می‌داند که چگونه) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مانند جامه‌ا ی از آسمان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(اکنون با آفتابی خوش در آن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اکنون با هزاران شعله‌ سرکش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با هزاران هزارگونه سکوت بی‌نام) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر تن کهنه کرد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-3-&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این تیتری که بالای این پست است، حکایت خنده داری دارد. اگر &lt;STRONG&gt;سوپراستار&lt;/STRONG&gt; تهمینه میلانی را دیده باشید، متوجه می شوید که شهاب حسینی در منجلاب فرورفته را به اصطلاح فرشته ای از اصفهان نجات می دهد. در آخر فیلم هم حسینی با ماشینش از کنار تابلوی اصفهان رد می شود. در سینما اینجای فیلم بدجوری خنده ام گرفته بود، آن هم وسط آن همه احساس تماشاگران دیگر... &lt;STRONG&gt;سوپراستار&lt;/STRONG&gt; فیلم بدی است، به هزار و یک دلیل از جمله برداشت بد از داستان کوتاه جادویی هرمان هسه، «آگوستوس»، اما این لحظه اش حسابی چسبید. نمی دانم اصفهان چطور فرشته ها را از اوج آسمان پایین می کشد و می اندازد توی بغل مردان خودخواه، بلهوس و خيانتکار! زندگی کوروش زند (حسینی) که نمونه ای سینمایی از این ماجرا بود؛ نمونه واقعی آن هم بماند برای خودم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;-۴-&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG title=&quot;کافکاشناسی در سه سوت!&quot; height=200 alt=&quot;کافکاشناسی در سه سوت!&quot; src=&quot;http://www.seemorgh.com/desktopmodules/icontent2/files/25979.jpg&quot; width=300&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;آن زمان ها که برای هفته نامه &lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;همشهری جوان&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; می نوشتم،‌ مطلبی درآوردم تحت عنوان &lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;قهقهه های آقای نویسنده.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; آن را برای فرانتس کافکا نوشته بودم و هدفم این بود که به زبان ساده و مناسب حال مجله، دنیای این نویسنده بی همتا را تشریح کنم. اما به جز اینها می خواستم آن ایده قدیمی و صد البته نادرست که متاسفانه به دلیل خوانش سطحی آثار کافکا در ایران رواج یافته را هم از بین ببرم؛ این که کافکا از ناامیدی و درماندگی می نویسد و بس. امروز دیدم در پورتالی به نام &lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سیمرغ&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; و در بخش فرهنگی آن، این مطلب را با ذکر نام مجله کار کرده اند و مطلب با تعداد بازدید 132۲ بار (تا این لحظه) به یکی از پربیننده ها تبدیل شده است. عنوان &lt;EM&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;کافکاشناسی در سه سوت!‌&lt;/SPAN&gt;&lt;/EM&gt; از من نیست؛ این را بچه های مجله گذاشتند روی مطلب.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;                                                   &lt;A href=&quot;http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2072&amp;conid=25881&quot; target=_blank&gt;قهقهه های آقای نویسنده&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Jul 2009 19:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barrylyndon&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>barrylyndon</dc:creator>
<guid>http://barrylyndon.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویکی کریستینا بارسلونا </title>
<link>http://barrylyndon.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/ford2.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بلاخره هفته پیش صورتم را اصلاح کردم. موهای صورتم آن قدر بلند شده بود که حین اصلاح یاد هریسون فورد افتادم توی فیلم &lt;B&gt;فراری &lt;/B&gt;(The Fugitive، اندرو دیویس، 1993). آنجایی که رفت توی دستشویی تا ریشش را بزند تا چهره اش کمی تغییر کند. فورد بیچاره و بی گناه به اتهام قتل زنش تحت تعقیب بود و باید برای خودش چهره جدیدی می ساخت. وقتی هم که اول با قیچی ریش هایش را کوتاه کرد دستشویی پر شد از مو. برای من هم تیغ ژیلت به سختی روی صورت پرمویم حرکت می کرد. لامصب یک ضرب یاد آن صحنه ی فیلم افتادم؛ آن هم فیلمی که قریب به دوازده سیزده سال پیش دیده بودم و کلی بهم چسبیده بود. تازه یادش به خیر همین که فورد از دستشویی می آید بیرون و نگران شروع می کند به فرار، ناگهان افسر پلیسی صدایش می کند و دل آدم می آید توی دهنش. فورد که بر می گردد تا ببیند طرف چکارش دارد، افسر پلیس اشاره می کند که آقای عزیز هوای زیپ شلوارت را داشته باش!   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/ford1.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;*****&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یادداشتی را که در ادامه می خوانید، یکی از چند مطلبی است که برای معرفی فیلم های سال 2008 برای مجله &lt;STRONG&gt;تازه&lt;/STRONG&gt; نوشته بودم. بقیه چاپ شد، این یکی جا ماند؛ درست وقتی که شاید دیگر برای &lt;STRONG&gt;تازه&lt;/STRONG&gt; ننویسم. اگر می بینید خیلی پاستوریزه است، بدانید چاره ای جز این نداشتم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/vicky-cristina-barcelona-woody.jpg&quot;&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;ویکی کریستینا بارسلونا / &lt;/B&gt;&lt;B&gt;Vicky Cristina Barcelona&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;I&gt;تاریخ اکران: 15 آگوست 2008&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;B&gt;چه کسی از وودی آلن می ترسد؟&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو دختر امریکایی به نام های ویکی (ربکا هال) و کریستینا (اسکارلت جوهانسون) برای گذراندن تعطیلات تابستان به بارسلونا می روند. در طی این سفر با نقاشی اسپانیایی به نام خوان آنتونیو گونزالو (خاویر باردم) آشنا می شوند؛ زندگی این سه نفر به طرز جالبی به هم گره می خورد. ماجرا اما زمانی جالب تر می شود که سروکله همسر سابق خوان یعنی ماریا النا (پنه لوپه کروز) دوباره پیدا می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این ساده ترین روش برای تعریف کردن طرح داستانی تازه ترین فیلم وودی آلن است. مثل روز روشن است که همین خلاصه داستانی چند خطی وقتی توسط آلن نوشته و کارگردانی بشود، اثری متفاوت از دل آن بیرون خواهد آمد. این دقیقا همان اتفاقی است که در «ویکی کریستینا بارسلونا» افتاده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با احتساب این فیلم، آلن چهار فیلم بیرون از کشور امریکا و شهر محبوبش نیویورک ساخته است؛ یعنی واقعا استاد از ساخت فیلم در نیویورک خسته شده؟ سوای این موضوع، با این فیلم سه گانه ای که وودی آلن به قول خودش قصد داشت برای برای اسکارلت جوهانسون بنویسد، تمام می شود و سوال دیگری در ذهن ما شکل می گیرد؛ یعنی واقعا قرار است جوهانسون جانشین میافارو و دایان کیتون بشود؟ البته اگر تا همین حالا نشده باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«ویکی کریستینا بارسلونا» اما پیش از همه چیز به گفته استاد قرار است به شهر بارسلونا و حومه آن ادای دین بکند؛ برای همین فیلم پر است از منظره های جذاب از بارسلونا و شهرهای اطرافش که موسیقی گوش نوازی هم برای آنها را همراهی می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گذشته از این موضوع، مضمون همیشگی آلن – رابطه مرد و زن – اینجا دوباره مثل دیگر شاهکارهای استاد به بهترین شکل ممکن و بسیار شوخ و شنگ از کار درآمده است؛ دلیل هم دارد، در وهله اول به خاطر فیلمنامه درخشان آلن و دیالوگ های به یاد ماندنی اش و در وهله دوم به لطف چهار نقش آفرینی طلایی از خاویر باردم، ربکا هال، اسکارلت جوهانسون و پنه لوپه کروز، که برای همین نقش اسکار هم گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کار فیلمبرداری «ویکی کریستینا بارسلونا» در سال 2007 در شهر کاتولونیا حواشی جنجال برانگیزی به دنبال داشت چون بخشی از هزینه ساخت فیلم را شهرداری بارسلون (یک میلیون یورو) و دولت کاتالونیا (نیم میلیون یورو) تقبل کرده بودند. ماجرا البته در نهایت ختم به خیر شد. فیلم با بودجه ای 15 میلیون دلاری ساخته شد و در میان نظرات متفاوت منتقدان – که کفه مثبتش سنگینی می کرد – 88 میلیون دلار فروخت تا بار دیگر ثابت کند که دود از کنده بلند می شود.   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;*****&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مطلبی را که در ادامه می خوانید، به مناسبت تولد &lt;A href=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/billy.gif&quot; target=_blank&gt;بیلی وایلدر&lt;/A&gt; در شماره 217 هفته نامه &lt;STRONG&gt;همشهری جوان&lt;/STRONG&gt; منتشر شد. به احتمال قوی، این مطلب آخرین چیزی است که از من در &lt;STRONG&gt;همشهری جوان&lt;/STRONG&gt; چاپ می شود، چون دیگر برای این هفته نامه نخواهم نوشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;  &lt;IMG src=&quot;http://javadrahbar.googlepages.com/BillyWilder.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;B&gt;حوصله تماشاگر را سر نبرید!&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آدولف هیتلر انسان های بی گناه بسیاری را به خاک و خون کشید اما اگر او به قدرت نمی رسید، شاید هیچ وقت بیلی وایلدر اتریشی الاصل و جمعی دیگر از دوستان هنرمند او از برلین پا نمی شدند بروند هالیوود. ورود وایلدر جوان و بااستعداد به هالیوود خیلی زود نتیجه داد و او توانست با فیلم هایی مثل «غرامت مضاعف» (1944) و «تعطیلات از دست رفته» (1945) برای خود شهرت و اعتباری دست و پا کند. شهرت و نفوذ وایلدر در هالیوود آن قدر بود که وقتی خواست با ساخت فیلم «سانست بلوار» (1950) سیستم حاکم بر هالیوود را به چالش بکشد، جمعی از بزرگان سینمای امریکا را گردهم آورد. راز جاودانگی شاهکار منحصر به فرد وایلدر در این است که فیلمی چندلایه درباره هالیوود و روابط حاکم در آن ساخته و در چنین فیلمی از حضور بازیگران و کارگردان هایی استفاده کرده که در دنیای حقیقی هم نمادی از شخصیت خود در این فیلم هستند. به این ترتیب، وایلدر با ساخت شاهکاری سینمایی به جنگ سینما می رود، یعنی خیلی ماهرانه و استادانه زیرآب سینما را می زند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وایلدر، با آن صورت شیرین، عینک ته استکانی و کلاهش، استاد تسلط بر ژانرهای مختلف سینما بود؛ دستش طلا بود، چون در هر ژانری که فیلم می ساخت، جز شاهکار چیزی تحویل تماشاگران نمی داد: «غرامت مضاعف» در ژانر فیلم نوار، «تعطیلات از دست رفته» در ژانر درام، «بعضی ها داغش را دوست دارند» (1959) در ژانر کمدی و «بازداشتگاه 17» در ژانر سینمای جنگ، هنوز هم تماشاگران را به وجد می آورند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وایلدر همیشه در عکس هایش قدکوتاه به نظر می آید، اما تازگی ها می گویند که قدش حتی از بازیگر محبوب فیلم هایش، یعنی جک لمون، هم بلندتر بوده است. جل الخالق! وایلدر است دیگر، همه چیزش عجیب است و غیرقابل پیش بینی. باورتان نمی شود، این چند نقل قول را بخوانید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- بعضی از فیلم ها در جمعی هفت هشت نفره خیلی سروصدا می کنند. اما هدف من در سینما عظیم تر است. من برای تمامی مردم فیلم می سازم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- هر کسی که به معجزه اعتقاد ندارد، واقع گرا نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- پیام وایلدر به سینماگران است که حوصله تماشاگران را سر نبرید؛ جان آنها را حین تماشای فیلم به لبشان نرسانید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-  من همان فیلم هایی را ساخته ام که خودم دوست داشتم تماشا کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- انسان باید رویایی در سر داشته باشد تا بتواند صبح از خواب بیدار شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اتریشی ها آدم های باهوشی هستند. آنها به جهان قبولاندند که آدولف هیتلر آلمانی است و لودویگ بتهوون اتریشی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وایلدر در سال 2002 درگذشت. &lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;*****&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک روزنوشت تازه هم در &lt;A href=&quot;http://www.cinemaema.com/javad.html&quot; target=_blank&gt;صفحه روزنوشت هایم در سایت سینمای ما&lt;/A&gt; نوشته ام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;*****&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در &lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/&quot; target=_blank&gt;سایت موسیقی ما&lt;/A&gt; هم که هستیم هم چنان. در &lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/world.html&quot; target=_blank&gt;بخش جهان سایت &lt;/A&gt;هم همراه ما باشید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Jul 2009 21:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barrylyndon&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>barrylyndon</dc:creator>
<guid>http://barrylyndon.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مایکل جکسون در 50 سالگی درگذشت</title>
<link>http://barrylyndon.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;IMG src=&quot;http://www.musicema.com/index.php?module=pagesetter&amp;type=file&amp;func=get&amp;tid=16&amp;fid=image&amp;pid=197&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;مایکل جکسون در ۵۰ سالگی درگذشت&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;Michael Jackson gives in to Him&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دوران کودکی و نوجوانی ام پُر است از خاطراتی که با او، ترانه ها و ویدیوکلیپ هایش داشتم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;در &lt;A href=&quot;http://www.musicema.com/world.html&quot; target=_blank&gt;بخش جهان سایت موسیقی ما&lt;/A&gt; همراه ما باشید&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 02:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barrylyndon&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>barrylyndon</dc:creator>
<guid>http://barrylyndon.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
